تکلیفِ مالایطاق




عنوان مجموعه اشعار : مریمانه1
شاعر : مریم پیله ور


عنوان شعر اول : باشد شنیدم...
باغی پُر از گل های پرپر نیستم که !؟
از اشک های آسمان ، تر نیستم که!؟
نام مرا با "درد" می خوانی، عجیب است
شاعرتر از دیوان "قیصر" نیستم که!؟
پاییز کامل شد حسابم را رسیدی
با چند تا جوجه برابر نیستم که!؟
با طعنه هایت جام قلبم را شکستی
یک گوش دروازه ، یکی در نیستم که!؟
گفتی ؛ نمی خواهی مرا؟ باشد، شنیدم!
اینقدر تکرارش نکن، کر نیستم که!؟
شاید زیادی از سرم باشی، ولی باز
از دختر همسایه کمتر نیستم که!؟
#
می بینم آنروزی که خورشیدت نتابد
می آید آنروزی که دیگر نیستم که...


عنوان شعر دوم : طعم بغض
لبریز کردم از شرابی ناب جامم را
دیگر نمی فهمم حلالم را، حرامم را !
پِیکی زدم محض ِ سلامت بودنت، هر چند
یکبار هم پاسخ نمیدادی سلامم را
صدبار اگر از شوق چیزی می فرستادم
بی اعتنا بودی، نمی خواندی پیامم را
امشب از آن شب های؛ " بی تو آسمان ابری ست" !
با طعم بغضی کوفت خواهم کرد شامم را
مادر حواسش هست، مادر خوب می فهمد
شیرین ِ عشقی تلخ اگر کرده ست کامم را
#
من دوستت دا... دوستت دا... دوستت دا.. آه
هرگز نماندی بشنوی اصل کلامم را


