از حکم تا حکمت




عنوان مجموعه اشعار : دردِ نگفته
شاعر : حسین صبح خیز طبالوندانی


عنوان شعر اول : الاکلنگ
چه عذابی‌ست اینکه از سر ترس
دردِ خود را نگفته بگذاری
نفست تنگ میشود اما
سرفه را در گلو نگه داری...

آن کسی را که یاری اش کردی
مطمئنی جفا نخواهد کرد؟!
آنکه سرما زده ست آتش را
بعد گرما رها نخواهد کرد؟!

زندگی از نگاه این مردم
مثل الا کلنگ میماند
هرکه خواهان اوج شد باید
یک نفر را به خاک بنشاند

زندگی روزهای سختش را
به کسی غیر ما نخواهد داد
میوه های خراب هر دفعه
دست آن که فقیر بود افتاد

دل ما هم بدون یک همدم
عاقبت کنج شهر خواهد مرد
حال ما را کسی نخواهد دید
غم ما را کسی نخواهد خورد...

عنوان شعر دوم : دست رفاقت
آنکس که قلبت از غمش بیمار خواهد شد
آیا برایت لحظه ای غمخوار خواهد شد؟

دستی که روی شانه ات دست رفاقت بود
بر گردنت روزی طناب دار خواهد شد

عمری به اسم سایه بان بوده ست سقفی که
با لرزه ای روی سرت آوار خواهد شد!

در سختی ات با تو کسی مانند قبلش نیست
حتی دو چشمت وقت پیری تار خواهد شد

چون کاکتوس از جمع گلها هم اگر باشی
در چشم آدم ها نمادت خار خواهد شد

قلبی که قصر آرزوها در خیالت بود
حالا برای غصه ها انبار خواهد شد!

عنوان شعر سوم : گلدون کوچیک
گلدون کوچیکی توو سینم هست
که عمریه تووش گل نمیکارم
جای توئه تنها توو این گلدون
باید واست جاتو نگه دارم

میگن جنوب این روزا آلوده ست
آخه عزیزم من مگه مردم
من با چشای خیسم از گیلان
سوغاتی واست بارون آوردم

مثل یه قالب یخ که توو گرما
هی قطره قطره زندگیش میره
تووی تب دوریت همین روزا
جوون منو این اشکا میگیره

از وقتی که رفتی مث بمبم
هیشکی ازم سر در نمیاره
تنها میمونم چون حضور من
واسه خود مردم خطر داره!

