رعایت تناسب فضای شعر




عنوان مجموعه اشعار : سه شعر
شاعر : خلیل الله کوهبنانی


عنوان شعر اول : حرفی ازجنس زمان
و روزی دلم را تکان می دهم
به صد کاج فرمان سان می دهم

به گلدسته های درختان سرو
به وقت شهادت اذان می دهم

لباسی ز دیبا به تن می کنم
و پزها به رنگین کمان می دهم

پرم من از احساس شور و شعف
به لب های عاشق دهان می دهم

من از باد و باران جلو می زنم
گوهرها به پیر و جوان می دهم

و می رقصم از خنده کودکان
ستونی به سقف جهان می دهم

نمی گویم از دردهای دلم
و حرفی ز جنس زمان می دهم

به سبزه به چشمه به صحرا به کوه
به امواج دریا امان می دهم

که جاری بگردد به خاک عطش
به هر جا که در دل گمان می دهم

و روزی ز دست حقیقت خجل
خودم را به دست خزان می دهم

غریبانه یک روز می بینیم
که آهسته آهسته جان می دهم

عنوان شعر دوم : تنهاگناه
وويلاي ذهنم خراب تو بود
تو بودی و چشمم به خواب تو بود
از آغاز عشقت زمن قصه ای
و قلبی پر از عشق ناب تو بود
تو فرمانده و رهبر و من ولی
میان دلم انقلاب تو بود
همه حاصل من ازین عشق چه؟
و رنج و غم بی حساب تو بود
و شرجی هوای دلم را هوس
شمیمی زبوی گلاب تو بود
جهان تیره شب ها سیاه و چو قیر
و روشن هو از افتاب تو بود
تو سیر از من و من چه پر اشتها!
دلم در گداز و کباب تو بود
و دل پیچه های دل دردمند من
هماهنگ با هر پیچ و تاب تو بود
غزل های چندی سرودم ز تو
که بی انتها در غیاب تو بود
به هر جا که نیکو نگه دوختم
در آیینه ها بازتاب تو بود
به دل گفتم از تو ببرد کمی
ولی باز هم دل مجاب تو بود
و تنها غم من در این سال ها
تمنای کشف حجاب تو بود
و تنها گناه نبخشودنی
همان حرکت ناصواب تو بود
و من می گذشتم از گناه نگاه
و چشمم به دست ثواب تو بود
ولی قسمتم از تو تنها فقط
نگاه سراسر عتاب تو بود




عنوان شعر سوم : انگشت نما
هرچندکه زخمی دل از این زخم و زبانیم، انگشت نما جمله در این شهر بدانیم:

