احساسات، وزن، قافیه و...؟




عنوان مجموعه اشعار : مجموعه غزل " زبانزد"
شاعر : حسن خلجی


عنوان شعر اول : دستباف
زخمم بزن من وارث غم های انسانم
من دستباف دردم از شادی گریزانم

این چشم های تر نماد یک دل تنگ است
سرچشمه ی ویرانی ام آشوب و طغیانم

من قسمت بغرنجی از یک حال پردردم
از اشک ها انبوهم و از نسل بارانم

تنها گناه ناب من در این جهان "عشق" است
من سرزمین جرم را طی کرده ام جانم !

تو قاتل حس منی ، چاقو کش شعری
من شاعری دل رحم از اندوه زنجانم

ای تشنه ی خون خودم ای داغ جاویدان
دیگر پریشانِ پریشانِ پریشانم

هی با هجوم سرکش پاییز جان دادم
پس آخرین مقتول استبداد آبانم

من داغدار رنج های بی کران هستم
یک شاعر مصلوب در آغوش ایرانم

عنوان شعر دوم : خرمایی
رنگ موهای تو از روز ازل خرمایی ست
و از آن لحظه بشر مست قلم فرسایی ست

مهربانیت مرا برده به مفهوم بهشت
مطلقا عشق سزاوارترین دارایی ست

با من آرامی و یک عمر هواخواه منی
عشق بی شائبه ذاتا سبب شیدایی ست

با من از شیفتگی های خودت حرف بزن
خصلت عشق همین است_ پر از گیرایی ست_

وقت خلق تو هنر کرد خدا حتی گفت:
طرح لبخند شما فلسفه ی زیبایی ست


عنوان شعر سوم : یقین
عشق من در دل تو عین یقین است عزیز
قلب تو بکرترین جای زمین است عزیز