رفتی از این آغوش با اینکه
جا داش«ت» واست بی حد و اندازه
هر وق«ت» بخوای میتونی برگردی
آغوش دریا دائما بازه
نقد این شعر از : ابراهیم اسماعیلی اراضی
دوست گرامي آقاي حسين صبح‌خيز طبالونداني، با توجه به اينكه اين سه اثر، اولين آثاري‌ست كه براي پايگاه نقد شعر فرستاده‌ايد و اثر ديگري از شما براي مراجعه و بررسي سير سروده‌هايتان وجود ندارد، آنها را چند بار خواندم تا با تجربه‌هايتان، دقيق‌تر آشنا شوم. در يك اظهار نظر كلي، می‌توان گفت كه به نظر مي‌رسد با اينكه سابقه و استعداد قابل قبولي داريد، از همه‌ي اين ظرفيت، استفاده نكرده‌ايد؛ البته با توجه به سن شما فرصت‌هاي پيش رويتان بسيار است؛ به اين شرط كه در ادامه، هدفمندتر و جدي‌تر گام برداريد و حواستان باشد كه شعر و تفنن، نسبتي با هم ندارند.
مهم‌ترين چيزي كه بايد درباره‌ي سروده‌ي اولتان گفت اين است كه ما در اين اثر با سراينده‌اي طرف هستيم كه انگار دقيقا نمي‌داند درباره‌ي چه موضوعي قرار است صحبت كند. البته كه مي‌شود بندها را به ترتيبي به هم ربط داد اما روند سروده، به گونه‌اي نيست كه يك سير مشخص و هدفمند واحد را به نمايش بگذارد. در بند اول، سراينده درباره‌ي ترس و ناگفته‌گذاشتن حرفش صحبت مي‌كند؛ حالا اينكه ترس، چگونه ترسي‌ست، مشخص نيست؛ ترس از آبروست؟ ترس از خفقان است؟ اصلا واقعا ترس هست يا نه؟ و... . در بيت دوم اين بند، با يك لغزش دستوري مهم مواجهیم؛ اينكه وجه استمراري (مي‌شود)، مناسبتي با وجه التزامي (بگذاري) ندارد. قاعدتا اينجا سراينده مي‌دانسته كه بايد از «شود» استفاده كند اما به تحميل وزن، يك «مي» به آن افزوده است.
در بند دوم، سراينده سراغ جفا و بي‌وفايي مي‌رود. ابتدا بايد اين پرسش را مطرح كنم كه آقاي صبح‌خيز عزيز، در مكالمات و روابط روزمره‌ي خود چقدر از واژه‌ي «جفا» استفاده مي‌كنيد؟ اشتباه نشود! تاريخ مصرف هيچ واژه‌اي، منقضي‌شدني نيست اما بايد بافت واژگاني متن را در نظر داشت. زبان، آينه‌ي زيست ماست و ما وقتي مي‌توانيم زيست خودمان را درست و دقیق بنويسيم كه از واژگان كاربردي خودمان استفاده كنيم تا هم اصل ماجرا باورپذيرتر باشد و هم زبان، دچار دوگانگي نشود. البته شايد شما در سروده‌اي، سراغ ساحتي برويد كه فضاي آن اقتضا كند با واژه‌هاي كهن‌تر بنويسيد و آنجا بايد برعكس، مواظب باشيد كه استفاده از شكل‌هاي كاربردي امروزي، دوگانگي ايجاد نكند. در مصراع اول بند دوم، نيازي به استفاده از «را» نيست. در اين بند، «مطمئني» بايد در آغاز قرار گيرد تا در هر دو پرسش، شمولیت داشته باشد؛ «مطمئني كسي كه عاشقش كردي... ]مطمئني[ آن كه سرمازده‌ست...؟». جالب اينكه وزن هم چنين اجازه‌اي مي‌داده و «مطمئني» مي‌توانسته به‌سادگي در آغاز بند قرار گيرد. با توجه به اينكه حالا ديگر از مقدمات گذشته‌ايد، بايد به چنين ظرايفي توجه داشته باشيد تا سروده‌تان دچار ضعف تاليف و تعقيد نشود.
در بند سوم، باز با موضوع ديگري مواجه هستيم: برتري‌جويي خودخواهانه و... . متاسفانه مضمون، چندان دقيق پرداخته نشده است و بهتر بود با توجه به تصوير و منطق آن، از شكل مجهول جمله بهره مي‌برديد؛ به اين شكل كه «براي اينكه كسي به اوج برسد، بايد ديگري يا ديگراني به خاك بنشينند». اين نازك‌بيني‌هاست كه مضمون را به بهترين ترتيب، شكل مي‌دهد. كسي كه بالاي الاكلنگ است، اراده و تواني براي بالارفتن نداشته و وزن طرف مقابل، او را بالا فرستاده است اما اگر مثلا مضمون نردبان‌كردن ديگران را به كار برده بوديد، اين اراده در بالانشيني، می‌توانست كاملا هويدا باشد.
در بند بعد، باز هم با يك موضوع دیگر طرف هستيم: نابرابري و تبعيض و... . در اين بند، بيش از هر چيز، تحميل قافيه به دستور زبان، توي ذوق مي‌زند؛ لغزشي كه باعث شده زمان جملات، دوگانه شود. وقتي مي‌خواهيم درباره‌ي يك حكم كلي و تكرارشونده صحبت كنيم، نمي‌توانيم زمان گذشته به كار ببريم. جالب اينكه «هر دفعه» هم بر اين هميشگي‌بودن، تاكيد مي‌كند.

