تا به حال «نخل» دیده‌اید؟



عنوان مجموعه اشعار : ...
عنوان شعر اول : غزل اول
من تک نهالِ نارسِ آیینه بسته ام...
در وسعتِ دو دشت به آتش نشسته ام...!
.
انبوه شاخه هایِ پُر از کنده کاری ام
من خاطراتِ عشقیِ از هم گسسته ام!
.
غمگین تبر، تو میوه ای از ریشه های من
که نخلِ بی نشانه یِ از سر شکسته ام !
.
در پیچ و تاب ساقه ی نیلوفری دوست
از خاک سر کشیده ام، از آب رَسته ام
.
آشفتگیِ کوچی در این آسمانمُ
پروازِ جفت های چنین دسته دسته ام
.
ای چشمه ای که خشک شده ای... نگاه کن
من چشمِ این کویرمُ ... برگرد....خسته ام!

ساقی سلمانیان

عنوان شعر دوم : غزل دوم
درست لحظه ی پاییز، سبز تر شده باشد؟!
و یا که فصلِ پر از برف، گرم، سَر شده باشد!

محال مثل زمانی که خنده های پُر از بغض
شبیه چشمه به خاکِ کسی خبر شده باشد!

و روحِ مستِ پرستویِ "جفت مرده" ی در کوچ
به لانه که آمد، شبیه پَر شده باشد...
.
.دو چشمِ اشکی و باران، خصوصیاتِ وداع اند
و چشمهات عزیزم...مباد تَر شده باشد!

خدا شنید دعای جوانه ای که نرویید
نخواست ساده، چنین سخت بی ثمر شده باشد

مریز گل به مزارم ، نیا که فایده ای نیست
مگر به بوسه ات این خاک، سُرخ تر شده باشد...
.
ساقی سلمانیان

عنوان شعر سوم : غزل سوم
از دستهایِ زخمیِ من، گُل گرفته بود
از یک مزار، روحِ گلایل گرفته بود!

باران نبود و ساده ازین آسمان گذشت...
از اشکهام، قولِ تحمل گرفته بود!

وقتی که رفت، جانِ همین عشقِ بچه سال
بیماریِ عجیبِ تعقُل گرفته بود

در چشمهام ، قدرتِ یک زن ستاره شد
یعنی مدالِ جنگِ تزلزل ، گرفته بود

باران نزد ، کویر شد و دستِ زخمی ام
در خاکها ، بویِ تکامل گرفته بود
.
.

حالا جوانه ای شده ام در دلِ کویر
که از خدا ؛ هدیه، تغزل گرفته بود!
که از خدا، مقامِ تغزل گرفته بود....

