خُرده




عنوان مجموعه اشعار : .
شاعر : حسین چمن سرا


عنوان شعر اول : .
(من عاشقم ، مرا چه به هنجار این سده؟
اصلا به من رعایت قانون نیامده
لطفا به طرز صحبت من خرده ای نگیر
از دید بنده شاه و گدایند هم رده)

معشوق نسل سومی انقلاب من!
دل برده ای چرا ز من خارج از رده؟

باید که نظمیه بتراشد ز بیخ و بن
موی تو را که نظم جهان را به هم زده

ای غمزه ریز ناز من ، ای دلنواز من
من خود مُسخّرم ! چه نیازی به شعبده؟

رفتی و بعد تو ز تنم رفت جان من
مِن بعد روی خوش به چنان من نشان نده

رفتی ولی نگفتی از این پس چه می شود
یک شب بیا ببین که به روزم چه آمده
*
امروزیان و "شرط مروت"؟ چه خنده دار
انصاف چیست ؟ آنچه نمانده در این سده

از نسل من نمانده کسی روی خاک ، نیست-
یک آشنای زنده در این گور و گُمکده

عنوان شعر دوم : .
سخت است با جراحت بسیار ساختن اما تو جا نزن ، بدن دیگری بساز
شاعر بمان ، بمان و کماکان غزل بگو ، شاعر برای این همه خون ساغری بساز

بستند بال پر زدنت را ، صعود باش ، سد کرده اند شش جهتت را ، تو رود باش
این عصر عصر توست ، سحر کن سیاه را ، از این هزار سد سده ی بهتری بساز

حبس ابد برای زبانت بریده اند ، با حصر خو بگیر و ز گفتن دهان نبند
آری زمان زمانه ی ناداوری ست پس با این زمان ، زمانه ی ناداوری بساز

این قاضیان شرع مقدس ، مخنثند ، دامانشان به خون تر و خشکه مقدسند
حیرت نکن ، توحش اینان طبیعی است ، با حکم های قاضی "ددگستری" بساز

نوحی دگر بساز که دنیا به آب رفت ، آن کشتی سقط شده را رو به راه کن
یک ذره مانده است ز آدم هنوز هم ، از آنچه مانده باقی ، پیغمبری بساز

از بس گریستیم که آتش گریستیم ، از ماست یا ز شعر تو این کیمیاگری؟
اشعار قبلی ات همه در سیل اشک سوخت ، شاعر برایمان غزل دیگری بساز

عنوان شعر سوم : .
به جان یک دگر افتاده اند درخور ها
برای شادی سلطان ، گلادیاتور ها...

نشسته اند به ارضای میل شاهانه
و اعتبار نهادن به این تفاخر ها

الا جماعت شاعر ! چه رفته بر ما که
رسیده ایم ز کاوه به این تفکر ها

به جای آنکه به تشویش جنبشی باشید
مدام در پی دریافت تشکر ها

صدای خنده ی تاریخ را نمی شنوید؟
صدای قهقه آیندگان ، تمسخر ها

چقدر بیت به بیت حقیرشان خواندن
و در عمارت خوکان فشاندن دُر ها ؟

نه خالی از بلدٍ کار هاست این کشور
که کنج طاقچه افتاده اند سر پُر ها...
*
برادرم ! تو به پا خیز اگر چه در حصریم
اگرچه عصر من و توست ، عصر آجر ها
هنوز هم کفن فرّخی نخشکیده ست
برادران بستیزید با تحجر ها

شعر چهارم :

