برهمنهی!




عنوان مجموعه اشعار : فصل پنجم
شاعر : سیده زهرا شرفی


عنوان شعر اول : آمدی و...
"گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید
آمدی و همه ی فرضیه ها ریخت بهم"

اولین درک شهودی من از دیده ی تو
ناگهان این طپش قلب مرا ریخت بهم

موجِ صوتِ خوشِ نطق تو چنان در دل شد
نوسانی به سر انداخت ، مرا ریخت بهم


فکر برهمنهی* دست تو و گیسوی من
خواب و آرامش و رویا،همه را ریخت بهم

من از ادراک چنین حادثه ای وا ماندم
که حضور تو چنان منطق ما ریخت بهم

پاد این رابطه باش ، قطب مرا جاذب شو
ای که از قدرت تو ، قاعده ها ریخت بهم

کاش فریاد فراصوت مرا می فهمید
او که با یاد رخش ، خاطر ما ریخت بهم...


*برهمنهی امواج در فیزیک به معنای تداخل دو موج متفاوت می باشد

عنوان شعر دوم : قطره
قطره ای از آسمان چکید
قطره هدیه بود
از زیر دستان خدا به زمین رسیده بود
قطره رفت و رفت تا به رود رسید
رود،قطره را درون خود کشید
قطره در کنار رود
در زمین سرد،
رفت و دشت سبز را بیدار کرد
دشت،
بهر قطره،قطره ها
سبز و زنده بود...
رود و قطره ها
در کنار هم
دست به دست هم
سرود سادگی شدند
جریان رشد و سبزی و زندگی شدند
ناگهان
آسمان سرد و تیره شد
رعد و آذرخش
زد به کوه و صخره کنده شد
افتاد در مسیر رود و چون تبر برنده شد
رودکی ز رود شد جدا
راه دشت را کرد رها و در کویر،
شد فنا...
باقی رود پشت سنگ و صخره ها
دست به دست هم قطره ها،
نماد پاکی و اتحاد و همدلی شدند
رقیب سختی و سیاهی و بددلی شدند
نم نمک،رود،درون سنگ را شکافت
سنگ سخت را تکه تکه کرد و
رد شد و
به سوی انتهای دشت ها شتافت
قطره در کنار رود،
دشت و جنگل و سبزه زار را پشت سر نهاد
زمین سرد و مرده را زندگی دمید
رفت و در کنار رود و قطره ها
زیر آسمان آبی و سپید
تا به دریا رسید...