موضوع بند پنجم، «تنهايي»ست. اين بند، به لحاظ بياني، سالم‌ترين بند اين سروده است؛ اگرچه از لغزش، تهي نيست. مثلا جاي پاي «هم» در سطر اول محكم نيست و «شهر» در سطر دوم، مي‌تواند به‌راحتي با كلمات ديگري جايگزين شود؛ چون هيچ‌گونه پيوند تصويري، مضموني و... با ساير عناصر متني ندارد.
در سروده‌ي دوم، باز هم به لحاظ موضوع و مضمون، با پراكندگي و كلي‌گويي مواجهيم؛ اشاره‌هاي كلي به دغدغه‌هايي كه هيچ‌كدام در زيست شخصي سراينده، جزئي نشده‌اند؛‌ به طوري كه حتي مخاطب عام هم حس مي‌كند اين حرف‌ها را بارها شنيده است و شايد فقط به جهت درگيرشدن احساساتش با آن همراه شود. از سوي ديگر، صدور احكام قطعي پياپي بدون تعليل و مضمون‌پردازي، يك «چرا؟»ي بزرگ در ذهن مخاطب پرسشگر پديد مي‌آورد. آيا ما مي‌توانيم در يك گفت‌وگوي دو يا چندنفره، بدون استدلال و آوردن شواهد و قراين كافي، حكم صادر كنيم؟ آيا هر دست رفاقتي، طناب دار خواهد شد؟ و «آيا؟»هاي ديگري كه مي‌توان در مورد بيشتر بيت‌ها مطرح كرد! اینجا هم مشکل اصلی، کلی‌گویی به جای جزء‌نگری‌ست. در بیت اول، قطعیت حکم، کمتر است چون آن را به شکل پرسش مطرح کرده‌اید؛ اگرچه ممکن است لحن بیت‌های بعدی، مخاطب را به این نتیجه برساند که آن پرسش هم استفهام انکاری بوده است. بیت دوم به یک پیشگویی قطعی شبیه است بدون اینکه چیزی درباره‌ی «دست» موصوف، بدانیم. یا مثلا در بیت سوم که قرار بوده ادامه‌ی نارفیقی‌ها را منعکس کند، اصلا تقصیر، متوجه «سقف» نیست بلکه «لرزه» عامل بی‌پناهی‌ست. مضمون بیت‌های چهارم و پنجم، جذاب‌تر است اگرچه اجرا، شیوا و رسا نیست. در بیت آخر، باز هم «حالا» مشخصه‌ای ندارد و مخاطب را بین حال و آینده (خواهد شد) معلق می‌گذارد؛ ضمن اینکه در مصراع اول بیت، با تزاحم تصاویر مواجهیم. نکته‌ی مهمی که در جمع‌بندی درباره‌ی این غزل می‌توان گفت این است که اساسا طرح آن، بستر مناسبی برای پرداخت این مضامین نیست و اگر باشد هم سراینده از پس آن برنیامده است.
سروده‌ی سوم، نسبت به دو سروده‌ی قبلی، برتری‌هایی دارد که از آن جمله می‌توان به پیوستگی بیشتر بندها، زبان سالم‌تر، عاطفه‌ی متشخص‌تر و تصاویر جزئی‌تر و عینی‌تر اشاره کرد. به نظر می‌رسد که در زبان گفتاری، آسان‌تر و بهتر می‌نویسید که دلیل آن می‌تواند شناخت و تجربه‌ی بیشترتان از این ساحت زبانی باشد. البته برخی نکات بیانی و نحوی قابل اشاره در این سروده هست که از آنها می‌گذرم. و تا یادم نرفته باید بگویم که پایان‌بندی این اثر گفتاری هم قابل تحسین است. امیدوارم فرداها را بهتر و شاعرانه‌تر بنویسید.

منتقد : ابراهیم اسماعیلی اراضی

ابراهیم اسماعیلی اراضی   شاعر، ترانه‌سرا، منتقد ادبی     ابراهیم اسماعیلی‌اراضی زاده‌ی یلدای 1353 اصفهان است. بیشتر بر حوزه‌های غزل، ترانه و آموزش و نقد ادبی متمرکز بوده و سعی کرده از زوایای تازه، به مبانی ساختاری و ماهیتی شعر اصیل ایرانی، ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.