عکس آنچه می نمایم شاد و خرم نیستم
گریه هایم را ندیدی تا ببینی کیستم

نکته ای دارم که با تو در میان باید گذاشت
من برای هر که جز تو آنچه هستم نیستم

این همه این عاشق بیچاره ات را پس نزن
من اگر وابسته ی تو نیستم پس چیستم

هستی ام هستی، تو معنای دقیق هستنی
من چگونه پیش از آغاز جهان می زیستم

قول دادم پای عشق تو بسوزم تا ابد
قول دادم...پای قولم تا ابد می ایستم
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت، نگاهی نقادانه خواهیم انداخت به چهار غزل. در غزل نخست، حضور قافیه ی کم کاربرد و وزن پرطنین، برجسته ترین ویژگی ست. دقت به تناسب های واژگانی و مراعات النظیرهای درون بیتی هم بر جذابیت های این شعر افزوده است؛ منظورم مواردی فراتر از تناسب «شب و روز» در بیت هفتم است. مثلاً شاعر در بیت دوم، «بنده» را (البته در معنای «من») به تناسب «شاه و گدا» استخدام کرده. یا در بیت ششم، هنگام استخدام «مِن بعد» بی شک حواسش به «مَن» در همین مصراع بوده. در برخی عرصات هم این نسبت موسیقایی عناصر درون بیتی بوده که دست شاعر را گرفته و به سوی خود کشیده؛ مثلاً در «ناز من و دلنواز من» در بیت پنجم. حضور و نقش «خود» نیز در بیت پنجم، با یک تیر دو نشان زده؛ از طرفی با کاربردهای امروزین زبان پیوند دارد و از طرفی ما را به یاد کاربردهای سعدیانه ی این کلمه می اندازد. این ها را عرض کردم تا از انصاف دور نمانم و تأکید کنم که این شعر، در مجموع شعر ارزشمند و دلنشینی ست. موارد بسیار دیگری را نیز می توان بر فهرست بالا (فهرست کامیابی های ادبی و هنری این شعر) افزود. شاعر دومین بیت این غزل را این گونه آغاز کرده: «لطفاً به طرز صحبت من خرده ای نگیر». ولی اگر یک نقد جدّی بر این غزل وارد باشد، به همین «طرز صحبت کردن» شاعر در این شعر مربوط است. حقیقت این است که وزن و قافیه ی وزین این غزل، بر دیگر ارکان آن غلبه دارد و به نظر می رسد که این دو «زبان» شعر را هم زیر سیطره ی خود برده اند. زبان و بیان شعر، به کلی در خدمت اعتلا بخشیدن به تنتنه ی وزن و القا و تثبیت جایگاه موسیقایی (و حتی معنایی) قافیه ها درآمده است. با این حساب، باید این غزل را عرصه ی سلطه ی بی چون و چرای وزن و قافیه ای بدانیم که خواسته همه ی دیگر وجوه آن از جمله زبان و مضمون و... را هدایت کند و موفق به این کار هم شده. باز هم تأکید می کنم که منظورم هیچ این نیست که شعر، شعر بدی از آب درآمده، بلکه برعکس با غزل بسیار به یاد ماندنی و زمزمه پذیری رو به روییم. اما نمی توان انکار کرد که زبان این شعر، قدری «کادویی» شده. اجازه بدهید منظورم را با ذکر شواهدی بیان کنم تا قابل درک تر باشد. از آن جا که مهم برای شاعر، ساختن مضمون در هر بیت بوده (و البته همان طور که گفتم، سررشته ی هدایت هر مضمون را قافیه به دست شاعر داده) و این موضوع برای او اولویت داشته، شاعر منعی ندیده است که برای انتاج آن، طیفی از کاربردهای زبانی مختلف (نو و کهن) را به کار بگیرد و در عین حال به برخی تناسبات درون بیتی هم التفات کند؛ بی آن که متوجه باشد که حاصل این به کارگیری ها و التفات ها، در یک سطح قابل همنشینی هستند یا نه. قبلاً از تناسب «بنده» با «شاه و گدا» در بیت دوم این غزل تمجید کردم اما ببینید حس و حال و اقتضای بیانیِ کاربردِ این کلمه در معنای من، چطور آن بیت را از صمیمیت دور کرده! ما هرگز در هنگام گپ و گفت با معشوق مان خودمان را «بنده» نمی نامیم. کجاها از این لفظ برای نامیدن خودمان استفاده می کنیم؟ وقتی که نوعی فاصله بین ما و مخاطب مان جاری باشد یا در موضع خطابه باشیم. می خواهم بگویم که شاعر در برآوردِ «صرفه / هزینه»ی تناسبِ بنده با شاه و گدا، و دور شدن بیان بیت از صمیمیت با استفاده از بنده به جای من، و در نتیجه، فانتزی شدن زبان آن، اولی را ترجیح داده. دقیقاً همین اتفاق برای «نظمیه» هم افتاده؛ «نظمیه» که از هر جهت متعلق به بافت زبان اواخر دوران قاجار ودوران رضاشاه است، تنها و تنها به این دلیل وارد بیت شده که با «نظم» در مصراع دوم بیت چهارم تناسبی برقرار کند. ممکن است شاعر بگوید که حواسش به طنز حاصل از کاربرد این کلمه بوده، امّا آیا قبول داریم که مجموع این بیت، بیش از آن که بخشی شهودی و «دلی» از شعر شده باشد، به جزئی «تفننی» از شعر بدل شده؟ باز هم تأکید می کنم که اصلاً منظورم خوش ساخت نبودن و زیبا نبودن بیت نیست. که از قضا همین بیت نظیمه را (در کنار بیت مطلع این غزل و بیت شعبده) یکی از سالم ترین و خوش پرداخت ترین بیت های این غزل می دانم. در این جا همه ی حرفم تفاوتی ست که بین یک بیت صمیمانه (با القای صداقتش)، و یک بیت فنّی (با القای شیطنتش) می تواند وجود داشته باشد. و الحقّ والانصاف، نوشتن بیتی که هم صمیمی باشد و هم در عین حال فنّی، آسان نیست. آهان، فراموش کردم این را بگویم که مثلاً استفاده از «اصلاً و لطفاً» یا تعبیر «خارج از رده بودن» (که بی تعارف، رنگی امروزی به بیان می بخشند) در کنار کهن گرایی هایی مانند «ز من» یا «چنان من»، همان چیزی ست که قبلاً از آن با عبارت «طیفی از کاربردهای زبانی مختلف» یاد کردم. در مورد این شعر، فقط یک نکته ی دیگر بگویم و سراغ شعر بعد بروم. به نظر می رسد که کلمه ی «نسل» کلمه ی دقیقی برای آنچه شاعر می خواسته در بیت آخر این غزل بگوید، نیست. خیلی پرحرفی کردم و بعید است که در مجال باقی مانده بتوانم با همین جزءنگری درباره ی سه شعر دیگر هم بنویسم. پس بگذارید فقط به موارد مهم تر اشاره کنم و بگذرم. در غزل دوم، موسیقی انتهای «ناداوری» و «ددگستری» با بقیه ی قافیه ها متفاوت هستند و مصراع نخست بیت آخر، به خوبی در راستای منطق نحوی مصراع بعدی قابل خواندن نیست. در غزل سوم، به نظرم قافیه ی «درخورها» خوب ننشسته؛ سرگیجه آوریِ معنایی اش مخصوصاً در اولین مصراع از شعر، پسندیده نیست و ورودیه ی غزل را از جذابیت دور می کند. «کاوه» با آن که در جهت معنایی بیت قرار دارد، ولی چون او از جماعتِ شاعران نبوده و این جا خطابِ شاعر با شاعران است، شاید شخصیت خوبی برای اشاره نیست. ما معمولاً می گوییم: «چه شد که از فلان وضعیتی که در آن قرار داشتیم، یا از فلانی که یکی از ما بود، به شرایط فعلی رسیدیم؟». پیشنهادم جایگزین شدن نام کاوه با نام یک شاعر آزاده است. یا حتّی جایگزین شدنش با کلمه ای مترادفِ «آزادگی»، طوری که با «این تفکرها» تضاد بسازد. ببخشید ولی بیت چهارم اصلاً بیت خوبی نیست؛ تا جایی که پیشنهادم حذف آن است. ستیهندگیِ سیاسی و اجتماعیِ غزل های دوم و سوم، بسیار دلچسب است و به نظرم شاعر هم (شاید به دلیل این که حرف این شعرها حرف دلش بوده) خیلی خیلی در ارائه ی آن ها موفق عمل کرده. پیشنهادم برای او، امتداد دادن همین خطّ سیر است؛ از باب استمرار و تقویت نقاط قوّت. ارائه ی قابل قبول مضامین در این حیطه ی موضوعی، از نقاط قوّت این شاعر است. موسیقی غزل چهارم به اندازه ی سه غزل قبلی «روان» نیست و زحاف ها و سکته ها در این میان نقش بارزی دارند؛ مثلاً «آنچه» در بیت اول، هر دو «تو» در بیت دوم، «این همه» و «عاشق» و «وابسته ی» و «تو» در بیت سوم، «چگونه» و «آغاز» در بیت چهارم، «عشق» و «تو» در بیت پنجم. تأکید می کنم که این ها سکته و زحاف اند نه غلط وزنی. ولی از روان شدن موسیقی می کاهند. تنها نکته ی تنقیدی یی که می توان در مورد این شعر گفت، همین فقدان موسیقی روان است و بس. و خطاب به آن، باید این مصراع را خواند (بیتی که انگار حافظ آن را از سعدی تضمین کرده) که: «جز این قدر نتوان گفت بر جمال تو عیب». بیت پایانی، این غزل را خوش فرجام هم کرده است.

منتقد : محمّدجواد آسمان

محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شد و در دبیرستان استعدادهای درخشانِ «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی) تحصیل کرد و برای تحصیل در مقطع کارشناسی در رشته‌ی فلسفه وارد دانشگاه اصفهان شد. او سپس تحصیلات خود را در ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.