حرکت روان روی بستر جملات سالم




عنوان مجموعه اشعار : بینام
شاعر : خلیل الله کوهبنانی


عنوان شعر اول : زلزله
زلزله جون ،جون عزیزت نیا
چه وضعیه که ساختی توواسه ما؟!
مملکتو روویبره برد‌ی چرا ؟
کمربند‌ لاغریتیم مگه ما ؟
زلزله جون می‌خوای بشی کاند‌ید‌ا ،
که هی سفرمیری اینجا و اونجا؟
حالا د‌رسته ما خیلی نجیبیم
بلاهای غیرطبیعی دیدیم
د‌لیل نمی‌شه که ما مثل قدیم
مقابل شما هم آخی نگیم
من از یه منبع آگاه شنیدم
که قبلنا یه سر اومد‌ی اینجا
حساب کتاب کردی گفتی اینا
نمی‌خورن تکون به لطف خدا ،
بعد‌ خود‌تو آوردی رو سر ما!
این حرکت د‌رستی نیستش آغا
د‌نیا عوض شده نمیشه ریسکرد
اوضاعو مثل اول، راست و ریس کرد‌.
شنید‌م از آدمای حسابی
گاهی اوقات میای ز بد‌حجابی
میون این همه بلاد توچرا؟
حساسیت د‌اری فقط روی ما
اصلن تا حالا لاس وگاس تو رفتی؟!
اونجاکه دنیاشون جداس تورفتی؟
اینقد‌ه پابند‌ می‌شی وبی خیال
به ماها سر نمی‌زنی تا10سال!
بعضی می‌گن نزدیک انتخابات
احساس تکلیف می‌کنی با لرزات
هیچکی بهت رای نمی‌د‌ه، عزیزم
حد‌اقل من یکی رای نمی‌د‌م،
چون اگه که بنا به ویرونیه
تد‌ریجی‌ مردن راه آسونیه
یه کم بکن به حال مامراعات
خوش نمیاد‌ خدارو توکاینات،
هی رو سر این مملکت بیایی
هی گم کنی مسیرواشتباهی.
ما که به اند‌ازه کافی ازسوز
د‌اریم می‌لرزیم،مثل بیدشب وروز
لطفی بکن لرزشو بیشتر نکن.
کشورمارو ویرونه ترمکن.
خلیل الله# باقی زاده - کوهبنانی

عنوان شعر دوم : امربه معروف ،نهی ازمنکر
یه شب تو مسجدِ محل ، رو منبر
حاج آغامون میگف از نهی منکر
که : « نهی منکر این روزا کم شده
دنیای ما عین جهنم شده
امرِ به معروف واجبه آی جوون
کجایَن آمرایِ دین و ایمون؟
آخه چرا توخوبی درجازدن ؟
کافرشدن ، به کار خیر پازدن ؟
گناه کنی خُدا غضب میکُنه
با زلزله روزتو شب میکنه
انگار تموم بنده ها غافلن
چه بانمازا ،چه اونا که وِلَن»
فردای اون روز که به دنبال کار
لباس پوشیدم و زدم به بازار
یه خانمی می زد توبازارچه گشت
لباس تنگ داشت و آرایش مَشت
بزرگ ، کوچیک ، زن ومرد و جوون ، پیر
چشاش رو اون بینواکرده بود گیر
نه چادری بود رو سرش نه شالِی
روی چشاش بود عینک زغالی !
رو مژه هاش کشیده کلّی ریمِل،
مِش زده بود روی موهاش ،یه مُش ژل
رو صورتش پنکِک ، ماتیک رولبها
افتاده دنبال سرش عذب ها
دو طاق ابروهاشو کردِه تأتو
کِرِم زده گونه هارو یا اتو ؟
از جوون عذب تا پیرِ چِش کاج
گذاشته توبازار ، دینش رو حرّاج
تا دیدم این صحنه ی نهی منکر
یادم اومد ، حرف حاجی رومنبر
گفتم :«آخه منم بچه مسلمون
مِثلِ اینا نمی فروشم ایمون
جلو برم تا رفعِ یه شَر کنم
این خانمو نهی ز منکرکنم»
دادکشیدم میون جمع بی هوا:
«اینقدهِ تند راه مرو آخه وایسا
بدون چادر تو مَیا به بازار
مثل گُلی ، می چینَنِت با آزار
شما که آرایِشتون غلیظه
چشای نامحرما خیلی حیضه
با این اوضاع واحوال گرونی
جوونا رو کِشوندی چِش چِرونی؟!! نگاهشون به قد وبالای توس
گناهشون ، توآخرت پای توس
بااین کارا صبر خُدا سر میاد
عذاب اون زودتر و بیشتر میاد »
وقتی شنید این حرفارو، خانم گفت:
«خیلی تو داری می زنی حرف مُفت
میون جمعی، آبرومو بردی
شکستی روحو ، قلبمو آزردی
بذار الان زنگ بزنم به همراش
آغام، حالِت رو بیارِه سَرِ جاش»
حسابی کارو بارِمن دراومد
شرّی شد وبلایی به سراومد
پیش خدا بااینکه روسپیدم
عجب شرّی واسه خودم خریدم!
هنوز نذاشته بود گوشی روگوشش
که شوهرش جَلدی رسید به دوشش
من تونخِ آغا و زیر ابروش!
توی دلم هی : تُف ولعنت به روش
گفت :«آخه تو این وسطی چکاره ؟
که می کنی به زن من اشاره؟»
یه مُشتی زد به بنده ، ژان کِلُودی*
که من شدم مِث فیلم سه بُعدی
حسابی کرد منو زیر پاهاش له
هرکی میگفت: چرا؟میگفت: به توچه ؟
توی دلم آه کشیدم ازرودرد:
«نونت نبود؟ آبت نبود؟ آخه مرد!
چه کارداری فلانی بی حجابه ؟
خیال کردی که دنیا بی صحابه؟»
توی همین فکر وخیالابودم
که حرفای حاجی رو یادآوردم
« درسته واجب نهیِ از منکره
آبروی آدما واجبتره
این رسمشه تو بازار بِینِ لشکر
بریزی آبرو با نهی منکر؟
اول برو علمتو کامل بکن
اونوقت بیا و حَلِّ مُشکِل بکن»
*ژان کلودی: بازیگر و رزمی‌کار مشهور بلژیکی است.

