حتّی خودتان را هم تکرار نکنید!




عنوان مجموعه اشعار : غزل
شاعر : فاطمه سبقتی


عنوان شعر اول : اعجاز
من بر آنم که سخت بنویسم من بر آنم که سخت جان بدهم
آنچه چشمت ز چشم من می خواست با نگاهی به او همان بدهم
من بر آنم که زخم هایم را زیر این خسته تن بپوشانم
بعد روزی که مرگ می آید تن بی تن به او نشان بدهم
من بر آنم که ختم شعرم را به مصلای کافران ببرم
بیت خود را دوباره زنده کنم قبله شان را کمی تکان بدهم
من بر آنم که نا امیدی را پشت این در کمی نگه دارم
تا امیدی مگر دری بزند و به او هم کمی زمان بدهم
من بر آنم به قعر دریاها یا بلندای آسمان بروم
مأمنی باشم و به یک ماهی یا پرستویی آشیان بدهم
بی امان مانده ام در این بستر با نگاهی رمیده از وحشت
من بر آنم که جان لختم را به تمنای این جهان بدهم

عنوان شعر دوم : ترس زمان
این واقعه را تا به کجا تاب توان داشت؟
مرداب درون کاش که امواج روان داشت

یک عمر جوان باشی و یک عمر بمیری
چون باغ بهاری که کمی حال خزان داشت

تا بانگ نی آید همه در سوز و ندانیم
سوز از تب سختی است که لب های شبان داشت

گه دیده به خورشید و گهی چشم به ساعت
تا بوده بشر روی زمین ترس زمان داشت

گندم بفروشید که بازار سیاه است
این قیمت جنسی است که تاوان گران داشت

یک واقعه گفتم غم تاریخ در آن بود
روزی که پدر دغدغه ای جز زن و نان داشت

یک سر به هوا بین ملَک مانده وشیطان
خسران زده مردی که نه این داشت نه آن داشت

طاووس شوی خواب ببینی که پریدی
حسرت بخوری کاش که این معجزه جان داشت

عنوان شعر سوم : سراشیبی
کوچه پایین می رود چون اشک از چشمان من
ساعتی این غصه ها را نوش کن، مهمان من
با نگاهت پای رفتن را گرفتی صبر کن
رنج این ناباوری کز کرده در ایمان من
چشم من مانده ست در شک بین رفتن ، آمدن
تا یقینم بر ندار این یک قدم را جان من
چانه کمتر می زنم تصمیم با پاهای توست
چون توافق کرده بودی بر سر پایان من
مانده ام در جمع این اضداد و کم آورده ام
می توانی حل نُمایی مشکل آسان من؟
مشتری تنها تو بودی رفتی و بازار بست
بال این طاووس و حالش باز هم از آن من
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت نگاهی نقادانه می اندازیم بر سه غزل. غزل نخست که در تمامی ابیاتش عبارت «من بر آنم» حضوری قاطع دارد، در نگاه نخست به ما می گوید که شاعر برون گرای ما می خواهد اطلاعی از وضع درونی اش به مخاطب شعرش بدهد؛ در واقع شعر، بیانیه ای برای اعلام تصمیم است. هرچند این اعلام می تواند نه لزوماً خطاب به مخاطب بیرونی، بلکه تلقینی توسط شاعر خطاب به خودش تلقی شود. رویکرد کلّی شعر، ابراز تمایل شاعر به تغییر وضع است؛ از بد به خوب؛ از «زخمی بودن و تن‌خستگی، ناامیدی، بی امانی و بستری بودن و وحشت زدگی» به «نگاه به معشوق، پنهان کردن زخم ها [دست کم. اگر درمانی بر آن ها نیست]، احیا و رستاخیز، استقبال از امید، رفتن به عمق دریا یا اوج آسمان و مأمن شدن برای ماهیان و پرندگان، عریان کردن جان». واقعیت این است که تکرار مداوم «من بر آنم» به معنای منفی عبارت، شعر را «بیانیه گون» کرده است و این تکرار بیش از آن که فایده ای از جنس تأکید یا هویت بخشیِ سبکی به شعر رسانده باشد، ملال آور و بدون سود ملموسی برای شعر به نظر می رسد. دومین مصراع شعر، مخاطب را به این گمراهی می اندازد که با شعری عاشقانه طرف است و در واقع، حضور نافرجام معشوق در شعری که توجه کلی اش به دردهای شخصی شبه فلسفی [و صراحتاً غیرعاشقانه] حضوری نچسب و غریب است. این که شاعر در سراسر این شعر از کسوت شاعری بیرون نیامده و مدام به مخاطب یادآوری کرده که «شاعر و اهل قلم» است (به اعتبار «بنویسم» در بیت نخست و «بیت» در بیت سوم)، باز ضرورت خود را در شعر نشان نداده و موجه نکرده است. به عبارت دیگر، شعر ما را قانع نمی کند که به حضور شاعر در مقام شاعر در بدنه ی شعر نیاز داشته است. در همان بیت اول، شاعر می گوید که مایل است «سخت بنویسد و سخت جان بدهد». با سخت جانی و مقاومت در برابر مرگ می توانیم راحت کنار بیاییم ولی از خود می پرسیم: شاعر با گفتن این که «می خواهم سخت بنویسم» می خواسته چه بگوید و سخت نوشتن یعنی چه؟ اگر منظور شاعر، بیان قصد و ابراز تمایل به نوشتن از سختی هاست، نحو جمله مفید چنین معنایی نیست. اگر منظور شاعر این است که می خواهد طبع روان نداشته باشد و آرزویش این است که به آسانی نتواند شعر بنویسد، باز این پرسش برانگیخته می شود که: آخر چرا؟! جز این دو فرض معنایی، فرض دیگری به ذهن این بنده ی حق نمی رسد و در این هر دو چیزی می لنگد! ترکیب «خسته تن» هم از بافت زبانی شعر بیرون زده و با زبان مابقی شعر همسطح نیست. حقیقت این است که منطق بیت دوم هم بتمامه قانع کننده نیست. پوشاندن زخم ها زیر تن در مصراع نخست، برجسته کردن تن است و با تنِ بی تن (که فقدان تن است و عریانیِ جان) منافات دارد. بیت سوم از دو جهت ارجمند است؛ نخست این که «ختم» در آن با ایهام (پایان / مجلس عزا) استفاده شده و دوم ترکیب متناقض «مصلای کافران» که کلام را ادبی تر کرده است. اما از خود می پرسیم در مجموع شاعر در این بیت چه می خواسته بگوید و حرف حساب این بیت چیست؟ به بیان دیگر، شاعر با «بردن ختم شعر به مصلای کافران و زنده کردن بیت شعرش و تکان دادن قبله ی کافران» چه برداشتی می خواهد به مخاطب بدهد؟ ظاهر غلط انداز بیت به ما می گوید که حرفی بزرگ تر از «می خواهم کافران را با شعرم هدایت کنم» در آستین دارد اما به این که چنین غایت معنوی یی دقیقاً یا حتی حدوداً چیست پی نمی بریم. بیت چهارم عرصه ی حضور دو نقیض است؛ امید و نومیدی. وقتی شاعر هر دو را در این بیت از خود می رانَد، باز این پرسش را در ذهن ما پر و بال می دهد که: اگر این دو نه، پس چه؟ آیا راه سومی جز این دو هست؟ ضمن این که باز در شعر زمینه سازی یی برای چرایی رو آوردن شاعر به طرد امید و نومیدی نمی بینیم. در واقع شعر ما را آماده نمی کند تا بفهمیم که چرا شاعر به دور کردن امید و نومیدی از خود نیاز پیدا کرده است. بیت پنجم شاید بهترین و درست و درمان ترین بیت این غزل پریشان باشد. از این گذشته، باید از شاعر پرسید: معنی بی امان بودن در این بیت چیست؟ آیا یعنی بدون امنیت بودن؟ و چگونه می توان در بستر، بدون امان بود؟ و چرا در بستر؟ و وحشت از چه چیزی؟ باز در مورد این موارد برشمرده شده نیز باید گفت که در این بیت و در کلّ این شعر، توضیح زمینه ساز مناسبی وجود ندارد که ما را به عنوان مخاطب در مورد این مجاب کند که یکی از دغدغه های برجسته ی شاعر، عدم احساس امنیت آن هم در بستر است. همین موضوع در مورد «جان لخت» هم صدق می کند و مخاطب معناجو می تواند با سردرگمی از شاعر بپرسد که منظورش از «دادن جان عریان به تمنای جهان» چه بوده است؟ به عنوان یک اصل کلّی باید پذیرفت که هر گاه یک شعر پرسشی را در دل مخاطب برانگیزد که خود شعر بدان پاسخ ندهد و نیاز به توضیح اضافی فراتر از متن و نصّ شعر حس شود، کمبود و نقصانی در میان است. چون در مورد شعر نخست پرحرفی کردم و مجال کمی از این یادداشت باقی مانده است، اجازه دهید از بررسی جزء به جزء و سطر به سطر دو شعر دیگر صرف نظر کنم و به ذکر چند نکته ی کلّی را که برای بهبود کار شاعر به نظرم می رسد اکتفا کنم. نخستین چیزی که می تواند شاعر را گامی به سوی موفقیت بیشتر پیش ببرد، رها شدن از سایه ی مضامینی ست که شاعران قبلی رقم زده اند. شاعر باید بتواند شعر خودش را بنویسد؛ شعری که هم حرف های تازه ای برای گفتن داشته باشد و هم منعکس کننده ی دنیای شخصی شاعر باشد؛ دنیای پیرامونی و درونی اش. برای حصول این آخری، رسیدن به جهان بینی شخصی شرط اصلی ست. آدم ها از دو دسته بیرون نیستند؛ یا با ذهنیتی از جهان که خوانده و شنیده اند (دیگران برای شان رقم زده اند) می زیند و یا خودشان به دریافت های تازه ای از هستی می رسند. شعری که حاوی دریافت تازه ای از جهان نباشد و از سرچشمه ی اندیشه ی منفرد و متشخص و تخیل غیرتقلیدی آب ننوشد، تکرار شعرهایی خواهد شد که دیگران هزار بار سروده اند. به مخاطب خودتان فکر کنید؛ او تنها نمی خواهد نسخه و نمونه ای «دیگر» از کلام موزون و مقفی در دست داشته باشد؛ بلکه هنگامی به خواندن و زمزمه کردن و همنوا شدن با شعر شما رغبت خواهد کرد و تحریک خواهد شد که آن را از حیث درونمایه و شکل، تازه ببیند. به نظرم اولین تمرین خودتان را همین قرار دهید؛ تازگی! نه تنها تکرار دیگران نباشید، حتی تکرار شعر قبلی خودتان هم نباشید. به شما قول می دهم که رعایت تقوا (یعنی توجه لحظه به لحظه) در همین باره، راه های تازه ی دیگری را پیش پای شما خواهد گشود و تمرین همین نکته، خودش شما را به دریافت و درک نکات دیگری رهنمون خواهد شد که هیچ کسی جز خودتان نمی تواند آن ها را به شما بیاموزانَد!

