شاعری کنید نه سخنوری




عنوان مجموعه اشعار : روزنه ای رو به عشق
شاعر : ابراهیم حاج محمدی


عنوان شعر اول : جمعیت را چنین بیفزایند

عاقلان جملگی بر این رایند
آب در هاونی نمی سایند

فقر و کمبود جمعیت حتما
از مصیبات فعلی مایند

واقعا هم مصیبتند این ها
بَل مصیباتِ بی تسلّایند

قحط هایی چنین خدا داند
بد ترین نوع از بلایایند

ریشه کن فقرِ ما نخواهد شد
اقویا تا به فکر إغوایند

اغنیا نه به فکر مستضعف
اولیا هم بـه تَرْکْ، أُولی یند

سیل بُرده ست مملکت ها را
پادشاهان به فکر لالایـند

شک پدید آمدستم اینان هان
دوستانند یا نه اعدایند ؟

نسلشان را بیّنْقـَرضْ یا رب
خیر ما را اگر نمی خوایند !

بی خبر از تمام بدبختی
دائم الغرق قعر رؤیایند

غالبا از اساس پنهانند
گاهگاهی اگر چه پیدایند

جمعیت رو بکاهش است امّا
لاف خواهند زد که دریایند

از مروّت چه عاری اند آری
بس که لاقیدها فرومایه ند

تخمشان منهدم شود زیراکْ
از پّسِ معضلات بَر نایند

گرگ ها در لباس میشانند
به خدا بد تر از« اوباما » یند

هر چه خواهند حکم می رانند
هر چه خواهند حکم فرمایند

ترسی از مرگ و میرشان نَبْود
بی خبر از خدا چه ای وایَ ند !

« این دغل مردمان که می بینی »
مُردگانی شبیه احیایند

اشتهامند شهد زُهدانند !
زاهدانی که روح فرسایند

زاهدانی که هی ریا ورزند
باد پیما ، نه ! باده پیمایند !

از پلیدان پلید تر هستند
از دنی ها دنی ترــ أدنایند ــ

موش باشید میش نـه هرگز
میش ها پَخْمگان دنیایند

میش ها می روند بی برگشـت
موش هائی که می روند آیند

کاهش جمعیت اگر درد است
ناتوان از علاج اطبّایند

بر نمی آید از پزشکان کار
گر چه مانند ابن سینایند

توطئهْ یْ دشمنانی است این غمْک
جیره خوارانی از اروپّایند

فتنه والله بدتر از این نیست
بُنیه ی مملکت چرا کایند؟!

گلرخانی که جمله شیرینند
ناروا هست اگر به تُرشایند !

جمعیت ازدیاد کی یابد ؟
تا دهن ها فقط به نِق وایند ؟

جای دیگر مگر شود وا تا
جمعیت ها فزونی افزایند

پیر ها را فقط ببرنائید
گر جوانان به تـرس أزُقبایند![1]

این عزب مرد ها که می بینید
شیر مستند اگر چه روبایند

بذر کاران هماره مردانند
کشتزاران همیشه زنهایند

بار الها چرا بنات اینک
مال بد بیخ ریش بابایند؟

بار الها چرا بنین اکنون
بینوایان بی سرو پایند؟

هر چه نر هست را بپروارند
ماده ها را فقط بیارایند

پسرانی که جمله مجنونند
دخترانی که جمله لیلایند !

شوخ مانند سیخ کبریتند
مست مانند جغد پر ، وایند

غافل از هر چه رنج و اندوهند
فارغ ار هرچه بیم و پروایند

مگر اینان اجاقشان کور است
مگر آنان زغال بی نای ند !

از چه رو بی رمق شوند اینان
پیر باشند اگر چه بُرنایند؟!

دُرّ و دُردانه های بد مستند
لُعبتانی کـه زعفـران سایند[2]

هر چه بد مست دختری دارد
چشم و ابرو که باب ایمایند

خاک بر سرْمْ چشم ها هیزند
خاک بر سرْمْ گوش ها وایند

به خدا نرّ و ماده شان لولند
به خدا نرّ و ماده شان پایند

دل دهند آی قلوه پس گیرند
به هم از هم که شنگ و شیدایند

زشت باشد حیا کنم ای وای
خلق عالم چرا که بینایند

چه فراوون تُو مملکت حالا
بختیاران پای برجایند!

چه فراوون تُو مملکت الان
مرسده، نازنین، آتوسایند!

چه فراوون تُو مملکت جُدّا
جِسِنا ، آتِنا و بیتایند!

