ترکیب کلیشه‌های نحوی




عنوان مجموعه اشعار : بیقراری
شاعر : حسن زرنقی


عنوان شعر اول : بیت هشتم


آه ای غریبی که هستی از من به من اشناتر
در بند عشق تو هستم از هر رهایی رهاتر

در پیشگاه خدایت تنها تو تسلیم محضی
مانند تو هیچ کس نیست حکم قضا را رضاتر

شاه خراسان نه... شاه هر دو جهانی نه...بلکه
از هر چه گویند و گویم همواره شانت; فراتر

وقتی که در آستانت می ایستم نیست دیگر
از تو کسی پادشاتر از من کسی بینواتر

صحن وسرای تو از هر باغ و بهاری ست سرتر
هر خشت خشت حریمت از برگ گل باصفاتر

تصویر آن غنچه های بر سنگ ها نقش بسته
از هر بهاری که دیدم زیباتر و دلگشاتر

از دور وقتی نگاه زائر به گنبد می افتد
با هر سلامی ست او را ناخواسته گونه ها، تر

بگذار در بیت هشتم ساکت شوم تا بگوید
حرف دلم را نگاه بارانی من رساتر



عنوان شعر دوم : قصیده واره امام علی ع

اگر که شوق شکفتن بهار را مانده
امید او به نسیمی گره گشا مانده

وزیده است نسیم محبتت در باغ
به دوش شاخه تلی از شکوفه جا مانده

درخت زنده شده با دم مسیحاییت
;و تا همیشه تو را دست بر دعا مانده

دمی حقیقت تو آشکار شد،عمریست
دهان کعبه از این اتفاق وا مانده

تو کیستی که در آزادی و وفا از تو
به جای جای زمین نامی آشنا مانده

از آن شبی که به جای رسول خوابیدی
طنین نام بلندت به یادها مانده

تو آن بلندمقامی که در شکستن شرک
به روی دوش نبی از تو رد پا مانده

حسین توست همانی که در دل تاریخ
از او حماسه بشکوه کربلا مانده

خلاصه، رو به تو آورده امت اسلام
به روزگار پر از فتنه هر کجا مانده

امید آخر هر دردمند بودی تو
امید هر چه یتیم و اسیر و وامانده

ولی پس از توکسی ازخودش نمی پرسد
که کوله بار تو روی زمین چرا مانده ؟!

مباد دل بسپاریم بعد پیغمبر
به منکر تو که در فهم "انما" مانده

یقین که در دل گرداب شب گرفتار است
از آفتاب ولا هر کسی جدا مانده

خوشا دلی که دراین عصر بی وفایی ها
تمام عمر به عشق تو مبتلا مانده
#
در آستان تو این دل ، دل شکسته من
کبوتریست به دام غمت رها مانده



[...

