صورت‌بندی در عینیت




عنوان مجموعه اشعار : خرگوش قصه های کلیله
شاعر : Leila Sater


عنوان شعر اول : آهای مرد هوایی
.آهای مرد هوایی !..کجا دلت گم شد؟
خمیر بازی دست زنان مردم شد
پرنده ی هوس دختران رویایی؟
تو از خراب کدام آشیانه می آیی؟
کلاغ پیر درخشنده جمع کن؟ .. دیدی؟
چه دلقکانه ؛ لب آشیانه رقصیدی؟
بزرگ ؟ قدرت مطلق ؟پر از توانایی ؟
مترسک سر جالیز ها ؛ مقوایی؟
همیشه پیش زنان لاف من بدم زده ای
ومخفیانه بر احساسشان قدم زده ای
تونشئه ی زنی و زن خمار زندگی ات
تو بنده ی هوسی زن خدای بندگی ات
زنی که واسطه ی بین آتش و دوداست
زنی که شاخه ی سبز درختی از عود است
تو از خراب کدام آشیانه می آیی؟
پرنده ی هوس دختران رویایی؟
لیلا ساتر



عنوان شعر دوم : خرابات مغان
آلوده به عشق تو شدم ؛ کار تمام است
این پاک ترین نقطه ی ابراز کلام است

شب تا به سحر فکر تو و لودگی من
مجنونی لیلای تو در شهر به نام است

یک حافظ مخصوص برای تو.درونم
هرشب به خرابات مغان دست به جام است

آشفتگی جنگل چشمان تو از چیست ؟
بسپر به من این ببر سرافکنده که رام است
لیلا ساتر



عنوان شعر سوم : خرگوش کلیله
..دو آسمان سیاه میان صورت ماهت
غروب نیلی خورشید ابروان سیاهت