فکر من جز دل تو هیچ کجا نیست گلم
شوق چشمان تو مانند کمین است عزیز

لحظه ای دور شوی من نفسم می گیرد
بی تو حال من دیوانه همین است عزیز

بی هوا خنده نکن ،راه نرو، شعر نباف
ماه از دیدن تو خانه نشین است عزیز

به من از عطر پر از وسوسه ات هدیه بده
گِل تو با رُز و آلاله عجین است عزیز

دست من نیست تو یک معبد فاخر هستی‌
عشق تو یک سفر از شک به یقین است عزیز

هی تبسم کن و بر زندگی ام عشق بپاش
تو اگر اخم کنی قصه حزین است عزیز
نقد این شعر از : ابراهیم اسماعیلی اراضی
چنان که آقای خلجی در توضیحاتی که درباره‌ی این سه اثر نوشته‌اند تصریح کرده‌اند، این غزل‌ها 4سال پیش، سروده و 2سال پیش منتشر شده‌اند؛ یعنی غزل‌های هجده‌سالگی دوست گرامی ما هستند که در بیست‌سالگی ایشان به چاپ رسیده‌اند و باز هم چنان که خود ایشان توضیح داده‌اند، قرار است این سروده‌ها پس از اصلاح، به همراه تعدادی غزل تازه، دوباره منتشر شوند. همین توضیح بهانه‌ای شد که قبل از ورود به نقد آثار ارسالی، سفارشی به ایشان داشته باشم که حاصل سال‌ها تجربه‌ی شخصی‌ست؛ تجربه‌ای که هم از انتشار آثار خودم به دست آورده‌ام و هم در انتشار آثار دیگران، دیده‌ام و دریافته‌ام. اگر بخواهم خیلی خلاصه و در دو سه جمله بگویم، می‌شود این‌طور گفت که به نظر من یک مجموعه‌ی شعر اگر قرار است با اهداف ادبی منتشر شود، وقتی باید به دست نشر سپرده شود که به قول معروف، حرفی برای گفتن داشته باشد؛ یعنی هم به لحاظ ساختی و صناعتی قابل دفاع باشد و هم به قدری از عنصر خلاقیت بهره‌مند باشد که تازه‌هایی به مخاطب حرفه‌ای بدهد. حالا اگر این تازگی‌ها هستی‌شناسی متمایزی را هم ارائه کند و پیشنهادهای تازه‌ی ساختی و ماهیتی هم داشته باشد که دیگر «نور علی نور». اما اگر یک مجموعه، کاستی‌های بارز داشته باشد یا تازه‌ای ارائه نکند، نوعی فرصت‌سوزی محسوب می‌شود. این اصل، نه‌تنها در مورد مجموعه‌ها صدق می‌کند بلکه بعد از شکل‌گرفتن شخصیت ادبی یک شاعر، در مورد تک‌اثرهای تازه‌ی او هم صادق است و باید همه‌ی ما حواسمان باشد که فرصت‌هایمان را ضایع نکنیم تا ارائه‌هایمان نتیجه‌های نادلخواه نداشته باشد. البته معمولا در مورد مجموعه‌ی اول یک شاعر، می‌توان بنا را بر بی‌تجربگی گذاشت و از خیلی چیزها چشم‌پوشی کرد ولی اهمیت مجموعه‌ی دوم در کارنامه‌ی هر شاعری بسیار مهم و تعیین‌کننده است.
اگر قرار باشد با انتظاری که گفته شد و قدری واقع‌بینانه سراغ سه سروده‌ی موضوع این نوشتار برویم، باید بگویم با غزل‌هایی مواجه هستیم که بیشتر از هر عنصر دیگری، متکی به احساسات هستند؛ احساساتی که مخاطب، آنها را با این لحن و در این شکل، کم نخوانده و کم نشنیده است و برایش تازگی چندانی ندارند؛ احساساتی عمومی که بیش از آنکه زیسته شده باشند، شنیده یا خوانده شدهاند.
مثلا غزل اول، با داده‌های صریح خبری آغاز می‌شود: «من وارث غم‌های انسانم»، «من دستباف دردم» و «از شادی گریزانم». از بین این سه خبر، فقط خبر دوم، تا حدی بوی تازگی می‌دهد؛ چرا؟ چون سراینده توانسته از صراحت خبری فضای واقعی فاصله بگیرد (بگذریم که تناسبات تصویری آن تا چه حد در بیت، برقرار است یا نه!). داده‌ی اول، شعار محض است؛ مثل اینکه کسی جلوی یک جمع بایستد و بگوید: «من قوی‌ترین فرد جهان هستم». آیا نباید گفته باشد از چه نظر قوی و بنا به کدام حجت و دلیل و قرینه؟ داده‌ی سوم هم تا وقتی این‌قدر کلی‌ست، نمی‌تواند تاثیر بگذارد و همدلی بیافریند. و بعد از اینکه به این داده‌ها فکر کردیم، به این پرسش مهم می‌رسیم که «چرا زخم‌ام بزن؟». درست است که بعد از چهار بیت به «تو» می‌رسیم و چیزهایی درباره‌ی او درمی‌یابیم اما باز هم همه‌چیز، کلی‌ست. این لحن، تا آخر سروده غلبه دارد، جز در جاهایی که سراینده، قدری جزء‌نگرانه‌تر نگاه می‌کند و عینی‌تر می‌نویسد.