بختشان را شما فقط بُگشای
بی نیاز از هر آنچه مامایند

بگشایند تنگنا ها را
تنگناها اگر تنش زایند

می شود باز هر دری بسته ست
بی نیاز از شگرد لولایند

در گشودن اگر زپا افتند
غرق در ذلّت آشکارایند

دست اینان فقط شود درمان
درد هائی که بی مداوایند

هر گره باز می شود با عشق
گِرِها ! نزد عاشقان وایند

دیگران کشت، ما درو کردیم
ما بکاریم و دیگران زایند

شاکلید است این که ما داریم!
قُفل را بی کلید نگشایند

جمعیت را بدین بیفزایید
جمعیت را چنین بیفزایند

[1]- ازُقبا = از عُقبی !!! فتوای اکید ما بر این است که حذف حرف عین ولو به ضرورت از قبائح اکیده است و نتوان به هیچ ضرورتی حتی ضرورت وزن حرف عین را از تقطیع عروضی حذف کرد و این به موجب اقوی ادلّه ی عقلیه أعنی {{خیف اللُّبس}} است !!! و ما را رأی بر این است که حتی در مواردی که هیچ خوف التباسی نیست نیز از این قباحت اجتناب شود . ولیکن در این مورد خاص به موجب قاعده ی فلسفیه ی معروف : { مَا مِن عامٍ الّا و قَد خُصَ}} چون اثرمان طنز بوده است خود خلاف فتوای خویش عملیده ایم . مقلّدین ما می توانند در این مسأله به فالأعلم رجوع کنند و اگر او را نیز همین فتواست به فالأعلمِ از او ! و هلمَّ جَرّا !!!

[2]- اشارتی است به ماجرای : { دُردانه و دانه زعفران می سودند } و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل !!!



عنوان شعر دوم : الکی((۱))

می دهد شیخ دغل پیشه مرا پند الکی
تا زنم ساده به انسانیتم گند الکی

بکُشم نفس خودم را و شوم در همه عمر
بنده ی خالصِ مفلوکِ خداوند الکی

صحبت از حور پری چهره کند دم همه دم
تا شود آب فقط در دل من قند الکی

به گمانش که منم کفتر مستی حشری
پیش پایم فقط انداخته پابند الکی

گفت دیروز بیندوز فقط رحمت حق
گوید امروز که اندوخته ای چند الکی

اهل دوزخ همگی بنده ی نفسند ولی
اهل فردوس همه مرد خدایند الکی

نَرَمَد میش اگر از گرگ شود طعمه ی او
ندَرَد سینه ی آفند، پدافند الکی

سر خود را ندهد هیچ کسی مفت به باد
تا دلش را فقط از عشق نیاکند الکی

گفتم ای شیخ برو دور شو از من بگریز
تا نیندازمت از کوه دماوند الکی

خُل نشو تا نشود همنفست مثل تو خُل
رِند شو تا بشود زَندِ تو پازَند الکی

عرش بر فرش بیفتد به خداوند قسم
حوریان با تو چو بر تخت بخوابند الکی

حضرتت چون که تبهکار ترین خلق خداست
پیروان تو "سرانجام تباه"ند الکی

پیروانت چو تو ای شیخ ریاورز فقط
چون تو در مزبله در نشو و نمایند الکی

دم فرو بند که آسوده بلولم نفسی
گر چه وِرّاجی تو هست خوشایند الکی

برو ای الپَرِ اِکبیرِ دهن درّه نلاف
حوریان با تو به ییلاق نیایند الکی

کور خواندی اگرت هست گمان مستحقی
بر تو مهتاب رخان ناب بتابند الکی

مغز خر خورده ای آیا که نمی فهمی؟کی
معرفت داشته ، ای پخمه فرآیند الکی

عارفان آنقَدَرند اهل عبادت که به حور
جز به فرمان خدا دست نیازند الکی

عارفان چاکر حقّند نه جوینده ی حور
عارفان مثل شما رُند نلافند الکی

بنده ی صِرفِ خداوند نباشی نشوی
درخورِ عشوه ی یک " حور همانند" الکی

عنوان شعر سوم : الکی ((۲))