عنوان شعر سوم : مثل گنجشک
سوختم در تبی که از عشق است، شعله در شعله در گلستان ات
مثل رسم خدا و ابراهیم، مثل گنجشک زیر باران ات
نفسم را شماره می کردم، نفس ات را شماره میدادی
حسِّ پس لرزه های بم را داشت، دیدن دستهای لرزانت
بیقرار شنیدن ات بودم ، مثل آواز عاشقانه ی قو
شعر می خواندی و به شور غزل، تار میزد دل پریشان ات
روزها می گذشت و از تقویم آنچه می ماند چند کاغذ بود
هفته و ماه و سال من شده بود دست ِ مرداد و چشم آبان ات
من که کفر برادرانم را، مثل پیراهنی در آوردم
با کدام آیه قبله ات خواندم!؟ به چه وردی شدم مسلمان ات؟!
دل و دینی نداشتم هرگز، که نماز تورا اقامه کند
تو چگونه خدای من شده ای، با دو گوی سیاه شیطان ات؟!
من ِ لیلی برات مجنونم، من ِ مجنون برات می میرم
قصه ی عاشقانه ای داری، مثل "ابسال" با "سلامان" ات
من حسودم حسود، آری! «عشق» این بلا را سر من آورده
قلبم آشوب می شود وقتی دستهای کسی به دستانت ...
می رسد... یا نمی رسد روزی که تو مال خود ِ خودم باشی
طالع ما دو تا یکی بشود ، شکل یک قلب کنج فنجان ات...
کاش آن سوزنی که مدتهاست، توی انبار کاه جا مانده
با سرانگشت یک پری می دوخت، دستهای مرا به دامانت
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر سه غزل از یکی از شاعران خوب شمال کشور، و بلکه کشور. اجازه دهید سرراست به سراغ خود شعرها برویم و سطر به سطر بخوانیم شان و موارد گفتنی را بربشماریم. در غزل نخست، آنچه بیش از هر چیزی خودنمایی می کند، حضور «که» در جایگاه ردیف است. «که» به جز بیت آخر، در مابقی ابیات غزل در نقش تأکیدی به کار رفته؛ چیزی که لحن بیان را در کلیت شعر به سوی کاربرد شفاهی و غیررسمی زبان چرخانده است. همین خصیصه به ما یادآوری می کند که این غزل از آن گروه غزل هایی ست که بیش از آن که صورت مکتوب آن ها نافذ باشد، معنارسانی اتمّ شان بر صوت و صدا و لحن متّکی ست. برای این که از رویکرد کلّی شعر و «ماجرا»ی محوری آن سر دربیاوریم، باید تا بیت چهارم منتظر بمانیم؛ جایی که می فهمیم در رابطه ای عاشقانه، قلب شاعر در مقام معشوق، شکسته شده است. حالا می توانیم باز به آغاز غزل بازگردیم و ببینیم بیت اول چه می خواسته بگوید. بیت نخست، در حقیقت، «وارونه گو»ست؛ شاعر در این بیت در حالی تشبیه حال خود به باغی پر از گل های پرپر و تر بودن از اشک آسمان (احتمالاً کنایه از گریستن زمین و زمان با او) را انکار کرده که پرسش از لزوم پیش کشیدن چنین تشبیهی و آن گاه انکار آن، در کنار استعمال همان «که»ی تأکیدگری که قبلاً از آن یاد کردیم (و آن را هم می توان «تأکیدِ انکاری» نامید؛ مانند «حتماً این کار را می کنم» به معنای «هرگز چنین کاری نخواهم کرد»)، خود می تواند همچون شاهدی گویای حقیقت داشتن و روا بودن چنین انطباقی تلقی شود. بیت دوم هم دقیقاً بر همین شیوه (انکارِ وارونه گویانه) متکی ست.
جز بیت نخست که فتح بابی خوب برای درگیر کردن مخاطب با ماوقع شعر است، همین طور مصراع «با طعنه هایت جام قلبم را شکستی» و بیت خوش ساخت «گفتی نمی خواهی مرا باشد شنیدم / این قدر تکرارش نکن کر نیستم که»، مخاطب سخت گیر ممکن است در هنگام مواجهه با بقیه ی ابیات، در هرکدام نکاتی نادلچسب بیابد که هر یک به نوعی محملی برای خرده گرفتن بر بیان شاعر، باقی گذاشته اند. برای درک مطلب، من به عنوان کسی که قبلاً در این سو و آن سو اشعار دلنشینی از شاعر خوانده ام و در دل تحسین شان کرده ام، ناچارم برای برآمدن خواست شاعر از ارسال شعرش به پایگاه «نقد» شعر، از این جا به بعد، تا مدتی لباس آن مخاطبان سخت گیر را بپوشم و با بدبینی تام و تمام به شعرها بنگرم تا روشن شود که کسی با نهایت مشکل پسندی ممکن است چه ظرائف نادلخواهی در ابیات چنین غزل خوبی به چشمش بیاید. از بیت دوم آغاز کنیم؛ نخست می توان بر این خرده گرفت که چه لزومی داشته است که شاعر، پای «دیوان» قیصر را وسط بکشد. آیا فارغ از وزن، گفتن این که «شاعرتر از قیصر نیستم که» کفایت نمی کرده؟ پاسخ قانع کننده می تواند این باشد که دیوان مجازاً به جای خود شاعر دردمند به کار رفته، یا این باشد که شاعر بر بسامد واژه ی متجسد «درد» نظر داشته که جایش طبعاً بر صفحات دیوان قیصر است. اما در ادامه می توان پرسید که: «این که مخاطبِ «درون‌شعریِ» شاعر ـ یعنی عاشق سابق که حالا بر مبنای ابیات بعدی متوجه می شویم که دیگر معشوقش را نمی خواهد و این را هم مدام تکرار می کند ـ نام معشوقش را (یعنی نام شاعر را) با درد می خواند، یعنی چه؟» از فحوای بیت این طور برمی آید که درد باید در این جا متعلّق به معشوق (شاعر) باشد؛ چیزی که شاعر در مصراع دوم به انکارش برمی خیزد و خود را از آن (لااقل تا این حد) مبرّا می داند. اما این غلط اندازی و کژتابی هم در بیانِ «با درد می خوانی» وجود دارد که: کسی که از به زبان آوردن آن نام متحمل درد می شود، خودِ عاشق است. البته می فهمیم که شاعر چه می خواسته بگوید؛ می خواسته به این اشاره کند که «تصور تو از من، در هنگام بر زبان آوردن نامم، این است که من دارم از فقدان تو درد می کشم». حقیقت این است که فهم این گزاره ی اخیر از عبارت بسیار مختصرِ «نام مرا با درد می خوانی»، می تواند برای مخاطب تا حدودی «تکلیف مالایطاق» تلقی شود. بیت سوم هم با آن که بر مبنای همان راهبرد انکار بنا شده (به استناد مصراع دومش)، اما منطقش کمی ناکوک است. مخاطب بدبین می تواند از شاعر بپرسد: اگر با کامل شدن پاییز (یعنی رسیدن پاییز به انتها)، او حساب تو را رسیده، پس بر چه اساسی باید بپذیریم که میان تو و جوجه ها (که آخر پاییز می شمرندشان) تفاوتی هست؟ و چرا تو با آن ها برابر نیستی؟؛ در حالی که سرنوشت تو با آن ها یکی ست... . متوجه منظورم از «ناکوک بودن منطق بیت» می شوید؟! در بیت بعد، می توان پرسید که آیا کاربرد «یک گوش دروازه، یکی در نیستم» به جای «یک گوشم در و یک گوشم دروازه نیست» به قدر کافی و کامل، درست و زیباست؟ یکی از عجایب این شعر، این است که درست در بیتی که کمتر دارای عناصر شاعرانه و نگاه شهودی ست، یعنی در همین بیت بعدی (بیت پنجم) با بیان سالم تر و روان تری رو به روییم. و این نکته، این بیت را به دلچسب ترین بیت این غزل بدل کرده است. در بیت ششم، می توان تصور کرد که کاربرد «شاید زیادی از سرم باشی» به جای «شاید از سرم زیادی باشی» بتواند بهانه به دست مخاطب بهانه جو بدهد. از همین منظرِ عیب جویانه، می توان این را نیز اضافه کرد که در بیت آخر هم یک «را»ی مهم بین «آن روزی» و «که» جا افتاده که از طرفی موازنه ی نحوی و بیانی دو مصراع این بیت را بر هم زده و از طرف دیگر خلئی در سلامت نحو این مصراع ایجاد کرده است. ارزش افزوده ی این شعر، به باور من، این است که راوی دنیای باورپذیر و شخصی شاعر است. شعر، شعر خود اوست و آیینه ی زوایای پیدا و پنهانِ «شخصیت»ی که می توان «خود» شاعر را در آن متجلّی دید. مقصودم اصلاً این نیست که مفاد شعر راست هستند؛ زیرا شعر شعر است نه حسب حال حقیقی شاعر. در این جا تنها مایل بودم بر ویژگی «باورپذیری» به عنوان یکی از خصائص مثبت این شعر و عامل رستگاری و بختیاری آن تأکید کنم.
غزل دوم را پیش از این در جاهای دیگر چندین بار خوانده بودم و تحسین کرده بودم و در خلوتم هم زمزمه اش کرده بودم. در مجموع، غزل، غزل خوب و دوست داشتنی یی ست. این غزل، عرصه ی تجلی توفیق ترکیب زبان رسمی و غیررسمی توسط شاعر است که با خویشکاریِ درستِ عاطفه ی غنی و سرشار و دیگر لوازم یک شعر خوب، تقویت شده است. ممکن است به من بخندید اما من حتی زوایای مورد علاقه ی خودم را در این غزل یافته ام (یا شاید ساخته ام!)؛ مثلاً این نکته ی پنهان که بخش های محذوف مصراع نخست از بیت آخر (رَم) در خود معنای گریختن دارند و بیت هم بر «نماندنِ» معشوق اذعان دارد، در ذهن زیبایی جوی من همدیگر را یافته اند و با هم تناسب ایجاد کرده اند. در این شعر بی مانند، البته فرازی هم هست که نمی پسندمش. کجا؟ در نخستین مصراع از بیت چهارم که از قضا مصراع دومش عالی ست. فرض کنید من می خواهم به شما بگویم: «امشب خوابم نمی آید» و می خواهم بیان سخنم را هنری تر و متفاوت تر کنم... و به جایش می گویم: «امشب از آن شب های "خوابم نمی آید" است». کاری که شاعر قصد داشته در مصراع نخست بکند، چنین کاری بوده؛ غافل از این که در چنین ساختاری، ما به یک «استِ» دیگر هم در پایان نیاز خواهیم داشت! در واقع، شاعر باید «بی تو آسمان ابری ست» را به جای «کذا» در این جمله می گذاشته: «امشب از آن شب های "کذا" است». حالا که جسارت کردم و این را گفتم، بگذارید یک نکته ی سلیقه ای را هم اضافه کنم؛ شخصاً تعبیرهای مغلوبی مانند «شیرینِ عشق» را که به جای «عشقِ شیرین» یا «شیرینیِ عشق» به کار می روند، نمی پسندم و ضرورت کاربردشان را در نمی یابم. شوربختانه مجال این یادداشت به پایان رسید و باید بدون پرداختن به غزل آخر، سخن را تمام کنم. اگر جسارتی رفت، از شاعر گرامی ـ که به شعرشان علاقه و امید دارم ـ عذرخواهم.

منتقد : محمّدجواد آسمان

محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شد و در دبیرستان استعدادهای درخشانِ «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی) تحصیل کرد و برای تحصیل در مقطع کارشناسی در رشته‌ی فلسفه وارد دانشگاه اصفهان شد. او سپس تحصیلات خود را در ...



دیدگاه ها - ۲
مهران عزیزی » دوشنبه 22 مرداد 1397
سلام و احترام هم به شاعر گرامی و هم به منتقد بزرگوار این شعرها. چه شعرهای زیبایی هستند و چه نقد استادانه‌ای است نقدشان. واقعاً لذت بردم و بسیار آموختم.
محمّدجواد آسمان » دوشنبه 22 مرداد 1397
منتقد شعر
درود بر آقای عزیزی عزیز. با بخش اول پیام‌تان موافقم؛ شعرها شعرهای خوبی هستند. پاینده باشی برادر جان...

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.