هنر؛ آفریدنِ چیزی که نیست




عنوان مجموعه اشعار : .
شاعر : مهران رحمانی


عنوان شعر اول : .
برف سنگین این زمستان را

از سرم پاک میکنم امشب

خنجرت را بکش که مختاری

سینه را چاک میکنم امشب


لاشه ی پیر توی آیینه

ای که در من ولی ز من دوری

یا بزن خنجری به سینه ی من

یا خودت را به خواب ،مجبوری


در اتاقی که برف میبارد

مثل کبریت خیس میمیری

آمدم نور را صدا بزنم

یک نفر گفت هیس میمیری

بین سرما و بوی خون و ترس

در میان جماعتی مرده

جنگ سختیست بین من با من

از درون پیکرم ترک خورده


لاشه ی پیر توی آیینه

زخم خوردی و باز بیداری

جیغ هایت به گوش من نرسید

خنجرت را بکش که مختاری


انتخابی نمانده غیر از این

در اتاقی که جز سیاهی نیست

برف پوشانده است جسمت را

یا بُکُش یا بخواب راهی نیست


مهران رحمانی



عنوان شعر دوم : .
از نگاه درخت بی برگی که فقط عمر بی ثمر دارد

هر بهاری که میرسد تنها با خودش بغض بیشتر دارد

منتظر مانده ایم تا کم کم نوبت عمرمان تمام شود

مثل آن گوسفند غمگینی که از آینده اش خبر دارد

نغمه های پرنده ها دیگر رفته از جنگلی که خشکیده

این صدا سوت مرد مرموزیست که سرِ شانه اش تبر دارد

ضربه خوردیم دائما ،انگار دست دشمن هزار شمشیر است

ما ولی جنگجوی بی جانی که به دستش فقط سپر دارد

درد داری اگر فقط بنشین تا زمانی که مرگ سر برسد

که برای سلامتی ای دوست زندگی کاملا ضرر دارد


مهران رحمانی



عنوان شعر سوم : .
دلخوشم کن به راست یا به دروغ

قانعم کن که زندگی خوب است

رو به رویت نشسته سربازی

که شبیه همیشه مغلوب است

خسته ام از نبرد بیهوده

خسته از جنگ با جهان هستم

راه من بسته است از هر سو

بین انبوه دشمنان هستم

سرنوشتم به خط میخی بود

دائما میخکوب درد شدم

با تمام وجود افتادم

مرد بازنده ی نبرد شدم

نااميدم شبیه ماهی تنگ

بی پناه و ضعیف و غمگينم

همه ی زندگیم زندان است

گرچه دیوار را نمیبینم

یک زمستان نشسته در قلبم

چار پاییز بین اشعارم

از ترک های آینه پیداست؟

یا بگویم! ز خویش بيزارم

با من خسته ساختن سخت است

درد من را کسی نمیبیند

نازنین آنچنان خرابم که

بر سرم گاه جغد میشیند

زیر امواج موریانه و درد

قایقم تکه هایی از چوب است

قانعم کن که خودکشی نکنم

قانعم کن که زندگی خوب است


مهران رحمانی


@Deadend_street
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت، مروری خواهیم داشت بر سه شعر؛ دو چهارپاره و یک غزل. با چهارپاره ی نخست آغاز کنیم؛ شعری ـ به سنت چهارپاره ها ـ نیمه روایی، که شاعر در آن درگیری خودش را با خویشتن خویش به تصویر کشیده است. شعر، راوی یک بن بست روحی ست و تقلا بین جبر و اختیار در مورد کُشتن خویش؛ کُشتنی مجازی یا حقیقی. گویا شبی که واقعه ی شعر در بستر آن اتفاق می افتد، شب تعیین تکلیف با خود است. شاعر باید بین خوابیدن (که می تواند محمل کنایه ای از بی حسی و بی خیالی باشد) و خلاص شدن از دست «منِ» خودش یکی را انتخاب کند. و گویی در خودِ همین که تنها بین دو چیز حق انتخاب دارد، مجبور است. شعر تمهیداتی سینمایی (یا بهتر است است بگوییم تصویری؛ نشان دادن به جای شرح دادن) هم دارد که بر جذابیتش افزوده است. استفاده ی شاعر از حضور برف (که شاعر آن را به فضای شعرش احضار کرده تا اتمسفری متناسب با فضای «سرد» شعرش رقم بزند)، به صِرفِ حضور برف محدود نمی شود و شاعر