ساقی سلمانیان
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت مروری نقادانه خواهیم داشت بر سه شعر؛ سه غزلی که به اعتبار زبان و فضاهاشان باید آن ها را غزل هایی امروزی بدانیم.
در نخستین شعر، شاعر نهالی در کویر را استعاره ای از خود دیده و معشوق یا نجات دهنده را چونان چشمه ای خشک در آیینه ی شهود و خیال خود منعکس کرده است. در اولین بیت از این غزل، «نارس» در کنار «نهال» نوعی حشو و تکرار معنوی محسوب می شود و حضور آن را (که تکراری ست بر معنای نابالغ بودن و به پختگی نرسیدن) با حسن ظنّی همچون «تأکید» هم نمی توان توجیه کرد. عنصر دیگری که در این بیت غریبه به نظر می رسد، «آیینه» است. مخاطب با خواندن این بیت خواهد کوشید تصویری رفق نظر شاعر در ذهن خود بسازد. هنگامی که به «آیینه بسته» می رسد، می تواند شاخسار این نونهال را در حالی تصور کند که تکه هایی از آیینه به آن آویزان کرده اند. چنین تصویری هرچند در نظره ی نخست با تصویر بستن پارچه ها و نخ های دخیل بر شاخسار درختان در ذهن و ضمیر مخاطب گره می خورد و با تداعی بدان می رسد ولی در دومین گام مخاطب هرچه در خاطره و ذهن خود بگردد، قرینه ای بیرونی برای بستن «آینه» به درخت نمی یابد. متأسفانه در ادامه ی شعر هم توجیه و تعلیلی برای حضور آینه نمی یابیم؛ یعنی فرازی در این بیت و دیگر بیت های این غزل پیدا نمی کنیم که شاعر در آن از حضور این آینه استفاده ای به نفع شعرش برده باشد؛ و مثلاً به خودبینی یا خودشناسی یا حتی تجلی و انعکاس چیزی در چیزی اشاره گر باشد. «دو» را در دومین مصراع از بیت اول می توانیم قرینه ای برای «تک» در مصراع اول بپنداریم ولی مخاطب بهانه گیر و جویا و دقیق، در برابر این پرسش که: «گفتن این که "من تک نهالی در وسعت میان دو دشت هستم"، چه صرفه و ارزش افزوده ای نسبت به گفتن این که "من نهالی تنها در میانه ی یک دشت وسیع هستم" داشته است؟» پاسخی نخواهد یافت. «به آتش نشستنِ درخت» اگر تعبیری برای «سوختن و خشکیدن و مردن» درخت فرض شود و این مردن را مَجازی از عسرت و تنهاماندگی ببینیم، قابل فهم و همنوایی ست. بیت دوم از این قبیل ایرادها خالی ست و به همین اعتبار می توان آن را بیت سالمی دانست. اما باز بیت سوم واجد دست اندازهایی بیانی و زبانی ست که آن را از حلاوت انداخته است. نخستین مواجهه ی مخاطب با این بیت، تعبیرِ بخشودنی و البته پذیرفتنی ولی غیرعادیِ «غمگین تبر» است که به ضرورت وزن به جای «تبرِ غمگین» آمده و در غیاب حرف ندا باید با لحن منادایی خوانده شود. شاعران قویدست، در چنین هنگامه هایی که به اقتضای وزن ناچار می شوند حالت دستوری یی غیر از شکل معمول بیان را اختیار کنند، می کوشند ضرورتی دیگر را نیز در بیت (یا شعر) برای چنان تصرف هایی تعبیه کنند طوری که جای پای تصرف ها و تغییراتی از این دست در بیت محکم تر شود. با این همه، می توانیم «غمگین تبر» را (که در آن صفت بر موصوف مقدم شده و گرچه در بیان معمول فارسی زبانان امروزین ـ جز در گویش های محلی یی مانند گیلکی ـ پربسامد نیست اما به اعتبار کلمات زنده ای مانند «بزرگراه» پذیرفتنی ست) بپذیریم. اما مشکل بلافاصله بعد از آن آغاز می شود؛ جایی که باید مخاطب از «تو میوه ای از ریشه های من»، جمله ی «تو میوه ی ریشه ی من هستی» را بفهمد؛ تصرفی نحوی که باز جز کنار آمدن با وزن، ضرورتی آن را توجیه نمی کند. جز ناهمگنی نحوی جمله ی کنونی و تنافرش با قیاس نحوی مرسوم، بیت به این پرسش هم پاسخ نمی دهد که: «چگونه می توان تبر را میوه ی ریشه ی درخت دانست؟». حواس مان باشد که شاعر در این جا دارد از زبان درختی سخن می گوید که اگرچه ممکن است خشکیده باشد (به آتش نشسته باشد) ولی هنوز ریشه در خاک دارد و سرپاست. پس نمی توان همزمان تصور کرد که آن را از ریشه درآورده اند و از ریشه اش تبر درست کرده اند. مشکل دیگر این بیت، عینیتی ست که شاعر به تصور «نهال» بخشیده و نوع آن را تعیین کرده؛ نخل! اشکال کار کجاست؟ مخاطب تمایل دارد که تصویر هر بیت از غزل، تصاویر قبلی را (مگر به اقتضایی موجه) نسخ و نقض نکند. شاعر در ابیات پیشین (به طور مشخص در بیت دوم)، درختی را به ما نشان داده بود که بر شاخه هایش یادگاری هایی کنده کاری کرده اند. حالا ما ناگهان می فهمیم که نهالی که شاعر با ما درباره ی آن سخن می گفته، نخل بوده است. تا به حال نخل دیده اید؟ تصور این که بتوان بر شاخسار نخل یادگاری نوشت، قدری صعب و غریب است؛ آن هم نخلی که «از سر شکسته». «از سر شکستن» یعنی مثلاً از دست دادن بخشی از قسمت فوقانی. و اگر شاعر قصد داشته که با این تعبیر، «سرشکستگی» را القا کند، باید بگوییم که تلاش نافرجامی داشته است. ضمن این که آن «که» به نوعی کارکرد تعلیلی دارد و گویی بخش بعد از آن در پی بیان دلیل بخش اول است. با این حساب، وجه منطقی بیت هم می لنگد؛ این که: به این دلیل که من نخلی بی سر هستم، تو ای تبر، میوه ی ریشه ی من هستی. البته «که» می تواند مبیّن «من» هم باشد؛ به این ترتیب: ای تبر! تو میوه ی ریشه ی من هستی؛ منی که نخلی بی سرم. در مجموع، باید گفت که این بیت فی المثل در مقایسه با بیت قبلی اش از سلامت و روانی و بی حرف و حدیثی کافی برخوردار نیست. در بیت بعد، اگر منظور شاعر «رها شدن» بوده، «رَستن» را درست استفاده کرده (هرچند نمی توان فهمید که چنین درختی که در آرزوی آب است چرا باید از رها شدن از دست آب اظهار خوشحالی کند؟؛ مفاد بیت، حاکی از حال خوش درخت در اثر رستن از آب و از خاک سر کشیدن در کنار دوستی ست که چون پیچک و نیلوفر بر تنه اش پیچیده) اما اگر شاعر می خواسته «رُستن» (روییدن) بیاورد، موسیقی این کلمه با بقیه ی قوافی همخوان نیست. در بیت بعد، شاعر باید به جای «کوچی» از «کوچ» استفاده می کرده تا وزن از سلامت برخوردار شود. لزوم تلفظ شدن «ه» در «شده ای» در بیت آخر هم موسیقی این بیت را از دلچسبی دور کرده است. در مورد شعر اول، خیلی پرحرفی کردم و مجال سخن تقریباً به پایان رسیده است. بنابراین فقط به یک نکته ی کلّی دیگر اشاره می کنم و از شاعر خواهش می کنم که دو شعر دیگرش را در پُست دیگری دوباره در معرض نقد قرار دهد تا توسط این بنده ی حق یا دیگر منتقدان پایگاه نقد شعر در مجال دیگری بررسی و نقد شوند. عجالتاً فقط بگویم که در غزل دوم، وزنِ «به لانه که آمد» مختل است و مثلاً باید چیزی شبیه به «به سوی لانه که آمد» باشد. همین طور در غزل سوم، وزنِ «در خاک ها» ایراد دارد و باید مثلاً چیزی شبیه به «در خاکِ گرم» یا «در عمقِ خاک» باشد تا وزنش درست شود. اما در پایان به این دوست جوان و شاعر خوش آتیه باید گفت: شما به گواهی همین سه غزل، نشان داده اید که می دانید شعر چه لوازمی دارد و مضامین چگونه باید در شعر پرداخته شوند. ارکان مهم شعر را بسیار خوب بلدید همنشین کنید. عاطفه و تخیل در شعر شما به عنوان دو بال اصلی، خیلی خوب عمل می کنند. اما باید روی جزئیات زبانی شعرتان بیشتر تمرکز کنید و با مداومت بر مطالعه ی اشعار موفق دیگران، ذهن تان را در «موسیقی» و «بیانِ روان» قوی کنید؛ طوری که راحت تر و بی ملاحظه تر بتوانید حرف دل تان را در شعرتان بزنید و وزن نتواند مانع راحت و روان بیان شدن حرف شما شود. یا ناچار نشوید که برای ماندن در قراردادِ وزن، نحو کلام تان را از قواعد مرسوم زبان و بیان خارج کنید. این مشکل بزرگی نیست و در کنار مایه ی پرباری که شعر شما داراست، قطعاً به راحتی حل شدنی ست. فقط کمی پشتوانه ی اعتماد به نفس و پیگیری می خواهد. خودتان را به عنوان یک شاعر بالقوه موفق و آینده دار جدی بگیرید و به پاس نعمتی که به شما داده شده است، برای تقویت شعرتان بیشتر وقت بگذارید؛ فعلاً همین!

منتقد : محمّدجواد آسمان

محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شد و در دبیرستان استعدادهای درخشانِ «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی) تحصیل کرد و برای تحصیل در مقطع کارشناسی در رشته‌ی فلسفه وارد دانشگاه اصفهان شد. او سپس تحصیلات خود را در ...



دیدگاه ها - ۲
ساقی سلمانیان » چهارشنبه 07 شهریور 1397
سپاس از نکات خیلی خوب و آموزنده ای که فرمودید جناب آسمان. یک دنیا ممنون از محبتتان و وقتی که برای نقد گذاشتید.
محمّدجواد آسمان » شنبه 10 شهریور 1397
منتقد شعر
من از شما سپاس‌گزارم خانم سلمانیان بزرگوار، به خاطر اعتمادتان به پایگاه نقد شعر. پیروز و شادکام باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.