مشکل مهم دیگری که موجب آشفتگی و پریشانی این سروده شده، ضعف ارتباط افقی و عمودی مصراع‌ها و ابیات است؛ انگار که سراینده به تناسب قافیه‌هایی که به ذهنش رسیده، احساساتی کلی را به طور پیاپی احضار کرده و در وزن نشانده و البته گاهی هم در تنگنای وزن، دچار لغزش‌های مختلف نحوی و بیانی شده است؛ مثلا در بیت سوم، «از اشک‌ها انبوهم»، بیان درست و سالمی نیست؛ یا باید گفت «انبوهی از اشکم» یا «از اشک، انباشته‌ام» و از این قبیل.
یکی از مهم‌ترین کم‌دقتی‌هایی که کار دست این سروده داده، در استفاده از معادل‌ها شکل گرفته است. درست است که ما برخی واژگان را مترادف فرض می‌کنیم و برای معنی‌کردن یکی، از دیگری بهره می‌بریم اما باید متوجه باشیم که اولا هر واژه‌ای، ابر یا هاله‌ی خاصی دارد که کارکردهای آن را از مترادف‌هایش متفاوت می‌کند و ثانیا وقتی که در ترکیب یا جمله، کنار سایر واژگان قرار می‌گیرد، رفتارهای ویژه‌ی خودش را نشان می‌دهد.
در مصراع دوم بیت چهارم، ترکیب «سرزمین جرم» به قرینه‌ی «گناه» در مصراع اول ساخته شده؛ در حالی که این دو، بارهای متفاوتی دارند؛ چراکه تعریف گناه، نسبی‌ست اما جرم، اتهامی‌ست که قطعی شده باشد و به همین قرینه «عشق» می‌تواند گناه دانسته شود اما نمی‌تواند جرم باشد؛ به همین دلیل تعبیر «سرزمین جرم» به هیچ وجه با تعبیر دقیقی مثل «هفت شهر عشق» شبیه نیست. ترکیب «چاقوکش شعر» هم شکل غلیظ‌تری از همین اشتباه است؛ «چاقوکش» به قرینه‌ی «قاتل» به متن راه باز کرده در حالی که تاویلات حاصل از این دو، یکسان نیست. این مترادف نامتناسب، پیش از یک مضاف‌الیه نامناسب هم قرار گرفته و ترکیبی کاملا نامربوط و نامقبول را شکل داده که تصویری کاریکاتور‌وار از آن حاصل می‌شود؛ تصویری که مخاطب به هیچ وجه نمی‌تواند آن را ببیند و دریابد و باور کند.
در سروده‌ی دوم، مهم‌ترین نکته این است که شکل تعریف بازه‌ی زمانی در مصراع اول، کار دست فعل (ردیف) داده است. وقتی می‌گوییم «از روز ازل» چنین «است» یعنی اینکه منِ راوی هم از روز ازل، حضور داشته‌ام و شاهد بوده‌ام؛ در حالی که منظور، این نیست و باید از فعل «بوده است» استفاده شود که بنا به حکم ردیف، ممکن نیست. در این غزل هم خبری از ارتباط افقی و عمودی دقیق نیست و همه‌چیز بیشتر، حول محور وزن و قافیه شکل گرفته است.
و در غزل سوم نیز باز هم همان حکایت، برقرار است؛ مجموعه‌ای از بیت‌های احساسی که نه بین مصراع‌های هر کدام از آنها ارتباط و دادوستد تصویری و مضمونی چندانی برقرار است و نه بین کل آنها! این کم‌دقتی گاهی در سطح مصراع هم خودنمایی می‌کند. مثلا به این مصراع دقت کنید: «شوق چشمان تو مانند کمین است عزیز». قاعدتا مضمونی که مد نظر سراینده بوده، این است که شوقی که در چشمان تو نهفته است، مانند طعمه‌ای‌ست که پشت آن کمین کرده‌ای اما این مضمون، به‌دقت بیان نشده است.
در نهایت باید بر این نکته تاکید کنم که آقای حسن خلجی بنا به این تجربه‌ها مقدمات سرودن را از سر گذرانده؛ به شکلی که نه در موسیقی بیرونی و کناری مشکلی دارد و نه در بیان، دچار لکنت است؛ مهم‌ترین چیزی که باید مد نظر قرار دهد این است که یک سروده، یک واحد پیوسته است که از درهم‌تنیدگی عناصر و اجزای مختلف شکل می‌گیرد و اگر این عناصر و اجزا کافی و متناسب و یکپارچه نباشند، نتیجه‌ای جز تک‌مصراع‌ها و تک‌بیت‌های پراکنده حاصل نخواهد شد. امید است که این دوست همراه پایگاه، از این به بعد، به این نکته‌ی مهم، توجه کند تا به مرور، دستاوردهای ساختی و زیبایی‌شناختی بیشتری در آثارش داشته باشد.

منتقد : ابراهیم اسماعیلی اراضی

ابراهیم اسماعیلی اراضی   شاعر، ترانه‌سرا، منتقد ادبی     ابراهیم اسماعیلی‌اراضی زاده‌ی یلدای 1353 اصفهان است. بیشتر بر حوزه‌های غزل، ترانه و آموزش و نقد ادبی متمرکز بوده و سعی کرده از زوایای تازه، به مبانی ساختاری و ماهیتی شعر اصیل ایرانی، ...



دیدگاه ها - ۱
کامران آرشید » سه شنبه 06 شهریور 1397
دورود بر جناب آقای اراضی گرانقدر، نقد بسیار سازنده ای بود . بسیار آموختم. سپاس

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.