عبور از رمانتيسيسم سطحي




عنوان مجموعه اشعار : اگر نیامدی زیبا ...
شاعر : محمد جواد حقیقی


عنوان شعر اول : شعر اول
من تنها
روز تنها
شب تنها
خاطراتم قشنگ
دلم تنگ
گل نازم گل سنگ
من از بهار پای پیاده تا تابستان
من رهگذر زرد پاییز و باد زمستان
گذرگهی تاریک و پر پیچ وخم
من مسافر تنهای شهر تو ام
تنها با یاد تو می آیم
گه گاه چهره جاده هم بر من می خندد
راه را بر من می بندد
تو اما تنها چراغ روشن انتهای این راهی
بمان در انتهای این راه دراز
می آیم
فانوس خورشید خود را بالا بگیر
می آیم
راه ظلمت و چشمانم پر اشک
می آیم
از پا افتاده و ناامید
تنها می دانم که باید رفت
از این راه گذر باید کرد
می دانم که یک جا ایستاده ای
منتظری
می دانم
تو از خیال رویایی من نمی گذری
تنها می دانم که تمام راه را باید بیایم
و چه زیباست این رسیدن
اگر رسیدنی باشد
که از هر گل و هر سنگ
از چهره های هزار رنگ
از ستاره های قشنگ
از شب دلتنگی
از ترانه یکرنگی
سراغ تو را گرفته ام
از این جاده هزاربار تو را پرسیده ام
تنها جوابش
هزاران راه و صدها دو راهی
و من
مثل یک ماهی کوچک درون اقیانوس
و باز تنهایی و تنهایی
زیبا
کجایی
که شهر خاموش من
احساس این دیوانه را نمی داند
اینجا کسی از تنهایی من
چیزی نمیداند
این جا کسی ترانه عشق نمی خواند
اینجا غربت است زیبا
غربت

تنها اگر از دیوارهای شهر بپرسی
مرا می دانند
می دانند که هر شب از کنارشان گذشته ام
مناره قد بلند مسجد شهر میداند
که از کدام پیچ رفته ام
سراغ مرا از همان خم کوچه دلتنگی بگیر
راه را نشانت خواهد داد
سراغ مرا از کودکی بگیر
که راه را گم کرده بود
او صادقانه دنبال خانه بود
من صادقانه دنبال صاحبخانه دلم
سراغ مرا از تمام مردم شهر بگیر
که دیوانه ام می خوانند
بگو: او دیوانه نیست
تنها در دل خود گم شده است

سراغ التماس مرا از سقاخانه شهر بگیر
تورا خواهد گفت که چرا خاموش است
گفتم قفل دل من باز نشد
گفت هروردی که میدانستم خواندم
باز آن شب را هم تا صبح ماندم
نیامدی زیبا
نیامدی

نیامدی که انتظار دیرینه مرا سر کنی
خدا میداند که کجایی
خدا می داند که باهر نوری از این سقاخانه هزاربارسوختم
خدا می داند که با هر شمعی
دلم را افروختم
خدا می داند که نگاه پر شمعم را
چگونه به آسمان خدا می دوختم
اما نیامدی زیبا
نیامدی که انتظار دیرینه مرا سر کنی
من تمام زندگی ام را به یک نگاه تو فروختم

چرا نیامدی ؟
مگرتو از محراب نگاه خود خبر نداری زیبا
که چگونه دل تنهای مرا افسون یک خلوت کرد
من آن خلوت را به ازدحام هزار نگاه نمی دهم

امشب برای قرآن سر گرفتن آماده ام
خدا را به آسمان و زمین و قرآن قسم داده ام
شاید که بیایی
چه کنم زیبا
این دوستت دارم بی اختیار را چه کنم

می خواهم،
رسوایی پیش عاقلان شهر را به جان بخرم
شاید صدای تمسخر ایشان تا شهر تو هم بیاید
این سوی تمام آن خنده ها منم
من هم می خندم
تو هم بخند
که چقدر من ساده ام

