تزاحم شاعرانگی




عنوان مجموعه اشعار : ابر سپید،باران سیاه
شاعر : نازنین پورمحسنی


عنوان شعر اول : ممتد
خوب من بودی اگرچه بد شدی این روزها
یک نماد از لذت بی حد شدی این روزها

جای سبزه زیر پایم کوچه یک دریا شده
بس که از ذهن نگاهم رد شدی این روزها

چشم اگرچه قبل خوابم میل باریدن گرفت
مثل پلکی بسته هستی،سد شدی این روزها

قبله ام جا مانده در چشمان تو،رو به توام
در نگاهم مثل یک معبد شدی این روزها

سبقت از تو سخت شد ای عشق دایم در گذر
مثل خط جاده ای ممتد شدی این روزها

خط خطی شد دفترم جای غزل های قشنگ
روی کاغذ شعر بی مقصد شدی این روزها

عنوان شعر دوم : ماه
تا اشک شب از نگاه آن ماه افتاد
در شهر دلم سیل غم و آه افتاد
این کوچه که به عبور تو عادت داشت
با هر قدم تو از خودش راه افتاد

عنوان شعر سوم : سند عشق
توی این شهر شلوغ،تو رو پیدا می کنم
همه ی وجودمُ به تو اهدا می کنم

