ساقطان و صعوبتِ ترکیب




عنوان مجموعه اشعار : دلنوشته ها
شاعر : مسعود اویسی


عنوان شعر اول : فرو مي ريزم پيش از برخاستن
فرو مي ريزم
پيش از برخاستن،

بارشِ رنگين كمان.

عنوان شعر دوم : سايه-باني از نور
سايه-باني از نور،
عاشق مي زاييد؛
ساقطاني مجنون.

عنوان شعر سوم : سرابِ قصّه هاي من شده نيلوفري پيچان
خزانْ برگي خروشانم به زيرِ پاي فرداها
فروافتاده باراني ميانِ موجِ صحراها

سوارِ ابرِ دلتنگي پريدم از خيالِ خود
به زيرِ بوسه ي ماهم، كويرِ گنگِ درياها

شكوفا قلبِ بيماري زمستان ديده ام امشب
تب ِسردِ گلي شب بو در اين سرماي يلداها

ستايش مي كنم دستي در او گل واژه ها خندان
ستايش كن تو هم چشمي، فروزانْ ابرِ ايماها

سرابِ قصّه هاي من شده نيلوفري پيچان
اسيرِ غصّه مي سوزم در آغوشِ معمّاها
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
این بار، یک غزل و دو شعر بسیار کوتاه را برای نقد پیش رو داریم. بگذارید از غزل آغاز کنیم. در نگاه نخست، برجسته ترین و پرتکرارترین جلوه در این غزل، به ترکیب سازی مربوط است. ترکیب ها از همان مصراع نخست خودنمایی می کنند و در طول شعر حضور خود را به رخ می کشند؛ «خزان برگ»، «فرو افتاده باران»، «شکوفا قلب بیمار»، «زمستان دیده»، «فروزان ابرِ ایما». همان طور که می بینیم، بخش عمده ای از این ترکیب ها مغلوبه ساخته شده اند و آن هم در اسلوب «صفت و موصوف» که در فارسی قدیم سابقه داشته و امروز هم در برخی از گویش های محلّی (مثلاً در گیلانی) زنده و جاری ست. در شعر امروز، این قبیل ترکیب سازی ها را در شدیدترین و حتّی صعب ترین شکلش در شعر علی معلّم دامغانی (مخصوصاً در قصاید و مثنوی هایش) می توان سراغ گرفت و پربسامد یافت. از ترکیب های یادشده ی این شعر (که ساخت برخی از آن ها کار را از فخامت زبان گذرانده و به اندک مایه ای از صعوبت نزدیک کرده) که بگذریم، ترکیب های اضافی (مبتنی بر ساخت مضاف و مضافٌ الیه) و بلکه تتابعِ اضافات هم در این غزل حضوری مسلّط دارند و مجموعه ی این دو زبان شعر را متمایز کرده است. اما بیایید به جزئیات ریزتری در شعر توجه کنیم؛ در بیت نخست این غزل، آمدن صفت خروشان برای برگ را به اعتبار صدای خش خش برگ خشک خزانی می توان پذیرفت و با آن کنار آمد. حتی با این که خیالات فردا و به اصطلاح «مآل اندیشی» کسی می تواند در حالات اکنونی او مؤثر باشد هم می توان مفاهمه داشت و همنوا شد. در مجموع، می توان از نخستین مصراع از بیت نخست این گونه فهمید که افسردگی امروز شاعر (چونان برگی خشک و زرد و خزانی)، حاصل یا مهیای آسیب پذیری از نگرانی او از آینده است. مجموعه ی این تعاریف و توصیفات به ما می گوید که این مصراع، مصراع خوش ساخت و کاملی ست. اما در مصراع دوم دو حفره و خلأ می بینیم. نخست این که نمی توان تصویری عینی از «موج صحرا» تصور کرد. کوه ها را چون امواجی سر به فلک کشیده دیدن، قابل تصور است اما مخاطب بینوا چگونه باید صحرای تخت را واجد موج ببیند یا خود آن را موج ببیند؟ مسأله ی گفتنی بعدی در مورد این مصراع، معنای کلّیِ برآمده از آن است؛ پرسش اساسی این است: این که شاعر، خود را همچون [قطره ی] بارانی دیده که به صحرایی فرو افتاده است، حامل چه معنای کنایی و مجازی یی می تواند باشد؟! این که من به کسی بگویم: «احساس می کنم مثل بارانی به صحرا افتاده ام»، چه حس و عاطفه یا اندیشه یا درکی از شرایط و وضعیت من در ذهن مخاطبم ایجاد می کند. می بینیم که غایت کار شاعر در این مصراع، به قدر کافی روشن و گویا نیست؛ با این که چهره ی غلط انداز این مصراع در نظره ی نخست، بیان ظاهراً شاعرانه ای ترسیم کرده است، اما در بنیان آن پاسخی برای پرسش مان نمی یابیم. دومین مصراع از بیت دوم، برای ما روشن می کند که شاعر در مصراع نخست و در کل این بیت، خود را «ماه» دیده است. عبارت «ابرِ دلتنگی»، گویا و به جا و متناسب برساخته و استعمال شده است. از خیال خود پریدن نیز واجد خیال شاعرانه و شهودی دلچسبی ست. و در کلیت هم، این تعبیر که «ماه، سوار بر ابر دلتنگی از خیال خود بپرد» برای «تابش ماه از فراز و از لا به لای ابرها»، تحسین برانگیز و «همه چیز تمام» است. در مصراع دوم این بیت اما جز حذف فعل (احتمالاً «است»)، به نظر می رسد که شاعر در استخدام کلمه ی «گنگ» هم می توانسته وسواس بیشتری به خرج دهد. این کلمه با هیچ عنصر دیگری در این بیت، تناسب و بستگی ندارد و همین امر موجب شده که «گنگ» در میانه ی این بیت، معلق و پا در هوا و لق به نظر برسد. دریاها را کویر دیدن هم از آن شهودهای شاعرانه ی زیباست. اما باید باز از شاعر پرسید که «م» در «ماهم» به چه معناست؟ طبیعتاً معنای «ماهم» نمی تواند «ماه هستم» باشد؛ پس لاجرم باید آن را «ماهِ من» فرض کنیم: «دریاها همچون کویری گنگ در زیر بوسه ی ماهِ من هستند». امّا ماهِ من؟! ماهِ چه کسی؟ چه کسی ست که می تواند ماه داشته باشد و سوار ابر دلتنگی باشد؟ آسمان؟ امّا آسمان چگونه می تواند از خیال خود بپرد و این پریدن را در عینیت باید بر چه تصویری منطبق کنیم؟ همه ی این جوانب را شکافتم تا عرض کنم که به نظر می رسد شاعر در استخدام و استعمالِ «ماه» هم بی دقتی کرده و می توانسته بدون نام آوردن از «ماه»، در حالی که خود را «ماه» می دیده، تعبیر وزن‌گُنجی با معنای «تابشم» به جای «ماهم» بنشاند؛ و در آن صورت، معنای بیت اینچنین از آب در می آمده: «[همچون ماه] سوار بر ابر دلتنگی، از خیال خود پریدم در حالی که کویر دریاها زیر بوسه ی تابشم قرار داشت». اما باز بیایید از بیت فاصله بگیریم و از بالاتر به معنای کلی اش نظر بیفکنیم. می توان فهمید که شاعر در مصراع نخست می خواهد بگوید که دلتنگ است. یا طبق احتمالی دیگر، می خواهد بگوید که دلتنگ بوده ولی از دلتنگی فاصله گرفته (پریده است). اما معنای مصراع دوم را چگونه باید بر حدیث نفش و حال‌نگاریِ شاعر منطبق کنیم؟ باید از آن چه بفهمیم؟ به بیان دیگر، اگر من به کسی بگویم: «دریاها زیر تابش ماه من هستند»، چه حس یا اندیشه ای را به مخاطبم منتقل می کند و این گفتن موجب می شود که او به چه درک تازه ای از حال من برسد؟ بیت سوم بر تضاد متکی ست؛ شکوفا / زمستان دیده، تب / سرد. در این بیت، به دشواری می توان با جمع آمدنِ «یلدا» (مخصوصاً با توجه به مورد اشاره واقع شدنش به ضمیر اشاره ی مفرد «این») کنار آمد. عدم امکان تصور شکوفایی برای قلب هم کمی در تصویر تعقید ایجاد کرده است. در مصراع نخست از بیت چهارم، علاوه بر حذف فعل «است / هستند»، حذف «را» و «که» از مابین «دستی» و «در» هم بیان را از روانی ساقط کرده است. همین شاکله ی نادلچسب در مصراع بعدی این بیت هم قرینه سازی شده است. این بیت تجلی گاه سوررئال ترین تصاویر این غزل است؛ خندیدن گلواژه ها، آن هم واژه هایی که می توانند در دست قرار بگیرند. در بیت آخر نیز، به نظر می رسد که برای فهم این که چرا باید سراب به نیلوفر تبدیل شود و صفت پیچان بودن در این میانه چه نقش معنایی یی بازی می کند، به متر و معیاری از جنمی دیگر نیاز خواهیم داشت. در مجموع، باید گفت که این شعر، هرچه به سوی پایان پیش می رود، بیدلانه تر و انتزاعی تر می شود. مثل این که بیش از حد پرگویی کردم و مجال این یادداشت رو به پایان است. به همین خاطر، در مورد دو شعر نخست، تنها به ذکر این اشاره اکتفا می کنم که به زعم این بنده ی حق، با وجود نقش شایسته ی شهود تصویری در هر دو شعر، اولی به دلیل زبان روانش رستگارتر شده ولی دومی (مخصوصاً به دلیل بیرون زدن «ساقطان» از بافت زبان؛ که حتّی تقارن آوایی با «سایه بان» هم نجاتش نداده است، و نیز صراحتِ شاید نابجای «می زایید») به آن اندازه موفق نبوده است.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۴
مسعود اویسی » دوشنبه 29 مرداد 1397
درود بي كران بر شما جناب آسمان بزرگوار ممنونم از زماني كه براي نقد دلنوشته ي حقير صرف نموده ايد و سپاس فراوان از قلم زرنگارتان كه بسيار از آن آموختم. نكات بسيار مهمي را اشاره داشته ايد كه مي تواند راهگشاي بسياري از گره هاي تازه كاري چون من باشد سپاس بي پايان مرا پذيرا باشيد تنها در مورد مصراع دوم اشاره كنم كه منظور از موج صحراها "تپه هاي شني است كه داراي موج هستند" و افتادن يك قطره باران در صحرا پاياني جز مرگ قطره ندارد. سپاسي دوباره پاينده باشيد به مهر تا هميشه
محمّدجواد آسمان » سه شنبه 30 مرداد 1397
منتقد شعر
درود بر آقای اویسی بزرگوار. شاد و پیروز و رستگار باشید.
سید مهدی منتظری » یکشنبه 21 مرداد 1397
سلام و درود. بسيار آموختم. يك پرسش: شاعرى در يك غزل واژه ى "باز" را به عنوان رديف در تمام ابيات در معناى "دوباره" به كار برده است، و منتقد يادآور شده كه وى از تمام ظرفيتهاى اين واژه (مثلاً در معناى "مقابل بسته" يا "نام يك پرنده") بهره نبرده است و اين به نوعى يك كاستى است. با توجه به حيثيت سراپا موسيقيايى قافيه و رديف، و اين كه لحن آوايى اين واژه در آن معانى ديگر متفاوت است، آيا اين پيشنهاد منتقد بجا و اصولى ست؟ سپاس بيكران.
محمّدجواد آسمان » دوشنبه 22 مرداد 1397
منتقد شعر
درود بر آقای منتظری عزیز. بیایید منصف باشیم! پیشنهاد استفاده‌ی حداکثری از ظرفیت‌های معناییِ ردیف، ذاتاً غیرمعقول و ناپذیرفتنی نیست. طبعاً اگر چنین امکانی در ردیف وجود داشته باشد و کلّیتِ آن شعرِ خاص هم پذیرا و نیازمندِ چنین کارکردی باشد، چرا که نه؟! اما اگر موسیقی و لحن ردیف با تغییر معنا عوض شود، بی‌شک قابل قبول نیست. استفاده نکردن از یک «امکانِ اختیاری» در شعر نیز لزوماً کاستی نیست. صاحب‌اختیارِ نهایی و تعیین‌کننده‌ی فصل‌الخطاب در هر شعری، شاعرش است و بس... و هنر امر و نهی بردار نیست.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.