راز




عنوان مجموعه اشعار : ..
شاعر : دلارام میرزاآقا


عنوان شعر اول : ..
در من زنی گم کرده تنها زیستن را//دور از تو بودن، ماندن اینجا، زیستن را
در من زنی بیگانه با من، می شناسد//در سایه ات معنا شدن، ما زیستن را
رود است تا چشمان او از چشم هایت//آیینه کاری کرده دریا زیستن را
با اضطرابِ لحظه هایش می کشاند//تشویشِ در دیروز و فردا زیستن را
مانند یک پروانه ی خشکیده در قاب// در مرگ معنی کرده زیبا زیستن را
در من زنی افسرده جان جا مانده از تو//پیدا نخواهد کرد اینجا زیستن را


عنوان شعر دوم : ..
..

عنوان شعر سوم : ..
..
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم نگاهی نقادانه خواهیم داشت به یک غزل. رویکرد این غزل، حدیث نفس است و ما در سراسر این شعر تنها تصویر زنی را می بینیم که در درون شاعر می زیَد؛ و لابد و لامحاله، منِ درونی او و خویشتنِ اوست. اما این زن تنها بازیگر صحنه ی این غزل نیست. در این غزل یک «دیگری» هم در قامت مخاطب حضور دارد که چهره اش را نمی بینیم ولی حضور کلیدی اش را احتمالاً در جایگاهی فراتر از یک شنونده ی صِرف و قریب به یقین در هیأت یک معشوق حس می کنیم. پس با غزلی عاشقانه رو به روییم؛ غزلی عاشقانه که ما را تا آخر در کشاکش تردید «فراقی / وصالی» بودنش جلو می برد و آخرسر هم تکلیف مخاطب را روشن نمی کند. در ادامه باز به این موضوع برخواهیم گشت و پیرامونش سخن خواهیم گفت اما ابتدا اجازه دهید شعر را بیت به بیت بخوانیم و جلو برویم. در کار معنایابی مصراع نخست این شعر، تعیین تکلیف «تنها» حیاتی ست. مصراع را به این صورت ها می توان خواند: 1ـ در من زنی هست که فقط زیستن را گم کرده. 2ـ در من زنی هست که «تنها زیستن» را گم کرده. 3ـ در من زنی هست که تنهاست و زیستن را گم کرده. فارغ از نحو کلام، معنای دو گزاره ی پایانی، تأکید بر تنهایی آن زن است ولی در گزاره ی نخست باید واژه ی «تنها»ی ایهام مند را «فقط» معنی کنیم. همین طور، گزاره های اول و سوم بر گم شدن «زیستن» اذعان و تأکید دارند. طبیعتاً با فرض «فقط» بودن «تنها»، معنای درستی نمی یابیم. چرا؟ چون در این صورت باید بپذیریم که آنچه گمشده ی زن است، «زیستن» است. اما آیا حقیقتاً زن از فقدان زیستن (معنای متعالیِ زندگی یا آن گونه زیستنی که خود می پسنددش) گلایه دارد؟ و دیگر این که «آن زن فقط زندگی را گم کرده» تأکید بر گم نکردن چه چیزهای دیگری ست؟ ضمن این که با فرض این معنا باید بپذیریم که او علاوه بر «زیستن»، دو چیز دیگر را هم گم کرده است؛ «دور از تو بودن» را و «این جا ماندن» را هم. همان طور که می بینید نمی توان با این معنا کنار آمد زیرا از طرفی بیت به پرسش دوم پاسخ نمی دهد و از سوی دیگر مصراع دوم که حاکی از «ماندن در این جا»ست و کلیت شعر که حضور زنی را مؤکد می کند، فرض فقدان زندگی برای زن را از ذهن ما دور می کند. علاوه بر این، اگر زن، «این جا ماندن» را هم گم کرده است، پس کجاست؟! با این حساب، می ماند دو فرض بعد یعنی این که بپذیریم که زنِ این شعر، «تنها زیستن» و «تنهایی» را گم کرده. یعنی گزاره ی دوم از میان سه گزاره ای که پیش تر عرض شد. این جا دو مشکل پیش می آید. اول این که در نحو و بیان جمله، «تنها» خوش ننشسته و در جای درستی قرار نگرفته است. «تنها» اگر صفت زن است، باید بلافاصله پس از «زن» بیاید. مشکل دوم این است که اگر این زن تنهاست پس چطور در بیت دوم می خوانیم که او در سایه ی معشوق حضور دارد؟ خلاصه این که مصراع نخست به واسطه ی بلاتکلیفی کلمه ی «تنها» با تعقید معنایی بدی رو به روست و باید فکری به حالش کرد. از کنار مقلوب به کار رفتن «ماندن این جا» به جای «این جا ماندن» (به خاطر سابقه ای که در گفتار محاوره دارد) می توانیم عبور کنیم و بر آن چشم بپوشیم. همه ی حرف بیت دوم این است که من بی تو هیچم و فقط با تو هستی می یابم و حتی خویشتنِ من هم به من اعتبارِ بودن نمی بخشد زیرا در کنار تو با هرچه جز تو و حتی با خودم بیگانه ام. تا این جا با وجود این که تأکید و اشتیاق شاعر به لزوم در کنار همدیگر بودن را فهمیده ایم ولی همچنان برای مان روشن نیست که شاعر دارد این خطابه را در هنگامه ی فراق بر زبان می آورد (و آرزوی وصال می کند) یا همچنان که با اوست و وجود خویش را وام دار حضور در کنار او می داند، دارد