امیدِ آرزوساز




عنوان مجموعه اشعار : زيست من شعر
شاعر : شكوفه مسعودى


عنوان شعر اول : غزل ١
از پا مى اندازد مرا اين بى سرانجامى
اين روزهاى مملو از احساس ناكامى

از من گرفتند آرزوهاى بلندم را
از من بگير اميدهايم را به آرامى

مثل زنى كه ديده نام همسر خود را
در لا به لاى اسم سربازان اعزامى _

در من كسى همواره دارد اشك مى ريزد
در من زنى مغرور با چشمان بادامى

پُر مى شود با اين غزل ديوار زندان ها
از دست خطِ مبهمِ زن هاى اعدامى

فرداىِ امشب اين غزل مرثيه خواهد شد
از پا مى اندازد مرا اين بى سرانجامى

عنوان شعر دوم : -
-

عنوان شعر سوم : -
-
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت نگاهی نقادانه خواهیم افکند بر غزلی از شاعر همشهری من. غزل، غزلی اندوهبار و غم افزاست. هم حس و حالی که شاعر از خودش در این شعر ارائه داده (از پا افتادن، احساس بی سرانجامی و ناکامی، از دست رفتن آرزوها و تمایل به دور افکندن امیدها، اشک ریختن، و بد به دل شاعر افتادن در مورد واقعه ی سوگوارانه ای که فردا اتفاق خواهد افتاد و گویی این غزل چونان مرثیه ای به پیشواز آن رفته است) و هم بازیگران صحنه ی این شعر (زنی که فردا همسر خود را به نوعی از دست خواهد داد؛ همسرش به جنگی خواهد رفت که معلوم نیست بازگشتی داشته باشد، و زنان زندانی محکوم به اعدام) شهادت می دهند که شعر در وضع روحی بن بست واری بر زبان شاعر جاری شده و سروده شده است. پاره ی نخست آنچه که گفتم (یعنی شرح حس و حال شاعر از زبان خودش) تا حدود زیادی خود به خود به این پرسش پیشینی ما پاسخ می دهد که: چرا آن شخصیت ها آگاهانه یا ناخودآگاه به عنوان بازیگرانِ کمکیِ صحنه ی شعر توسط شاعر به این غزل فرا خوانده شده اند. به بیان دیگر، هم زنانی که در آستانه ی از دست دادن تکیه گاه شان هستند و هم زنانی که در انتظار مرگ محتوم، روز و شب خود را در اسارت سپری می کنند و می توان آنان را هم کسانی نامید که در آستانه ی از دست دادن هستی شان هستند، آیینه ی خود شاعرند؛ شاعر به این دلیل آن ها را به شعرش فرا خوانده که خود را به آنان شبیه می دانسته است. تا این جای کار، از این شعر خوب می توان این را آموخت که نفسِ حضور هر استعاره یا نمادی در شعر، به قوّت یک شعر نمی انجامد بلکه در کنار قدرت و قوّت نمادسازی و استعاره پردازی، اهمیت حسن سلیقه و رعایت تناسب هم کمتر از فقره ی پیش تر ذکرشده نیست. جز آنچه تا کنون عرض شد، برجسته ترین ویژگی این غزل، سلامت و روانی زبان و بیان است؛ چیزی که زمینه ی مناسبی برای ایجاد مفاهمه ی بی دردسر و راحت بین شاعر و مخاطب فراهم کرده است. در این باره، تطابق تقطیع مصاریع با مکث‌گاه‌های طبیعیِ کلام (چیزی شبیه به مضمون همان نکته ای که نیما ـ هم در باب لحن و تکیه ی موسیقایی سطور شعر نیمایی و هم در باب جای‌یابیِ مقاطع پایان هر مصراع ـ به عنوان وفاداری به «دکلماسیون طبیعی کلام» مطرح کرده است؛ البته این جا در غزل) به توفیق اثر یاری رسانده است. جملات شعر، با ارکان کامل نحوی، یا در یک مصراع به پایان رسیده اند، یا در یک بیت. جز بیت سوم که موقوف المعانی ست و شاعر اتمام جمله اش را به مصراع نخست بیت بعد موکول کرده است. با این همه، قصدم این بود که بگویم حتی در جاهایی که معنای جمله در پایان یک مصراع به اتمام نمی