خوب مثل شعر




عنوان مجموعه اشعار : .
شاعر : ملیحه بهادران


عنوان شعر اول : .
مچاله می شوم از غصه اشک میریزی
درست شکل همین برگ های پاییزی-

-که پشت شیشه سرک می کشند تا که چه‌ وقت
دوباره عطر خودت را به کوچه می ریزی

تویی که قهوه ات از دست هات می افتد
به روی طالع شوم و سیاه رومیزی

زمان شبیه تو از من سریع می گذرد
هنوز منتظرم تا که نامه ای چیزی...

که میروی و غم از پشت در می آید تو
عجب پلانی عجب رفتن غم انگیزی!

سوال می‌کنم از غم که جای این دیوار
لباس خستگیت را کجا می آویزی؟

که سر کشیدنت ارزانی کدام لب است
تویی که حرف به حرف از ترانه لبریزی؟

بلند می شود و می کشد در آغوشش
مرا و ثانیه ای بعد چاقوی تیزی...

که پرت می شوم از خواب توی تخت تو باز
بدون ذره ای از رد زخم و خون‌ریزی

غم تو کشته مرا توی خواب و بیداری
درست بعد همان عصر سرد پاییزی-

-که اشک های دوتامان علاج غصه نبود
مچاله می شدی از قرص های تجویزی

عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : ابراهیم اسماعیلی اراضی
یکی از جملات پایانی نوشته‌ی قبلی‌ام درباره‌ی آثار خانم ملیحه بهادران این بود که «هر چه سراینده بیشتر تجربه کند، روایت‌های کامل‌تری را به اجرا خواهد گذاشت» و اولین بار که غزل موضوع این نوشته را خواندم، متوجه شدم که پیش‌بینی‌ام نه‌تنها اشتباه نبوده بلکه می‌توانسته امیدوارانه‌تر هم باشد و هر چه بیشتر این غزل را خواندم، مطمئن‌تر شدم. این نکته‌ی مهم را هم ناگفته نگذارم که اگر مخاطب، از جان زبان، خبرهایی داشته باشد، حتی در تخاطب با آثار اولیه‌ی یک سراینده هم می‌تواند متوجه بهره‌های ذهنی ـ زبانی‌اش بشود. در اولین دوره‌ی کلک خیال، بعد از شعرخوانی خانم بهادران و دیدن علاقه و پرس‌وجوهای ایشان در کلاس‌ها و نشست‌ها، من و تقریبا همه‌ی دوستان منتقد و کارشناس و... به این نتیجه رسیدیم که باید منتظر پیشرفت‌های بیشتری در آثار ایشان باشیم و به فاصله‌ی نه‌چندان زیادی، این پیشرفت را در دومین دوره‌ی کلک خیال و از جمله در غزلی که این بار درباره‌ی آن خواهم نوشت، دیدیم. این نکته را هم گفتم که دو اصل را به دوستان جوانم یادآوری کرده باشم: 1ـ وجوه استعداد و علاقه‌ی خود را بشناسید. 2ـ برای بارورکردن بذر استعدادتان، پیگیرانه تلاش کنید.
و اما اصل مطلب! این غزل را می‌شود بارها خواند و هر بار خوانش متفاوتی از آن داشت. جمله‌ی من قطعا به این معنی نیست که با یک شاهکار طرف هستیم اما به این معنی هست که «ملیحه بهادران»ی که برای سروده‌ی قبلی‌اش تیتر «روی مرز شعر» را انتخاب کردم، این بار توانسته سرک‌هایی ارزشمند به جهان شعر بکشد؛ چرا؟ زیرا توانسته در ساختن بخش‌هایی از یک هستی خودبسنده‌ی متشخص متمایز، موفق باشد. و تجربه به من می‌گوید کسی که یک بار هوای این اتمسفر را مزه کند، دیگر در هواهای معمولی عمومی نفس نخواهد کشید؛ مگر اینکه خودآگاهانه تصمیم بگیرد پر و بال ناخودآگاهش را ببندد. بله! در نقد مختصر نشست حضوری کلک خیال هم گفتم که این غزل برای این سراینده‌ی نه‌چندان کم‌تجربه، یک سرآغاز است؛ زیرا به احتمال بسیار، اولین سروده‌ی اوست که در ناخودآگاهش پرورده شده است.
