ساربانیِ قوافی




عنوان مجموعه اشعار : این شرقی ترین راز
شاعر : عصمت هاشمی


عنوان شعر اول : وصف معشوق

باز چه پرسی ز من خصلت معشوق چیست
نیک نظر چون کنی گردن او طوق نیست

این صفت عاشقی بود ونشان وفا
عهده معشوق را قاعده مسبوق نیست

راه وصال صنم یاد ندارد قلم
زائر گرد حرم را خبر وبوق نیست

خنده معشوق خود راه هویدا کند
گنج نمایان او در دل صندوق نیست

شمس و قمر در مدار غنچه ندارد قرار
پرده چو برداشت یار صورت مخلوق نیست

عاطفه کی می کند بر زر وزرین نظر
چونکه جمال وجلال زیور ومنجوق نیست





عنوان شعر دوم : محو تماشا

محو تماشا منم صورت زیبا تویی
غرق تفکر منم معنی دریا تویی

جام جهان بین من خسرو وشیرین من
ماه درخشنده وگنبد مینا تویی

چشمه دل چشم تو ابر سما مشک تو
خون فلک خشم تو ساقی صهبا تویی

دلبر شیرین سخن منتخبینت حسن
تکیه امروز من مفخر فردا تویی

عشق تو باد صبا روح مرا جانفزا
چشم تمنا منم مقصد ومعنا تویی

کی بپسندد نگار این غزل یادگار
ماهی بحر ادب قمری صحرا تویی

عاطفه در ایده محسن تو حل شده
ای هدف عشق من مخفی وپیدا تویی



عنوان شعر سوم : برف سرور

پایان پاییز برما قدم زد
یک روز برفی بر ما رقم زد

آهسته گاهی تند وشتابان
رنگ سفید ش بر هر علم زد

روی درختان بر بام خانه
خندان ورقصان دست کرم زد

بر تپه بینم فرش بلوری
بر برج و بارو بر هر قلم زد

در دامن کوه جشن عروسی
برپا وتاجی بر محتشم زد

آن ابر پاره پر از ستاره
این پنبه ها را بر روی هم زد

ای عاطفه برف راز سرور است
هر ذره خنده بر طبل غم زد
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم نگاهی نقادانه خواهیم افکند بر سه غزل. هر سه غزل از منظر دایره ی واژگانی و صور خیال به سنت های شعر کهن فارسی متمایل ترند تا به نوع معاصرتر و نوتر و جسورتر و تجربه گرتر غزل. همچنین دو غزل نخست به اعتبار وزن شورانگیز دُوری شان (که وزن مشترکی ست) مولوی وار به نظر می رسند. اجازه دهید پیش از صحبت های کلی تر، از جزئیات شعرها آغاز کنیم و همنوا با جنس و نوع همین شعرها به ارکان ابیات شان نظر بیفکنیم. بعد از آن اگر مجالی باقی ماند، باب حرف های دیگر را هم خواهیم گشود. غزل نخست از همان کلمه ی آغازینش تکلیف ما را با زبان شعر روشن می کند؛ «بازپرسیدن». و زبان، معمولاً نماینده و حتی گاه تعیین کننده ی اتمسفر کلّی شعر (از حیث کهن گرا یا نوگرا بودن) هم هست. در بیت نخست، متأسفانه موسیقی «واو» در دو قافیه یکسان نیست؛ در «معشوق» با مصوت بلند رو به روییم (U') و در «طوق» با مصوت مرکّب (OW). و می دانیم که تمامی هویت و حیثیت کلمات قافیه وابسته به تشابه موسیقایی شان است. بر بیت دوم دو خُرده می توان گرفت. یکی هماهنگ نبودن وقفه ی ناگزیر بین دو رکن وزن دُوری با وقفه ی طبیعی کلام. وزن دوری، «بود» را از «این صفت عاشقی» جدا کرده است. اشکال مصراع دوم این بیت، تعقید معنوی ست. چگونه می توان فهمید این جمله چه می خواهد بگوید: «عهده ی معشوق را قاعده مسبوق نیست»؟! آیا مقصود این است که: «رفتار معشوق قابل حدس زدن نیست»؟ نمی توانیم مطمئن باشیم. وانگهی چه ضرورتی داشته است که معنایی به آن سادگی را این قدر پیچیده بگوییم؟ چاره ای جز این داوری باقی نمی ماند که شاعر را در کمند افتاده ی قافیه و وزن بپنداریم. به بیت سوم می رسیم. جمله ی «قلم، راهِ وصالِ صنم را به یاد ندارد»، از آن جملاتی ست که تنوع تأویلاتش یش از صراحت معنایش است. حقیقتاً نمی توان دو سه معنی پراحتمال تر را به عنوان معانی یقینی تر سوا کرد و به این مصراع نسبت داد. در مصراع دوم بیت سوم نیز باز فاصله ای که میانه ی وزن دُوری قبل از «را» انداخته، از منظر موسیقایی بیت را از دلنشینی دور کرده است. بیت چهارم بدون تردید و با اختلاف زیاد، بهترین و سالم ترین و دلچسب ترین بیت این غزل است. در بیت پنجم، آخرین پاره یعنی «صورت مخلوق نیست» معنای مبهمی دارد یا بهتر است بگوییم که ربط معنایش به مابقی ارکان بیت مشخص نیست. می توان فهمید که «صورت مخلوق نیست» توصیفی ست که شاعر از معشوق به دست داده است. اما چیزی برای اتصال معنای این پاره به ارکان قبلی بیت، کم است. بیت به ما چه می گوید؟ می گوید: «ماه و خورشید در مدار می چرخند و غنچه بی قرار است. هنگامی که یار پرده را برداشت، صورت مخلوق نیست». اولاً پذیرفتن سرگردانی ماه و خورشید در مدار، آسان است اما شاعر به ما نگفته است که چرا باید غنچه را بی قرار فرض کنیم. از این گذشته، چگونه باید بین دو مصراع این بیت رابطه ی طولی و منطقی برقرار کرد؟ غلاوه بر این، مصراع دوم این بیت را برای افاده ی دقیق معنی باید به این شکل بازنویسی کرد: «هنگامی که یار پرده را [از چهره اش] برداشت، [همه خواهند دید که چهره ی او مانند] صورت مخلوق نیست». می بینیم که ارکان محذوف جمله ای که این مصراع قصد بیانش را داشته به قدری زیادند که حذف شان سلامت بیان را مختل کرده است. اگر بخواهیم به حسن های این غزل بنگریم، باید از حضور قافیه های نوتر و کم کاربردتری مانند «بوق، صندوق، منجوق» تمجید کنیم. جز این، و در واقع همانند این، هر جا که شاعر به سمت ارائه ی چیزی متشخص و خودیافته رفته، بر حلاوت سخنش افزوده است. آنچه غزل دوم را از شعر نخست متمایز می کند، توجه شاعر به قوافی درونی (مثلاً جهان بین و شیرین در بیت دوم، چشم و خشم در بیت سوم، سخن و حسن و من در بیت چهارم، صبا و جان فزا در بیت پنجم، نگار و یادگار در بیت ششم) و سادگی نسبی بیان است. متوجه تناسب های به کار رفته در نخستین بیت این غزل (مانند نسبت غرق و دریا) هستیم ولی این بیت زیباتر می شد اگر به جای تفکّر، قافیه ای درونی برای «تماشا» در آن به کار می رفت. در بیت سوم، همین سخن را می توانیم در مورد «مشک» بگویم که اگرچه از حیث معنایی به نوعی با سقایت نسبت دارد و در مجموعه ی بیت غریبگی نمی کند اما می توانست با کلمه ی دیگری که القای موسیقایی لطیف تری داشته باشد جایگزین شود. در بیت پنجم، شاعر نسبت موسیقایی گوش نوازی بین «تمنا» و «معنا» ایجاد کرده اما به نظر می رسد که در مورد «چشم» می توانست بهگزینی واژگانی بهتری صورت بپذیرد. بین دو مصراع بیت ششم رابطه ی معنایی نمی یابیم. در همین بیت، تقارن بحر (ادب که به دریا تشبیه شده) و صحرا (که بدون تشبیه به کار رفته و باید خود واقعی آن را در کاسه ی دیگر ترازوی تقارن و تطبیق بگذاریم) به خوبی صورت نبسته است. در بیت آخر این غزل نیز کلمه ی «ایده» را بیرون زده از بافت می یابیم. حتی تا حدّی «محسن» را. از خود می پرسیم: منظور شاعر از این «ایده ی خوب» چیست و چرا بیت به آن اشاره ای ندارد؟ علاوه بر این، چرا شاعر به جای «ایده ی خوب» گفته «ایده ی محسن»؟ آیا می خواسته همچون تخلصش «عاطفه»، نام خاص «محسن» را در معنایی ایهامی بنشاند؟ اگر چنین باشد، باید بگوییم که افاده ی دو معنا از کلمه ی «محسن» (برعکس عاطفه) محقق نشده و به وقوع نپیوسته است. شوربختانه مجال سخن رو به پایان است و باید اشاره وار در مورد شعر سوم بنویسم. فضای کلّی این شعر نسبت به دو شعر قبل، بسیار نوتر است. شاید به این دلیل که این شعر بتمامه در ذهن شاعر رقم نخورده و نسبتی با تجربه ی عینی و زیستی وی داشته است؛ تجربه ی قدم زدن در یک روز برفی در انتهای پاییز. با این همه، هنوز بیان شاعر را در این شعر نسبتاً امروزین، در سیطره ی کلماتی از دایره ی زبانی قدمایی می یابیم؛ چیزی که نوعی دوگانگی و یک بام و دو هوایی به جوّ عمومی این شعر بخشیده است. در این مسیر، جبر قافیه هم بر کار شاعر تأثیر گذاشته و مثلاً او را ناچار کرده که به جای «پرچم»، بگوید «علَم». همین طور واژه ها و ترکیباتی مانند «دستِ کرَم» و «محتشم» را هم باید به «علَم» افزود و گفت که گویی حلول این واژه ها و تعابیر در قامت قافیه در ذهن شاعر، دست سرنوشت شعری را که اتفاقی نو بهانه ی نگاشتنش شده، گرفته و با خود به راهی دیگر برده است...

منتقد : محمّدجواد آسمان

محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شد و در دبیرستان استعدادهای درخشانِ «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی) تحصیل کرد و برای تحصیل در مقطع کارشناسی در رشته‌ی فلسفه وارد دانشگاه اصفهان شد. او سپس تحصیلات خود را در ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.