قافیه چون لکّه‌ای‌ست در تهِ فنجان




عنوان مجموعه اشعار : .
شاعر : احسان قاسمی


عنوان شعر اول : .
در حقیقت تو خودت را بر زمین انداختی
هر کجا ریگی به کفش نازنین انداختی

ازنگاهم شرم کن،عمری به باران چشم داشت
آسمانش را تو اما بر زمین انداختی

بین من با مردمانم فتنه بر پا کردی و
اشک هایم را به جان آستین انداختی

نقشه ی هر صورتی را از شمال چشم ها
تا جنوب گونه ها،پیوسته چین انداختی

هی نفس ها چاق کردی از هوای دیگران
پشت سر اینگونه آه آتشین انداختی

دست تخریبت به قدری قابلیت داشت که
زیر پای لنگ،جای سنگ،مین انداختی

بدترین توصیف یعنی"بی صفت"باشی تو هم
هرکجا شد پشت اسمت نقطه چین انداختی

همچنان از گور تو آتش بلند است،آفرین
عاقبت شیطان خود را در کمین انداختی

عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم به مرور نقادانه ی یک غزل خواهیم پرداخت. غزل، رویکردی اعتراضی و گلایه آمیز دارد. شاعر در این غزل با کسی (که طبیعتاً باید کسی باشد که در قبال این شکایت ها مسئولیت و حاکمیتی دارد؛ وگرنه از کسی که مثلاً توان دشمنی انداختن بین قاطبه ی مردم را ندارد، نمی توان در این مورد گلایه ای داشت) گفت و گو می کند و با بیانی آمیخته به طنز شکایتش را از او بیان می کند. با آن که در برخی از فرازهای این شعر، چنین به نظر می رسد که شخص طرف تخاطب با شاعر دارای نسبتی شخصی تر و عاطفی تر باشد (مثلاً به نظر می رسد که معشوق او باشد. در کجا؟ مثلاً در بیت دوم) ولی اکثریت بیت ها نگاه ما را به سمت سیاستمداران و حاکمان می برند. بزرگ ترین شاهد و راهنما در مورد این که خطاب شاعر در این شعر با کیست، همان مصراع نخست بیت سوم است. همین طور بیت چهارم که شخص مورد خطاب را متهم می کند که بر تمامی چهره ها چین انداخته است. این که چنین شخصی به جای «سنگ»، زیر پای لنگ «مین» می اندازد را نیز شاید بتوان گواهی در همین زمینه فرض کرد؛ با این استدلال که لابد طرف، به «مین» دسترسی دارد! و چه کسانی جز اصحاب سیاست چنین دسترسی یی دارند؟! گفتیم که در سایه ی استراتژی گلایه، شاعر تاکتیک طنازی را (شاید برای تلطیف فضای بیم آور اعتراض) برگزیده است. مثلاً در بیت نخست (با تأکید بر «خودت») که شاعر می خواهد به طرف خطابش بگوید که ریگی در کفش داری، به کفش او صفت «نازنین» می دهد. یا مثلاً در بیت سوم، تعبیر ساده ی «تر شدن آستین شاعر از اشک چشمش» با بیان «افتادن اشک های شاعر به جان آستین او» صورتی آیرونیک می گیرند. همین طور است «نقشه» نامیدن چهره در بیت چهارم (که البته خود واجد خیال شاعرانه ای ست) و آن گاه شما و جنوب تصور کردن برای این نقشه؛ که خُب، باز نمکی از عدم جدیت به این طرز نگاه افزوده است. در بیت پنجم، این چاشنی به وسیله ی «چاق کردن نفس» به بیان اضافه شده و در بیت ششم التفات به زبان رسمی تر در «به قدری قابلیت داشت که» و البته پیدا شدن ناگهانی «مین» در فضایی که مخاطب انتظارش را ندارد. «آفرین» در بیت آخر نیز همین کارکرد طنازانه را داراست. در این میان، حضور این نگاه طنزآمیز در بیت سوم به نظر این بنده ی حق، به جا و مطلوب و مقبول نبوده است. عرصه در این جا عرصه ی خبر دادن از وضعیتی تراژیک است؛ غم و اندوه شاعر و گریستن او. می توان از شاعر پرسید که در چنین شرایطی طنازانه سخن گفتن چه وجهی دارد؟ در همین بیت (بیت سوم) کلمه ی «مردمانم» را (باز در آیینه ی معوج طبع خودم البته) چندان نمی پسندم. شاعر بدون تعارف می خواسته بگوید: هموطنانم، همنوعانم. و کاربرد جایگزین «مردمانم» بیش از آن که در آیینه ی ذهن و ضمیر من معنای هموندی و دلبستگی را القا کند، خُرده ای معنای مالکیت در خود دارد. شاید از این روست که برایم دلچسب نمی نماید. بر زمین افتادن آسمان گرچه خود تصویری بی مانند و بکر نیست اما در این بیت (بیت دوم) بسیار خوش نشسته است. چیزی که آن را دلنشین کرده، همراهی و هماهنگی اش با شرم (یادآور بر زمین افتادن نگاه فرد شرمگین) و باران (فرود آمدنش