گوش پوشیدن از جزم




عنوان مجموعه اشعار : روزنه ای رو به عشق
شاعر : ابراهیم حاج محمدی


عنوان شعر اول : شقّ القمر

در شرارستان عشقت شعله ور می خواستی مْ
شعله ور از این که بودم بیشتر می خواستی مْ

 شوق خیز از بس که چشمانی تماشائی تْ بود
شعله ور در خویش ــ سرتا پا شررــ می خواستی مْ

 رام گردیدم ، چو دیدم رام می خواهی مـرا
خیره سر گشتم ، چو دیدم خیره سر می خواستی مْ

شادمان بودم اگر می خواستی شادان مــرا
شادمانی ای ندیدم تا  پکر می خواستی مْ

در من افکندی خودت را تا شدم بی خویشتن
غرقه در رُؤْیاتْ ــ از خود بی خبرــ می خواستی مْ

چاره ای جز اینم آیا بوده ؟ ــ وَا وَیلَا ــ کنم
شکر ــ تنها شکر ــ اگر بی بال و پر می خواستی مْ

 بیخود از خودتر ز من پیدا نشد گفتی تو چون :
می بُریدی از خودت ــ شیدا ــ اگر می خواستی مْ

بیشتر از این چه می خواهی ؟ بگو ، پروا مکن
کم سپردم سر اگر خونین جگر می خواستی مْ ؟

 بر سرم تـا روز محشر تاج کَرَّمْنَای توست
از أزل انگار با این زیب و فر می خواستی مْ

 حال و روزم را نمی پرسی،چرا؟ چون روشن است
دربدر گردیده ام ، چون در بدر می خواستی مْ

 تازه، می گفتی : به آسانی دمار از روزِگارْتْ
در می آوردیم بی پروا چو برمی خاستیم!

بر نمی آمد بجز از چشْم هاتْ اعجاز چون
ما فقط از چشم تو شَقٌ الـْ « قَمَر» می خواستیم

عنوان شعر دوم : طنز کاهش جمعیت
عاقلان جملگی بر این رایند
آب در هاونی نمی سایند

فقر و کمبود جمعیت حتما
از مصیبات فعلی مایند

واقعا هم مصیبتند این ها
بَل مصیباتِ بی تسلّایند

قحط هایی چنین خدا داند
بد ترین نوع از بلایایند

ریشه کن فقرِ ما نخواهد شد
اقویا تا به فکر إغوایند

اغنیا نه به فکر مستضعف
اولیا هم بـه تَرْکْ، أُولی یند

سیل بُرده ست مملکت ها را
پادشاهان به فکر لالایـند

شک پدید آمدستم اینان هان
دوستانند یا نه اعدایند ؟

نسلشان را بیّنْقـَرضْ یا رب
خیر ما را اگر نمی خوایند !

بی خبر از تمام بدبختی
دائم الغرق قعر رؤیایند

غالبا از اساس پنهانند
گاهگاهی اگر چه پیدایند

جمعیت رو بکاهش است امّا
لاف خواهند زد که دریایند

از مروّت چه عاری اند آری
بس که لاقیدها فرومایه ند

تخمشان منهدم شود زیراکْ
از پّسِ معضلات بَر نایند

گرگ ها در لباس میشانند
به خدا بد تر از« اوباما » یند

هر چه خواهند حکم می رانند
هر چه خواهند حکم فرمایند

ترسی از مرگ و میرشان نَبْود
بی خبر از خدا چه ای وایَ ند !

« این دغل مردمان که می بینی »
مُردگانی شبیه احیایند

اشتهامند شهد زُهدانند !
زاهدانی که روح فرسایند

زاهدانی که هی ریا ورزند
باد پیما ،  نه ! باده پیمایند !

از  پلیدان  پلید تر هستند
از دنی ها دنی ترــ أدنایند ــ

موش باشید میش نـه هرگز
میش ها پَخْمگان دنیایند

میش ها می روند بی برگشـت
موش هائی که می روند آیند

کاهش جمعیت اگر درد است
ناتوان  از علاج  اطبّایند

بر نمی آید از پزشکان کار
گر چه مانند ابن سینایند

توطئهْ یْ دشمنانی است این غمْک
جیره خوارانی از اروپّایند

فتنه والله بدتر از این نیست
بُنیه ی مملکت چرا کایند؟!

گلرخانی که جمله شیرینند
ناروا هست اگر به تُرشایند !

جمعیت ازدیاد کی یابد ؟
تا دهن ها فقط به نِق وایند ؟

جای دیگر مگر شود وا تا
جمعیت ها فزونی افزایند

پیر ها را فقط ببرنائید
گر جوانان به تـرس أزُقبایند![1]

این عزب مرد ها که می بینید
شیر مستند اگر چه روبایند

بذر کاران هماره مردانند
کشتزاران همیشه زنهایند

بار الها چرا بنات اینک
مال بد بیخ ریش بابایند؟

بار الها چرا بنین اکنون
بینوایان بی سرو پایند؟

هر چه نر هست را بپروارند
ماده ها را فقط بیارایند

پسرانی که جمله مجنونند
دخترانی که جمله لیلایند !