می دهد پند مرا زاهد الدنگ الکی
تا کنم با خودم و خلق خدا جنگ الکی

بروم مکّه طوافی بکنم منگ شوم
بزنم بر تن ابلیس لعین سنگ الکی

بین هر سعی و صفا هروله ای ناب کنم
تا کمیتم بشود مثل خرش لنگ الکی

گویدم چشم چرانی نکنی با پریان
چشم شوخ پریان نیست پسر شنگ الکی

زیرکی در تو اگر هست در انظار نکوب
بی ثمر مغبچه جان آب به هاونگ الکی

رو به میدان طرب با هوست اسب نتاز
نکند آدم عاقل نفسش هنگ الکی

عقل اگر در سرت است آه نکش از ته دل
نزند قلب تو مانند فلز زنگ الکی

گفتم ای زاهد الدنگ که با خیره سری
دو سه بستی به گمانم زده ای بنگ الکی

نرود ماه به میعاد دروغین زحل
نزند اسب به بیژامه ی خر، چنگ الکی

عوضی نیستم-- آری به خدا-- ساده ، عوض
بکنم مثل تو ای بوقلمون رنگ الکی

دم غنیمت بشمارم نروم راه خطا
نوسان دارد اگر دم به دم آونگ الکی

شرفم را بفروشم به عن خوک،اگر
عرصه را بر تن و جانم بکنم تنگ الکی

نشوم چون تو به خود شیفته با شور و شعف
به هر آئیینه ی پاکی بزنم انگ الکی

غیرتی مرد ننوشیده بجز می همه شب
غیرتی مرد تحمّل نکند ننگ الکی

آبروی خرِ همسایه ی سگ باد بَرَد
بپرد هوش اگر از کلّه ی هوشنگ الکی

خر، خر است ای نفست گرم به کشکولت اگر
سر خر با دم او هست هماهنگ الکی

عقب افتاده ای از قافله ای خنگ خپل
صد و هفتاد و سه ملیارد و سه فرسنگ الکی
نقد این شعر از : آرش شفاعی
مرز میان شعر و نظم، میان طنز و هزل، میان سخن حکمت آمیز و فحش گاهی در واقع چنان باریک است که نمی توان آن را به روشنی مشخص کرد. شعرهای عصبانی دوستمان آقای حاج محمدی مصداقی از همین مرز باریک است. او گاه در نوشته هایش به مدد تسلط قابل قبول بر زبان شعر، توانسته است بر سمند سخن سوار شود و مخاطب را نیز با خود همراه می کند و گاه نیز مخاطب را از همان اوج با سر به زمین می زند. به راستی می توان در موضوعی مانند کمبود جمعیت مدعی شعر سرودن شد؟ در این زمینه هرچه بگوییم و هر چه بکوشیم و از آرایه های ادبی استفاده کنیم، نتیجه نظم است. اگر مرز میان شعر و نظم را چنین باریک می بینیم، باید به مخاطبان حق بدهیم که گروه زیادی از آنان با چنین تصور و تعریفی از شعر موافق نباشند که به صرف داشتن وزن و قافیه، یک نوشته شعر می شود.
نکتۀ دیگر اینکه به صرف اینکه حرفی در شعر زده شد یا به وزن و قافیه درآمد، نمی توان آن را صحیح دانست. بسیاری از سروده های آقای حاج محمدی، توهین آمیز است و مخاطبان زیادی را دلگیر و دلزده می کند. چرا شاعر باید به خود حق بدهد به صرف اینکه حرفی به زبانش آمدو در وزن و قافیه گنجید، مخاطبان خود را تحقیر کند؟
فرض کنیم کسی که اسمش مرسده یا آتوساست این بیت ها را بخواند، که
چه فراوون تُو مملکت الان
مرسده، نازنین، آتوسایند!
چه فراوون تُو مملکت جُدّا
جِسِنا ، آتِنا و بیتایند!
حق ندارد که بپرسد این اسم ها چه ایرادی دارند که شاعر به خود حق می دهد درباره شان چنین سخن بگوید؟ تصوراتی که ناظم این سروده ها دربارۀ زن و مرد و رابطۀ میان آنان دارد (حتی اگر بپذیریم که با زبان طنز رو به رو هستیم) برای بسیاری از زنان و حتی مردان امروزی، نادرست است و وقتی به این صراحت و عریانی درباره شان حرف می زنیم باید شجاعت داشته باشیم به همان صراحت و عریانی نقدشان را هم بخوانیم و ببینم. اگر شاعر این شجاعت را دارد، که هیچ وگرنه بهتر است کمی عنان سخنوری را بکشد و بیشتر از سخنوری و سخنرانی، شاعری کند.

منتقد : آرش شفاعی

شاعر، منتقد و روزنامه نگار. متولد 1354 در مشهد، دانشجوی دکترای علوم ارتباطات اجتماعی و دبیر سرویس فرهنگ و هنر روزنامه قدس.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.