از گذشته در امروز




شاعر : علی عطائی


مشکی بپوش ، آمده ای در عزای من
ای عشق من ، نگاره ی من ، ای هوای من
یک عمر در تشعشع تو شعر گفته ام
حالا نمی رسد به تو دیگر صدای من
تا دیدمت ،به قلب، قیامت قیام کرد
چه شور ومحشریست دلم ای خدای من!
پیغمبری و معجزه ات عشق ناطق است
پیغمبر هزاره ی من ، مصطفای من!
از مستیِ لبان تو جانم به لب رسید
دیگر نمی رسم به لبت، توتیای من!
در دوریِ تو کل جهان زانوی غم است
دستان توست قطعا و قطعا دوای من
با اینکه تخت مرمر دلها به نام توست
بنشین ولی به خانه ی من ، بوریای من
تو آمدی و اصل وجودم نهاده ای
رفتی به ذات خلقت من ، محتوای من
من را ببر به عالم بی انتهای خود
من را ببر به عالم بی انتهای من

"علی عطائی"
نقد این شعر از : حسین جلال‌پور
حسین جلال‌پور
درست‌نخواندن شعر گذشته و استفاده‌ی نادرست از آن را می‌توانیم معضل جدّی دیگری در شعر جوان امروز بدانیم. در یکی از غزل‌ها برای من معلوم نشد چه تفاوتی بین «دلبر» و «دلدار» در ذهن شاعر بوده که با خود این مصراع را آورده: «و دلبر در میان محفل دلدار می‌خندد» دلبر کیست و دلدار کدام است؟
مصراعِ «در امشب در کنار تو به این دیوار می‌خندد» دارد چه وضعیتی را نشان می‌دهد؟ آیا می‌خواهد بگوید همه چیزِ این‌جا خوشحال است؟ در هر صورت، حتّی اگر چنین قصدی هم داشته باشد، باید مراقب «به خندیدن» باشد. چیزی که به نظر می‌رسد از دید شاعر پنهان مانده باشد؛ آیا «در» خوشحال است یا دارد به «دیوار» می‌خندد آیا دیوار در حالت مسخره‌ای قرار دارد؟
مسئله‌ی دیگر «طوطی‌وار» است که نباید ساکت از کنارش رد شویم. شاعر می‌گوید: «و این بی‌تاب [که احتمالاً خودِ شاعر/راوی باشد] از شوق تو طوطی‌وار می‌خندد». اگر مراد از «طوطی‌وار خندیدن» ناآگاهانه و تقلیدی و کورکورانه خندیدن باشد (با توجّه به شهرت طوطی احتمالاً همین است) نمی‌تواند صفت افتخارآمیز و منحصربه‌فردی باشد، اگر چیز دیگری باشد نمی‌دانم.
از نکات دیگری که در همین مقوله‌ی درست‌نخواندنِ ادبیات گذشته می‌گنجد و باید به آن اشاره کنیم «تشعشع» و «توتیا» است. «یک عمر در تشعشع تو شعر گفته‌ام/ حالا نمی‌رسد به تو دیگر صدای من» تشعشع یعنی پرتو‌ افکندن، شعاع انداختن، روشنایی دادن و... لازمه‌ی این کارها/معنی‌ها هم رسیدن صدای کسی به کسی نیست. یعنی پرتو‌ افکندنِ یک نفر ربطی به صدای یک نفر دیگر ندارد. شاعر می‌تواند هنوز هم در تشعشع او شعر بگوید در حالی که صدایش هم به او نرسد. احتمال می‌دهم شاعر معنی تشعشع را درست متوجّه نبوده. این ایراد البته جدای از استفاده‌ی هم‌زمان «دیگر» و «حالا» در یک مصراع است.
در بیتی دیگر شاعر می‌گوید: «از مستیِ لبان تو جانم به لب رسید دیگر نمی‌رسم به لبت توتیای من!» رابطه‌ی بین توتیا و لب را من نتوانستم بیابم. در واقع توتیا مخصوص چشم بوده و اعتقاد داشته‌اند که بینایی را زیاد می‌کند.
توجّه دیگری که باید زمان سرودن داشته باشیم هنگامی است که از یک حرف اضافه استفاده می‌کنیم برای دو اسم. «با این‌که تخت مرمرِ دل‌ها به نام توست بنشین ولی به خانه‌ی من، بوریای من» الان شاعر «به» را آورده هم برای «خانه» و هم برای «بوریا». اگر «در، درون» را به‌عنوان یکی از معانیِ «به» بپذیریم کاربردش برای «خانه» که درون دارد درست است ولی اشکال زمانی پیدا می‌شود که آن را برای «بوریا» هم به کار برده باشیم. به بوریا نمی‌نشینند بلکه «بر» بوریا می‌توان نشست.
«تو آمدی و اصل وجودم نهاده‌ای» هم مصراعی است که درکش برای من سخت است، نمی‌دانم شاعر چه می‌گوید. برخلاف مصراع زیبایی نظیر «در دوریِ تو کلِّ جهان زانوی غم است»؛ مصراعی که می‌تواند الگوی مناسبی باشد برای سروده‌های بعد شاعر.

وزن نمی‌تواند مجوّزی صادر کند که شکل صحیح کلمات را در هم بریزیم. واژه‌ی «غزل‌آلود» را ما در بیرون از شعر هیچ‌گاه «غزل/آلود» (بر وزن مفاعیلن) ادا نمی‌کنیم بلکه همیشه بر وزن «فعلاتن» است. «مست و ژولیده و غزل آلود» می‌بینید که وزن شعر شاعر را به جایی برده که واژه را از صورت اصلی و صحیحِ خود خارج کند.
قیدها و صفت‌های پشت‌سر هم نیز بهتر است در یک راستا باشند: «مست و ژولیده و غزل آلود/ پیرهن‌پاره و تنم خسته» می‌توان اطمینان داشت و گفت اگر وزن اجازه می‌داد شاعر می‌گفت «تن‌خسته» که با حالت‌های دیگر هماهنگ باشد.
انگشت دیگری که می‌تواند صاف شود و بر این شعر نهاده شود در یکی از بندهای چارپاره است؛ زمانی که «موجودات» و «لب‌هات» با هم‌دیگر قافیه می‌شوند. هر دوِ این واژه‌ها جمع بسته شده‌اند (هرچند از دو نوع) و شکل مفرد این کلمات (موجود، لب) با هم قافیه نیستند و خوب است شاعر متوجّه این هم باشد.
در همان شعر اوّل غالب شدن ردیفِ «می‌خندد» بر شعر، خود را جایی نشان می‌دهد که شاعر مجبور شده همه‌چیز را بخنداند. مثلاً ترکیب «نوش‌ خندیدن» را آورده که روشن نیست چگونه خنده‌ای است. یا همان خنده‌های اوّلین دیدار و خندیدن در به دیوار. خنده‌ی اولین دیدار زمانی روشن و پذیرفتنی می‌شود که برای همه به یک شکل اتّفاق بیفتد، و به حافظه‌ی جمعی تبدیل شده باشد وگرنه احتیاج است شاعر جزیی‌تر به آن نگاه کند. شاعر آن‌چنان در سیطره‌ی خنده‌ها گرفتار شده که در دو بیت از غزل شش‌بیتی، در مصراع‌های غیرلازم فرد هم از می‌خندد که کلمه‌ی ردیف است استفاده کرده است.

به امید روزهای خوب برای شاعر??

منتقد : حسین جلال‌پور

متولد ۱۳۵۵ در گناوه شاعر



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.