اما یادت هست زیبا
تو قول ماندن دادی
آن گل کوچک باغ فردوس یادت هست
او شاهد تمام نگاه های ما بود
و هنوز در گنجه انتظار اتاق من
منتظر فرصتی است
که درد دل های شبانه مرا
در گوش تو زمزمه کند
بگوید که هر شب د رهمه جای اتاق
با تو می گریم
با تو می خندم
بعد ساکت می شوم
و به تو می گویم
چقدر گله مندم که نیامدی

وقتی کنار گلدان شاهپسند ایستاده ای
یک بهار پربرگ است
تو در یک نگاه گم می شوی
و آن بهار هم ...

زیبا
بیا و نی نغمه صدایم را بشنو
بیا و آهسته در خلوت من بنشین
ببین که چه با حرمت منتظرت نشسته ام
تنها تر از همیشه
تنهای تنها
منتظر گلی نشسته ام که : تویی
و نمی دانم کجایی
دست کم
سراغت بیایم
تا شهرت بیایم
ولی میدانم که همیشه کنارم ایستاده ای
نشسته ای
با آن بلوزقرمزی که آستینش
انگشتان نازت را هم خورده بود
با آن دامن سیاه بلند
چه معصومانه به من می نگری
زیبا
دلم گواه می هد که بر می گردی
می دانم که باز میگردی
می دانم
که میدانی چقدر غمگینم

می دانم
تو آنقدر مهربانی
که نمی توانی تنهایی مرا تحمل کنی

من تازه در نیمه شب خوشبختی بودم
تو یکباره تمام عمرم را انتظار کردی
اما قسم به همان شبی که با هم بودیم
می دانم که باز می گردی

