معضلِ این و آن




شاعر : علی عطائی


بساط چایی و قلیان به پا و یار می خندد
و این بی تاب ، از شوق تو طوطی وار می خندد
غزل هایم تو را خواندند ، لب هایم تو را گفتند
در، امشب در کنار تو به این دیوار می خندد
من آن باغم که در آن سیب سرخی مست می خندد
و دلبر در میان محفل دلدار می خندد
شبانگاهم تویی، خوابم تویی ، بیداری اَم هستی
به اوج خوابِ شبگاهِ تو این بیدار میخندد
درین آغوش ، یک مدهوش دارد نوش میخندد
مثال خنده های اولین دیدار می خندد
کسی با ارتشی بی رحم در اعماق چشمانش
به ریشِ صد امیر جنگی و سردار می خندد

"علی عطائی"
نقد این شعر از : حسین جلال‌پور
حسین جلال‌پور:
امروز با اطمینان خاطر می‌توان گفت کمتر غزلی می‌خوانیم که «این» و «آن» پا در هوا و نامعلوم نداشته باشد (چه اطمینانِ خاطری!)
این و آن‌های آقای عطایی را با هم مرور می‌کنیم:
«این بی‌تاب»، «این دیوار»، «این بیدار»، «این آغوش». زمانی که بیرون از شعر هستیم کاملاً محقّیم از کسی که این را می‌گوید بپرسیم کدام بی‌تاب؟ کدام دیوار؟ کدام بیدار و چه آغوشی؟ همین وضعیت ذهنیِ از پیش است که به دنبال آن به شعر هم که وارد می‌شویم ذهن ناآماده‌ی ما را محتاج نشانه‌هایی می‌کند برای آشنایی با واژه‌های پس از «این» و «آن». پس باید چیزی وجود داشته باشد که ما را از این سردرگمی بدون بیاورد. حالا می‌پرسیم در شعرِ پیش رو قبلاً کجا و از چه چیزی صحبت شده و این‌ها کجا و چه موقع معرفه شده‌اند که ما به آن‌ها آشنا شده باشیم و الآن بشناسیمشان؟ همین ناآشنایی ما را وارد شعر می‌کند و با خود به همه‌ی مصراع‌ها و بیت‌ها می‌برد.
آیا این و آن معضلی شده‌اند برای وزن یا ورم مشکلی شده است سدّ راه شاعر؟ این وضعیت همان‌طور که گفتم بر بسیاری از غزل‌های تازه‌کاران و میانه‌کاران سیطره دارد.
مشکل دیگری که در این شعر وجود دارد «ردیف» آن است. البته ردیف به خودیِ خود مشکلی نیست چه‌بسا امکانی هم باشد در دست هنرمند. امّا این‌جا با ردیفِ فعلی/تصویریِ «می‌خندد» سروکار داریم که شاعر بی هیچ کارکرد هنری آن را در شعر قرار داده و به‌ قول معروف از آن کاری هم نکشیده. مصراع‌هایی از نوع «در امشب در کنار تو به این دیوار می‌خندد» به این شکل خام و کار نشده هیچ‌گاه نمی‌تواند وارد باور مخاطب شود و از او مُهر پذیرش بگیرد. الآن مصراع چه وضعیتی را نشان می‌دهد؟ تنها منطقه‌ی متفاوتِ ردیف در مصراع آخر است با استفاده از کنایه‌ی «به ریش کسی خندیدن». البته این‌جا هم شاعر به نشاندن «امیرِ جنگی» و «سردار» احتمال ساخت تصویر تازه را از آن گرفته است.
زبان پدیده‌ای در حال تغییر و تحوّل است. همین تغییر و تحوّل امکان ادامه‌ی حیات به او می‌دهد. صورت‌هایی که کارایی لازم را ندارند به مرور توسط گویش‌وران از زبان حذف می‌شوند و صورت‌هایی تازه‌تر جای آن‌ها را می‌گیرند، یا ممکن است عنصری اضافه تلقّی شوند و چیز تازه‌ای جای آن‌ها را نگیرد. زمان سرودن خوب است فکر کنیم ما اوّلین کسی هستیم که داریم شعر می‌نویسیم و پس از نوشتن برگردیم و نگاه کنیم ببینیم چقدر از زبانِ مورد استفاده در زمان خودمان استفاده کرده‌ایم و چقدر عناصر مرده در شعر داریم و از پیشینه و انباشته‌های شعریِ موجود در ذهن را به شعر وارد کرده‌ایم. مقداری از مصراع اوّلِ شعر «بساط چایی و قلیان به پا و یار می‌خندد» که در ناخودآگاه شاعر شکل گرفته از نشانه‌های زندگی امروز برخوردار است ولی ادامه که پیدا می‌کند می‌رسد به «یار». این واژه امروز از زبان واقعی بیرون رفته و واژه‌های دیگری جای آن را گرفته‌اند. شاعر که در و با زبان قرار است هنرنمایی کند باید متوجّه این ظرایف باشد. شعر در ادامه هم به همین صورت و در همین فضا ادامه می‌یابد تا در نهایت می‌رسد به «امیر جنگی» و... . صورت‌های نحوی هم از این قاعده مستثنی نیستند و در معرض این تغییر و تحوّل‌اند. گویش‌وران این‌ها را هم بنا به شرایطی تغییر می‌دهند. وجود انواع «را» در گذشته‌ی زبان و نبودشان در امروزِ زبان تأییدی است بر این مورد. حال این مصراع را بررسی می‌کنیم: «غزل‌هایم تو را خواندند لب‌هایم تو را گفتند» پاره‌ی اوّل مصراع مشکلی ندارد امّا زمان دقیق شدن به پاره‌ی دوم ابهامی در ذهن شکل می‌بندد: لب‌هایم تو را گفتند. امروز می‌گوییم: حسن را گفتم این کار درست نیست. «را» با جابه‌جایی به معنی «به»: به حسن گفتم... حالا آیا مقصود شاعر «لب‌هایم به تو گفتند» بوده است یا مثلاً «لب‌هایم تو راه به زبان آوردند»؟ اگر منظور لب‌هایم به تو گفتند است باید بپرسیم چه چیز را؟ چیزی که در شعر نشانه‌ای از آن نمی‌بینیم.

منتقد : حسین جلال‌پور

متولد ۱۳۵۵ در گناوه شاعر



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.