بر ادامه دادن این وصال پافشاری می کند. بیت سوم، گریستن را با استفاده از تشبیه رود و آیینه به تصویر کشیده است. باید توجه داشت که در این بیت، آنچه برجسته است، گریه ی معشوق است و نه گریه ی زنی که تجلی شاعر عاشق ماست. بسیار خوب؛ مصراع اول این بیت را این طور می فهمیم: از چشم های تو که معشوق هستی، تا چشم های او که یک زن است، رودی جاری ست (این رود را با سوابق ذهنی مان باید «اشک» معنا کنیم. هرچند به نظر می رسد که احتمال دور از ذهن تری مورد نظر شاعر بوده است؛ نگاه! یعنی از چشم تو که معشوق هستی تا چشم آن زن عاشق که منم، رودی از نگاه جریان دارد). عنایت داشته باشید که تا این جا شاعر به ما صرفاً یک رود را نشان داده؛ رودی که از چشم یک نفر تا چشم نفر دیگری جاری ست. حالا به مصراع دوم این بیت می رسیم؛ جایی که ناگهان شاعر به ما دریایی را نشان می دهد که زندگی را آیینه کاری کرده است. این دریای آینه کاری شده (که بی شک ما را به حقیقت دیگری به جز آیینه ی واقعی و دریای واقعی ارجاع می دهد)، در عالم واقع، چیست؟ شعر به ما پاسخی نمی دهد. باز هم شما را به این توجه می دهم که در مصراع نخست این بیت، صحبت از جاری شدن دو رود مختلف و راهی شدن شان به سوی دریا نبوده است. صحبت از این نبوده است که این دو رود که دو منبع مختلف دارند (چه حاوی نگاه باشند و چه اشک) به سوی جای سومی روان هستند که دریاست یا دشتی ست که در اثر جریان این دو رود به دریایی بد می شود. نه. بلکه در مصراع اول ما فقط یک رشته از دود را می بینیم که اتفاقاً جریانی یک طرفه دارد از چشم معشوق به چشم زن عاشق قصّه. پس پرسش پرسیدنی دوم علاوه بر این سؤال که دریای مورد اشاره در عالم واقع چه چیزی ست، این پرسش خواهد بود که: چطور باید بر مبنای مصراع نخست، انتظار تشکیل دریا را داشته باشیم؟؛ از رودی یکطرفه که از چشمی به چشم دیگری جاری ست. امیدوارم توانسته باشم نشان دهم که منطق بیان چه اختلالی دارد. تازه اگر آن رود را «اشک» تصور کنیم، پرسش سومی هم پیش خواهد آمد که باز در دل شعر پاسخی برای آن مندرج نیست؛ این که: معشوق چرا می گرید؟ این بیت بدون شک حاکی از وصال است و ما را به اهمیت نکته ی دیگری اشاره گر است که باید به یکدست کردن و هماهنگ شدنش در کلیت این شعر اندیشید؛ این که روشن تر و مشخص تر بودن بستر وضعیتی که دیالوگ های شعر در آن جریان دارد، برای توفیق شعر، حیاتی ست؛ این که ما به عنوان مخاطب چنین شعری باید به صراحت و وضوح بفهمیم که شعر دارد در عرصه ی جدایی عرضه می شود یا در هنگامه ی با هم بودن؟ این رازی ست که تا آخر این شعر گشوده نمی شود و این حسن نیست زیرا شرایط به گونه ای رقم نخورده که این «بی پاسخی» به تعلیقی هدف مند بینجامد. بیت پنجم این غزل، بی شک بهترین بیت آن است. چون سخن طولانی شد به همین اندازه بسنده می کنم. شعر شعر خوبی ست و شاعر بی تردید شاعر خوبی. در این یادداشت تنها خواستم شاعر را به لزوم خرج کردن وسواس و دقت بیشتر در حیطه ی پیوند ارکان کلامی شعر توجه دهم. برای او پیروزی و رستگاری آرزومندم.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۴
شهرام مودب » شنبه 07 مهر 1397
درود و خدا قوت حضور منتقد و شاعر گرامی، بیت پنجم خیلی زیبا و نقد جناب آسمان استادانه بود. مانا باشید
محمّدجواد آسمان » شنبه 07 مهر 1397
منتقد شعر
درود بر آقای مؤدب بزرگوار. استاد شمایید برادر جان. سپاس‌گزارم. پاینده و رستگار باشید...
سید مهدی منتظری » یکشنبه 01 مهر 1397
سلام، و عرض ارادت. همچون هميشه بسيار استفاده كردم. يك نكته: شايد منظور شاعر از مصرع نخست آن است كه آن زن راه و روش تنها زيستن را فراموش (گم) كرده و اصولاً قادر نيست بدون تو زندگى كند؛ در اين صورت، بيت دوم نيز معنا مى يابد. در ضمن، در مصرع ٥، شايد بهتر باشد جاى واژگان "تا" و "از" با هم عوض شود (البته فقط شايد). سپاس.
محمّدجواد آسمان » چهارشنبه 04 مهر 1397
منتقد شعر
درود بر آقای منتظری بزرگوار. در مورد نخست حق با شماست و در مورد دوم اختیار با شاعر. بله، با توجه به این که مابقی شعر توصیف زن عاشق است و تنها در همین مصراع پنجم صحبت از معشوق وسط می‌آید، شاید این تغییر به یکدستی کمک بیشتری بکند. از لطف‌تان ممنونم. پاینده باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.