مضمون‌پردازیِ قافیه‌محور




عنوان مجموعه اشعار : کافرانه های یک قدیس
شاعر : عباس رفیع زاده بروجنی


عنوان شعر اول : از خود راضی

زیبای من طنازیت را دوست‌دارم
چشمان از خود راضیت را دوست دارم

آخر نفهمیدم که میخواهیم یانه
با این همه لفاظیت را دوست‌دارم

گیسوی تو، تکلیف قلب ساده ی من
این پشت گوش اندازیت را دوست دارم

اقرار میگیری بگویم دوستت دا ...
این شیوه ی اخاذیت را دوست‌دارم

چون بازها سودای پروازت بلند است
با من کبوتر بازیت را دوست دارم

عاشق شدن عین خودازاری است،اخمت
بد خلقیت لجبازیت را دوست دارم

عنوان شعر دوم : مهرورزی



تقدیر ما جز مهرورزی نیست
در مهرورزی هیچ مرزی نیست

دنیا بجز سرگرم بودن با
اسباب بازی های قرضی نیست

بالا که باشی پرچمی هستی
جز این که با بادی بلرزی نیست


شاید شود معلوم روزی ، دین
تقدیس ارزش های فرضی نیست

بسیار گشتم آفرینش را
دیدم که مویی لای درزی نیست

می خواستم یارم شود گفتند
دنیا که یعطیک فترضی نیست

گفتند واضح تر بگو، گفتم
جز دوستش دارم که عرضی نیست

عنوان شعر سوم : امید



از آن دم که چشمم تو را دیده است
دلم خوش به دنیای نا دیده است

شبیهم شبیهم به گمگشته ای
که در برف ها ردّ پا دیده است

شبیه غریقی که در زیر آب
پس از نا امیدی هوا دیده است

به جوینده ی خسته از سالها
که در تلّ شنها طلا دیده است

به جادوگری دل فرو ریخته
که چیزی ورای عصا دیده است

به ناباوری تازه مومن شده
به ناباوری که خدا دیده است

شبیهم به یعقوب پیغمبری
که از بوی یوسف شفا دیده است
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر سه شعر از سروده های یکی از شاعران همشهری من، که دوتاشان به روشنی عاشقانه اند و دیگری (دومی) هم از معنای مهرورزی غافل نمانده است. نقش و کارکرد وزن در هر سه شعر چشمگیر است؛ وزن هایی تنتنه مند و همراه کننده که هم در روانی سطرها مؤثر افتاده اند و هم به زمزمه پذیری این سه شعر یاری رسانده اند. در این گونه مواقع که هم انتخاب وزن هوشمندانه به نظر می رسد و هم کلیت یک شعر در پیوند با وزن عروضی آن خوش ساخت از آب در می آید و احساس می کنیم که شاعر به خوبی از پس هماهنگ کردن وزن با شعر و خراب نکردن آن (نه لزوماً با اختلال عروضی و خروج از وزن، بلکه گاهی با کلّه معلق زدن های زحافی و اختیاری یا خروج از کلیشه های دلچسب آوایی) برآمده است، دو حدس می توان زد. حدس اول این می تواند باشد که شعرها واقعاً جوششی و الهامی اند و شاعر با اتکا به ناخودآگاه آموخته و تربیت شده اش به خوبی توانسته آن را در «سکرات بی خویشی» اجرا و پیاده کند، و حدس دوم این که شعر به شکل کوششی و آگاهانه پرداخته شده باشد که در این صورت نیز باز ورزیدگی ذهن شاعر در «عرصات آگاهی» شایسته ی ستایش است. به هر روی، نتیجه گیری ما از استقرار درست وزن یک شعر که به دلنشینی موسیقایی آن منجر می شود، از دایره ی این دو حدس بیرون نیست. اما بگذارید به سراغ خود شعرها برویم و سطر به سطر بازخوانی شان کنیم و با اولویت دادن به ذکر نکات نادلخواه یا شبهه مند، بررسی و نقدشان کنیم. در غزل نخست، قافیه قافیه ی دم دست و آسان و پرکاربردی نبوده ولی شاعر توانسته به خوبی از پسش بربیاید. در بیت دوم این غزل، به واژه ی «می خواهیم» می رسیم که به حکم وزن باید آن را (Mikhaahim) بخوانیم. صورت مصراع ما را بر آن می دارد که حدس قوی بزنیم که این واژه، شکلی محاوره ای از «می خواهی ام» باشد. روشن است که استخدام تلفظ محاوره ای یک کلمه در بافت زبان رسمی و مکتوب، شایسته و درست نیست. اما اگر شاعر را ناآگاه فرض نکنیم و به حواشی کاربرد این واژه نگاهی منصفانه تر و شامل تر بیندازیم، می توان این احتمال را مطرح کرد که شاعر می خواسته از این شکل کاربرد این واژه، همزمان دو کار بکشد؛ یکی در همان معنای ذکرشده (می خواهی ام) و دیگری این معنا که: «آخر