بر زمین) است. مجال واژگانی و موسیقایی یی که در بیت چهارم، «پیوسته» آن را پُر کرده، از آن جاهایی ست که هر واژه ی دیگری می توانست در چنین موضعی بنشیند؛ و به نظرم این کلمه، کلمه ی بسیار مناسبی برای چنین جایگاهی بوده است. جمع آمدن «نفس ها» در بیت پنجم، بدون شک تنها به اقتضای وزن اتفاق افتاده. در همین بیت پنجم، برعکسِ تعریفی که از «پیوسته» (در بیت چهارم) کرده بودیم، باید بگوییم که «این گونه» خوش ننشسته و قطعاً می توانسته کلمه ی بهتری جایگزین و جانشینش شود. به این دلیل ساده که در متن، ارجاعی عینی برای «این گونه» نیست و شعر به پرسشِ «کدام گونه؟ / چگونه؟» پاسخی نمی دهد. ترکیب «دست تخریب» تنها ترکیب از این نوع در این شعر است و به اعتباری می توان گفت که در مجموعه ی «جنس و جنمِ» زبانیِ این شعر، تک و تنها مانده است. مضمون بیت هفتم، بکر و ستودنی ست؛ این که بی صفت بودن بدترین توصیف است، می تواند نوعی از کشف تلقی شود و از این مهم تر، کاری ست که شاعر بر اساس این رهیافت، با «نقطه چین» کرده است. با بیان مصراع نخست این بیت البته چندان همنوا نیستم. شاعر به جای «بدترین توصیف، بی صفت بودن است» یا «بدترین توصیف این است که بی صفت باشی»، گفته است «بدترین توصیف یعنی بی صفت باشی» که دست کم به یک «این که» بین «یعنی» و «بی صفت» نیاز دارد. در همین مصراع، به نظر می رسد که «هم» نیز اضافی ست زیرا ظواهر کار این طور به نظر نمی رساند که شاعر خواسته باشد با «هم» فرد مورد خطابش را به گروهی از افراد دیگر بیفزاید و حکم آن ها را بر این «هم» تعمیم دهد. در بیت آخر نیز با کاربرد «در کمین انداختن» به جای «کمین کردن و سپس در دام انداختن» موافق نیستم. در مورد این غزل می توان به نکات نادلخواه پرکاربرد دیگری نیز اشاره کرد. یکی از این نکات، در مورد موسیقی زحاف های وزنی یا سکته های عروضی ست. مثلاً در «تو» و «کفش» در بیت نخست، «شمال» و «جنوب» در بیت چهارم، «هوای» و «آه» در بیت پنجم، و «تو» در بیت آخر. در این موارد، اختلال وزنی رخ نداده است اما حضور زحافات، موسیقی و آهنگ کلام را از روانی دور کرده است. نکته ی گفتنی دیگر، در مورد ناتمام ماندن مصراع های نخست برخی از ابیات است که به سهم خود از دلنشینی موسیقایی و حتی بیانی بیت ها کاسته اند؛ «برپا کردی و» در بیت سوم، «قابلیت داشت که» در بیت ششم، «باشی تو هم» در بیت هفتم. رهاشدگیِ هدایت گریِ قافیه ها را هم باید بر موارد پیشین افزود. ماجرا البته تا حدی طبیعی ست. قافیه در ساخت بیت نقشی محوری دارد و طبیعی ست اگر شاعر ناخواسته کلمات ماقبل قافیه را طوری بچیند که به خوبی به قافیه برسند. در اصل این اتفاق حرفی نیست و (به عنوان یک غزل سُرا عرض می کنم که) از اساس انکارش هم نمی توان کرد. اما این واقعه در صورت درونی شدن می تواند مصنوعی اتفاق نیفتد و طبیعی تر برگزار شود. حقیقت این است که قافیه علی رغم ظاهر دیکتاتورش برای شاعران زبده تنها یک لکه ی تأویل پذیر در ته فنجان قهوه است. این واقعیت که مجموعه ی تداعی ها (گیرم با نوعی مهندسی معکوس) ذهن شاعر را از کلمه ی قافیه به صورت بندی مضمونی و معنایی از چه مجموعه کلماتی می رسانند، می تواند با تمرین و تدقیق، اختیار شاعر را در مواجهه با امر استخدام قافیه و تأثیر آن بر سرشت و سرنوشت مابقی ارکان بیت، فزونی ببخشد.

منتقد : محمّدجواد آسمان

محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شد و در دبیرستان استعدادهای درخشانِ «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی) تحصیل کرد و برای تحصیل در مقطع کارشناسی در رشته‌ی فلسفه وارد دانشگاه اصفهان شد. او سپس تحصیلات خود را در ...



دیدگاه ها - ۲
سید مهدی منتظری » سه شنبه 30 مرداد 1397
سلام، و عرض ارادت. نقدى عالى و پربار بود. تشكر.
محمّدجواد آسمان » شنبه 03 شهریور 1397
منتقد شعر
سپاس‌گزارم آقای منتظری بزرگوار. پاینده باشید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.