روا...نی!




عنوان مجموعه اشعار : شعر ١
شاعر : فاطمه اعتضادى


عنوان شعر اول : نمى دانم
بسم الله الرحمن الرحیم

ميان واژه ها گم مى شوم اما نمى دانم
که بین شعری آخر مى شوم پيدا!؟ نمی دانم!

دلم رفته به جنگی نا برابر در مصاف عشق
چرا عقلم رها كرده مرا تنها!؟نمی دانم

چرا درجاده ی ابريشم زلف توافتادم!؟
منی كه فوت وفن اين تجارت را نميدانم

بلاتكليف هستم آنقدر درشهرچشمانت
كه تكليف خودم را با خودم حتی نميدانم

پس از عمری کمانداری نمی ترسیدم از تيری
چرا بايك نگاه افتاده ام ازپا!؟ نميدانم

معما در معما مي شود هر پرسش اما من
جوابی را برای این معماها نميدانم!

فاطمه اعتضادی

عنوان شعر دوم : مخاطب بايدها
بسم الله الرحمن الرحیم

از حال اهل شهر بايد باخبر باشد
باید برای مردمش مثل پدر باشد

یا با خرید فال و گل یا با گل لبخند
در کام تلخ كودک كاری شكر باشد

شب تا سحر با خش خش برگ خیابان ها
در فكر بی خوابی چشم رفتگر باشد

بايد پيمبرگونه باشد افتخار او
بوسه زدن بر زخم دست كارگر باشد

بايد كه مثل همت و بابایی و دوران
فرمانده با سربازهايش يک نفر باشد

خدمت به خلق الله راز اعتبار اوست
هرکس که مانند رجایی باهنر باشد

فاطمه اعتضادی

عنوان شعر سوم : طبع عجيب
بسم الله الرحمن الرحيم

در كنار تو دلم طبع عجيبى دارد
شعر مى گويد و احساس غريبى دارد

سال ها دست تو صيقل زده بر سنگ دلم
دل شد آينه و در خود چه رقيبى دارد

دل من در پى يوسف شدن افتاد به چاه
بى خبر بود كه دنيا چه فريبى دارد

دل افسار گسسته چه عجب آرام است!
تو كه باشى دل من خوى نجيبى دارد

تب و لرز و عرق و حال پريشان خوب است
آن زمان كه دل من چون تو طبيبى دارد

تو مسيحى و دلم در نفست در بند است
نفس حي تو جانا چه صليبي دارد

فاطمه اعتضادى
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت، با هم مروری منتقدانه خواهیم داشت بر سه غزل. عنوان این یادداشت را از آن رو «روانی» گذاشته ام که ترجیع و مایه ی اصلی سخنم در این یادداشت، «تأکید بر لزوم روان تر بودن بیان برخی از مصاریع شعرها» خواهد بود. علاوه بر این، امیدم به این است که این یادداشت بتواند پاره ای از موارد را که در شعر «روا نیست» یادآوری کند! غزل نخست با ردیف «نمی دانم» حتی پیش از خواندن شعر هم امکان حدس درستی در مورد خودش به خواننده می بخشد؛ این که این غزل، راوی و حاوی و حاکیِ تردید و بلاتکلیفی شاعر است و مجال هم اندیشی او با خویشتن خویش در تنهایی. قبلاً در یادداشت دیگری هم این را عرض کرده بودم که در این قبیل غزل ها ـ که رویکرد و راهبرد اصلی شان حدیث نفس است ـ احتمال همذات پنداری مخاطب با شعر بالاتر است و او راحت تر و بی دردسرتر می تواند «من» خود را به جای «من» شاعر بگذارد و شعر را از زبان خودش زمزمه کند. سومین بیت این غزل، بهترین بیت آن است و بیت هایی که در آن ها کلمه ی «نمی دانم» با مابقی مصراع مقفی در یک جمله قرار دارد (یعنی نخستین مصراع این شعر و بیت های سوم و چهارم)، بیان روان تری یافته اند؛ البته به جز بیت آخر که دلیلش را عرض خواهم کرد. در دیگر ابیات این غزل، (یعنی در دومین مصراع از بیت نخست و نیز در ابیات دوم و پنجم) جداافتادگی نحوی ردیف به عنوان جمله ای مستقل از مصراع مقفی، از روانی بیان این ابیات کاسته است؛ هرچند کلیشه ی نحوی این ابیات غلط نیست و ایراد دستوری خاصی هم بر آن ها مترتب نیست. تنها سخنم در این جا پیرامون وضعیت خوبی ست که می توانسته بهتر از این هم باشد. اما درباره ی بیت آخر و این که چرا با وجود آن که این بیت را در گروه نخست (مثبت) قرار دادم، از آن گلایه داشتم... . ملاک صحت و روانی و دلچسبی زبان شعر، مطابقتش با کاربرد عمومی زبان در نزد اهالی زبان است. اما آیا شعر اجازه ی تخطی از آن کلیشه ها و ساختارهای بیانی مرسوم را ندارد؟ حتماً دارد؛ اما تنها به شرط این که همزمان از قصدی قانع کننده در راستای نیاز هنری شعر برخوردار باشد؛ یعنی باعث شود که در عوض زیان مخالفت با قیاس و کژتابی از عرف زبان، سودی از همراستایی با اهداف هنری شعر نصیب متن شده باشد. در این واپسین بیت از شعر نخست، این بنده ی حق باور دارد که ساختار بیانی بیت، منطبق با شیوه ی بیان مرسوم نیست و همین از روانی و نتیجتاً از صمیمیت بیان کاسته است. به عبارت دیگر، با خواندن واپسین مصراع شعر، حس می کنیم که شاعر حقیقتاً تنها به دلیل گرفتار شدن در چنبره ی وزن، بیان معمولش را به شکل کنونی تغییر داده است. بگذارید مثالی بزنم تا ماجرا روشن تر شود. اگر شما از من بپرسید که: «امروز چند شنبه است؟» و من پاسخ بدهم که: «پاسخی را برای سؤالت نمی دانم»، آیا در نزد خود حس نمی کنید که من قدری غیرعادی به سؤال شما پاسخ داده ام؟ قطعاً ذهن شما با خود تحلیل خواهد کرد که من می توانسته ام خیلی راحت و بی تکلف، بگویم: «پاسخ سؤالت را نمی دانم». در این بیت واپسین درست چنین اتفاقی روی داده است. در این جا صحبت از نامفهوم بودن بیان بیت نیست. و نیز حتی صحبت از این هم نیست که کلیت جمله بندی مصراع آخر مشکل دارد. نه. بلکه مایه ی سخنم در این جا بر این باور متکی ست که: قبول داریم و نمی توانیم انکار کنیم که سخن گفتن در قالب شعر کهن، و به طور صریح تر، در شعر موزون، تبعات ناگزیری مانند محدودیت شاعر در حیطه ی وزن را به او تحمیل می کند. این حقیقتی ست. اما اشعار موفق سروده هایی هستند که شاعران شان توانسته اند در هنگام اجرای مضمون مورد نظرشان در عین وفاداری به وزن، به صحّت و روانی بیان هم پایبند بمانند. مخاطب عام ممکن است هرگز راز نادلنشینی یک بیت را تحلیل نکند ولی طبعاً در مواجهه با برخی از ابیات، آن ها را نادلچسب می یابد. یکی از دلایل پنهان نادلخواهی یک بیت، ممکن است همین عدول بی دلیل از عرف مرسوم زبان باشد؛ چیزی که حتی مخاطب عام شعر هم در ناخودآگاهش آن را در خواهد یافت. به همین دلیل است که نود و نه درصد از اشعار ماندگار و دلنشینی که در ذهن داریم و با آن ها رو به رو شده ایم، با زبان و بیان مرسوم مطابق هستند و از عیار آن نکاسته اند. نکته ی ظریف دیگری که باز غلط نیست اما نقشش را در کمتر دلنشین شدن اشعار کلاسیک نمی توان انکار کرد، فراوانی زحاف های عروضی و سکته های وزنی ست؛ بسامد زیاد مواردی که در چهارچوب اختیارات شاعر می گنجند و در این شعر، فراوان هستند. روشن تر بگویم؛ ارزش آوایی واقعی کلماتِ «میان، بین، رفته، مصاف، کرده، ابریشم، فنّ، بلاتکلیف، تکلیف، برای» در غزل نخست، باید اندکی افزوده شود و به شکلِ «میانی، بِینی، رفته [با های ملفوظ]، مصافی، کرده [با های ملفوظ]، ابریشمی، فنّی، بلاتکلیفُ، تکلیفی، برایی» خوانده شوند تا وزن صحیحی به مخاطب القا شود. باز تأکید می کنم که در موارد یادشده، عروض