نفهمیدم که هر دوی ما [با هم بودن را] می خواهیم یا نمی خواهیم». اگر چنین توجه و قصد فنی یی در پشت این کاربرد پنهان بوده باشد، شاید بتوان بر ریسک آن کاربرد نخستین هم چشم بست و با اغماض به آن نگریست. در بیت سوم همین غزل به این مصراع می رسیم: «گیسوی تو، تکلیف قلب ساده ی من». این را که شاعر می خواسته با معنای عینی پشت گوش انداختن گیسو بازی شاعرانه ای کند و آن «تکلیف قلب ساده ی من» را برای این آورده که معنایی مجازی به گیسو بدهد و «پشت گوش انداختن» را به حیطه ی اصطلاحی هم بکشاند، کاملاً می فهمیم و درک می کنیم و می ستاییم ولی حقیقت این است که پاره ی «تکلیف قلب ساده ی من» آن کارکرد آرمانی را نیافته. چرا؟ اولاً به این دلیل که «تکلیف»، سریعاً ذهن مخاطب را (مخصوصاً در همین بستر «اصطلاحی» که شاعر با آوردن «پشت گوش اندازی» برای ذهن مخاطب فراهم کرده) به سمت تداعی «روشن شدن» امتداد می دهد و هدایت می کند؛ چیزی که در بیت مفقود است و به اقتضای معنا، نمی تواند هم حضور داشته باشد. به بیان دیگر، ما تکلیف کسی را پشت گوش نمی اندازیم بلکه ممکن است آن را روشن نکنیم! دومین دلیل نادلنشینی آن پاره (تکلیف قلب ساده ی من)، فقدان پیوندهای معنایی و تصویری و زبانی عناصر مندرج در آن با دیگر عناصر بیت است. ما هیچ پشتیبانی برای حمایت از حضور کلمات «قلب» و «ساده» در این بیت نمی یابیم و این طور به نظر می رسد که شاعر بدون وسواس کافی، اولین کلماتی را که به ذهنش رسیده و در وزن جا می شده و با معنای مابقی بیت هم غریبگی نمی کرده، استخدام کرده و به ارائه ی شکل متعالی تری نیندیشیده و به همان ها بسنده کرده است. در این جا صرفاً از لزوم ارتقای وضعیت خوب و مقبول، به وضعیت عالی و مطلوب صحبت می کنم. این افزون طلبی، مخصوصاً به این دلیل برای ما ایجاد می شود که در مابقی ابیات، معجونی کاملاً اندیشیده شده و همپیوند می یابیم؛ ابیاتی با کلمات کاملاً مستحکم و مرتبط که حضور همدیگر را به خوبی حمایت و ضمانت می کنند؛ مثلاً بنگرید به بیت پنجم و استخدام هوشمندانه ی کلمات «سودا» و «بلند» و حضور باز و کبوتر و سپس «کبوتربازی» در آن. وقتی شاعر را چنین توانا می یابیم، طبعاً انتظارمان از او بالا می رود. شعر دوم هم قافیه ی چندان آسانی نداشته ولی انصافاً در هیچ بیتی قافیه را بیرون زده از بافت و توی ذوق زننده نمی یابیم؛ با وجود صعوبت قافیه، در این شعر هم همه چیز طبیعی برگزار و اجرا شده است. با این همه، نمی توان انکار کرد که قافیه ها در این شعر خاص، نقش مهمی در هدایت ذهن شاعر به سوی مضمون داشته اند؛ من اسم این وضعیت را «مضمون پردازی قافیه محور» می گذارم. به عبارت بهتر، در این شعر به اندازه ی شعرهای اول و سوم، فرم و محور عمودی یکدست و سازمان یافته ای در کلیت شعر مشاهده نمی کنیم؛ برعکس، شعر را شعری «بیت محور» می یابیم. این ذاتاً نه ضعف است و نه ناپسند. اشعار بیت محور هم نوع پربسامدی از شعر دیروز و امروز فارسی هستند. جز آنچه که گفتم، مخاطب سخت گیر می تواند دو نکته ی نادلپسند هم در این شعر بیابد که در اساس و سرچشمه چندان با هم بیگانه نیستند. یکی روان از آب درنیامدن شاکله ی نحوی یکی از سطرهاست که با جا به جایی ناگزیر ارکان دستوری (احتمالاً به ضرورت رعایت وزن) حادث شده (در: «شاید شود معلوم روزی دین»)، و دیگری ناتمام ماندن جمله در پایان یکی دیگر از مصاریع نخست و موکول شدن اتمام معنا به مصراع بعد (که این هم ذاتاً ایرادی جدّی نیست ولی نمی توان پوشیده داشت که وقفه و مکث ناچاری که بین دو مصراع یک بیت به وجود می آید، به وسط جمله ی دوپاره شده هم دایوِرت می شود و نتیجه ی آوایی کار را از گوشنوازی دور می کند)؛ در کجا؟ در بیت دوم. نکته ی آخری که در مورد این شعر می توان گفت، به تفاوت آوای برخی از قوافی مربوط است؛ «ی» در قافیه های «مرزی، درزی و عرضی» تکیه ی متفاوتی دارد و با توجه به این که همه ی حیثیت قافیه در شعر، «موسیقایی»ست، تفاوت موسیقی کمات قافیه در یک شعر با همدیگر، از هماهنگی و در نتیجه از گوشنوازی برخی از آن ها می کاهد و به وجه شنیداری کل شعر ضربه می زند. در شعر سوم هم قافیه ی «نادیده» به اعتبار ساختار صرفی اش آهنگی متفاوت از مابقی قوافی دارد. در بقیه ی قوافی شعر سوم، تأکید و تکیه ی ویژه بر کلمه ی قبل از «دیده» افتاده ولی در «نادیده» نمی توانیم چنین استرسی را روی «نا»یی بگذاریم که به تنهایی بی معناست. در این غزل (سومی)، با بیت مطلع هم نتوانستم کنار بیایم و آن را «ذمّ شبیه به مدح» یافتم. شاعر در این بیت به معشوقش می گوید: «از لحظه ای که تو را دیده ام، به چیزهایی که ندیده ام (جز تو) دلخوشم». راستش نمی توانم درک کنم که این چطور تعریف و عرض ارادتی ست؟! مخاطب بهانه جو در این غزل هم می تواند نکته جویی کند و مثلاً بپرسد: ضرورت تکرار «شبیهم» چه بوده؟ یا بگوید: «هوا دیدن در زیر آب» برای مضمون بیت مفید است ولی آیا قابل تصور هم هست؟! در آخرین بیت از این شعر، به «شفا دیدن» (= شفا گرفتن) می رسیم که گرچه چنین تعبیری را در زبان نداریم ولی به خاطر مضمون بیت (تداعی و ارجاع غیرمستقیم «دیدن» به «چشم یعقوب») می توانیم بپذیریمش. در این شعر آخر، فرم و ساختار متدرّج شعر بیش از هر عنصر دیگری ارجمند و برجسته و شایسته ی زهازه است. با وجود نکاتی که به ضرورت نقد عرض شد، در مجموع، باید اعتراف کرد که هر سه شعر اشعار خوبی هستند و نشان گر توانایی و ورزیدگی شاعر. با اتکا به همین سه شعر خوب، می توان به خواندن شعرهای بهتری از این شاعر در آینده امید بست.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۹
عباس رفیع زاده بروجنی » یکشنبه 08 مهر 1397
سپاسگزارم استاد عزیز که وقت گذاشتید این اولین نقد مکتوب بر شعرهایم بود و باعث افتخارم است.
محمّدجواد آسمان » دوشنبه 09 مهر 1397
منتقد شعر
شما خودتان یک پا استادید عزیز جان. وظیفه بود. شاد و سربلند باشید.
شهرام مودب » شنبه 07 مهر 1397
درود و خسته نباشید خدمت شاعر و منتقد بزرگوار، تبریک من رو بابت اشعار و نقد بسیار قوی پذیرا باشید. برفراز بمانید
محمّدجواد آسمان » شنبه 07 مهر 1397
منتقد شعر
سپاس‌گزارم آقای مؤدب عزیز و بزرگوار. شاد و پیروز و سربلند باشید.
عباس رفیع زاده بروجنی » دوشنبه 09 مهر 1397
سپاسگزارم جناب مودب از لطف شما. شاد و سربلند باشید.
عباس رفیع زاده بروجنی » چهارشنبه 04 مهر 1397
چند تغییر مطابق با فرمایشات شما انجام دادم که مایل بودم شما هم ملاحظه فرمایید از آن دم که قلبم تورا دیده است شبیهم به احوال گمگشته ای که در برف ها رد پا دیده است شبیه غریقی که شش های او پس از ناامیدی هوا دیده است گیسوی تو تعیین تکلیف دل من این پشت گوش اندازیت را دوست دارم
محمّدجواد آسمان » شنبه 07 مهر 1397
منتقد شعر
درود مجدد و مکرر بر آقای رفیع‌زاده‌ی عزیز. بله، به نظرم ترفند تغییر «چشم» به «قلب»، مشکل را حل کرده و حالا «نادیده» همان «تو»ست. اما با تغییر «شبیهم به...» موافق نیستم؛ زیرا آمدن عبارتِ «من به "احوال" شبیه هستم» به جای «حال من به حالِ ... شبیه است» جالب نیست. در تغییر بیت «غریق» هم آن «شُش» کمی از بافت زبان بیرون زده؛ علاوه بر این، حالا «دیدن» به شُش برمی‌گردد و شخصیت‌بخشی به شش و چشم تصور کردن برای آن نیز، آیرونیک از آب درآمده. اما با تغییر «تعیین تکلیف» کاملاً موافقم. کامکار و رستگار باشید.
عباس رفیع زاده بروجنی » چهارشنبه 04 مهر 1397
درود استاد سپاسگزارم استفاده کردم.
محمّدجواد آسمان » چهارشنبه 04 مهر 1397
منتقد شعر
درود بر آقای رفیع‌زاده‌ی بزرگوار. استاد شمایید برادر جان. من از شما ممنونم بابت اعتمادتان به پایگاه نقد شعر. پیروز و شادکام باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.