کشمکش ذهنی مخاطب؛ تا کجا؟




عنوان مجموعه اشعار : .
شاعر : حسین چمن سرا


عنوان شعر اول : .
آفتاب شهریور ماه
دارد رسن از دست و پایم می زداید
ای ابرهای تیره صبح بخیر
خیلی وقت است که دستور آتش صادر شده

عنوان شعر دوم : .
امشب در آسمان کودتاست
و در زمین
ستاره باران

عنوان شعر سوم : .
به مرز نزدیک می شود [نگاه پنهانی مرا از آن سوی مرز دیده است]
به خویشتن بانگ میزنم : بهانه ها را مرور کن که وقت کتمان رسیده است

-شما مرا کار داشتید؟ (عجب سوال مصیبتی ، عجب نگاه مصیبتی
چگونه با او بگویم این کسی که نزد نگاه توست تمام رنگش پریده است

کسی که نزد نگاه توست در انتظارت نمرده است تمامی عمر خویش را
تکی که نزد نگاه توست در انتظارت تمام عمر درون مرزش تکیده است

کسی که پیش تو مرده است دل از تمام جهان بریده و به تو بخیه اش زده
سکوت او چانه اش پر است ؛ کمی که نزد نگاه توست کم است اما گزیده است)

به مرز نزدیک می شوی ؛ و مرز در اختیار توست ، بهانه ها را مرور کن
کسی که پیش تو مرده است به جز درون بهانه هاش تو را شبیهی ندیده است
نقد این شعر از : عبدالله مقدمی
از آقای چمن‌سرا تا امروز چند شعر در پایگاه ثبت شده است که مورد نقد دوستان عزیزم قرار گرفته است. همین همت و پشتکار و ممارست، قبل از همه چیز ارزشمند و عالی است. به شعرهای قبلی ایشان سری زدم و دیدم که رگه‌های روشنی از طنز در برخی کارهایشان پیداست. اگر چه در این نوبت شعرها طنز نیستند اما با خواندن شعرهای قبلی نگاه رندانه و خوش‌باشانه شاعر را تاحدودی دریابم. اما در مورد این سه شعر:
شعر اول یک سپید کوتاه است. بیایید یک بار دیگر شعر را مرور کنیم:
آفتاب شهریور ماه
دارد رسن از دست و پایم می زداید
ای ابرهای تیره صبح بخیر
خیلی وقت است که دستور آتش صادر شده
این شعر یک تصویر کوچک است. تصویری حسی که شاعر نسبت تغییر حال و هوای خود و محیط خویش ساخته است. رخوت اول شعر را می‌توان با تصوّر تصویر آفتاب صبح آخر تابستان دریافت. تابستانی که تعطیل است و دست و پای شاعر را با آفتاب بلندش بسته است. خود این تصویر زنده، بدیع و تازه است. اما نکته‌ای که باید به آن توجه کرد؛ نوع بیان و پرداخت آن است. فعل «زدودن» در جمله «رسن از دست و پایم می‌زداید» خیلی مناسب این تصویر نیست. شاید «باز کردن» فعل مناسب‌تری برای این تصویر است. البته به نظر من کلمه «رسن» در محور جانشینی کلمات، مناسب است و بهتر از واژه‌های هم‌معنی خود در زبان شعر یک‌نواخت شده است. اما به نظر می‌رسد پاره دوم شعر، مانند پاره اول پرداخته و پرورده نشده است. باید یادمان باشد که ارتباط و قرینه بین کلمات را نباید فقط در معنا توقع داشته باشیم. ارتباط «دستور آتش» و «ابرهای تیره» و «آخر تابستان» در نهایت می‌تواند منتج به یک اتحاد معنایی بشود. بنابراین مخاطب متوجه می‌شود که شاعر از ابرهای تیرهء انتهای تابستان و ابتدای پاییز، می‌خواهد که ببارند. اما نکته اینجاست که این ارتباط و قرینه در لفظ و تصویر هم باید به وجود بیاید. همان طور که می‌بینیم در این صورت بین «ابرهای تیره» و «فرمان آتش» ارتباط قدرتمندی برقرار نشده است. در حالی که اگر شاعر در شعر به صورتی، اشاره‌ به رعد و برق و صاعقه داشت، شاید این ارتباط تاحدودی شکل می‌گرفت. چون در این صورت بین صاعقه و فرمان آتش ارتباط بیرونی هم پدیدار می‌شود. باید بگویم ای شعر در نهایت به کشف خاصی منتهی نشده است. یعنی مخاطب در انتهای شعر به انتظار خود که شگفت‌زدگی و کشف است نرسیده. انگار که شعر ابتر مانده باشد.
و اما شعر دوم:
امشب در آسمان کودتاست
و در زمین
ستاره باران
مطمئن نیستم که بتوان به این متن نام «شعر» گذاشت. البته که شاعر سعی کرده است از یک تصویر عمومی، تصوّری خاص و کشفی شاعرانه بنمایاند اما نکته اینجاست که این تصویر چقدر توانسته به اندازه یک شعر کامل، قدرتمند و بدیع باشد؟ مخصوصاً که اطلاق لخت و بی‌آرایش «کودتا بودن در آسمان» بیشتر از تصویرسازی، شباهت به تیتر روزنامه پیدا کرده است. شعر تا حدودی به سمت کاریکلماتور پیش رفته است.