عنوان شعر سوم : بینام
جوانی رشیدوبرومند بود
مزین لبانش به لبخندبود
پراز شورواحساس و لبریز عشق
توانا و مردی هنرمندب‌ود
به خوش رویی و روی نیکو شهیر
عزیز زن ویاروفرزند بود
به مهرو عطوفت مقید ترین
چه شیرین، سخن گفتنش قندبود!
به دنبال روزی وکسب حلال
از این زندگی شادوخرسند بود
دریغ از زمانی که بیراهه رفت
اسیر رفیقان بی بند بود
گرفتندازاو همه هستیش
به هرحیله ومکرو ترفندبود
گرفتار دیوی دد و دشمنی
که افیون ، خلایق بنامند بود
نخستین برایند این بردگی
فراق عزیزان دلبندبود
نحیف وضعیف و به کنجی غریب
سرانجام او ناخوشایند بود
یقین... نه! که شک دارم اعوان او
پس ازاین به یادش نخواهندبود
نقد این شعر از : عبدالله مقدمی
وقتی سه شعر را پشت سر هم می‌خوانیم باورمان نمی‌شود که شاعر شعر اول و شعرهای دوم و سوم یک نفرند. اما این موضوع نشان‌دهنده یک چیز مهم است: پیشرفت. اگر چه بهتر است حالا که شاعر در شعرهایش اینقدر جلو رفته است، خود مراقب باشد شعرهای ضعیف تر خود را منتشر نکند.
شعر اول اگر چه با شعرهای بعدی از نظر ساختار لحن و زبان یکی است اما اشکالات متعدد ابتدایی دارد. تقریباً اکثر مصرع‌ها مشکل وزنی دارند. مشکل قافیه هم در شعر وجود دارد. بیت پایین را ببینید:
من از یه منبع آگاه شنیدم
که قبلنا یه سر اومد‌ی اینجا
همانطور که می‌بینید قافیه وجود ندارد. وزن اگر چه به خاطر ضربی بودن اشکالی ندارد اما نوع بیان کلمه «آگاه» به موسیقی شعر ضربه زده است. همینطور ترکیب «منبع آگاه» نتوانسته خود را به درستی در زبان و بیان شعر جا بیندازد. در جایی نوشته‌اید: «د‌نیا عوض شده نمیشه ریسکرد» «ریسکرد» را به جای «ریسک کرد» آورده‌اید که غلط است. باید توجه داشته باشیم که وقتی به لحن محاوره و عامیانه می‌نویسم، باید شبیه همان چیزی بنویسیم که مردم عادی کوچه و خیابان حرف می‌زنند. بیت آخر قافیه ندارد. نکته دیگر اینکه «مکن» در یک شعر محاوره چه جایی می‌تواند داشته باشد؟ یادمان باشد که حفظ یکدستی زبان برای شاعر باید خیلی مهم باشد. نکته مهم اینکه؛ شعر اگر چه ایرادات بسیار دارد اما نکته‌های رندانه و جالب و طنزآمیزی دارد. در واقع شاعر اگر وقت بیشتری روی شعر بگذارد و اشکالات وزن و قافیه را حل کند و زبان شعر را یکدست و هموار کند، در کل شعر چیزی برای عرضه دارد. یکی از کارهای دیگر شاعر توجه‌اش به ایجاز و پرهیز از پرگویی است. در این شعر (با اینکه تقریباً طولانیست) رعایت اختصار شده است. به این صورت که هر بیت نقش و جایگاه خود را دارد و به سختی قابل حذف شدن است. فقط اشکال بزرگ نوع بیان و انسجام زبانی بیت‌هاست. یکی از راه‌های حفظ ساختار کلی زبان در شعر پرهیز حتی‌المقدور از جابجایی ارکان جمله است. وقتی ه اقتضای وزن و قافیه مجبور می‌شویم جای فعل و قید و اسم و ... را عوض کنیم، در نهایت یک محصول کج و کوله و پرایراد خواهیم داشت.
