که چه؟!




عنوان مجموعه اشعار : سایه های در بند
شاعر : حمیدرضا میرزایی ازندریانی


عنوان شعر اول : سکوت
ته یک اتاق تاریک
روی دیوارای سکوتش
قاب عکس خستگیمو دوتا عکس کهنه درگیر
وحشت لبخند تلخ
و طاقت لبای غمگین


عنوان شعر دوم : زائر مهدوی

زائر شــده ای گریه کنان در پی دلـدار
بین الحرمین و اربعین وعده ی دیدار

تا بال ملائک شده بر هر قدمی فـرش
همت کنی ا‌ز گام ‌تو یک مانده ز بسیار

این سیلِ خروشانِ بشرسوی عراق است
هر قـطره شود بانیِ این جوششِ بیدار

مُحرِم به حرم ماه مـُحَرَم شده آغاز !
خون گریه کند آگه ازین مَحرَم اسرار

با پای پیاده شده حک مهر قبـولی
هر دل که نویسد بخدا معنی ایثار

در دینِ خدا شَک شده افزون ز یقین ها
تا کــی بدهد ناجی ما این همه اخـطار

خیزید و همه پرچم مهدی به بر آرید
راهی زیارت شدگان با غم بسیار

اندوه دلت در شب هجران به کسی گو
تا جلــوه کند بر همه عالم گُـل گُلـــزار

آن دل که اسیــــر پسر فاطمــه باشد
در بند حضورش شده مجنون ز غم یـار


عنوان شعر سوم : کودک فقر
از ســـفره بی نان و غمِ کودکِ گــریان
یک لقمه ی سیر از کتک و مزه ی دندان