من از تمام دنیا
فقط یک عمر دارم
آن را هم منتظرت خواهم بود




عنوان شعر دوم : کامل نیست
کامل نیست

عنوان شعر سوم : کامل نیست
کامل نیست
نقد این شعر از : ارمغان بهداروند
شعر امروز فارسي با عبور از رمانتيسيسم ادبي تلاش كرده است كه كيفيت تك بعدي اين گونه ي ادبي را تكامل ببخشد و رگه هايي از اين ظرفيت محتوايي را در آثار خود حفظ نمايد كه به كمك آن و در همراهي با درونمايه هاي اجتماعي بتوان شعرهاي كاربردي تري را آفريد. بنابراين با توجه به سابقه ي شعري دوست ارجمندم جناب «محمد جواد حقيقي» كه نخستين بار است شعري از او مي خوانم پيشنهاد مي كنم مروري بر تاريخچه ي اين سبك ادبي داشته باشد و به جستجوي آن آثار شعري ديروز و امروز شعر فارسي را مطالعه كند. از ميان آن چه كه تا كنون من توانسته ام مطالعه كنم كتاب رمانتیسیسم ایرانی «دكتر بهزاد خواجات» مي تواند يكي از آموزه هاي مكتوب اين روزگار باشد كه آشنايي مطلوبي براي شاعر ممكن خواهد ساخت.
شعر بلند ايشان با توجه به كيفيت محتوايي آن و هيجان عاطفي در شعر مي تواند در شمار شعرهاي رمانتيك عنوان شود. اين اطلاق البته نمي تواند اطلاق جدي و متنفذي باشد چرا كه شاعر صرفاً‌در حوزه ي محتواي شعر توانسته است ذهنيت خود را بي توجه به اصول و مولفه هاي آفرينش ادبي تخليه كند و همين بي توجهي باعث شده است كه كمتر اثري از تاثيرگذاري ادبي و التذاذ هنري در سطرهاي شعر به چشم بيايد.
براي نمونه شاعر را دعوت مي كنم كه چند سطر از شعر «كوچه» فريدون مشيري را كه مي تواند يكي از نمونه هاي رمانتيسيسم امروز باشد بررسي مي كنيم:
بی تو، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم!
در نهانخانه ي جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم...
تاکید بر اصالت احساسات و عواطف و دریافت­ های الهامی و شهودی، و کم ­توجهی به عقل و دریافت­ های عقلانی از مهمترين رويكردهاي اين شعر هستند. آن چه كه در اين شعر مشيري بر آن تاكيد شده است توصیف تجربه ­های عاطفی و رویکردهای لطیف و بی ­اعتنایی به رویکردهای منطقی و قاعده ­مند و افزون بر این­ ها، بهره­ گیری از تخیل پرشور و سودازده و حسی عاطفی مي باشد.
اگر به شعر جناب حقيقي برگرديم متوجه مي شويم كه شاعر در ابتداي امر اسير هيجانات عاطفي خود در نوشتار شده است و نتوانسته است هم چنان كه توصيفات رمانتيك خود را ابراز مي نمايد به كيفيت اثر ادبي خود نيز توجه نمايد. هم چنان كه ملاحظه مي شود شعر شديداً تحت تاثير رويه متون نثر قرار دارد و اين كم رونقي ادبي حتي در برخي سطرها كه كم تعداد هم نيستند به نثري روزنامه اي تقليل پيدا مي كند:
من از بهار پای پیاده تا تابستان
من رهگذر زرد پاییز و باد زمستان
گذرگهی تاریک و پر پیچ وخم
من مسافر تنهای شهر تو ام
تنها با یاد تو می آیم...
*****
می آیم
راه ظلمت و چشمانم پر اشک
می آیم
از پا افتاده و ناامید
تنها می دانم که باید رفت
از این راه گذر باید کرد
می دانم که یک جا ایستاده ای
منتظری
می دانم
****
تنها می دانم که تمام راه را باید بیایم
و چه زیباست این رسیدن
اگر رسیدنی باشد
که از هر گل و هر سنگ
از چهره های هزار رنگ
از ستاره های قشنگ
از شب دلتنگی
از ترانه یکرنگی
سراغ تو را گرفته ام
از این جاده هزاربار تو را پرسیده ام
تنها جوابش
هزاران راه و صدها دو راهی...
هيچ تخيل حداقلي يي در اين شعر ديده نمي شود که شاعر به كمك آن بتواند به همه ي اشیا و پدیده ­های بی­ جان روح ببخشد. باید گفت تخیل و تصویر، یکی از مهمترين تمايزات برتری مکتب رمانتیسم به دیگر مکاتب ادبی است، «چرا که شاعر با خیال پردازي به جهان ناشناخته­ ها پا می­ گذارد و بر دامنه ي آفرینـش ­های هنری­ اش افزوده، به افق­ های تازه­ ای دسـت می ­یابـد که جز به کمک تخیل امکان­پذیر نیست.» به نظرم شاعر بايد از واقعیت شروع كند و به ارتفاعات خيال صعود كند تا بتواند موفق به تسري حس دروني اش بشود.
در اين چند خط تلاش كردم كمتر به شعر جناب حقيقي بپردازم بلكه تلاش كردم تا ذهن او را نسبت به رويكرد ادبي روشن نمايم تا پس از اين بتواند هوشمندانه تر بيافريند و آن چه كه به عنوان شعر از او درج مي شود از آسيب هاي كمتري برخوردار باشد. با درود بسيار

منتقد : ارمغان بهداروند

ارمغان بهداروند متولد‌چهارم اردیبهشت ۱۳۵۳ اندیمشک دانش آموخته مقطع دکتری زبان و ادبیات فارسی دبیر کنگره ملی شعر ملک ملکوت دبیر آوازهای سرزمین مادری دبیر جشنواره ملی شعر کوتاه جنوب جهان سردبیر نشریه جمع جمعه مخاطب ممنوع سال ۱۳۸۰ به من که ...



دیدگاه ها - ۱
محمد جواد حقیقی » شنبه 24 شهریور 1397
درود بر شما ، ممنونم که وقت گذاشتید . رفتم برای شعر بعدی ...

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.