فرو رفتن در نقش




عنوان مجموعه اشعار : دلنوشته ها
شاعر : مسعود اویسی


عنوان شعر اول : فغان از آه و اندوهي كه تاب از جانِ من برده
غروبي سرد و تاريكم در اين دنياي دل مرده
پر از فريادِ تنهايي، گياهي زرد و پژمرده

دريغ از قطره ي آبي كه سيرابم كند امشب
فغان از آه و اندوهي كه تاب از جانِ من برده

تمامِ آرزوهايم سوارِ باد و طوفان شد
غمي هر شب به بالينِ تنِ بيمارِ افسرده

طلوعِ واژه هايي را به غم آلوده مي بينم
تنم مجروحِ چنگالِ سحرگاهِ سيه چرده

دمادم يادِ تو كردم كه شايد غم به سر آيد
كدامين شب تو مي آيي به آغوشِ دل آزرده؟

عنوان شعر دوم : -
-

عنوان شعر سوم : -
-
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم نگاهی نقادانه خواهیم انداخت بر یک غزل. غزل پیش رو، غزلی ست اندوهناک و دردآلود که شاعر در آن بیش از هر چیز خواسته است حس و حال و هوای خود را ـ خویشتن غم زده اش را ـ بیان کند. دستمایه ی شاعر برای این کار، مانند بسیاری از شعرهای از این دست، دیدن خویش در کالبد دیگر عناصر است. این که عرض کردم «مانند بسیاری از شعرهای از این دست»، تعبیری از سر تحقیر نبود و بدین معنا نبود که تکراری بودن چنین راهبردی فی نفسه بد است. چرا بد نیست؟ زیرا این کار و این شیوه، همواره یکی از معدود راه های پیش روی شاعران برای «حدیث نفس» بوده است؛ و هنگامی که راه های پیشِ رو معدود باشند، نمی توان تغییر و تحول و دگرگونگی در استراتژی کلّی و تعمیمیِ شعر را از شاعر انتظار داشت. بلکه در چنین مواقعی اگر قرار باشد تازگی یی اتفاق بیفتد و روی بدهد، برای آن باید روی تصرف در تکنیک ها و جزئیات حساب کرد؛ در میزان دقت و تطبیق پذیری عناصری که شاعر آن ها را به عنوان بازیگران شعرش به استخدام در می آورد و نیز در نوع رفتار این عناصر فعال در روند هر شعر. در شعر حاضر، ما برای فهمیدن حال شاعر، او را در قامت و کالبد و کسوت عناصری مانند «غروب، گیاه و بیمار» می بینیم. خُب، البته در این میان، عنصر «بیمار» به دلیل کمتر دور بودن از حال واقعی و محتمل شاعر، جذابیت شاعرانه ی کمتری دارد ولی حتی حضور همین عنصر را هم در کنار دو عنصر دیگر می توان در راستای پیوند پیکره ی کلّی این شعر، قدر دانست و ارج نهاد و پذیرفت؛ چرا؟ زیرا می توان فهمید چیزهایی که شاعر در این شعر با آن ها همذات پنداری داشته، در یک محدوده ی تصویری و معنایی بوده اند؛ غروب با رنگ زردش حکایت خورشید رو به افول است و از این منظر با گیاهی که رو به پژمردگی و لامحاله مرگ می رود هماهنگی و تناسب دارد؛ همین طور با بیماری که در زبان ادبی و مجازی ما فارسی زبانان، با رنگ زرد (زردرویی) شناخته و شناسانده می شود. با این حساب، گرچه عنصر «بیمار» هویتی انسانی دارد و به سختی می توان وجودش را به مثابه ی یک مشبّهٌ‌به (یا استعاره یا حتی نماد) در کنار دو عنصر دیگر پذیرفت ولی با عنایت به این که با «شعر» طرفیم و احتمالاً شاعر واقعاً بیمار نبوده است و نیز با توجه به تناسب و تطبیق این عنصر با دو عنصر دیگر، می توان آن را مقبول و شایان دانست. باور من این است که اوج قوت همانندسازی