بی آن که باز سخنی از برف به میان بیاورد، خود را در آینه «پیر» می بیند؛ برف های باریده بر سرش چنین تصویری می سازند. این ها نمونه هایی از زیبایی های لطیفی هستند که می توان از شعر بیرون کشیدشان و برجسته شان کرد. در این شعر، تنها با یک مصراع نتوانستم کنار بیایم. شاعر دو بار مصراع «خنجرت را بکش که مختاری» را در شعر نخستش آورده است. من چاره ای نمی بینم جز این که آن «که» را در معنای «زیرا» بفهمم. با این حساب، منطق چنین بیانی جور درنمی آید که به کسی امر کنیم و آن گاه به او بگوییم: «زیرا حقّ انتخاب داری»!... در «خودت را بکُش» دستور مؤکّدی حس می شود که با حق انتخابِ شنونده نمی خوانَد. در این شعر، بند نخست صَرفِ فضاسازی و زمینه سازی شده است؛ کاری مرسوم در نخستین بیت از غزل و رباعی، و البته در چهارپاره. ولی با چنین کاری، باید به مخاطب هم حق بدهیم که تا پیش از رسیدن به بند دوم و دریافتن این که شاعر دارد با چه کسی تخاطب می کند (که در بند دوم می فهمیم که مخاطبش خودش است به مثابه ی جسمی پیر در آینه) کمی گیج و سرگردان بماند. شبیه آنچه در مورد «شکلِ عجیب و غیرمنطقیِ مختار بودن» در این شعر به آن اشاره کردیم، در بند دوم در مورد «مجبور بودن» اتفاق افتاده است! شاعر در بیانی که معمول نیست، می گوید: «یا خنجری در سینه ی من فرو کن، یا خودت را به خواب بزن... مجبوری این کار را بکنی». از خود می پرسیم: «آیا از نظر منطق بیان، درست است که ابتدا دو راه پیش پای کسی بگذاریم و سپس به جای این که به او اختیار و حق انتخاب بدهیم، به او بگوییم که مجبور است؟»، باز از خود می پرسیم: «نکند ماجرا چیز دیگری ست؛ نکند این اجبار به مجموعِ این دو کار برمی گردد؛ یعنی شاعر به مخاطبش می گوید: مجبوری که یا این کار را بکنی و یا آن کار را ولی به هر حال مجبوری یکی از این دو را انجام دهی؟»، باز از خود می پرسیم: «نکند شاعر عمداً در بند نخست به جای مجبور بودن، مختار بودن را به کار برده و در بند دوم به جای مختار بودن، مجبور بودن را؟ و اگر اینچنین است، چه ضرورتی داشته که چنین بیانی پیشه کند و این جا به جایی چه کمکی به شعر کرده است؟»... در بند سوم، مصراع «در اتاقی که برف می بارد»، بیان کاملی برای «در اتاقی [که در آن] برف می بارد» نیست. خطّ سیر منطقی این شعر و وحدت عمودی آن، و نیز تناسب حجمی اش (یعنی دچار حشو و اطناب مُمِل یا ایجاز مُخل نبودنش) مقبول و ستودنی ست. فضا و بازیگران امروزین این شعر هم بخت همنوایی مخاطب با آن را بالا برده است. در شعر دوم که آن هم غزلی ست راوی «رنجِ هستی»، استعاره ها و نمادها به خوبی با عاطفه ی فردیِ گسترش یابنده به عاطفه ی جمعی پیوند یافته اند. از همین روست که (فارغ از بیت نخست که با همه ی ارزشمندی اش برای زدن حرفش تمثیل چندان نُوی برنگزیده است) به عنوان مخاطب، با رسیدن به تصویر گوسفند، یا هیزم شکن، تکان می خوریم و محظوظ می شویم. حقیقت این است که هرچه کیفیت و کمّیت اینچنین تصویرهای خودیافته و نوینی در یک شعر بالا برود (حالا چه در موزاییک ها و پازل های جزئی، و چه در کلیت یک شعر و تصویر کلی یی که یک شعر در ذهن مخاطب ایجاد می کند)، بخت رستگاری و ماندگاری آن فزونی می یابد؛ چرا که هنر، یعنی آفریدن چیزی که نیست، و تنها به این وسیله است که ما شاعران می توانیم ستاره ای بر سپهر شعر پیش از خودمان بیفزاییم و جهانِ شعر