نشسته در خویش / نشسته بر منبر




عنوان مجموعه اشعار : عطر لیمو
شاعر : علیرضا وطن پرست


عنوان شعر اول : بهتر
لبت به طعمه ی دندان نشسته تر بهتر
برای وسوسه لبهای پسته تر بهتر

مکن به شانه ،هدایت مسیر گیسویت
که هر چه خورده به درهای بسته تر بهتر

بزن به بعد مسافت ،نماز ما بشکن
صدای خواهش دلها ،شکسته تر بهتر

مرا دوباره به قدر بهانه ای بنگر
که این نگاه نجیبانه ،خسته تر بهتر

به لطف باده بگیر اختیار تام از ما
پیاله هر چه عنانش گسسته تر بهتر

عنوان شعر دوم : بن بست
چون گَرد به گِرد خویش، بازیچه ی باد مست
می گردم و می گردی ، بی خویش در این بن بست

ناخواسته بر بادیم ،تا باد چنین باید
بی وزنی جِرم ما با جُرم شما همدست

از پای فرو در گل ، احوال چه می پرسی
دستش نگرفتند و بردند به روی دست

داریم ز پشت و پیش ، این قصه ی گرگ و میش
زنهار به چشم خویش ، امید نباید بست

بر سیرت ما مویی ، کز ریشه نمی روئید
کردند به آئینی ، بر صورت ما پیوست

با چشم ریا امروز ، بر واقعه می گریند
این آب ز سر چشمه ، همواره گل آلوده ست

دل دادن و دل بردن در شرع نمی گنجد
باید که نماز خود هنگام بلا بشکست

عنوان شعر سوم : آینه
دیگر حنای آینه رنگی نمی دهد

ای نازنین

دست از قلم بدار

احوال خال و خط خود از چشم من بپرس

از چشم مست من

در بطن آینه گُنگی مُقلّد است

تشخیص دست راست ،از چپ خود را نمی دهد

تفسیر آیه آیه ازآن زلف خسته را

در خط به خط صفحهِ پیشانی ام بخوان

نقشی چنین عمیق

حتی برای محدب ترینشان

دور از تصور است
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت، با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر سه شعر؛ دو غزل و یک نوسروده ی نیمایی. بگذارید بدون حرف اضافه به سراغ شعر نخست برویم. غزل، غزل عاشقانه ای ست که با التفات به نگاه و لب و بوسه و گیسوی یار مضمون آفریده و گریزی هم به وصال و فراق و می و مستی زده است. با این توصیفات می توان دانست که شعر ازآن شعرهای وفادار به سنت های ارجمند شعر کهن است و شاعر ترجیح می دهد انرژی خود را صرف بنا ساختن در سرزمین های پیش تر کشف شده توسط دیگران کند به جای این که سودای کشف کردن و بلکه برساختن و آفریدن سرزمین های نو را در سر بپرورد. در همین جهان کهن هم البته شاعر نشان می دهد که دست بسته نیست و عندالاقتضا می تواند تازگی های بی سابقه ای بیافریند؛ مثلاً رساندن مخاطب از تصویر شانه بر گیسو (ی احتمالاً مجعّد) کشیدن توسط معشوق، به تعبیراتی مانند هدایت کردن به راه راست و به در بسته خوردن. و تطبیق بدیع این تعبیر با آن تصویر. یا مثلاً بی عنان تصور کردن پیاله که آن را در ذهن ما همچون توسن سرکشی به تصویر می کشد که می تواند نوشنده را به هر کجا ببرد. اما در همین غزل نخست، ابهامات و نقائصی هم هست...
شما از این جمله چه معنایی برداشت می کنید؟
ـ «لبم به طعمه ی دندان نشسته است»!
در نخستین سطر از نخستین شعر مورد بحث ما، معنای این که «لبت به طعمه ی دندان نشسته» آیا همین است که «لب معشوق، همچون طعمه ای در قلابِ دندانِ عاشق گرفتار شده»؟! حقیقت این است که معانی مندرج در این مصراع، نه فقط از منظر نحوی با حدسی که زدیم مطابق نیستند بلکه حتی می توان گفت که تا حد زیادی فاقد معنا یا دارای ابهام و غموض شدید است. مشکل اصلی اش هم این است که ذهن مخاطب فارسی زبان با معنای تعبیر «به طعمه ی چیزی نشستن» آشنا نیست و تا به حال آن را نشنیده است. در نخستین مصراع از بیت دوم، شاید شاعر اگر حضور «را» را به استخدام «یت» ترجیح می داد، می توانست بیان روان تر و دلچسب تری به دست بدهد. ضمن این که با وجود «هدایت» (که معنی راه و مسیر را در خود مستتر دارد)، مجال موسیقایی یی که صرف آوردن «مسیر» شده و به نوعی حشو (نه چندان شدید) منجر شده می توانست ظرفیت واژه ای دیگر را به معنای بیت بیفزاید. بیت سوم با یک ضعف استدلالی و منطقی ظریف رو به روست. اگر معنای «بزن به بُعدِ مسافت» را (مانند «بزن به جاده») «سفر کن» در نظر بگیریم، و قبول کنیم که «صدای خواهش دل ها» همان «نماز» است که با سفر کردن شکسته (کوتاه) می شود، باید بپذیریم که معنای بیت سوم اینچنین می شود: «سفر کن و نماز ما را بشکن زیرا هرچه صدای خواهش دل ها شکسته تر باشد، بهتر است». متوجه مشکل بیت شُدید؟ طبق این بیت، آن که سفر می کند (یا بهتر است بگوییم که شاعر / عاشق سفر کردنش را خواهان است)، معشوق است ولی آن که می خواهد صدای خواهشش را به گوش معشوق سفرکرده برساند و این صدای خواهش دلش که در واقع نماز اوست شکسته است، عاشق است. کسی دیگر سفر می کند و نماز کسی دیگر شکسته می شود بدون این که منطق تعلیلی این بیت چنین اجازه ای برای درست از آب درآمدن معنای این بیت به ما بدهد. در بیت چهارم در نگاه نخست، «خسته» را غریب و فاقد ارتباط مستحکم با دیگر ارکان بیت می یابیم. از خود می پرسیم: «شاعر از معشوقش خواسته است که او را به قدر بهانه ای نگاه کند؛ یعنی بهانه ای برای نگاه کردن به او فراهم نماید و لحظه ای او را به این بهانه بنگرد... و با نگاهش هم به عاشق، نگاهی نجیبانه باشد... ابتدا باید از شاعر پرسید که در چنین شرایطی چرا باید چنین نگاهی خسته باشد؟ و سپس باید دید که شاعر چرا باید این خسته بودن را بهتر بداند؟». می دانید مشکل کجا به وجود آمده؟ در یک بی دقتی ظریف و کوچک زبانی. شاعر در واقع می خواسته ذهن ما را به سمت عبارت «بهانه گرفتن» ببرد ولی هنگامی که فقط از واژه ی «بهانه» استفاده کرده، به افزودن معنایی در حدّ «مستمسک» و «دستاویز» و «گزک» به بیت اکتفا کرده است. او در حقیقت می خواسته بگوید: «فقط به اندازه ی یک بهانه گرفتن مختصر به من نگاه کن زیرا وقتی که نگاه نجیبانه ی تو بهانه گیر است و وانمود می کند که از دست من خسته است، دوست داشتنی تر و بهتر است». بسیار خوب، در یک قضاوت کلّی باید بگوییم که جز موارد عمدتاً زبانی یی که عرض شد، ساخت کلّیت این غزل، خوب و ارزشمند است. روشن است که بار اصلی در فرم بخشی و ساختارآفرینی این شعر، بر دوش قافیه و ردیفِ «...تر، بهتر» است که حتی اگر در شعر دیگران هم سابقه داشته باشد، به قدر کافی بدیع و بکر می نماید. مضمون آفرینی های ابیات این غزل هم ارج و ارزش ویژه ی خود را دارند و با وجود محدودیت نسبی قافیه باید گفت که شاعر از پس آن هم خوب برآمده است. غزل دوم، مردّف نیست و همین امر بار موسیقایی قافیه را در آن برجسته تر کرده و موجب شده که صدای زنگ پایان ابیات را در این غزل قاطع تر بشنویم. جز قافیه ی بیت آخر این غزل (که اگر شاعر ناچار نبود به اقتضای وزن آن را با «ب» بیاورد، این بیت، زبان امروزی تر و صمیمانه تری می یافت)، واقعاً ایراد غیرسلیقی حاد و عمده ای نمی توان در این غزل یافت. البته همان طور که «یک عمر می توان سخن از زلف یار گفت»، می توان مته به خشخاش گذاشت و نادلنشینی هایی را در خلال ابیات این غزل هم به سرانگشت نشان داد ولی باید انصاف داشت و گفت که همه ی آن موارد ناگفته، می توانند سلیقی تلقی شوند. به همین دلیل از ذکر این موارد می گذرم و تنها می گویم که شاعر باید بکوشد (با مطالعه ی مفرط اشعار موفق دیگران، مخصوضاً شعرهایی که وزن دلربا و بیان روانی دارند) از احساس تصنّع و شکسته‌بستگی موسیقایی شعرش بکاهد و تا می تواند روان تر و خوش آهنگ تر بنویسد. حقیقت این است که این غزل، نه ایراد ویژه ای در زبان و بیان دارد و نه وزنش ایراد دارد اما شمه ای از شمیم ساختگی بودن از همین «کمالِ» نسبیِ آن به مشام می رسد و همین از دلچسبی اش می کاهد. شاید هم سرچشمه ی مشکل اینجا باشد که شاعر را در این غزل (و غزل هایی از این دست) نشسته بر فراز برج دیدبانی یا منبری می بینیم در حال روایت گری جهان. نه نشسته در خویش و نگاه به بیرون از پشت پرده ی دل و جان خویش. گویی حضور عاطفی شاعر در این دست اشعار مفقود است. آیا مفقود بودنش عیب است؟ نه لزوماً. ولی قطعاً از احساس همذات پنداری مخاطب با شعری که باید احساس از دل برآمدگی را القا کند خواهد کاست. شعر سوم را به مثابه ی شعری در قالب نیمایی نسبت به استفاده از امکان قافیه بی تفاوت می بینیم اما شخصاً ظرافت های موسیقایی اش را پسندیدم و در دل ستودم؛ این را که شاعر در تبعیت از معیار عروض سر به راه نبوده ولی از قاعده ی گوشنوازی هم بیرون نرفته. مثلاً در «در بطنِ [...] آینه، گُنگی مقلّد است» یا «تشخیص دستِ [راست] از چپِ خود را نمی دهد» یا «حتی برای [...] محدّب ترین شان». محتوای شعر، محتوای عمیق و تازه و خاصی نیست اما ارزش خودش را دارد. تجربه ی خوبی ست. سطرِ «دست از قلم بدار» (بدون این که واقعاً ربطی به هم داشته باشند) مرا به یاد «دست از گمان بدارِ» شاملو انداخت؛ و این بی تعارف تقصیر من است نه شاعر. خیلی پرحرفی کردم...