عطر نرگس زدی و شهر حسودی می کنه
با گلای دامنت گلخونه برپا می کنم

روسریتُ وا نکن،آخه باد خبرچینِ
حالا توو ترانه هام روسریتُ وا می کنم

نمی خوام یه لحظه هم از نفست دور بشم
مثِ یه بچه ی بد این پا و اون پا می کنم

نمی خوام عشق تو رو به زبونم بیارم
توی چشمای تو راز دلُ افشا می کنم

کافیِ یه لحظه موهای تو رو لمس کنم
سند عشق رو با موی تو امضا می کنم
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر سه شعر؛ دو غزل عاشقانه که یکی از آن ها زبان محاوره دارد، و یک رباعی. خش مهم و برجسته ی ردیف غزل نخست «این روزها»ست؛ نشان گر این که شاعر در این شعر قصد دارد در مورد وقایع چه زمانی با ما سخن بگوید. با این وجود، فعلی که پاره ی نخست ردیف را تشکیل می دهد، فعل گذشته است. همین نکته اولین ایراد را به این شعر وارد کرده است. در حقیقت، شاعر به کاربرد محاوره ی این فعل رخصت حضور در بافت زبان مکتوب را داده است. روشن است که شکل درست فعل «شدی»، «شده ای» بوده ولی به دلیل جا نشدن در وزن، شاعر گمان کرده که مجاز است آن را با همان تراش خوردگی یی که در زبان محاوره استفاده می شود به کار بگیرد. با این حال، این غزل، متناسب با موضوعش عاطفه ای قوی دارد که می توان به نجات شعر توسط آن امید بست. استخدام «یک» در دومین مصراع از بیت اول، غلط نیست ولی دلچسب هم نیست. من در یادداشت های قبلی در جایی نوشته بودم که یکی از راه های تقویت بیان برای شاعران، مطالعه ی دقیق و منتقدانه و مستمرّ شعرهای موفق دیگران است. در آن جا نوشته بودم که یکی از حاشیه ای ترین و فرعی ترین و در عین حال مهم ترین فواید اینچنین مطالعه ای، استقرار کلیشه های نحوی ممکن و محتمل در ناخودآگاه شاعر است. یعنی چه؟ یعنی ذهن ما در هنگام مواجهه ی پیگیرانه و مکرر با متون شعری دیگر، به طور اتوماتیک و ناخودآگاه، می آموزد که برای بیان هر جمله ای تنها یک راه وجود ندارد و یک معنا را می توان به صورت های مختلف نحوی هم (علاوه بر اَشکالِ صریح یا پوشیده و...) در کالبد کلمات دمید. درست مانند کودکی زبان آموز که زبان مادری را نه با خواندن دستور زبان بلکه با شنیدن های مکرر می آموزد. حالا چرا آن بحث قدیمی را در این جا پیش کشیدم؟ قصدم این بود که بگویم اگر تجربه ی مطالعاتی شاعر در مواجهه با انواع متون متنوع صیقل خورده بود، می توانستیم به این امید ببندیم که شاعر نادلچسبی تعبیر «یک نمای از فلان چیز شده ای» را (که غلط نیست ولی دلنشین هم نیست) به جای «نمادی از فلان چیز شده ای» درک کند و به کار ببندد. به هر روی، پیشنهادم به شاعر این است که ساختار عبارت «یک ...» را با «... ای» عوض کند؛ برای این کار شاید لازم باشد که به دنبال کلمه ای دیگر از خویشاوندان معنایی «نماد» بگردد. به کار رفتن همین «یک» در بیت دوم هم خوشایند نیست زیرا اگر وزن اجازه می داد، بدون آن بیان روان تری می داشتیم. در مورد این بیت دوم، دو مشکل دیگر هم به ذهن می رسد. یکی این که در شکل کنونی، شاعر در این بیت، چنین جمله ای گفته: «از بس این روزها از پیش نگاه من رد شده ای، کوچه به دریا بدل شده». این شکل ساده شده ی حرفی ست که شاعر در این بیت گفته است. بسیار خوب. آیا مخاطب حق دارد دنبال رابطه ای بین گذشتن معشوق و دریا شدن کوچه بگردد؟ او اوّلاً از خودش خواهد پرسید: «دریا شدن» کنایه از چیست؟ خیس شدن و پر از آب شدن؟ و اگر اینچنین باشد، چطور باید بین رد شدن یک نفر و پر از آب شدن کوچه ارتباط علّی برقرار کرد؟ حدس من این است که شاعر در میانه ی این بیت، حرفی را ناگفته گذاشته و گمان کرده که بدون گفتنش هم مخاطب آن را در خواهد یافت. احتمالاً شاعر می خواسته بگوید در اثر رد شدن های مکرر تو از این کوچه و از پیش چشم من، من فراوان گریسته ام و برای همین کوچه به دریا مبدل شده. و شاید شاعر با خودش اندیشیده که آوردن «نگاه» برای تداعی چشم و سپس اشک چشم کافی ست. در صورتی که نیست. ما شاعران باید حواس جمع باشیم که از مخاطب انتظار نداشته باشیم ناگفته هایی را که فقط در ذهن ما گذشته اند و روی کاغذ نیامده اند، دریابد. مشکل بعدی این بیت، چیزی ست که من اسمش را «تزاحم شاعرانگی» می گذارم. منظورم از این اصطلاح این است که گاهی لایه های پیچیده و تو در توی کلام به جای آن که مفیدتر و محکم کارانه تر باشند، به سلاست بیان آسیب می رسانند. گواه این ازدحام شاعرانگی که از آن سخن گفتم، در این بیت، در تعبیر «ذهن نگاه» اتفاق افتاده. شاعر در این جا دارد درباره ی نگاهش سخن می گوید ولی برای این که بیانش را شاعرانه تر کند، نگاه خودش را به انسانی شبیه می کند (استعاره ی مکنیه به کار می برد) که آن انسان، ذهن دارد. اما آیا چنین کاری لازم بوده؟ آیا فقط اشاره به گذشتن از پیش نگاه شاعر برای افاده ی معنا کفایت نمی کرده؟ اگر شاعر به من پاسخ بدهد که معشوق در واقع از کوچه و از پیش نگاه او رد نشده بلکه از خاطره و ذهن او گذشته است، حرف او را می پذیرم ولی در آن صورت انتظار بی جایی نیست اگر لازم بدانیم که عنصر محوری این تعبیر، معکوس باشد (نگاهِ ذهن به جای ذهنِ نگاه) تا آنچه در جایگاه اصلی قرار می گیرد، ذهن باشد نه نگاه. آن شاعری که گفته: «یک عمر می توان سخن از زلف یار گفت»، بی راه نگفته! چون من تا این جا فقط در مورد دو بیت این قدر پرحرفی کردم و بخش اعظم فرصت این یادداشت سپری شد... در مورد نکات اصلیشعرهای باقی مانده، تلاش می کنم مختصرتر و گذرا بنویسم. همه ی نکاتی که تا این جا عرض شد به این معنی نیست که شعر نخست شعر بدی ست. نه. اتفاقاً همان طور که در آغاز یادداشت گفتم، نهایتاً عاطفه ی غنی این شعر آن را نجات داده و به دلنشینی ترکیب نهایی اش کمک کرده است. شعر دوم که یک رباعی ست نیز شعر خوبی ست ولی اگر بخواهیم در آن دنبال مشکلی بگردیم، می توانیم به این اشاره کنیم که بیت اولش معنای بیت دوم را حمایت نمی کند. ببینید؛ شاعر در بیت اول، از «آن ماه» سخن می گوید که نمی تواند همان معشوق باشد زیرا در بیت دوم، معشوق، «او» نیست بلکه «تو» است. یعنی طرف تخاطب شاعر، درباره ی این دو، دوگانه است. علاوه بر این، بیت اول، خودش از دو حادثه ی علت و معلولی حرف می زند که مستقل از اتفاق بیت دوم است. در بیت اول، می بینیم که افتادن اشک شب از نگاه ماه باعث افتادن سیل در شهر دل شده است. فارغ از این که تأویل و معنای عینی چنین تعبیر تصویرآلودی چه باشد، این واقعه هیچ ربطی به بیت دوم این شعر ندارد چون در بیت دوم، کوچه ای را می بینیم که به عبور کسی عادت داشته و حالا احتمالاً در غیاب او، کوچه هم مسافر شده است. تصویر بیت دوم و تعبیر «راه افتادن کوچه از خودش» خیلی خیلی شاعرانه و ارجمند و دوست داشتنی ست ولی مشکل این جاست که ما نمی توانیم سرتاپای این شعر چهارسطری را به شکل یک روایت مرتبط و همگون و یکپارچه در یک سطر تعریف کنیم و مثلاً بگوییم که این شعر می خواهد بگوید: «اشک شب [که شاید یعنی ستاره] از چشم ماه افتاد و در شهر دل من سیلی به وجود آورد و باعث شد که کوچه ای که به عبور تو عادت داشت، حالا خودش هم مسافر شود». چیزی که می لنگد، فقدان یک منطق علّی پیوند دهنده ی تصاویر چهار سطر این رباعی به همدیگر است. شعر سوم هم دلنشین و خواستنی ست و در مقام نقد فقط دو نکته در موردش به ذهنم می رسد. یکی این که شاید بهتر بود وزن این شعر که در بعضی مصراع ها «فعلاتن فعلن / فعلاتن فعلن» و در برخی «فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن» است، یکسان باشد. شکل کنونی هم غلط نیست و می توان با آن کنار آمد اما از آن جا که اشعار محاوره قابلیت زمزمه پذیری بیشتری دارند و یکی از عوامل یاریگر برای به ذهن سپردن و زمزمه پذیر بودن، وزن روراست است، اگر هماهنگی و یگانگی عروضی همه ی مصرع ها را شاهد بودیم، شاید نتیجه دلچسب تر می شد. مشکل دوم چیست؟ این است که: درست است که شخصیتی که یک شعر از زبان او بیان می شود، لزوماً خودِ شاعر نیست و این شعر هم در مجموع شعر دلنشینی از آب درآمده، ولی چرا ما باید از زبان شاعری که خودش مؤنّث است، توصیف معشوقی را بشنویم که او هم (به اعتبار گُل های دامنش و روسری اش) مؤنّث است؟! هرچند روزگار، روزگاری ست که حتّی همین حق را هم پذیرفته است؛ و اگر روزگار این را پذیرفته، ما که باشیم که نپذیریم؟!

منتقد : محمّدجواد آسمان

محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شد و در دبیرستان استعدادهای درخشانِ «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی) تحصیل کرد و برای تحصیل در مقطع کارشناسی در رشته‌ی فلسفه وارد دانشگاه اصفهان شد. او سپس تحصیلات خود را در ...



دیدگاه ها - ۲
نازنین پورمحسنی » 24 روز پیش
سلام و سپاسگزارم از نقد خوبتون. از شما می اموزم و سعی می کنم در اشعار بعدی مواردی که فرمودید رو رعایت کنم جناب آسمان
محمّدجواد آسمان » 23 روز پیش
منتقد شعر
درود بر خانم پورمحسنی بزرگوار. من از شما سپاس‌گزارم بابت لطف‌تان و اعتمادتان به پایگاه نقد شعر. شاد و پیروز و سربلند باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.