زرگری در سمرقند




عنوان مجموعه اشعار : ندارد
شاعر : بتول احمدی


عنوان شعر اول : حکایت زرگری که نمی‌دانست سمرقند کجاست
من؟ گریه؟ رد اشک که بر پلکِ...؟ هیچ وقت!
یک آدم موجّه عاقل که هیچ وقت...!

دکتر! مریضی ام شب سردی شروع شد
از یک خیالبافی باطل که هیچ وقت ...

از فکر حرف و خنده ی روزی هزار بار ...
تا طرح بی‌نهایت رایتل که هیچ وقت ...

از سرچ اسم و عکس و نشانی و ... هیچ چیز!
لعنت به این نفهمی گوگل که هیچ وقت ...

(پیدا نمی‌کنم وسط جمعیت تو را
این عکس دسته جمعی بی‌خاصیت، تو را_
گم کرده در میان خودش، نه، تو نیستی
لعنت به هر تشابه اسمی! فقط تو را ...)

دکتر نشست و دست به پیشانی‌ام گذاشت:
"یک کِیس ناامید خل و چل که هیچ وقت ..."

(پیشانی‌ات بلند، پریشانی‌ات بلند
آوازهای مست خیابانی‌ات بلند
بالا بلند عشوه‌گر نقش باز من!
دنباله‌دار ِ قسمت پایانی‌ات بلند!
راهی که تا همیشه به آن فکر می‌کنم...
دیوارهای خانه‌ی سیمانی‌ات بلند
در عکس هفت سالگی‌ات غرق می‌شوم
رویای روزهای دبستانی‌ات بلند...
خوابم نمی‌برد که تو را آرزو کنم
شب مثل خواب‌های زمستانی‌ات بلند)

دکتر خمیده تر شد و نبض مرا گرفت
خون بود، خون، خلاصه ی یک دل که هیچ وقت ...
___
در دفترم نشسته و فریاد می‌زند
یک شعر عاشقانه‌ی "ناقص" که هیچ وقت
"کامل" نشد.


عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : ابراهیم اسماعیلی اراضی
اگرچه ظاهرا این اولین اثری‌ست که خانم بتول احمدی برای پایگاه نقد شعر فرستاده‌اند، بنا به سوابق ایشان در فعالیت‌های ادبی، با آثارشان نسبتا آشنا هستم و می‌دانم که ظرفیت‌های شاعرانه‌ی قابل‌توجهی در تعدادی از آنها نهفته است. البته آثاری که من پیش‌تر، از خانم احمدی شنیده‌ام، به الگوهای نئوکلاسیک نزدیک‌تر بوده اما در غزل پیش رو، به طور مشخص، دغدغه‌های متفاوت‌سرایی و تجربه‌گرایی، به چشم می‌خورد؛ دغدغه‌هایی که تک‌سویه هم نیست و وجوه مختلفی را در بر می‌گیرد. به هر حال نتیجه‌ی خرسندکننده‌ای که می‌توان گرفت، این است که خانم احمدی پس از مشق و تجربه‌کردن در مراحل نخستین و میانی سرودن، حالا تصمیم گرفته است پا به راه‌های تازه‌تری بگذارد که او را به مقصدِ شعر، نزدیک و نزدیک‌تر کند.
در بسیاری از غزل‌هایی که ردیف‌های نه‌چندان معمول دارند، همه‌چیز تحت تاثیر موسیقی کناری قرار می‌گیرد؛ به گونه‌ای که درصد قابل‌توجهی از این غزل‌ها، مجموعه‌ای از بیت‌های پراکنده و بی‌ربطی‌ست که تنها رابطه‌ی موجود بین آنها یکسان‌بودن وزن و موسیقی کناری‌ست. در اثر پیش رو که شاید بتوان در اولین برخورد، آن را غزل ـ مثنوی دانست، با ردیفی نه‌چندان معمولی طرف هستیم که اگرچه دیگران هم کم از آن استفاده نکرده‌اند، کمتر به موفقیت انجامیده است؛ به طوری که مخاطب آن آثار با یک واحد شعری طرف نیست بلکه با مجموعه‌ای از ابیات هم‌قافیه و هم‌ردیف طرف است که بعضا در آن، برخی ردیف‌ها حتی در بیت هم کارآیی درست یا دقیقی ندارد. اما در این سروده، یک نکته‌ی خیلی مهم وجود دارد؛ اینکه محور اثر، ردیف نیست بلکه خود روایت است و به همین دلیل، ردیف، کمتر توانسته اختیار متن را به دست بگیرد؛ چنان که گاهی قافیه و ردیف اولیه، از بیت حذف شده و به تناسب روایت، قافیه و ردیف جدیدی در ساحت دیگری از روایت اصلی، ایفای نقش کرده‌اند؛ به همین دلیل هم بود که چند سطر بالاتر درباره‌ی این اثر گفتم: «شاید بتوان در اولین برخورد، آن را غزل ـ مثنوی دانست» و حالا می‌خواهم بگویم که به نظر من، این تلقی اولیه، درست نیست؛ چون اساسا تغییراتی که در ردیف و قافیه حاصل شده، مبتنی بر ضرورت‌های فرمی ـ روایی اثر است نه حاصل یک ضرورت یا تفنن صرفا موسیقایی. بخش‌های داخل پرانتز این اثر، شبیه معترضه‌هایی، از روایت اصلی منشعب می‌شوند تا واگویه‌های عاطفی ـ ذهنی راوی را خارج از خط روایت و البته در فضای اصلی روایت، به اجرا برسانند. و این رفتار، هوشمندی سراینده را در برخورد با محدودیت‌های قالب نشان می‌دهد؛ خصوصا که ردیف هم سختی‌های تازه‌ای بار متن کرده است. یکی دیگر از کارکردهایی که این معترضه‌ها در کلیت غزل دارد، این است که خشکی روایت را می‌شکند؛ خشکی‌ای که ظاهرا در وجود آن، تعمدی هم بوده است و قرار است رسمیت روابط و گفت‌وگوهای روزمره‌ی ما را در هجوی که متکی بر اجرا در متن است، به سخره بگیرد.
بخش اول غزل، دیالوگی بین بیمار (راوی) و دکتر است که هم تمرکزنداشتن و پریشانی راوی (بیمار) را روایت می‌کند و هم اطلاعاتی اولیه درباره‌ی پیشینه‌ی ماجرا به ما می‌دهد. اگرچه قرار است لحن راوی و شکل انتخاب جملات در این مقدمه، رسمیت معمول در گفت‌گوی بیمار با پزشک را نشان دهد، در مصراع نخست، با قدری تصنع طرف هستیم که بیش از هر چیز در قافیه‌ی «پلکِ...» دیده می‌شود؛ قافیه‌ای که فرصت‌طلبانه انتخاب شده اما به شکل متناسب، به اجرا نرسیده است؛ چرا؟ چون در چنین دیالوگ‌هایی رفتارهای زبانی‌ای از قبیل «رد اشک که بر پلک...» طبیعی نیست. بله! راوی هم در وضعیتی طبیعی با دکتر گفت‌وگو نمی‌کند اما در کل متن، غیرطبیعی‌بودن او را در ناتمام‌ماندن جملاتش شاهد هستیم که اتفاقا با توجه به نوع ردیف، هدف‌گذاری هوشمندانه‌ی سراینده را نشان می‌دهد. تا بیت چهارم که بخش اول روایت ادامه می‌یابد، راوی/بیمار تلاش دارد با نهایت توان، ماجرا را به شکلی معقول برای دکتر روایت کند اما ناتوانی‌اش به دو شکل بروز می‌کند؛ نخست در جملات بی‌سرانجام (خرده‌روایت‌ها) و نهایتا در گریز از ماجرا به یک دیالوگ عاشقانه فراقی. و خرده‌روایت درخشانی که مثل یک تخته‌فنر، راوی/بیمار را از دیالوگ با دکتر به دیالوگ با معشوق پرتاب می‌کند، «جست‌وجو»ست؛ از جست‌وجو در گوگل به جست‌وجویی همه‌جایی در «جمعیت» که به زیبایی به «عکس دسته‌جمعی بی‌خاصیت» تعبیر شده است.
نکته‌ای که به موسیقی کناری این بخش مربوط است و اشاره‌وار از کنار آن می‌گذرم، این است که گاهی قوافی اگرچه در تعریف، اشکالی ندارند، وظایف موسیقایی خود را به طور کامل انجام نمی‌دهند و بسیاری از «التزام»ها در آثار بزرگان شعر فارسی، حاصل توجه به همین نکته‌ی ظریف است نه از سر تفنن و قدرت‌نمایی در شاعری و...؛ پس بدون اینکه وارد جزئیات شوم، به سراینده توصیه می‌کنم که از این به بعد، به ظرایف موسیقایی قافیه هم توجه داشته باشد.
در بخش سوم، روایت به شکل توصیفی برمی‌گردد و اینجاست که بیمار و راوی، صراحتا یکی می‌شوند. شاید در وهله‌ی اول به نظر برسد که انتخاب این شکل گزارش‌گونه برای ادامه‌ی روایت، مبتدیانه و سطحی‌ست اما این روند، خالی از استدلال نیست و می‌تواند بر مبنای همان آشفتگی راوی، فهمیده شود؛ اگرچه نقل‌قول «یک کیس...» که ظاهرا مربوط به دکتر است، نمی‌تواند باورپذیر باشد و باز هم اتهام تحمیلات قافیه را پررنگ می‌کند. در این پاگرد روایی، باز هم تداعی به شکلی ستودنی ایفای نقش کرده و «پیشانی» به لولای روایت تبدیل شده است. پیش‌تر گفته بودم که در این غزل، به جای آنکه ردیف تکلیف همه‌چیز را روشن کند، اختیار به دست روایت است و این فراز شعر، مهم‌ترین سند چنین ادعایی‌ست. روند رخدادها در ناخودآگاه سراینده به گونه‌ای‌ست که او را به صفت «بلند» می‌رساند و این تصویر، تداعی‌های بعدی را می‌سازد؛ تصویر‌هایی که به قدری پررنگ هستند که خرده‌روایت‌هایی جاندار و تاثیرگذار می‌آفرینند. نکته‌ی مهم این است که شکل تنیده‌شدن این خرده‌روایت‌ها در یک روایت کاملا غیرترتیبی متنوع، ظرفیت‌های قابل توجه ناخودآگاه سراینده را به رخ می‌کشد و نشان می‌دهد که این ذهن، روایت شعری را به‌خوبی درک کرده است.
در بیت بعدی باز هم با یک انتخاب درست روبه‌رو می‌شویم: صفت «خمیده‌تر» که تصویری تاثیرگذار خلق می‌کند. در ادامه به «نبض» می‌رسیم که ناخودآگاه ما را به دفتر اول مثنوی برمی‌گرداند و... نهایتا هم مصراع دوم که در عین تعلق به خود متن، بسیاری از عواطف پیشینی مخاطب را که ریشه در متن‌های دیگر دارد، برمی‌انگیزد.
و درباره‌ی بیت پایانی هم فقط از سراینده یک پرسش دارم: آیا اگر نمی‌گفتید «کامل نشد»، مخاطبی که در همه‌ی سه‌نقطه‌ها و سپیدنویسی‌ها و تاویلات قبلی، پابه‌پای متن پیش آمده بود، نمی‌توانست این یکی را هم کامل کند؟
و خلاصه اینکه خیلی خوشحالم که با چنین تجربه‌ای از خانم احمدی روبه‌رو نشستم و با ظرفیت‌های ایشان در چنین فضاهایی هم آشنا شدم. امیدوارم شاعری‌های ایشان، روزبه‌روز، خویشتنی‌تر شود.

منتقد : ابراهیم اسماعیلی اراضی

ابراهیم اسماعیلی اراضی   شاعر، ترانه‌سرا، منتقد ادبی     ابراهیم اسماعیلی‌اراضی زاده‌ی یلدای 1353 اصفهان است. بیشتر بر حوزه‌های غزل، ترانه و آموزش و نقد ادبی متمرکز بوده و سعی کرده از زوایای تازه، به مبانی ساختاری و ماهیتی شعر اصیل ایرانی، ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.