یعقوب صفت همچو زلیخا پی یوسف، عمری است که شیدایی بی نام و نشانیم

بر دوش کش تخت سلیمانیتانیم، در خدمتتان بوده و در خدمتتانیم

تا تنگ بگیریم در آغوش شما را، سرمست ز بوی خوش عطر تنتانیم

تا گرد و غبار رختان را بزدائیم، باران نم از دیده چو شبنم بفشانیم

بی خود شده از خویش ز دیدار شمائیم، منصور شمائیم و حلاج زمانیم

در تاب و تب پیچ و خم زلف بتانیم، ما کشته ی تیر غم ناوکتانیم

تا کور شود چشم هر آن کس نتوان دید، صد بوسه ز اندام شماها بستانیم

خلیل الله باقی زاده
نقد این شعر از : عبدالله مقدمی
این بار شعرهایی که آقای باقی‌زاده فرستاده‌اند، کمتر هوای طنز و شوخ‌طبعی دارد و این نشان می‌دهد که ایشان استعداد و قدرت نوشتن در هر دو عرصهء طنز و غیرطنز را دارند. به اولین شعر که مراجعه کنیم، در اولین کلمه اولین مصرع نکته‌ای به ذهن می‌رسد. شروع شعر با «و» البته سابقه دو سه دهه‌ای دارد. البته نظر تعدادی از منتقدین است که ما در زبان فارسی «وَ» نداریم و حرف ربط در اصل «ــُ» است. این نوع شروع برای شعر می‌تواند متضمن ساختن فضای خاصی باشد. گویی که شاعر مخاطب را وارد حال و هوایی آشنا می‌کند که البته وهم‌انگیز و ناشناخته است. اما باید یادمان باشد که مانند همهء شیوه‌های سخن‌پردازی از این نوع شروع استفاده بی‌رویه و بیش از حد نکنیم. واقعاً وقتی که برنامه‌ای برای ساختن فضا و هوای خاصی داریم از آن استفاده کنیم و گرفتار ظاهر این نوع نوشتن نشویم. مصرع اول این شعر می‌تواند چنین ساختی داشته باشد. روان است و البته قابلیت توسیع فضا دارد. اما ادامه شعر کمی گیج کننده است. «به صد کاج فرمان سان می‌دهم» تصویر کاج‌هایی که ردیفند البته می‌تواند تداعی‌گر تصویر سربازانی که منتظر سان دیدنند باشد اما سوالی که اینجا مطرح می‌شود این است که: این تصویر اساساً چه ربطی به باقی بیت دارد؟ تکان دادن دل ارتباط و قرینه‌ای با سان دیدن کاج‌ها ندارد. تصویرهای بیت بعدی هم نه تنها کمکی به باز شدن گره این بیت نمی‌کند، بلکه خود باعث گرفتار شدن بیشتر ذهن مخاطب برای پیدا کردن نخ‌های ارتباطی معنایی بین ارکان بیت‌ها می‌شود. در بیت بعدی تنها ارتباط بین بیت اول و دوم کاج و سرو است. اما حتی این دو هم از نظر معنایی ارتباطی به هم ندارند. کاج‌ها که برای سان دیدن صف کشیده شده بودند و شاعر بر گلدسته سرو اذان خواهد داد. خب این دو چه ارتباطی با هم دارند؟ بیت‌های بعدی هم همینطور است. در واقع هر بیت مثل جزیره‌ء معنایی مستقل عمل می‌کند. در عین حال که شاعر از نوعی کنش روحی خود خبر می‌دهد اما عدم اتحاد و ارتباط این کنش‌ها خواننده را گیج می‌کند. مشخص نیست که حرف کلی شاعر چیست. بافتار و ساختار شعر مثل لحاف چهل تکه شده است. بعضی از ابیات حتی در محور افقی هم دچار چالش معنایی‌اند. مثلاً بیت: «نمی گویم از دردهای دلم/ و حرفی ز جنس زمان می دهم»
مخاطب نمی‌تواند روح متشکل و متحدی از شعر متوجه بشود. حس‌هایی که شاعر منتقل می‌کند بسیار پریشان و بعضاً متضادند. مثلاً بیت آخر کاملاً همهء همان چیزهای کمی که در ذهن داریم را هم به هم می‌ریزد. در واقع ما منتظریم شاعر از این همه شور و شوقی که به تغییر جهان دارد (گو اینکه پراکنده و پریشان است) به امیدی برسد، اما یکدفعه با بیتی کاملاً برعکس مواجه می‌شود که با بافت کلی کار در تضاد است. این البته با غافلگیر کردن مخاطب تفاوت دارد. تفاوتش هم در این است که در شعر قدرتمند خواننده با کشف ارتباطی ظریف و نهانی بین ارکان شعر شگف‌زده می‌شود اما در اینجا با پاره شدن همهء شبکه‌های ارتباطی‌ای که فکر می‌کرده پیدا کرده است.
شعر دوم اشکال بزرگ شعر اول را (عدم ارتباط و نداشتن بافت کلی) ندارد اما نکته‌ای که در ابتدای نقد نوشتم را دارد: افراط در استفاده از حرف ربط «و» در شروع مصاریع. این «و»ها هیچکدام سازنده فضای کلی خاصی نیستند. نکته بعدی ترکیب‌سازی شاعر است. ترکیب‌سازی‌ای که البته می‌تواند بدیع باشد به شرطی که بین مضاف و مضاف‌علیه یا صفت و موصوف ارتباطی داشته باشد. ترکیب «ویلای دل» از همین جنس است. دل چه شباهتی به ویلا دارد؟ شاید شاعری بتواند با ساختن ارتباط‌ها و قرینه‌های تشبیهی و استعاری به مخاطب بقبولاند که دل می‌تواند ویلا باشد. اما آیا اینجا این کار انجام شده است؟ باید یادمان باشد که ترکیب‌سازی‌هایمان یا باید بر مبنای گنجینه ادبیات گذشته‌مان باشد (مثل ویرانه دل) یا بدیع و جدید باشد که در این صورت نیاز به اقناع ذهنی مخاطب وجود دارد. این اقناع یا به صورتی طبیعی و مشخص از روی ارکان ترکیب صورت می‌گیرد یا با توضیح و توجیه شاعرانه در شعر. در این شعر با اینکه قرار است فضا فضایی عاشقانه باشد اما لحن و زبان و بیان هیچکدام قرابتی به لحن و زبان وبیان عاطفی و نرم عاشقانه ندارد. «تو فرمانده و رهبر و من ولی / میان دلم انقلاب تو بود» این تصویرسازی‌ها در نهایت تصنع انجام پذیرفته است. بیان خشن و پرداخت نشده است. علاوه بر آن اتحاد محکمی بین فضا ابیات وجود ندارد. یکی مانند بیت بالاست و بیت پایین‌ترش: «و شرجی هوای دلم را هوس/ شمیمی زبوی گلاب تو بود» نیاز است که شعر یک ساختار منسجم و مشخصی داشته باشد. در ضمن در شعر اطناب وجود دارد.
شعر سوم هم ارتباط عمودی خوبی بین ابیات وجود دارد. البته من دلیل چسبانده شدن مصرع‌ها را متوجه نشدم. اگر قصد ساختن وزن جدید است که خب در واقع این اتفاق نیفتاده است. دور بودن از فضا و لحن عاطفی و تصاویر نرم در این شعر هم وجود دارد. انگار که شاعر با معشوقش دعوا دارد! تصویر «یعقوب صفت همچو زلیخا پی یوسف» اگر چه ابهام‌زاست اما در نهایت استفاده از دو مشبه‌به (یعقوب و زلیخا) کارکرد جدیدی نساخته‌اند. اگر شاعر می‌توانست از جستجوگری این دو یا یکی‌شان (یعقوب و زلیخا) تصویر خاص هر کدام را بیرون بکشد (مثلاً اشاره به نابینایی یعقوب یا رسوایی زلیخا) شاید الصاق این دو موفق از آب درمی‌آمد. در مصرع «ما کشته ی تیر غم ناوکتانیم» یک هجا کم دارد. «ما کشتهء تیر غم –فع- ناوکتانیم.

منتقد : عبدالله مقدمی

عبدالله مقدمی (زادهٔ ۱۳۵۹ خورشیدی) شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار، طنزپرداز ایرانی است. از سال‌های میانی دههٔ هفتاد شروع به نوشتن کرد. اگر چه تا سال ۱۳۸۰ در جلسات و انجمن‌های تهران و شهرری فعالیت می‌کرد ولی در این سال با عضویت در انجمن شاعران ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.