در یک شعر، نمادپردازی ست؛ ترفندی که لوازم خاص خودش را دارد و مانایی یک شعر را تا حدّ زیادی تضمین می کند. در وهله ی نخست با نگاهی کمال طلب می توان بر این شعر خرده گرفت که اگر مجال اندکش را صرف همانندپردازی های متعدد نمی کرد و تنها بر پرداخت یک عنصر متمرکز می شد، بخت فراتر رفتن از تشبیه و استعاره و رسیدن به فوز نمادسازی را می یافت. در شکل کنونی شعر (که واقعیت بالفعل این شعر است و ما در حقیقت و در اصل با آن طرفیم و نه با هر شکل بالقوه ی دیگری)، جز اهتمام و انرژی اندکی که صرف هرکدام از عناصر فوق الذکر شده، تازه نبودن این عناصر هم بخت ماندگاری و شاخص شدن و تافته ی جدابافته شدن را از این شعر سلب کرده است؛ هرچند لزوماً باعث نادلنشینی شعر نشده باشد. خاص بودن و نو بودن و متشخص بودن و شاخص بودن و تمایز، خصیصه ای ست که هرچند شرط کافی توفیق و رستگاری غایی یک شعر نیست ولی شرط لازم و مهمی برای «هر نوع اثر هنری» به شمار می رود؛ چرا که هنر چیزی نیست مگر آفریدن چیزی نو؛ یا بهتر بگوییم: گفتن حرف های سرمدی، با بیانی نو. نمی توان انکار کرد که ما بارها و بارها در شعرهای دیگران، دیده ایم و خوانده ایم که شاعر، برای نشان دادن دنیای درون خودش خود را غروب یا گیاه پژمرده بنامد. بیمار دانستن خویشتن که حتی فراوان تر در شعر قدما دیده می شود. این جا همان جایی ست که شاعر باید در چهارچوب آن استراتژی ناگزیر کلّی، با تصرف در تکنیک های جزئی، هنر منحصر به فردش را به رخ می کشیده و نکشیده. اما نقد اصلی من بر این شعر، نه نماد نشدن عناصر متعدد این شعر است و نه تازه نبودن این عناصر برای القای همانندی. زیرا این هر دو، لزوماً و ذاتاً مایه ی ضعف یک شعر نیستند. چه بسا شعرهایی که نه تنها ابتدائاً قصد و تمایلی به نمادپردازی ندارند بلکه اصلاً متوجهانه و آگاهانه در هر بیت آیینه ی عنصری تازه و آشنا را برای نمایاندن دنیای درون شاعر پیش روی مخاطب ذهنیت مند می نهند و به هر روی اصراری بر نوآوری در تشبیه ندارند ولی باز هم نهایتاً مجموعه ی ارکان شان معجون موفق و کامروایی را پیش چشم خوانندگان می نهد. این وضعیت نه تنها بعید نیست بلکه بسیار هم محتمل و رایج است. برای همین است که عرض کردم نقد اصلی ام بر این شعر، هیچ کدام از آن دو مطلب نیست. نقد محوری ام بر این شعر، چیزی ست که آن را «فقدان فرو رفتن در نقش؛ به قدر کافی» می نامم. نیما در حرف های همسایه به شاعران توصیه می کند که فرو رفتن در نقش اشیاء را تمرین کنند. مثلاً توصیه می کند که: شاعر نه فقط باید بتواند دور از دریا هم دریا را احضار کند و صدای امواجش را بشنود، بلکه باید بتواند به یک لیوان بدل شود و شکستن و ترک برداشتن آن را با همه ی جان حس کند و خود بشکند (قریب به این مضمون). اما به این شعر نگاه کنید؛ شاعری که واقعاً و با همه ی وجود، خود را «غروب» دیده باشد و «غروب» بداند، چگونه می تواند صفت «تاریک» را برای خود به کار ببرد؟ ترکیب «غروبِ تاریک» از آن حرف هاست! غروب، غیاب خورشید نیست؛ خورشیدِ رو به افول است و برای همین تصور تاریکی برای غروب اندکی غریب است. در مورد همنشین شدن «غروب» با «دنیای دل مرده» به شاعر آفرین می گوییم ولی در مصراع بعد... فریاد؟! باید به مخاطبی که تازه عادت کرده که شاعر را «خورشیدی در حال غروب» ببیند، حق داد که آمادگی نداشته باشد تا برای این خورشید، «فریاد» قائل شود و تازه بلافاصله، از خورشید دیدنِ او دل بکند و حالا پیش از اتمام همان بیت نخست، او را گیاهی پژمرده ببیند. سرعت تغییر عناصر، بیش از حد بالاست. من قبول دارم که متنی که با آن طرفیم شعر است و در شعر می توان همان اشعه های واپسین و نومید خورشید را هم فریاد تنهایی خورشید فرض کرد اما گمان می کنم بستر مناسب زبانی و میزانسنی برای این واقعه در این بیت فراهم نشده و آن معنای مورد نظر به خوبی رقم نخورده و منعقد نشده است. در بیت دوم، «در عسرت و حسرت یک قطره ی آب بودن» را در راستای «گیاه پژمرده بودن» می شماریم و با آن کنار می آییم اما باز می رسیم به... امشب! مخاطب از خود خواهد پرسید: مگر همین یک بیت پیش، در فضای غروب نبودیم؟! و باز «آه و اندوه» که مانند «فریاد» بیت پیش، لازمه اش «انسان» دیدنِ شاعر است و نه غروب یا گیاه دیدن او. متوجه اِشکال کار هستید؟ پرش های انتظارنداشتنی آن قدر سریع اتفاق افتاده اند که در شعر، فرصتی برای وقوع دقیق و درست صنعت تشخیص (استعاره ی مکنیه) به وجود نیامده و ما در مقام مخاطب ناچاریم مدام، در یک سکانس، شاعر را غروب ببینیم، و در سکانس فوری بعد، دوباره او را انسانی در حال فریاد زدن ببینیم، و آن گاه دوباره گیاه ببینیمش، و باز دوباره انسان! بیت دوم به تصویری انسانی از شاعر ختم شده که در حال ناله است و با این حساب، سخت است که با خواندن «سوار توفان شدن آرزوهای شاعر»، او را همچنان گیاه ببینیم! طرفه این که درست در مصراع دوم همین بیت هم مانند دو مصراع زوج ابیات قبل، باز ناگهان شاعر از مرتبه ی گیاهی اش عدول می کند و در نقش بیماری در بستر ظاهر می شود. می بینیم که در نقش پذیری، شاعر مدام از این شاخه به آن شاخه پریده و پشت هیچ کدام از نقاب هایی که در این شعر برای خودش احضار کرده بوده، نتوانسته بتمامه پنهان شود. در چنین شرایطی، باید به مخاطب حق داد که نه غروب بودن شاعر برایش باورپذیر باشد و نه گیاه بودن او...

منتقد : محمّدجواد آسمان

محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شد و در دبیرستان استعدادهای درخشانِ «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی) تحصیل کرد و برای تحصیل در مقطع کارشناسی در رشته‌ی فلسفه وارد دانشگاه اصفهان شد. او سپس تحصیلات خود را در ...



دیدگاه ها - ۲
مسعود اویسی » دوشنبه 26 شهریور 1397
درود بي كران بر شما جناب آسمان بزرگوار نميدانم چگونه بايد سپاسگزار اين نقد زيبا باشم سپاس بي پايان مرا پذيرا باشيد پاينده باشيد به مهر تا هميشه
محمّدجواد آسمان » دوشنبه 26 شهریور 1397
منتقد شعر
درود بر آقای اویسی عزیز. از لطف شما ممنونم و سپاس‌گزارم که اهالی این پایگاه را در لذت خواندن اشعارتان سهیم می‌کنید. منتظر شعرهای دیگرتان خواهیم بود. با مهر

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.