رسد، جمله در جای درستی قطع می شود و با مکثی منطقی و منطبق با طبیعت کلام معمول، به مصراع بعد می رود. شاعر، بر وزن هم سوار بوده و همین موجب شده که برای سخن گفتن در چارچوب عروض به زحمت نیفتد؛ لااقل این طور به نظر می رسد... و ناچار نشده ارکان نحوی را برای وفاداری به عروض در هم بریزد و پس و پیش کند. و مجموعه ی این ها کافی هستند برای این که بتوانیم ادعا کنیم که شاعر در این شعر تا حد زیادی موفق شده کلامش را به رتبه ی «سهولت و امتناع» نزدیک کند. شعر حاوی توجهات ظریفی هم هست که به شناخت دقیق شاعر از واژه ها برمی گردد. مثلاً شعر ناگفته به ما می گوید که: امیدها با وجود این که با آرزوها یگانه به نظر میرسند اما ماهیت شان از آن ها جداست و در واقع امید است که شرایط را برای تولد یک آرزو فراهم می کند. در این بیت (بیت دوم) در نگاه اول می پنداریم که شاعر به خطا رفته؛ از خود می پرسیم: هنگامی که آرزوهای بلندِ شاعر از وی گرفته شده اند، او چرا به جای این که خواهان رسیدن به آرزوهای بلندش باشد، خواهان رفع امیدهایش شده است؟ پاسخ این است که: شاعر، اصلاً دیگر نمی خواهد آرزویی در دل داشته باشد و به همین دلیل می خواهد ریشه ی تولید آن آرزوها یعنی امیدهایش هم خشکانده شوند؛ تا به واسطه ی بی امیدی به موهبت بی آرزویی برسد. با این حال، یک مشکل منطقی همچنان در دل ما در مورد این بیت باقی می ماند: بیت در این مورد هیچ توضیحی نمی دهد و گره گشایی یی نمی کند و منطقی ارائه نمی دهد که چرا و چطور، امیدواری های شاعر موجب از بین رفتن آرزوهای بلند او شده اند؟! (شاعر گفته است: امیدهایم آرزوهای بلندم را از من گرفتند). همین طور در بیت هیچ توضیح و توجیه و استدلالی وجود ندارد و مندرج نیست تا به ما بفهماند که جز به ضرورت قافیه، چرا شاعر خواهان این است که امیدهایش از او «به آرامی» گرفته شوند؟! پاسخ البته می تواند این باشد که: ...به آرامی، تا آسان تر و یواش یواش بتوانم از آن ها دل بکنم. اما این توجیه ماست نه توضیحی مندرج در بیت. بیت در پاسخ به این یکی دو سؤال، ساکت است و سکوتش از سر بی پاسخی به نظر می رسد. حالا که صحبت از قافیه شد، باید این را هم اضافه کنیم که جای پای قافیه ی «بادامی» هم به اندازه ی «آرامی» ناپایدار و لق است. به بیان دیگر، در بیت هیچ واژه یا معنای متناسبی نیست که با «بادامی» بودن چشم ها مرتبط باشد و جای پای این کلمه را محکم کند و به حضور این کلمه ی قافیه، وجاهت محکم تری ببخشد. ضرورت تلفّظ برخی واژه ها به صورتی ویژه (برای جور درآمدن وزن) نیز با آن که نمی توان بر آن ها ایرادی اساسی وارد کرد، امّا جای تأمّل دارد. مثلاً (Omid / Ommid) یا (Marsiye / Marsiyye). نکته ی آخری که در مورد این شعر باید گفت، به بیت یکی مانده به آخر بر می گردد و پیشنهادی ست به شاعر؛ نظرتان در مورد جا به جا کردنِ «با» و «از» در «با این غزل» و «از دست خط» چیست؟

منتقد : محمّدجواد آسمان

محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شد و در دبیرستان استعدادهای درخشانِ «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی) تحصیل کرد و برای تحصیل در مقطع کارشناسی در رشته‌ی فلسفه وارد دانشگاه اصفهان شد. او سپس تحصیلات خود را در ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.