َ
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت مروری نقادانه خواهیم داشت بر دو شعر، یک غزل و یک قصیده. ابیات همین غزل نخست نشان می دهند که شاعر در شهود شاعرانه و ترکیب مصاریع و برساختن بیت های جان دار و دلنشین از حیث مضمون و محتوا و شاکله ی فنی، بسیار تواناست. چه در ابیات «سخن محور» که تجلی تصاویر عینی در آن ها کمرنگ است و بناشان بر رقم زدن شاعرانگی در عرصه ی معناست (مثل بیت سوم)، و چه در ابیات «تصویرمحور» (مثل بیت ششم) شاعر توانسته است خود را به اثبات برساند و انتظار مخاطب را از خودش بالا ببرد. با این همه در پرده ی زبان و بیان، مواردی در این شعر به چشم می خورد که مخاطب نکته جو می تواند بر آن ها انگشت بنهد. با برخی از این ناسازی های زبانی می توان به لطایف الحیلی کنار آمد و برخی را نمی توان به هیچ روی پذیرفت. به عنوان مثال، در نخستین بیت از غزل، با آن که «با چیزی آشنا بودن» با اصول زبان سازگارتر از «به چیزی آشنا بودن» است، امّا با چشم پوشی می توانیم «از من به من آشناتر» را به جای «از من با من آشناتر» از شاعر بپذیریم. در دومین بیت این غزل نیز با آن که بیان «در پیشگاه خدا» کفایت می کرده، ولی باز می توانیم بکوشیم و حضور «ت» را در «در پیشگاه خدایت» حشو نبینیم. اما در دومین مصراع از این بیت (بیت دوم) این طور به نظر می رسد که شاعر دو ساختار نحوی را با هم به غلط ترکیب کرده است؛ حاصل پیوند نادرست «هیچ کس مانند تو به حکم قضا رضا (راضی) نیست» و «هیچ کس [نسبت] به حکم قضا از تو رضا تر (راضی تر) نیست»، به «هیچ کس مانند تو به حکم قضا رضاتر نیست» انجامیده که نه روا به نظر می رسد و نه دلنشین. از حذف فعل در دومین مصراع از بیت سوم می توان درگذشت. بیت چهارم از منظر بیانی اولین بیت درست و درمان این شعر است. اما باز در دومین مصراع از بیت پنجم، نکته ی نادلخواهی خودنمایی می کند؛ باز در این جا دو کلیشه ی نحوی مختلف در ذهن شاعر با هم تلاقی کرده اند و ترکیب نادرستی یافته اند: «هر خشت حریمت از برگ گل باصفاتر» و «خشت خشت حریمت از برگ گل باصفاتر». در این بیت (بیت پنجم) از حذف فعل در مصراع دوم احساس فقدان نمی کنیم زیرا حذف، اصولی اتفاق افتاده است. اما در بیت بعد (ششم) هم مانند بیت سوم، جای خالی فعل در نحو بیان کاملاً هویداست. دو بیت پایانی غزل نیز مانند بیت چهارم از منظر زبان و بیان سالم و پذیرفتنی هستند. ضمن این که نباید از حسن تعلیل و به تعبیری حسن مقطع بیت پایانی این غزل به سادگی گذشت؛ که ارزش افزوده ی قابل توجهی به شعر بخشیده است. برویم سراغ قصیده یا به تعبیر فروتنانه ی شاعر، قصیده واره. ستایش برانگیزیِ تعبیر «گره گشایی» برای نسیم در بیت نخست، هنگامی خود را نشان می دهد که به «شکوفه ها»ی بیت دوم می رسیم و تصویر گره در ذهن ما با تصویر غنچه منطبق می شود. شاعر از جهتی حق دارد که شعر خود را به جای قصیده، قصیده واره بنامد؛ هرچند هیچ دو قصیده ی لااقل ناهمزمانی (که مربوط به دوره های مختلف سبکی و بر پایه ی تفاوت شیوه های مکتبی یا فردی مختلف سروده شده باشند) را نمی توان شبیه هم فرض کرد و مخصوصاً امروزه دیگر آن قدر با انواعی از قصاید نو (چه دلچسب بدانیم شان و چه نادلنشین) رو به روییم که اگر سخت گیر باشیم، باید همه و همه را در مقایسه با قصاید استانداردِ سبک خراسانی، قصیده واره بنامیم. اما از آن جهت گفتم شاعر در این باره حق دارد، که در همین بیت دوم، تفاوت کوچکی بین این قصیده و آن نوع قصیده ای که مربوط به سبک خراسانی ست و در ذهن اشنایان با تاریخ شعر فارسی به معیار قصیده بدل شده خودنمایی می کند؛ شاعر به جای پرداختن ابیات توصیفی محض در آغاز قصیده، بلافاصله در بیت دوم به سراغ «تو» رفته و «نسیم» را با «محبت وی» معنا کرده است. در این بیت دوم، مصراع دوم را چندان دلچسب نیافتم. چرا؟ از شما چه پنهان، با توجه به موضوع شعر و حساسیت شعر دینی، قدری ناپرهیزی در بیان این مصراع می بینم؛ کجایش؟ این جا که «تلی از شکوفه بر دوش شاخه جا مانده». اشاره به خیل شکوفه ها با کلمه ی «تل»، قدری از ارزش آن ها می کاهد. مثل این است که ما بگوییم: «یک خروار دانشجو در این کلاس هست!». از این گذشته، جای این «تلی از شکوفه ها»، بر «دوش شاخه» است و این معنای بیت را این طور می نمایاند که انگار وزیدن آن نسیم، زحمتی برای شاخه ها ایجاد کرده و باری بر دوش شان نهاده. «جا ماندن» هم خودش وجه نگاتیوی در خود نهفته دارد و شاید این هم در پس زمینه ی کلّی معنای مصراع بی تأثیر نباشد. قبول دارم که شاید نگاهم به این بیت بیش از حد متّه به خشخاش گذارانه باشد! اما حقیقت این است که انعکاس این بیت (مصراع دومش البته) در ذهن و دل من، احساس خوشایندی در راستای «ستایش و منقبت» برنینگیخت. گرایش شاعر به زبان کهن در برخی از فرازهای شعر (مثلاً در «شوق شکفتن، بهار را مانده» یا «تو را دست بر دعا مانده») طبعاً با اَشکال امروزی تر و حتی گاه شفاهی و محاوره ی زبان در برخی فرازهای دیگر (مثلاً در: Masihaayit) سازگار و همبافت نیست. شعر تا سه بیت در فضای باغ و درخت سیر می کند و ناگهان به «کعبه» می پردازد. زیبایی بیت چهارم، این است که بدون اشاره ی مستقیم، توانسته ما را به حجرالأسود (یا شاید شکاف دیوار کعبه) برساند. در بیت پنجم، باز یک بی وسواسی و ناپرهیزیِ مذموم می بینیم؛ پرسش این است که: اوّلاً آیا رواست که به جای «آزادگی» از صفت «آزادی» استفاده کنیم؟ طبیعتاً نه؛ با وجود همریشه بودن، معنای این دو کلمه کاملاً با هم فرق دارد. و ثانیاً آیا آنچه حضرت امیر (ع) بدان شهره است، «آزادی [یا حتی آزادگی] و وفا»ست؟! گرچه همه ی این حضرات، جامع کمالات و خیرات و صفات شایسته هستند؛ اما در عرصه ی سخن ادبی، باید انصاف داد و در خلوت از خود پرسید که صفت «وفا» ما را بیشتر به یاد حضرت علی می اندازد یا حضرت عباس؟ و صفت «آزادگی» بیشتر به یاد حضرت سیدالشهدا می اندازدمان یا حضرت امیرالمؤمنین؟ صفت «آزادی» البته مرا شخصاً بیشتر به یاد «جناب بلال» می اندازد. چون مجال سخن رو به پایان است، مسأله ی گفتنی دیگر درباره ی این شعر را خلاصه عرض کنم. شاعر در این شعر خواسته در مورد موضوع به هر گوشه ای سرک بکشد و از هر سخنِ گفتنی شمه ای و نکته ای بگوید و بگذرد. به نظرم شعر موفق تر می بود اگر در یک یا حداکثر در دو خطّ سیر حرکت می کرد. در شکل کنونی، هم نگاه استعاری طبیعت محور را شاهدیم، هم اشارات تاریخی را، هم گریز زدن به صحرای کربلا را، هم گلایه از ادامه نیافتن سیره ی حضرت را، هم شاخ و شانه کشیدن برای اهل سنّت را، هم حدیث نفس شاعر در برابر ممدوح (در بیت واپسین) را... و این حاصل کار را چهل تکّه و پریشان کرده است. تقریباً سخنی ناگفته باقی نمانده جز این که احساس می کنیم این قصیده در نیمه رها شده و ناتمام مانده است.

منتقد : محمّدجواد آسمان

محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شد و در دبیرستان استعدادهای درخشانِ «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی) تحصیل کرد و برای تحصیل در مقطع کارشناسی در رشته‌ی فلسفه وارد دانشگاه اصفهان شد. او سپس تحصیلات خود را در ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.