شوخ مانند سیخ کبریتند
مست مانند  جغد پر ، وایند

غافل از هر چه رنج و اندوهند
فارغ ار هرچه بیم و پروایند

مگر اینان اجاقشان کور است
مگر آنان زغال بی نای ند !

از چه رو بی رمق شوند اینان
پیر باشند اگر چه بُرنایند؟!

دُرّ و دُردانه های بد مستند
لُعبتانی کـه زعفـران سایند[2]

هر چه بد مست دختری دارد
چشم و ابرو که باب ایمایند

خاک بر سرْمْ چشم ها هیزند
خاک بر سرْمْ گوش ها وایند

به خدا نرّ و ماده شان لولند
به خدا نرّ و ماده شان پایند

دل دهند آی قلوه پس گیرند
به هم از هم که شنگ و شیدایند

زشت باشد حیا کنم ای وای
خلق عالم چرا که بینایند

چه فراوون تُو مملکت حالا
بختیاران پای برجایند!

چه فراوون تُو مملکت الان
مرسده،  نازنین، آتوسایند!

چه فراوون تُو مملکت جُدّا
جِسِنا ، آتِنا و بیتایند!

بختشان را شما فقط بُگشای
بی نیاز از هر آنچه مامایند

بگشایند تنگنا ها را
تنگناها اگر تنش زایند

می شود باز هر دری بسته ست
بی  نیاز از شگرد لولایند

در گشودن اگر زپا افتند
غرق در ذلّت آشکارایند

دست اینان فقط شود درمان
درد هائی که بی مداوایند

هر گره باز می شود با عشق
گِرِها ! نزد عاشقان وایند

دیگران کشت، ما درو کردیم
ما بکاریم و دیگران زایند

شاکلید است این که ما داریم!
قُفل را بی کلید نگشایند

جمعیت را بدین بیفزایید
جمعیت را چنین بیفزایند

[1]- ازُقبا = از عُقبی !!! فتوای اکید ما بر این است که حذف حرف عین ولو به ضرورت  از قبائح اکیده است و نتوان به هیچ ضرورتی حتی ضرورت وزن حرف عین را از تقطیع عروضی حذف کرد و این به موجب اقوی ادلّه ی عقلیه أعنی {{خیف اللُّبس}} است !!! و ما را رأی بر این است که حتی در مواردی که هیچ خوف التباسی نیست نیز از این قباحت اجتناب شود . ولیکن  در این مورد خاص  به موجب قاعده ی فلسفیه ی معروف : { مَا مِن عامٍ الّا و قَد خُصَ}}  چون اثرمان طنز بوده است خود خلاف فتوای خویش عملیده ایم . مقلّدین ما می توانند در این مسأله به فالأعلم رجوع کنند و اگر او را نیز همین فتواست به فالأعلمِ  از او ! و هلمَّ جَرّا !!!

[2]- اشارتی است به ماجرای : { دُردانه و دانه زعفران می سودند } و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل !!!

عنوان شعر سوم : الکی
می دهد شیخ دغل پیشه مرا پند الکی
تا زنم ساده به انسانیتم گند الکی

