وزن، زبان، نحو




عنوان مجموعه اشعار : غزل و قطعه
شاعر : مصطفی نایبی


عنوان شعر اول : غزل 1
خوان بلا بگستر آماده ی هلاکم
و زخم ها بزن بر سینه ی چاک چاکم
امشب قرارمان هست در بین آسمانها
پس آمدم که امروز بیفکنی به خاکم
آغوش بهترین ها تعلیم داده من را
کامروز با رضایت افتاده در مغاکم
گفتی که خون بهایی خونم به جوش آمد
بگذار پس ببارند ، از تیرها چه باکم ؟
خورشید هستی و من آیینه ی تو هستم
در شب تار تاریخ مهتاب تابناکم

عنوان شعر دوم : قطعه
حال من مثل درختی است که هنگام سقوط
یادش افتاده دو صد خاطره دارد ز تبر
شده ام مثل امیری که نه در ورطه ی جنگ
بلکه از پشت شده لشگر او زیر و زبر
مثل یعقوب شدم کور و زمین گیر ولی
نه کسی پیرهن آورد ، نه از مصر خبر

عنوان شعر سوم : غزل 2
فانوس کلبه ی من کم از چلچراغ نیست
بر قامت من زخم هست ، ولی داغ نیست
من سر بلندم و عاشق ، تو زیبا و دلفریب
شیداتر از من و زیباتر از تو در آفاق نیست
فکر تو در سرم و عشق تو هست در دلم
بی شک تفاهم عقل و دل اتفاق نیست
عطر تو می دهد خبر از شهد باطنت
ای گل که مثل تو در دشت و باغ نیست
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم نگاهی نقادانه خواهیم داشت بر سه شعر؛ دو غزل و یک قطعه. غزل نخست با مصراعی مطنطن و باشکوه و حماسی آغاز می شود اما دومین مصراع از بیت نخست، نومیدمان می کند. ایرادش چیست؟ ابتدا باید از وضع نامطلوب آهنگش سخن گفت؛ مصراع با «وَ»یی آغاز شده که ارزش موسیقایی اش ذاتاً «فَ» است ولی در جایی قرار گرفته که به کلمه ای با ارزش موسیقایی «وَه» یا «فَع» نیاز داشته است. در چنین حالتی، ما ناچاریم برای مختل نشدن وزن، «وَ...» را قدری کِش بدهیم تا جای بیشتری را در پهنه ی آهنگ مصراع اشغال کند. همین مشکل را با «سینه ی» هم داریم. ما فارسی زبانان، هرگز در گفتار معمول مان «سینه» را به «ه»ی ملفوظ ختم نمی کنیم. اما در این جا ناچاریم برای القای کامل وزن، به جای کاربرد مرسوم که (Sineye) است، بگوییم: (SineHye) تا وزن جور دربیاید! مسأله ی گفتنی دیگر درباره ی این مصراع، نه موسیقایی بل زبانی ست. این که جمع آمدن «زخم» طبیعی جلوه نمی کند. ما معمولاً نمی گوییم: «بر سینه ی من زخم ها بزن». پرسش: آیا زبان شعر باید عیناً مطابق با زبان روزمره باشد؟ پاسخ: بله، معیار سلامت زبان شعر، انطباقش با زبان مرسوم کاربردی ست مگر این که با تغییرش کاری به نفع شعر ما انجام دهد. پرسش: اگر اینچنین نباشد، چه بدی یی دارد؟ پاسخ: کمترین زیانش این است که شعر ما به احتمال زیاد بر دل مخاطب عام نمی نشیند (ولو این که نداند چرا) و مخاطب خاص نیز ما را به گیر افتادن در چنبره ی وزن و سر تافتن از زبان روان به بهانه ی وفاداری به موسیقی عروضی متهم خواهد کرد. هنر شاعر کلاسیک سرا این است که علی رغم محدودیتی که از سوی وزن و قافیه به او القا می شود، بتواند به طبیعی ترین شکل ممکن در شعرش سخن بگوید. سومین نکته ی گفتنی، تا حدودی معنایی و محتوایی ست؛ این که سینه ی چاک چاک، دیگر چه نیازی به زخم زدن دارد؟ البته با این می توانیم کنار بیاییم و بپذیریمش به این معنا که: کسی که آب از سرش گذشته و سینه اش چاک چاک است دیگر از زخم تازه باکی نخواهد داشت. در نخستین مصراع از بیت بعد، دو کلمه ما را آزار می دهد؛ یکی «هست» که باز برای سلامت وزن به جای «است» آمده و دیگری «بین». ساده اگر بخواهیم بگوییم، شاعر می خواسته بگوید امشب قرار ما در آسمان هاست. بی وسواسی در استخدام واژه ها باعث شده که شاعری که مثلاً به راحتی می توانسته از کلمه ی «اوج» استفاده کند، به سراغ «بین» برود. در صورتی که نمی دانیم بین آسمان ها یعنی کجا؛ یعنی بین کدام دو آسمان؟! از این گذشته، شاعر باید تکلیف مخاطب را روشن کند که «الآن» بالأخره از نظر او روز است یا شب؟ در مصراع نخست این بیت، «امشب» است و در مصراع بعدی «امروز». کارکرد آن «پس» (که معمولاً برای نتیجه گیری به کار می رود) هم در آغاز مصراع دوم مشخص نیست. شاعر در این بیت گفته: «امشب قرار ما در آسمان هاست پس امروز آمده ام که مرا به خاک بیفکنی». ارتباط دو مصراع با وجود حضور «پس» روشن نیست. علاوه بر این، وزن «بیفکنی» هم مختل است. برای درست شدن وزن این مصراع ناچاریم «ی» را در «بیفکنی» مشدّد بخوانیم و این نه تنها خوب نیست بلکه نازیبا اندر نازیباست. بیت بعد، شاهد و گواه دیگری ست که اثبات می کند شاعر باید در آموخته های نحوی اش بازنگری اساسی بکند. ببینید؛ آن «که»ای که به ابتدای «امروز» در آغاز مصراع دوم چسبیده، به طور طبیعی در نحو زبان فارسی این معنا را القا می کند که آنچه پس از «که» می آید، از تبعات و نتایج آن چیزی ست که پیش از «که» آمده بوده است. به این ترتیب، معنای این بیت این گونه است که: «به خاطر آن که آغوشِ بهترین ها مرا تعلیم داده، امروز با رضایت در مغاک افتاده ام». نمی دانیم چرا شاعر «بهترین» را جمع آورده (احتمالاً برای پر کردن وزن) اما می توان حدس زد که منظور از آن «بهترین»، مادر بوده باشد. خُب، آیا شایسته و منطقی ست که معنای بیت، دلیلِ «با رضایت در مغاک افتادن» را تربیتِ مادر عنوان کند؟ معنی «خون بها بودن» در بیت بعد روشن نیست. از بیت می فهمیم که کسی به شاعر گفته است که: «تو خون بها هستی» و خون شاعر پس از شنیدن این به جوش آمده است. ولی نمی فهمیم که خون بهای چه؟ و چرا باید از شنیدن چنین جمله ای خشمگین شد؟ آخرین مصراع از این غزل هم وزنی مختل و ناراست دارد. اگر شاعر به جای «شب»، «شام» می گذاشت، وزن درست می بود. پس افزودن دایره ی واژگانی برای گسترش واژه های قابل انتخاب، توصیه ی دیگر ما به شاعر می تواند بود. چون مجال زیادی باقی نمانده، فوراً سراغ شعر دوم می رویم. در دومین بیت از این شعر سه بیتی، مصراع دوم نتوانسته به خوبی در راستای معنایی مصراع نخست قرار بگیرد. شاعر احتمالاً می خواسته به خیانت لشگر به امیر و از پشت خنجر زدن اشاره کند ولی چه گفته؟ گفته: «مثل امیری شده ام که در جنگ [نباخته] بلکه لشگر او از پشت زیر و زبر شده است». همان طور که می بینیم، علاوه بر حذف بیجای «نباخته»، معنای پاره ی آخر این جمله هم نامفهوم از آب درآمده است. دو بیت اول و آخر این شعر نسبتاً قابل قبول هستند و بیت آخر از بیت اول بهتر است. در شعر سوم، غیر از مصراع «عطر تو می دهد خبر از شهد باطنت» (که مصراع خوبی هم هست)، وزن همه ی دیگر مصراع ها ایراد دارد. وزن، با آن که ذاتیِ شعر نیست و شعریت یک شعر را با آن نمی سنجند، ولی سلامتش برای شعر کلاسیک، حیثیتی و ناموسی ست. یعنی چه؟ یعنی این که اگر شما شاعرانه تر ین حرف ها را هم در شعر کلاسیک تان زده باشید اما وزنش خراب باشد، کسی آن را از شما به پشیزی نخواهد خرید. با این حساب، می توان گفت که وزن، جزء معتبرترین اصول هویتی شعر کلاسیک است. با این توضیح، ترجیح می دهم در مورد شعر آخر سخنی نگویم تا این که شاعر آن را از حیث عروضی اصلاح کند و سپس دوباره در معرض نقد قرارش دهد.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.