را به سهم خودمان اندکی گسترش دهیم. در این شعر، با صفت «بی جان» در بیت یکی مانده به آخر نتوانستم کنار بیایم؛ با آن که می دانم شاعر آن را برای القای خنثی بودن جنگجو و اذعان به نومیدیِ حاصل از تمام شده فرض کردنِ کار او (نه فقط این که کاری از ما ساخته نیست، بلکه حتی شاید کنایتی از این که دیگر کوشش هم ثمری ندارد) استخدام کرده، ولی احساس می کنم که با آوردنش کمی کم حوصلگی و بی وسواسی رخ داده و منطق بیت با تردید رو به رو شده است. هرچند شمشیر زدنِ پیاپی به مُرده، معنایی از کینه توزیِ ضربه زننده را در دل دارد، ولی آیا غریب نیست که جنگجوی بی جان با وجود مُرده بودن، هنوز می تواند سپر را در دستش نگاه‌دارد؟! همین احساسِ شتاب زدگی در گزینش واژه را در مورد «نوبت» در بیت دوم هم دارم. مصراع پایانی غزل، با طنز و تازگی اش بیت را به پایانی خوب بدل کرده است. توجه شاعر به شعر ساختن از «هیچ» در خودِ زبان (مثلاً در «ای که "در" من ولی ز من دوری» و نه «ای که "با" من...» یا «ای که خودِ منی» در شعر اول، یا «با تمام وجود افتادن» در شعر سوم) از دیگر نکات ستودنی کار اوست. شعر سوم هم چهارپاره ی دلنشینی ست. در این شعر هم زیبایی ها فراوان اند؛ کشف یا لااقل برجسته سازی این که هم با راست می توان قانع شد و هم با دروغ، رسیدن از سرنوشت نگاشته شده با الفبای میخی به همیشه میخکوب و مصلوب بودن، برجسته سازیِ این که سرباز به هر حال بازنده است (و در صورت پیروزی هم افتخار پیروزی مال فرمانده است نه سرباز) نمونه هایی از این زیبایی آفرینی ها هستند که هرچند ممکن است ظاهراً از ادات شعرساز خالی به نظر برسند اما نمی توان انکار کرد که واجد و حاوی کشفی یا موجد تلنگر و بازفهمی و توجه دادن به حقیقتی هستند و همین موجب می شود که به همدلی مخاطب با شعر کمک کنند. در این شعر، البته ضعف هایی هم به نظرم می رسد. مثلاً به نظرم شاعر می توانسته به جای «ضعیف» کلمه ی بهتری پیدا کند. یا مثلاً استفاده از شکل محاوره ی «زندگیم» به جای «زندگی ام»، یا «چار» و مخصوصاً «می شیند» را در بافت زبان رسمی این شعر نمی پسندم. همین طور مقصود شاعر از اعداد 1 و 4 در «یک زمستان / چار پاییز» را درنمی یابم و در همین بند، ارتباط فصول ذکرشده در بیت اول با تصویر آینه ی ترک پوش بیت دوم را درک نمی کنم. بحث طولانی شد و باید زودتر تمامش کنم. فقط دو نکته را عرض کنم و پرگویی را بس کنم. یکی این که شاعر را در این رسته ی موضوعی بسیار بسیار موفق می بینیم و این یعنی این که شاعر لااقل در پروردن چنین محتواهای غم‌سرشت و متفلسفانه ای که در هر سه شعر موجود بود، تبحّر دارد و موفق است. نمی خواهم به شاعر توصیه کنم که حتماً بر یک گونه ی موضوعی متمرکز شود اما دست کم می توان به او گفت که در این شیوه کامیاب است و اگر با همین فرمان جلو برود، در بلندمدت می تواند جهان منحصربفرد شعری خودش را در بستر همین موضوع شکل بدهد و توشه ی قابل توجه و موفقی فراهم کند برای مخاطبان پی‌جوی چنین شعرهایی؛ شعرهایی در این دایره ی موضوعی. دومین و آخرین نکته این که شاعر را بیش از هر ویژگی فنّی دیگری در پایان بندی هر سه شعرش بختیار و رستگار دیدم. قدر دانستن و تقویت این ویژگی (خوش بدرقگی اشعار) در کنار تقویت فنی و فرمی دیگر اعضای پیکره ی شعر، می تواند هم خود شاعر و هم ما را به توفیق روزافزون شعر او امیدوارتر کند.