منتقد : محمّدجواد آسمان

محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شد و در دبیرستان استعدادهای درخشانِ «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی) تحصیل کرد و برای تحصیل در مقطع کارشناسی در رشته‌ی فلسفه وارد دانشگاه اصفهان شد. او سپس تحصیلات خود را در ...



دیدگاه ها - ۹
فاطمه سبقتی » دوشنبه 19 شهریور 1397
عرض سلام و ادب ؛ در ارتباط با امید در واقع هنوز امیدی در نزده و ناامیدی را به امید در زدن امید پشت در نگه داشته و اجازه ی ورود نمی دهد . البته بی تردید نقص در گفتار موجب پیچیدگی بی دلیل کلام شده ... با تشکر و ارادت
فاطمه سبقتی » دوشنبه 12 شهریور 1397
سلام و عرض ادب ؛ سپاسگزارم بسیار استفاده کردم .
محمّدجواد آسمان » سه شنبه 13 شهریور 1397
منتقد شعر
درود بر خانم سبقتی بزرگوار. پیروز و شادکام باشید.
سید مهدی منتظری » یکشنبه 11 شهریور 1397
سلام و عرض ارادت. مانند هميشه بسيار استفاده كردم، و از اين بابت سپاسگزارم. اما، مايلم ٢ نكته را عرض كنم: ١) شايد منظور شاعر از "سخت نوشتن" در بيت نخست، "بسيار (فعالانه) نوشتن" باشد، مانند اين جمله: "سخت به فكر فرو رفته بود". ٢) به نظر ميرسد كه شاعر در بيت چهارم فقط نااميدى (و نه اميد) را پس ميزند، زيرا نااميدى را پشت در نگاه داشته است و به آن اجازه ى ورود به خانه [ى دل] را نميدهد. مصرع دوم بيت نيز مؤيد همين مطلب است. ارادتمندم.
محمّدجواد آسمان » دوشنبه 12 شهریور 1397
منتقد شعر
درود بر آقای منتظری بزرگوار. من باید از لطف و پیگیری شما ممنون باشم. در مورد «سخت» حق با شماست. به آن وجه این کلمه دقت نکرده بودم. اما در مورد امید، مخصوصاً با نظاره به مصراع دوم، من «زمان دادن به امیدی که دارد در می‌زند» را استقبال نکردن از امید و عدم رغبت به حضور او فهمیدم. در واقع این‌طور فهمیدم که شاعر، با امید هم مانند نومیدی معامله می‌کند و «ناامیدی را پشت در "کمی" نگه داشتن» همان «به امیدِ درزده "کمی" زمان دادن» است!
فاطمه سبقتی » دوشنبه 12 شهریور 1397
این معانی به آنچه در ذهن من بود نزدیک است . اگرچه گمان می کنم اینکه این مفاهیم آنقدر ملموس نیستند به دلیل ضعف زبان و آشفتگی کلام است .
سید مهدی منتظری » سه شنبه 13 شهریور 1397
بله؛ شايد با تغيير واژه ى "كمى" تكليف اين بيت مشخص شود. سپاس.
جلال جلالی نسب » یکشنبه 11 شهریور 1397
عرض سلام وادب جناب آقای آسمان لذت بردم از نقد این سه غزل
محمّدجواد آسمان » دوشنبه 12 شهریور 1397
منتقد شعر
درود خدا بر آقای جلالی‌نسب بزرگوار. ممنونم از لطف‌تان...

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.