اما در مورد شعر آخر. غزلی با وزنی غریب. البته ماده اصلی وزن آشناست اما تکرار سه باره آن کمی خواندن و البته نوشتنش را سخت می‌کند. اتفاقی که در یکی دو قسمت شعر افتاده است و وزن از دست شاعر در رفته است. در کل پیشنهادی که به دوستان نوقلم دارم این است که نوآوری‌ها و چالش‌ها را بگذارند برای دوران پختگی و اوج. در موارد بسیاری شاعران تازه‌کار بسیاری در تصور خودشان نوآوری‌هایی کرده‌اند که نتیجه این نوآوری‌ها یا این است که چرخ را دوباره اختراع کرده‌اند یا اینکه از نکته‌ها و موارد مرتبط دیگر غافل مانده‌اند. در این وزن هم به نظر بنده، ثقل موسیقی و ریتم بیشتر به کار ضربه زده است تا به آن کمک کرده باشد. اما گذشته از وزن، می‌رسیم به نکته‌ای مهم‌تر که آن هم پیچیدگی و اغلاق در تصویرسازی و بیان است. بیت اول: «به مرز نزدیک می شود [نگاه پنهانی مرا از آن سوی مرز دیده است] / به خویشتن بانگ میزنم : بهانه ها را مرور کن که وقت کتمان رسیده است» مضمون «مرز» از ابتدا تا انتهای شعر مبهم و موهوم می‌ماند. مخاطب از فهم درست مضامین درمی‌ماند. بیت دوم: « -شما مرا کار داشتید؟ (عجب سوال مصیبتی ، عجب نگاه مصیبتی / چگونه با او بگویم این کسی که نزد نگاه توست تمام رنگش پریده است» اساس بافت این شعر دیالوگ و البته مونولوگ است. نکته اینجاست که برای ساخته و پرداخته شدن این کشمکش درونی و بیرونی، شاعر باید فضاسازی خاصی را انجام دهد. اگر قرار است مخاطب یکباره و با یک شوک به درون شعر هل داده شود، باید در بیت‌های بعد این فضاسازی شکل بگیرد. در این دوبیت می‌بینیم که فعلاً به جز جمله «به مرز نزدیک می‌شود» باقی شعر به بیان کشمکش درونی‌ای مبهم می‌پردازد. چرا که مخاطب هنوز ارتباط مرز با شخص اول و دوم شعر را درنمی‌یابد. علت درگیری درونی شخص اول را هم متوجه نشده است. پس تا اینجا همه چیز پیچیده است. بیت سوم: «کسی که نزد نگاه توست در انتظارت نمرده است تمامی عمر خویش را / تکی که نزد نگاه توست در انتظارت تمام عمر درون مرزش تکیده است» در این بیت شاعر سعی در بازکردن گره دارد. مونولوگ درونی شاعر را باید با کمی پیچیدگی متوجه شویم. «کسی که نزد نگاه توست» در واقع خود روای است. روای –برای خودش- توضیح می‌دهد که عاشق شخص دوم است. مضمون «در انتظارت نمرده است، تمامی عمر خویش را» اگر چه خروج از وزن دارد اما مضمون‌سازی جالبی است. اما در مصرع بعد به کار بردن «تک» به معنای «شخص» بی‌ارتباط است. «تک» نمی‌تواند اطلاق سوم شخص مبهم باشد. شاعر البته برای بازی زبانی، جناسی «تک» و «تکیده» این کار را کرده است اما نکته اینجاست که این بازی‌ها باید در موازات معنا شکل بگیرد. بیت بعدی : « کسی که پیش تو مرده است دل از تمام جهان بریده و به تو بخیه اش زده/ سکوت او چانه اش پر است ؛ کمی که نزد نگاه توست کم است اما گزیده است)» بیت بعدی هم در ادامه توضیح بیت قبلی است اما خواننده شعر هنوز درنیافته است که این عشق با چه ما به ازای بیرونی‌اش شکل گرفته است. آیا مرز در شعر سمبلیک است؟ اگر اینطور است سمبل چیست؟ نشانه درون و وجود روای است؟ اگر اینطور است که ما دلالتی بر آن نداریم. اگر هم منظور از مرز واقعیت بیرونی است، باز هم علت حضورش مشخص نیست. چرا مرز؟ ارتباط شخص روای و مخاطبش بر اساس چه منطق شاعرانه‌ای شکل گرفته است؟ اقناع مخاطب کجاست؟ بیت آخر « به مرز نزدیک می شوی ؛ و مرز در اختیار توست ، بهانه ها را مرور کن / کسی که پیش تو مرده است به جز درون بهانه هاش تو را شبیهی ندیده است» پیچیدگی در بیان در بیت آخر به لفّاظی می‌رسد. در واقع باید مصرع آخر را چند بار بخوانیم تا در انتها متوجه منظور شاعر بشویم. اما نکته اینجاست که آیا مخاطب (با فرض اینکه حوصله داشت و شعر را رها نکرد) چند بار شعر را خواند و متوجه ارتباط‌های معنایی کلمات شد، در نهایت به چه آورده و کشف شاعرانه‌ای خواهد رسید؟ می‌شود گفت: تقریباً هیچ! علاوه بر اینکه بسیاری از ابهامات (ابهاماتی که به باز شدن فضای شاعرانه و تلطیف ذهنی کمکی نمی‌کند) حل نشده‌اند، حتی همان حل شده‌ها هم آورده بزرگی نیستند. به زبان ساده‌تر پیدا کردن این کشف به اینهمه کشمکش ذهنی نمی‌ارزد.

منتقد : عبدالله مقدمی

عبدالله مقدمی (زادهٔ ۱۳۵۹ خورشیدی) شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار، طنزپرداز ایرانی است. از سال‌های میانی دههٔ هفتاد شروع به نوشتن کرد. اگر چه تا سال ۱۳۸۰ در جلسات و انجمن‌های تهران و شهرری فعالیت می‌کرد ولی در این سال با عضویت در انجمن شاعران ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.