منتقد : محمّدجواد آسمان

محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شد و در دبیرستان استعدادهای درخشانِ «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی) تحصیل کرد و برای تحصیل در مقطع کارشناسی در رشته‌ی فلسفه وارد دانشگاه اصفهان شد. او سپس تحصیلات خود را در ...



دیدگاه ها - ۹
مهران رحمانی » جمعه 02 شهریور 1397
با سلام خیلی ممنونم از لطف دوستان بخصوص آقای آسمان عزیز که برای نوشته های بنده ی حقیر وقت گذاشتن، واقعا نقد خوبی بود نکات خیلی آموزنده ای داشت و ذوق بنده رو برای ارسال آثار جدید دو چندان کرد
محمّدجواد آسمان » شنبه 03 شهریور 1397
منتقد شعر
درود بر آقای رحمانی عزیز. پیروز باشید. با شوق، چشم‌انتظار شعرهای دیگرتان هستیم...
شهرام مودب » دوشنبه 29 مرداد 1397
درودها اشعار و نقد استادانه بود. روحمون تازه شد. دست مریزاد
محمّدجواد آسمان » دوشنبه 29 مرداد 1397
منتقد شعر
درود بر آقای مؤدب بزرگوار. از لطف‌تان ممنونم. پاینده باشید
سید مهدی منتظری » یکشنبه 28 مرداد 1397
"چارپاييز" نيز شايد اشاره به آن داشته باشد كه كلّ فصول (هر ٤ فصل) مربوطه به پاييز بدل شده اند و چيزى جز آن باقى نمانده است. آينه هم شايد توسط دستان خود فرد شكسته و تركپوش شده باشد (با توجه به ضرب المثل "آينه نقش تو چو بنمود راست...")، زيرا در مصرع بعد از بيزارى از خويش سخن به ميان آمده است. منظور دقيق منتقد از "شعر ساختن از هيچ" را درك نكردم؛ شايد اشاره به "بركشيدن زبان به قلمرو شعر" و استفاده از نحو به عنوان يكى از اركان شعر داشته باشد. سپاس.
محمّدجواد آسمان » دوشنبه 29 مرداد 1397
منتقد شعر
درود بر آقای منتظری بزرگوار. ممنونم از لطف همیشگی‌تان. بله، مقصودم همین بوده که بدون تصویر و خیال برجسته‌ای، رگه‌هایی از شاعرانگی در خود زبان اتفاق افتاده است. پاینده و پیروز باشید.
سید مهدی منتظری » یکشنبه 28 مرداد 1397
سلام و عرض ادب. اشعارْ انديشيده و نغز هستند، و نقد جاندار و آموزنده است. از هر دو بزرگوار تشكر ميكنم. بله؛ به نظر ميرسد شاعر حقّ انتخاب از ميان "فقط دو گزينه" را معادل جبر گرفته است (دو گزينه اى كه بى ارتباط هم نيستند؛ هر دو روى برگرداندن از زندگى اند: يكى به صورت موقت و ديگرى به صورت دائم). به جاى واژه ى "نوبت" ميتوان "دوره" را پيشنهاد كرد، يا مصرع را چنين تغيير داد: "... نوبت مرگمان فرا برسد". واژه ى "بيجان" هم ميتواند با "كمجان" تعويض شود.
کامران آرشید » یکشنبه 28 مرداد 1397
با دورود و احترام فراوان، به نظر می رسد در خصوص اختیار و اجبار مشروحه، قصد شاعر اجباری بودن اختیاری است که عنوان می کند. در واقع شاید بتوان اینگونه تعبیر کرد که حتی اختیار ذکر شده بالذاته جبری است و نهایتا جبر حکمفرماست.شعر و نقد خوبی است برای هر دو گرانقدر(شاعر و منتقد) بهترین ها را آرزومندم.
محمّدجواد آسمان » یکشنبه 28 مرداد 1397
منتقد شعر
درود بر شما آقای آرشید بزرگوار. سپاس‌گزارم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.