بکُشم نفس خودم را و شوم در همه عمر
بنده ی خالصِ مفلوکِ خداوند الکی

صحبت از حور پری چهره کند دم همه دم
تا شود آب فقط در دل من قند الکی

به گمانش که منم کفتر مستی حشری
پیش پایم فقط انداخته پابند الکی

گفت دیروز بیندوز فقط رحمت حق
گوید امروز که اندوخته ای چند الکی

اهل دوزخ همگی بنده ی نفسند ولی
اهل فردوس همه مرد خدایند الکی

نَرَمَد میش اگر از گرگ شود طعمه ی او
ندَرَد سینه ی  آفند، پدافند الکی

سر خود را ندهد هیچ کسی مفت به باد
تا دلش را فقط از عشق نیاکند الکی

گفتم ای شیخ برو دور شو از من بگریز
تا نیندازمت از کوه دماوند الکی

خُل نشو تا نشود همنفست مثل تو خُل
رِند شو تا بشود زَندِ تو پازَند الکی

عرش بر فرش بیفتد به خداوند قسم
حوریان با تو چو بر تخت بخوابند الکی

حضرتت چون که تبهکار ترین خلق خداست
پیروان تو "سرانجام تباه"ند الکی

پیروانت چو تو ای شیخ ریاورز فقط
چون تو در مزبله در نشو و نمایند الکی

دم فرو بند که آسوده بلولم نفسی
گر چه وِرّاجی تو هست خوشایند الکی

برو ای الپَرِ اِکبیرِ دهن درّه نلاف
حوریان با تو به ییلاق نیایند الکی

کور خواندی اگرت هست گمان مستحقی
بر تو مهتاب رخان ناب بتابند الکی

مغز خر خورده ای آیا که نمی فهمی؟کی
معرفت داشته ، ای پخمه فرآیند الکی

عارفان آنقَدَرند اهل عبادت که به حور
جز به فرمان خدا دست نیازند الکی

عارفان چاکر حقّند نه جوینده ی حور
عارفان مثل شما رُند نلافند الکی

بنده ی صِرفِ خداوند نباشی نشوی
درخورِ عشوه ی یک " حور همانند" الکی
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم به بازخوانی سه شعر خواهیم پرداخت؛ سه شعری که اگر اولی را با اغماض، غزلی نسبتاً بلند بخوانیم، دیگر ناچاریم دومی و سومی را به فراخور تعداد ابیات شان قصیده بنامیم. دو شعر آخر، و مخصوصاً شعر دوم، برعکس شعر نخست، صبغه ای از طنز هم دارند. شاعر این شعرها از شاعران شناخته شده و محترم خراسان هستند و این بنده ی حق قبلاً در سایتی دیگر هم از لذت خواندن اشعارشان بهره مند و محظوظ بوده ام. از ایشان ممنونم که مخاطبان پایگاه نقد شعر را در لذت مطالعه ی سروده هاشان شریک کرده اند و با گذاردن آن ها در بوته ی نقد، برای ما جوان ترها و کم تجربه تر های عرصه ی شعر، به نوعی معلمی کرده اند؛ این که بیاموزیم نباید خود را از نقد بی نیاز دانست. صاحب این قلم، که خود شاعری در آغاز راه است، پیش از پرداختن به شعرهای این شاعر بزرگوار، از محضر ایشان عذرخواه است بابت گستاخی و جسارت نگاه تنقیدی به کار بزرگان. ابتدا می کوشم عرض برجسته ترین نکته های منتقدانه ای را که به نظرم می رسند، در اولویت بگذارم و سپس اگر مجالی باقی ماند به ذکر مطالب دیگر از جمله محسّنات کارها نیز بپردازم. در نخستین شعر، شکل صرفی ردیف، پرتلألؤ است؛ در اغلب بیت ها «می خواستی م» به معنای «می خواستی ام / مرا می خواستی» آمده که هرچند کاربردش در زبان مکتوب هم غیرمتوقع نیست اما بیشتر در زبان محاوره کاربرد دارد. خُب، طبیعی ست که مخاطب بهانه گیر و سخت گیر، دلیل اصرار شاعر بر چنان کاربردی را در چنین بافتی نفهمد؛ مخصوصاً که این کلمه فارغ از کاربرد نحوی معناسازش، به لحاظ آوایی هم با «می خواستیم» کاملاً هم آواست و این تزاحم آوایی هم قوزی ست بر بالای قوزی که قبلاً عرض شد؛ یعنی درک نکردن دلیل چنین کاربردی. و از مجموع این دو نکته، این پرسش برانگیخته می شود که به راستی آیا چنین شعری به چنین تمهیدی (که به هر حال از نوعی کارکرد استتیک و تصرف زبانی خالی نیست) نیاز داشته است؟ و اگر بله، این ردیف در برآورد «صرفه / هزینه»ها چه خیری به فرم کلی شعر یا جزئیات ادبی تک تک ابیات کرده است؟ در همان بیت نخست از شعر اول، به روشنی انتظارِ «آن» را داریم نه «این» را؛ زیرا صحبت از «بودم» است نه «هستم». در بیت دوم، همه چیز «بیرونی»ست؛ یعنی چشمان یار که جلوه ای برونی از زیبایی خَلق و خُلق اویند نمایانده شده اند و سر تا پا شرر بودن عاشق هم به هر روی (هرچند بیانی از حالی درونی باشد) تصویری عینی به دست مخاطب می دهد. در این میان، می توان بر بیت خرده گرفت که چرا «در خویش» در آن کارکردی نیافته و تناسبی با دیگر ارکان بیت پیدا نکرده و به اصطلاح «تک» و بی پشتوانه افتاده است. در بیت سوم، موسیقیِ «دیدم»، کاربرد بیش از حد قدماییِ «گردیدم» را توجیه می کند ولی اگر نقش این کلمه را در شکل دهی به حدود «نو/قدمایی» واژگان بافت شعر در خاطر داشته باشیم و به بیت بعد برسیم، قافیه پکرمان خواهد کرد. در همین بیت، موسیقی «شادمانی یی» هم دلنشین از آب درنیامده است. در یکی دو بیت بعد، با «بی خود از خود تر» به جای «بی خود تر از خود» مواجه می شویم که در حافظه ی ما با خاطره ی بیت نخست این شعر (کاربرد «بیشتر شعله ور» به جای «شعله ورتر») می آمیزد و پسند واژه سازی شاعر را در ذهن ما تشخص می بخشد. اما در همین بیت اخیرالذکر، حقیقتاً «گفتی تو چون» و جایگاهِ احتمالاً نداییِ «شیدا» در میانه ی مصراع دوم از روانی و حلاوت و دلچسبی زبان این بیت کاسته است. در بیت «حال و روزم...» باز دو زیبایی دیگر خودنمایی می کند که اشاره به آن ها آموختنی ست. یکی نسبت دووجهی «روشن» با معنای واضح و کلمه ی روز. و دیگری باز معنی دووجهی «گردیدن» که بسیار خوش نشسته است. سکون بخشیدن به کلمات برای هماهنگی با قامت وزن مصاریع، اگر بجا و گوشنواز باشد مباح است و اگر در خدمت محتوا و مضمون بیت قرار بگرد و چیزی بر شعر بیفزاید و همراستا با کارکردهای شعر باشد، حتماً واجب است. اما در صورتی که این تغییر «به عنف!» نه گوشنواز باشد و نه کمکی به شعر بکند، چه راهی برای مخاطب باقی می ماند جز این که حضور آن را به حساب دست و پا بستگی شاعر در مضیق وزن بنویسد؟ ما در این شعر اگر با شکل غریب ردیف کنار بیاییم و با «تماشایی ت» همنوایی کنیم و حلول «رؤیات» را در کالبد زبان رسمی و مکتوب این شعر بپذیریم و در بیت آخر این شعر نیز خرده ای بر «چشم هات» نگیریم، اما به هیچ روی و با هیچ توجیهی نمی توان بر بدآهنگی و نادلنشینی آوایی «روزگارت» چشم (و بهتر است بگوییم گوش) پوشید. تنها بیت این غزل که در آن پیوند دو مصراع به گونه ای مطلوب اتفاق نیفتاده، بیت آخر است که مصراع نخستش به «چون» ختم شده و موسیقی بیت را در هنگامه ی تلاقی با مکث ناگزیر میانه ی بیت از نفس انداخته است. اگر بخواهیم به بیت آخر این غزل، جز وجه شکلی اش ایرادی محتوایی هم بگیریم، باید بگوییم که اشاره ی صریح «شق القمر»، ذهن مخاطب این بیت را بر خلاف ابیات قبلی این شعر (که به گواهی نشانه های تعبیه شده در لا به لای ابیات، به نظر می رسید شُکری آمیخته به شکایت در تخاطب با خداوند باشد) به سمت پیامبر(ص) می برد؛ در حالی که در بیت یا در ابیات پیشین، شاعر ظرفیتی برای التفات ایجاد نکرده است و چنین به نظر نمی رسد که قصد و تمهیدی برای تغییر مخاطب و رو گرداندن به سوی مخاطبی دیگر در کار بوده باشد. گویا خیلی پرگویی کردم و تقریباً مجال این یادداشت به سر آمد و فرصتی برای پرداختن به دو شعر دیگر باقی نماند. پس سخنم را با ذکر یک نکته ی نهایی در مورد همین شعر پایان می بخشم و آن این که: بزرگ ترین برگ برنده ی این شعر به گمان من، همان درونمایه و رویکرد کلّی آن است که نمونه اش را در اشعار گذشتگان کمتر سراغ داریم؛ گلایه ای مؤدبانه از خدا. این کاری ست که نمونه ی درخشان آن را در غزلی با ردیف «خدایا» از زنده یاد حسین منزوی هم در خاطر داریم.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۲
ابراهیم حاج محمدی » چهارشنبه 14 شهریور 1397
درود و سلام بحضور گرامی حضرت دوست جناب آقای محمد جواد آسمان . انشاء الله بعد از اینکه دو شعر دیگر را نقد بفرمایید اگر مجالی دست دهد در باره ی صنعت ((رقص ضمیر )) که انتظار می رفت حضرتتان بدان اشارتی داشته باشید و بی سابقگی بکار گیری این صنعت در ردیف توصیحاتی خواهم داد . منتظر درج و انتشار نقد شما بر دو اثر دیگر هستم . و از اینکه زحمت نقد این آثار را متحمل شده و می شوید بسیار سپاسمندم .
محمّدجواد آسمان » چهارشنبه 14 شهریور 1397
منتقد شعر
درود بر آقای حاج‌محمدی بزرگوار و عزیز. از لطف‌تان ممنونم. اگر ممکن است، آن دو شعر را دوباره آپلود بفرمایید تا در معرض نقد قرار گیرند. پیروز و سربلند باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.