شعر دوم اما بسیاری از اشکالات شعر اول را ندارد. بیشتر ابیات اشکال وزنی و قافیه‌ای ندارند. و البته روانی زبان تاثیر خوبی روی مخاطب دارد. این شعر هم با لحن محاوره و با وزن ضربی نوشته شده است. البته باید بگویم در همان مصرع دوم بیت اول «حاج آغامون می‌گفت از نهی منکر» اشکال موسیقایی دارد. در شعرهای با وزن ضربی و هجایی باید سعی کنیم از کشیده شدن صداها و حروف جلوگیری کنیم. در این مصرع باید کلمه «حاج» را بکشیم و صورت طبیعی تلفظ کلمه از بین می‌رود. سوال دیگر اینکه چرا در شعرها همه جا به جای «آقا»، «آغا» می‌آید؟ معنای «آغا»: خادم ،خصی، خواج ، بیگم، خاتون، زن، زوجه.» اگر به اشتباه آمده که اصلاح شود ولی اگر به منظور خاصی می‌آید باید بگویم که در هیچ کدام از آنها «آغا» جای مناسبی ندارد و ارجاع خاصی برای معانی بالا در شعر وجود ندارد. راستی املای «هیز» اصلاح شود. نکته‌ای که در کل این شعر وجود دارد روایت تقریباً یکدست و روان شعر است. بیشتر ابیات شوخی‌های کوچکی داشتند که در اتحاد با موضوع اصلی شعر بود. اما ضعف بزرگ شعر پایان‌بندی و نتیجه‌گیری ضعیف آن است. در واقع در آخر شعر، اتفاق مهم و خاصی که شاعر به صورتی رندانه از زاویه دید خودش دیده باشد وجود ندارد. باید به یاد داشته باشیم که در شعرهای روایی پایان‌بندی و حرف خاص آخر خیلی مهم است. انتهای این شعر تبدیل به شعار شده است و بیشتر شبیه دستورالعمل اخلاقی شده است. بهتر است شاعر اگر دستورالعملی هم دارد، با مضمون‌پروری و تصویرسازی خاص خود با زبان و لحنی ضمنی و در لفافه بگوید.
شعر سوم هم شعر روانی است. لحن شعر مکتوب است و وزن، عروضی. اشکالی که روی این شعر وارد است جابجایی ارکان جمله یا اضافه کردن اجباری واژه به ابیات است. این اتفاق البته در جبر وزن و قافیه حادث می‌شود که زبان شعر را از ریخت می‌اندازد. مثلاً در مصرع: «مزین لبانش به لبخندبود» چرا ننوشته‌اید: «لبانش مزین به لبخند بود»؟ یا در مصرع «توانا و مردی هنرمند بود»، حضور بی‌دلیل موصوف «مردی» شعر را خراب کرده است. یا در بیت «گرفتار دیوی دد و دشمنی/ که افیون، خلایق بنامند بود» اولاً ترکیب «دیوِ دد» بی‌معناست؛ چون هر دو در یک معنی به کار می‌روند. «دیو و دد» می‌شود اما «دیوِ دد» نه! نکته دوم جابجایی خلایق و افیون است که به زبان شعر ضربه زده است. بیت اخر:
یقین... نه! که شک دارم اعوان او
پس ازاین به یادش نخواهندبود
این بیت نکته خاص و ظریف و رندانه‌ای ندارد اما با یک بازی زبانی زیرکانه در استفاده از فعل کمکی «بود»، توانسته است پایان مناسبی برای شعر بسازد. اما نکته‌ای که به نظر من رسید این است که در مصرع اول جابجایی دو کلمه «یقین» و «شک» به معنای بیت ضربه زده است. در واقع این جابجایی معنا را مختل کرده است. خوانش درست مصرع این است: «گمان نه! یقین دارم اعوان او...»
در کل این شعر در زمره شعرهای پند و اندرز قرار دارد که با توجه به حرکت این نوع کار روی لبهء تیغ شعار، شاعر باید در ابیات شوخی‌هایی را چاشنی کار کند تا توی ذوق مخاطب نخورد. در این اشعار – که اتفاقاً سالم و روانند- این شوخی‌ها نیستند. ابیات تقرییاً خنثی‌اند و شوخی در آنها شکل نمی‌گیرد.

منتقد : عبدالله مقدمی

عبدالله مقدمی (زادهٔ ۱۳۵۹ خورشیدی) شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار، طنزپرداز ایرانی است. از سال‌های میانی دههٔ هفتاد شروع به نوشتن کرد. اگر چه تا سال ۱۳۸۰ در جلسات و انجمن‌های تهران و شهرری فعالیت می‌کرد ولی در این سال با عضویت در انجمن شاعران ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.