عنوان شعر سوم : عطر تو
و بوی عطر تو در راه رو ها
به اندازه همه بهااااااار در دلم شکوفه می رویاند
و من
تو را نفس می کشیدم
و به اندازه کل وسعت شش هایم می دمیدمت
مبادا
ذره ای از هوایت
در راه رو ها جا بماند
برای لاشخور ها...
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
شعر نخست، قطعه ای ست که با بیتی تضمین شده از شاعر جوان دیگری آغاز شده. نفسِ تضمین بد نیست وگرنه از آن به عنوان یک آرایه ی ادبی یاد نمی شد. اما حقیقت این است که کم پیش می آید که یاد کردن از پاره ای از اثر دیگران در اثر خود، واقعاً منجر به یک اتفاق ادبی و هنریِ تازه شود. بیت ها یا سطرهایی که تضمین می شوند، معمولاً بیت های دلنشینی (لااقل برای شاعران شعرهای تضمین گر) هستند. و معمولاً شاعران جدید (تضمین کنندگان) رتبه ای فروتر از شاعران قبلی دارند و تضمین شان ابراز ارادتی ست به شاعران قبلی که معمولاً بزرگ تر از خود می دانندشان. گاهی حضور این پاره های تضمینی در شعری دیگر، شعر جدید را تنها به منبر و عرصه ی تبلیغ همان فراز شعر قبلی بدل می کند و بس. به بیان دیگر، شعر جدید شانه خم می کند تا پاره ی قبلی روی دوشش بِایستد و به دیگران شنوانده شود! خُب، در این قبیل موارد، شعر جدید کاملاً قربانی و محو می شود؛ خودش را زیر پای شعر قبلی می اندازد تا مجالی فراهم کند برای دیده شدن آن. گاهی هم البته مابقی بیت های شعر جدید آن قدر خوب و قوی پرداخته شده اند که پاره ی تضمین شده ی شعر قبلی را به شکلی همسطح در میان خود حل می کنند... یا در موارد معدودتر، حتی باعث می شوند که قدرت کار شاعر جدید در کنار آن پاره ی تضمین شده، خودی نشان بدهد و مخاطب را بعد از مقایسه به این دریافت برساند که: ببین کار این شاعر جدید چقدر از آن پاره ی تضمین شده «سَر» است! در چنین حالتی (حالت اخیر) طبعاً نمی توان پرداختن به تضمین را شماتت کرد. همین طور تضمین هنگامی یک آرایه ی هنری به حساب می آید که شاعر متأخر، تصرفی در آن بکند یا آن پاره ی تضمین شده را به خدمتِ کلّیتِ شعر خودش (یا به خدمت بخشی از شعرش) درآورَد. قبول دارم که چنین کاری آسان نیست ولی از آن کارهایی ست که «اگر بشود، ...چه شود!». حافظ، از سعدی و خواجو و سلمان تضمین های زیادی کرده «کارستان» که خیلی از ماها الآن آن ها را از خودِ حافظ می پنداریم و از تضمین بودن شان بی خبریم. حافظ شعردزدی نکرده! هم آن موقع ها گیومه و این قبیل علائم برای مشخص کردن وام ها در خط فارسی وجود نداشته و هم این بیت ها و مصراع ها اغلب آنچنان در نزد مخاطبان شعر فارسی مشهور بوده اند که مخاطب آشنا با شنیدن شان می دانسته که اصل سخن از کیست. بگذریم... این موارد را با یک جست و جوی ساده می توانید پیدا کنید؛ برای همین دیگر مثال نمی آورم. همه ی این ها را گفتم تا بگویم که به نظرم در مورد حضور آن بیت تضمین در نخستین شعری که بهانه ی نگارش این یادداشت است، باید گفت که بیشتر، این شعر به آن بیت کمک کرده تا آن بیت به این شعر! و این شعر هم البته خودش یک بیت نسبتاً قابل قبول دارد؛ بیت چهارم. اما مابقی ابیاتش هرکدام مشکلی دارند. مثل خیلی از یادداشت های دیگرم، بگذارید در این جا و به این دوست شاعر نیز پیش و بیش از همه چیز، «استمرار بر مطالعه ی آثار موفق دیگران با تکیه و توجه و دقت در زبان» را توصیه کنم. زیرا بیشتر مشکلاتی که در شعرهای پیشِ رو به نظرم می رسند، زبانی هستند. در بیت دوم از همین شعر نخست، لزوم مشدّد خوانده شدن واژه ی «شهودیّ»، موسیقی را از دلنشینی دور کرده و کلمه ی «این» حشو به نظر می رسد. در بیت سوم، «در دل شد» نه تنها بیان خوبی نیست بلکه حتی باید گفت که خیلی خیلی بد است. ضمن این که بین دو مصراع این بیت لزوم حضور یک «که»ی محذوف به شدت حس می شود. در بیت ششم «باش» وزن را مختل کرده و حتماً باید اصلاح شود. اما مشکل اصلی این شعر، همه ی این هایی که تا این جا عرض کردم نیست. مشکل جدّی ترش کلمات عجیب و غریبی ست که هیچ با بافت زبانی این شعر همخوانی ندارند و در نزد مخاطب عام و خاص شعر فارسی غریبه اند و از رسته ی کلماتِ من درآوردیِ «فرهنگستانی» هستند که برای علوم وضع شده اند. معلوم است که شاعر اصرار داشته این اصطلاحات علمی را به خدمت شعرش دربیاورد ولی واقعیت این است که در این مورد نیز شعرش به خدمت ترویج آن ها درآمده است. کلماتی مانند «موج، نوسان، برهمنهی، پاد، قطب، جاذب، فراصوت» که بعضی شان غرابت شدیدتری دارند، احتمالاً خواسته اند خط عمودی متناسبی در ذیل «فرضیه»ی بیت اول بسازند ولی... . حاصل کار به تفنن بسیار نزدیک تر شده و تنها هنرش می تواند این باشد که تلخندی بر گوشه ی لب شنونده و خواننده ظاهر کند. با وجود همه ی نقدهایی که بر شعر اول داشتم، باید اعتراف کنم که این شعر نسبت به دو شعر بعدی اندکی قابل قبول تر است. جانمایه ی شعر دوم از این حیث که سرگذشت قطره ی باران را تا رسیدن به دریا روایت می کند و در این سیر از ارائه ی تفسیرهای مرتبط با زندگی بهره می جوید، و از این ها مهم تر، به این خاطر که می توان قطره ی شعر را تنها قطره ندید و آن را استعاره یا نمادی از انسان فرض کرد، «شاعرانه» است. اما اگر بخواهیم منصف باشیم، این ایده در اجرا موفق نبوده است. هم از منظر اطناب و ایجاز، هم از باب این که می شده شکل هنری تری به تطور و صیرورتِ قطره تا دریا داد و آن را با تمهیدات داستانی و محتوایی دیگری از مسیرهای بهتر و ایده آل تری عبور داد، و هم از این بابت که می شده سطربندی ها و شیوه های بیانی درخورتری انتخاب کرد، شعر، صورتی آرمانی ندارد و شاکله ی کلّی اش قانع کننده نیست. از همه ی این ها گذشته، شاعری که در شعر اولش او را به عنوان یک «وزن شناس» نسبتاً قابل قبول (فقط با یک لغزش عروضی) شناخته بودیم، در این شعر با وزن باختن های مکرر و نابخشودنی، شعرش را از حیثیت فنّی و کیفیت و پذیرفتگی ادبی دور کرده است. پس اگر شاعر نخواهد به کُل از این شعرش چشم بپوشد و از خیرش بگذرد و عطایش را به بقایش(!) ببخشد، و اگر بخواهد در اصلاحش بکوشد، نخستین گامش می تواند این باشد که وزن سطرهایی را که عروض مختلی دارند اصلاح کند و بعد به گام های بعدی بیندیشد. و امّا شعر آخر. شعر آخر، یک بیانیه ی عاشقانه است. گفتم بیانیه به این خاطر که در سراپای این شعر، جز تداعی بهار با عطر معشوق، تمهید شاعرانه ی دیگری نمی بینیم و مخصوصاً آن «لاشخورها»ی آخر شعر (که هیچ نسبتی با هیچ کلمه ی دیگری در شعر ندارد) با نفرت نهفته در خود، سطور پایان بندی این شعر را به فحاشی شبیه کرده. در مجموع، با عرض معذرت باید به شاعر گرامی گفت که در شکل کنونی، این شعر از سطح یادداشت های عاشقانه ی دفترچه ی خاطرات نوجوانی، یا دلنوشته هایی از این دست، فراتر نرفته است.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.