مختل نیست ولی فراوانی این «دیگرگونه خواندنی»ها خواه ناخواه از تنتنه ی وزن (که طبعاً شعر کلاسیک به القای کاملش نیازمند است) کاسته است. گویا در مورد شعر نخست بیش از حد پرحرفی کردم و در اندک مجال باقی مانده باید به ذکر موارد کلیدی تر دو شعر بعدی بسنده کنم. شعر دوم [هم مانند شعر نخست] در مجموع شعر خوبی ست. شعر، از سنخ اشعاری ست که به اقتضای موضوعش، کمتر همتش را صرفِ خیال ورزی کرده و بیشتر در پی القای مفهوم و سخن گفتن بوده است. با وجود این، همچنان معتقدم که شعر در نوع خودش بسیار شعر خوبی ست؛ ببخشید که ناچارم از برشمردن موارد مثبتش صرف نظر کنم. تنها مورد شایان برجسته سازی (که مانند موارد یادشده ی قبلی، این هم غلط نیست و حتی خروجش از عرف بیان به قوّت معنایش هم کمک کرده)، قافیه ی «یک نفر» است که به جای «همرده، همانند، فاقد تبعیض» و کلماتی از این دست استخدام شده و به بهتر صورت بندی شدن معنای «وحدت» انجامیده است. شعر آخر با وجود آن که همه ی تلاشش را برای کاربرد طبیعی قوافی به کار بسته ولی دست کم دو فاقیه در آن خوش ننشسته اند؛ و یکی بیشتر و یکی کمتر توی ذوق می زند. قافیه ی «رقیب» در بیت دوم با الزام وجودی اش نگذاشته که مضمون بیت به خوبی منعقد شود. مشکل اصلی بیت هم در همان مصراع دوم خودش را نشان داده است؛ یعنی در «دل شد آیینه در خود چه رقیبی دارد». وگرنه مصراع نخست بیت، روان و سالم است. مشکل کجاست؟ مشکل اول، حل نشدن و یکدست و همسطح از آب درنیامدن حضور کلمه ی قافیه در نحو جمله است. کلمه ی «رقیب» از بافت مصراع بیرون زده است. مشکل دوم این است که مرجع رقیب در ذهن مخاطب، به شکل خودکار، «دست تو» خواهد بود و نه «تو». مشکل کجاست؟ این جاست که تصور کردن «دست» در درون «دل» قدری عجیب و غریب است. به هر حال، بیت آن طور که باید کامل و سالم و روان از آب در نیامده است. اما قافیه ی دیگری که حضورش به اندازه ی «رقیب» مشکل دار نیست ولی آن هم برجستگی غیرلازمی در شعر یافته، «صلیب» است. مصراع نخست این بیت، خواسته است پیشاپیش زمینه را برای مصراع دوم بدین ترتیب فراهم کند که همه ی حرف آن مصراع را پیش تر بزند و تنها تأکید و شگفت زدگی را بر دوش مصراع دوم بگذارد؛ اما در حالی که در مصراع نخست، خود نفَس را ابزار دربند کردن (صلیب) می بینیم، در مصراع دوم، نفس را دارای آن ابزار می یابیم و نه خود آن. اما مشکل این بیت فقط در همین نکته منحصر نمی شود. با مضمون کلّی این بیت هیچ مشکلی نداریم و اجرای مضمون هم قابل قبول است ولی شاید مشکل در انتزاعی شدن بیش از حد مصراع دوم است؛ یعنی چه؟ روشن اگر بخواهم بگویم، ماجرا این است که تصور «نفَسی که دارای صلیب باشد» کار آسانی نیست!

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۲
فاطمه اعتضادى » یکشنبه 08 مهر 1397
با سلام باعث افتخار من هست ك اشعار من ك بعنوان فردي نو پا در شعر هستم توسط نگاه استادي مثل شما نقد شده ممنون از وقتي ك گذاشتيد و نكات با ارزشي ك فرموديد اميدوارم در اشعار بعدي با بكار بردن نكاتي ك فرموديد زبان اشعار روان تر باشد با سپاس فراوان
محمّدجواد آسمان » یکشنبه 08 مهر 1397
منتقد شعر
درود خدا بر شما خانم اعتضادی بزرگوار. من هم مانند شما شاعری در راهم. از لطف‌تان ممنونم. پیروز و سربلند باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.