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۳
علیرضا وطن پرست » سه شنبه 06 شهریور 1397
چند نکته نه برای توجیه بلکه برای صحه گذاشتن بر ناتوانی ام در به تصویر کشیدن آنچه در خیال داشتم عرض می کنم منظورم از طعمه دندان این بود که معشوق با گزیدن لب خود موجب تحریک بیشتر می شود.در بزن به بعد مسافت منظورم هبوط آدم به روی زمین از طرف خدا و منظورم از خسته تر شدن شکل خماری برای چشم بود.بصورت کلی حرف من در این غزل این بود در مسیر عشق هرچقدر مشکل و دست انداز بیشتری باشد در نهایت سبب لذت بیشتر می شود.ولی حالا که مجدد که میخوانم می بینم در انتقال تصویر و مفهوم نا موفق بودم و حق با استاد آسمان است
علیرضا وطن پرست » سه شنبه 06 شهریور 1397
درود بر شما استاد گرانقدرم سالها پیش طرحهای خیال انگیز زیادی در سر داشتم و باور داشتم برای آفرینش هر کدام بسان یک کوزه گر نیازمند عرق ریختن و دست و پا زدن هستم ولی هیچگاه ،هیچکدام از کوزه هایم خیال انگیز نمی شد و به دلم نمی نشست ،استادی نذاشتم و نمی دانستم ایراد کار کجاست .رهایش کردم ...تا اینکه امروز محمد بخشنده ای از آسمان پایگاه رفیع شعر ،چراغ کارگاهم را روشن کرد تا ببینم کجا نشسته ام ذرست ذر چه قرنی و چه می سازم،تاریکی اتاقم بزرگترین عیبم بود سپاس بی کران از نگاه نازنینتان
محمّدجواد آسمان » چهارشنبه 07 شهریور 1397
منتقد شعر
درود بر آقای وطن پرست عزیز و بزرگوار. استاد شمایید. من هم مانند شما شاعری در راهم. خیلی خوشحالم که به «شعر» بازگشته‌اید و امیدوارم با یاری همه‌ی منتقدان پایگاه نقد شعر و صد البته با پیگیری خودتان شعرهایی روز به روز دلچسب‌تر و موفق‌تر بنویسید. پاینده و پیروز و شادکام باشید...

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.