سررفته تهی ها همه از ظرف سفالی
با سقف ترک خورده پُری از نم باران

....
....
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت نگاهی نقادانه خواهیم افکند بر سه شعر؛ یک غزل، یک دوبیت و یک شعر دیگر. شعر نخست قالب مشخصی ندارد. آنچه روشن است این است که این شعر از سه بیت تشکیل شده ولی فاقد قافیه است. تقطیع درست شعر برای درک بهتر ساختار و وزن آن، باید به این شکل باشد: «ته یک اتاق تاریک / روی دیوار سکوتش / قاب عکس خستگیم و / دو تا عکس کهنه درگیر / وحشت لبخند تلخ و / طاقت لبای غمگین». در این میان، کلمه ی «دیوارایِ» در وزن نمی گنجد و برای صحت عروض باید به «دیوارِ» تغییر کند. این شعر، حتی اگر قافیه هم می داشت (یا حتی اگر آن را در قالبی تازه ـ تنها پایبند به وزن ـ تصور کنیم که بی اعتنایی به قافیه در آن تعمدی بوده باشد)، باز اشکالاتی دارد. اولین مشکلش این است که آن طور که باید شکل نگرفته و به شاکله ای با سِیر و پایان مطلوب نرسیده است. شاعر در این شعر، ما را با تصویر اتاقی تاریک و سوت و کور آشنا می کند که در انتهای آن، یک قاب عکس از شاعر (یا شاید چهره ی مبهوت و ساکت و خسته ی او که به یک قاب عکس تشبیه شده) با دو قاب عکس دیگر مواجه است؛ که یکی از قاب ها دارای لبخندی تلخ است و دیگری بر لب لبخند هم ندارد و گویی غمی را تحمل می کند. بسیار خوب، ماجرایی که شاعر تا این جا برای ما تعریف می کند، شبیه یک خواب (یا کابوس) شهودی ست. عناصر این روایت می توانند نماد یا استعاره تلقی شوند اما داستان به پایان واضحی نمی رسد. در منظری دیگر، نمی توانیم بفهمیم که قصد شاعر از چیدن همه ی این عناصر در کنار یکدیگر چه بوده است... به بیان دیگر، شعر، نه تنها به پایان بندی درستی منتهی نمی شود، بلکه حتی در ساختار کلی اش هم تکاملی حس نمی شود؛ تکاملی که حتی بتواند با توجیهی مقبول به تعلیق بینجامد. به این ترتیب، پس از این که شعر تمام می شود، مخاطب می تواند از خودش و از شاعر سؤال کند که: «بسیار خوب، امّا... که چه؟!». اگر بخواهیم مجموعه ی کاستی های این شعر را که تا کنون برشمرده ایم فهرست کنیم تا شاعر بداند که برای جبران نقصانش باید بر روی تصحیح و اصلاح و تقویت و فراگیری چه مواردی متمرکز شود و وقت بگذارد، می توانیم به این موارد اشاره کنیم؛ وزن، قافیه، و فرم و ساختار. بر این همه، باید ضعف زبان و بیان را هم افزود. درست است که ما در گفتار روزمره گاهی این گونه جمله می سازیم: «علی، پدرش مهندسه». اما در متن مکتوب، بهره بردن از چنین ساختاری مرسوم نیست مگر این که بخواهیم پای توجیهاتی مانند «تأکید بر رکن مقدّم» را به ماجرا باز کنیم. واضح تر بگویم: از خود می پرسیم، چه دلیلی داشته که شاعر به جای «روی دیوار ته اتاقی تاریک»، بگوید: «ته یک اتاق تاریک، روی دیوارش»؟ علاوه بر این، آوردن «سکوت» به جای صفت «ساکت» هم در حیطه ی زبانی این شعر می تواند محل سؤال باشد. به سراغ شعر دوم برویم که یک غزل است. در این شعر، جز یک نکته ی وزنی کوچک، اشکال عروضی نمی یابیم. در دومین مصراع از بیت نخست، برای صحت وزن، باید به جای «اربعین» که وزن «فاعلن» دارد، کلمه ای با وزن «فَعَلن» می آمد. به نظر می رسد که این غزل، تحت تأثیر واقعه ی پیاده روی اربعین سروده شده باشد. شاعر، کوشیده تا این ماجرا را با انتظار فرج موعود گره بزند. در بیت دوم، «بر» از منظر زبانی کلمه ی مطلوبی نیست. «بر» با آن معنای تفوّق‌نشانش در چنین عرصه ای که شاعر می خواهد از «زیر» سخن بگوید، کمی غریب است. البته می فهمیم که شاعر می خواسته «برای» را مختصر کند و احتمالاً برای همین از «بر» بهره برده. امّا مشکلِ دیگر این بیت، گنگی معنای «از گام تو یک مانده ز بسیار» است. بگذارید بیت را منثور و ساده نویسی کنیم: «تا وقتی که بال ملائک زیر قدم ها فرش پهن کرده است، [اگر] همّت کنی، از گام تو یکی از بسیار باقی مانده است». می بینید که پاره ی آخر این جمله، نامفهوم است. در بیت سوم، استفاده از کلمه ی «بشر» سهل انگارانه اتفاق افتاده است و می توانسته جای خود را به کلمه ی خاص تری با بار بهتری بدهد. معنای بیت پنجم باید این باشد: «به خدا سوگند، هر دلی که معنی ایثار را بنویسد، مُهر قبولی با پای پیاده [بر آن متن] مُهر قبولی می زند». گمان می کنم روشن باشد که شاعر به اشتباه، به جای «حک می شود»، از فعل گذشته ی «حک شده» استفاده کرده است. در بیت هفتم، شاعر باز از «بر» استفاده ی غیردقیقی کرده است؛ می دانیم که منظور شاعر از این که گفته است: «پرچم مهدی را به بر آرید»، این بوده که: «پرچم مهدی را بلند کنید». غافل از این که فعل «به بر آوردن» در زبان فارسی، بیش از آن که معنای «اهتزاز بخشیدن» در خود داشته باشد، معنای «در بغل گرفتن» می دهد. در بیت آخر این غزل هم هماهنگی بیت ها با ایراد رو به روست. «دلی که اسیر پسر فاطمه باشد، در بند حضور او از غم یار مجنون می شود». همان طور که می بینید، شاعر باید این جمله ی دوپاره را با «می شود» پایان می بخشیده نه با «شده است». البته به نحو این بیت به شکل دیگری هم می توان نگریست؛ این که شاعر «باشد» را به جای «است» استفاده کرده باشد ...که در این صورت، این زاویه ی نگاه هم نه تنها مشکلی را حل نمی کند بلکه برچسب استفاده از صورت بسیار کهن این فعل را به این بیت می چسباند. شعر آخر، قالب «دوبیت» دارد. کلیت شعر، موضوع واحدی را دنبال می کند اما این طور به نظر می رسد که شعر نتوانسته کامل شود... گویی که این دو بیت، دو بیت از آغاز یک غزل ناتمام هستند که در میانه ی کار به امید خدا رها شده اند. بیان بیت ها هم دلچسب نیست؛ مثلاً نحو بیت نخست این گونه است: «از فلان و فلان...». و جمله تمام نمی شود. ما بعد از شنیدن این که: «از سفره ی بی نان و، از غم کودک گریان و، یک لقمه از کتک و مزه ی دندان،...» می توانیم از شاعر بپرسیم: «خُب، "از" این هایی که گفتی، چه؟... جمله چرا تمام نشده است؟»... . سر رفتن «تهی ها» از ظرف سفالی (اگر «تهی» را در معنای مجازیِ «هیچ» بپذیریم)، نگاه شاعرانه ای ست. اما در مصراع آخر نیز نمی توانیم بفهمیم که شاعر با چه کسی در حال سخن گفتن است؟؛ چه کسی ست که شاعر به او می گوید: تو زیر سقف ترک خورده از خیسیِ باران پُر هستی»؟

منتقد : محمّدجواد آسمان

محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شد و در دبیرستان استعدادهای درخشانِ «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی) تحصیل کرد و برای تحصیل در مقطع کارشناسی در رشته‌ی فلسفه وارد دانشگاه اصفهان شد. او سپس تحصیلات خود را در ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.