پرندگان مهاجر فروختند چه ساده
ترانه ی تر جالیز را به شرم نگاهت

چه ساده به پر چین شانه هات برقصند
چقدر سیب بچینند از درخت گناهت

تو ای شهامت خرگوش قصه های کلیله
چه شیر ها که بیفتد به چاه بر سر راهت

شرابخانه ی پاییز واپسای غم انگیز
بهار می چکد از برگ های سبز نگاهت
لیلا ساتر
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری خواهیم داشت بر یک مثنوی و دو غزل، سروده ی یکی از شاعران همشهری من. نخستین شعر، یک مثنویِ ـ نسبت به مثنوی هایی که سراغ داریم، نسبتاً ـ کوتاه است که با لحنی تعریضی و اعتراضی خطاب به مردی نوعی سروده شده که شاعر از او دل خوشی ندارد. ناخشنودی شاعر از مرد طرف خطابش، صراحتاً به خاطر هوسبازی آن مرد است و این موضوع از همان بیت نخست، با کلمه ی «هوایی» رخ می نمایاند. اما در همان بیت نخست، به کلمه ی غریبی هم بر می خوریم که گرچه به پیش‌بُرد معنا بسیار بسیار یاری بخشیده ولی غرابتی هم با متن و بافتش دارد؛ «خمیرِ بازی». من این خمیرهای چندرنگ را از دورانی که در میدان طوقچی به کودکستان می رفتم، خوب به یاد دارم. امّا خمیرِ بازی کودکان، در دست زنان چه می کند؟! در بیت دوم، باز با تعبیر دیگری رو به روییم که گرچه کاربردش از اساس غلط و (در شعر معاصر) بی سابقه نیست ولی دست کم می توانم بگویم که نحو زبان را دچار دست انداز کرده. و اگر این را هم از من نپذیرید، باز دست کم تر [!] می توانم بگویم که برای این بنده ی حق چندان دلنشین نیست؛ از کاربرد «خرابِ آشیانه» به جای «آشیانه ی خراب» یا «خرابیِ آشیانه» سخن می گویم. در همین بیت، هرچند «پرنده»ی مصراع نخست با «خرابه»ی مصراع دوم بی نسبت نیست (و لااقل ما را به یاد خواندن فاخته بر ویرانه ها می اندازد) ولی می توان از شاعر پرسید: دانستن پاسخ این پرسش که او از کدام آشیانه ی خراب می آید و اهل کجاست، چه کمکی به ما می کند؟ به نظر می رسد که پرسش، پرسش بجایی نیست. آمدن صفت درخشندگی برای کلاغ (به دلیل کارکرد آیرونیکش) پذیرفتنی و حتی ستودنی ست. اما «پیر»؟!؟ حقیقتاً تصویری که از مرد طرف خطاب تا این جای شعر در ذهن این بنده ی حق نقش بسته بود، تصویری جوان بود؛ حداقل به این دلیل که گمان می کردم کسی که بتواند برای «دختران رؤیایی» پرندگی کند، باید جوان باشد. در همین بیت، لزوم امتداد یافتن و تسرّی تصویر «آشیانه»ی بیت قبل را درک نمی کنم. حقیقت این است که ذهن مخاطب تا محدوده ای معیّن می تواند در عوالم تصاویر انتزاعی منطبق با واقعیت (در قالب تشبیه) پرسه بزند ولی ناچار و ناگزیر باید به عالم واقع برگردد و آن انتزاع ها را عینیت ببخشد. در هنگامه ی چنین بازگشتی، لامحاله به دنبال انطباق تصاویر خیالی با نمونه ی واقعی شان خواهد بود و در چنین پاگَردی طبیعی ست که حس کنیم برای دریافتن مابِاِزای بیرونی و واقعیِ «آشیانه» (و آن گاه، لبِ آن) به صرافت و زحمتی بی حاصل می افتد. من در بیت بعد که بیت بدی هم از آب درنیامده، علی رغم ظاهرش بیش از تحقیر جنس مرد، تأکید بر برابری می بینم؛ بدین معنا که حس می کنم از این بیت، بیشتر از صدای «تو هیچ نیستی»، صدای «تو هم چون دیگرانی و نه برتر» به گوش می رسد. شاید کلید چنین تلقی یی، کلمه ی «مطلق» در مصراع نخست باشد. در مورد بیت پنجم، آگاهی یی روان شناختی لازم است که من فاقد آنم؛ آگاهی از این که: آیا این که مردی از خود در نزد زنان بدگویی کند، موجب اشتیاق زنان بدو خواهد شد؟ اگر کسی به زنان بگوید که من خیلی مرد بدی هستم، آیا موجب قدم زدن بر احساس آنان (اغوای آنان) است؟ اگر بله، منطق بیت صحیح است. اگر نه، نه. در بیت بعد، گمان می کنم باید به جای کلمه ی «خمارِ»، «خماریِ» یا «موجبِ خماریِ» می آمده. چرا که در حالت کنونی ممکن است گمان کنیم که «زن، خمارِ...» یعنی «زن، در طلبِ ... است» در صورتی که به روشنی پیداست که شاعر علی رغم اختلال بیانی کلام این بیت، می خواسته به مرد بگوید که تو خمارِ (اندر کفِ! / در طلبِ) زنان هستی. بیت آخر، تکرارِ معکوس بیت دوم همین شعر است و جز کارکردِ تمام کنندگی (که البته این هم به نوبه ی خود مهم است)، نتوانسته جذابیت دیگری بیافریند. جز این، باید از بیت یکی مانده به آخر هم گلایه کرد که بر خلاف بقیه ی ابیات سرراست و روراستِ این مثنوی، حاصل جمع معنایی اش مبهم است. یعنی چه؟ یعنی نمی توان فهمید که ارزش و معنای غاییِ «بین آتش و دود بودن» چیست. همان طور که نمی توان فهمید که «شاخه ی سبزِ درختی از عود بودن» یعنی چه و آیا چنین بودن، خوب است یا بد؟ با این همه، نمی توانیم در مجموع این مثنوی را مثنوی بد یا ضعیفی بدانیم. آنچه عرض شد، فقط و فقط نکاتی بود که با بذل سخت گیری کامل و برای برآمدن هدف قرارگیری این شعرها در این سایت (نقد) گفته آمد. شعر دوم، یک غزل است و آن هم غزلی به غایت کوتاه؛ در چهار بیت. و طرفه این که در هر کدام از این چهار بیت، نکته ای برای نقد دیده می شود. در بیت اول، کلمه ی «نقطه» غریب افتاده و با هیچ کدام از ارکان بیت نسبتی معنایی یا آوایی ندارد. شک ندارم که کلمه ی بهتری اگر جایگزینش شود، به قوت بیت کمک خواهد کرد. در بیت اول ایراد دیگری به چشم نمی خورد ولی شاعر می تواند به پیشنهاد «آلوده ی عشق» نیز به جای «آلوده به عشق» فکر کند. در بیت دوم، بلاشک، آمدن واژه ی «لودگی» آسیب رسان بوده است. در بیت سوم هم با کلمه ی «مخصوص» نتوانستم کنار بیایم. حقیقت این است که هم «لودگی» و هم «مخصوص» رنگی غیرهمخوان و ناهمگون از طنز به این شعر جدّی بخشیده اند. کسی نمی تواند حکم بدهد که رگه هایی از طنز (حاصل شگردهای کلامی یا معنایی) در شعر جدّی جایی ندارد ولی این دو کلمه بی تردید سطح ادبی زبان این شعر را فروکاسته اند. در مورد بیت آخر نیز می توان گفت که حذفِ «را» با آن که کار غیر مرسومی نیست و غلط هم نیست، ولی به روانی بیان بیت لطمه زده است. مجال این یادداشت رو به پایان است و باید نکات مربوط به شعر آخر را گذراتر بگویم و از پرگویی های معمولم خودداری کنم. در بیت نخست، نمی توان فهمید که مقصود از آنچه که به دو آسمان سیاه تشبیه شده و در میان صورت قرار دارد چیست؟ چشم؟ با آن که جای چشم در میان صورت نیست ولی با تسامح، چشم های سیاه را به عنوان این دو آسمان می پذیریم... اما با مصراع بعدی چه کنیم؟ با غروبِ نیلی چه کنیم؟ و از این سخت تر؛ آخر تشبیه ابروان سیاه به غروب نیلی خورشید را چگونه می توان در عینیت صورت بندی کرد؟ تصریح نشدن چیزی در بیت، مانع از آن می شود که مخاطبِ مادرمُرده بتواند به درستی، مثلاً پیشانی را خورشید فرض کند و سپس در انیمیشنی ذهنی، آن خورشید را در ابروها ته نشین کند و بغُروبانَد! در بیت سوم، وزن مختل است و چیزی کم دارد. مثلاً باید به جای «ساده»، «صادقانه» می آمده تا وزن عروضی درست باشد. از این گذشته، مرجع رقصیدن و چیدن در این بیت مشخص نیست. چه کسانی برقصند و بچینند؟ شما را به خدا نگویید «همان پرندگان بیت قبل» که پذیرفتنی نیست! در بیت آخر نیز معنای «واپسا» و کارکرد نحوی و دستوری اش نامعلوم است. اجازه دهید سخن را کوتاه کنم و بگویم که در مجموع، همان مثنوی نخست با وجود ایرادهایی که بر آن مترتب دانستیم، باز از میان این سه شعر، بهترین است.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.