یکی از پیامدهای پرورده‌شدن این غزل در ناخودآگاه سراینده، این است که وقتی آن را می‌خوانیم، به این دریافت می‌رسیم که با یک واحد شعری طرف هستیم؛ هستی‌ای که در فضای خیال مستقر است. خب، همین‌جا ذکر و تاکید بر یک موضوع مهم، ضروری‌ست: روایی‌بودن ظاهر سروده، به هیچ وجه تضمینی برای تبدیل آن به واحد شعری خودبسنده نیست؛ چه‌بسا سروده‌های ظاهرا روایی خوش‌ظاهری که نمی‌توانند از کسوت گزارش یا حکایت و... به در آیند و به روایت برسند و چه بسیار آثاری که در ظاهر، هیچ اصراری بر روایی‌بودن، در آنها دیده نمی‌شود اما ماجرایی که به مثابه‌ی یک استعاره‌ی کل در آنها شکل می‌گیرد، یک روایت بی‌کم‌وکاست را صورت می‌دهد.
اگر این غزل را خوب مرور کنیم، به این نتیجه می‌رسیم که آغاز و پایان روایت در آن مرتب نیست و حتی اگر بخواهیم دقیق‌تر برخورد کنیم، باید بگوییم که فراتر از فرم دوری، با یک روایت سیال طرف هستیم؛ روایتی که می‌تواند تقریبا از تمام بیت‌ها آغاز شود و ادامه یابد؛ بدون اینکه مقید به سیر و پایان خاصی باشد و این دستاورد کوچکی برای سراینده‌اش نیست؛ دستاوردی که حاصل تداوم حضور در فضای خیال و یافتن خرده‌روایت‌های مرتبط تاثیرگذار است؛ خرده‌روایت‌هایی که بدون اینکه نسبت‌شان سست شود، هر کدام می‌توانند آغاز، ادامه یا پایان ماجرا باشند. این پتانسیل به طرز تحسین‌برانگیزی در خود مصراع‌ها و بیت‌ها هم وجود دارد؛ مثلا به همان مصراع اول دقت کنید: «مچاله می‌شوم از غصه اشک می‌ریزی». آیا اشک‌ریختن دوم‌شخص، دلیل مچاله‌شدن راوی‌ست یا مچاله‌شدن راوی، دلیل اشک‌ریختن دوم‌شخص؟ همین پرسش در بیت هم مطرح است؛ «درست مثل همین برگ‌های پاییزی که...» اشک می‌ریزی یا «درست مثل همین برگ‌های پاییزی که...» مچاله می‌شوم؟
یکی دیگر از ظرفیت‌های مهم خرده‌روایت‌ها این است که به شکلی حمایت‌گرانه، از رفتن کلان‌روایت به سمت کلیشه‌ها جلوگیری می‌کنند؛ مثلا وقتی تصویر بیت دوم، به کلیشه‌های رمانتیک میل می‌کند، بیت سوم همه‌چیز را به هم می‌ریزد تا این کوچه، کوچه‌ی دیگری باشد. و هنگامی که صحبت از «ریختن عطر» است، «قهوه می‌افتد» تا باز هم تصاویر، بی‌قرینه نمانند؛ در یکی از برداشت‌ها قهوه می‌افتد و عطرش به کوچه می‌ریزد و البته این فقط یکی از برداشت‌هاست؛ کمااینکه قهوه می‌تواند بار استعاری یا نمادین و... داشته باشد.
این دادوستد، در بیت بعدی هم ادامه دارد؛ زمان می‌تواند همان فرصت عطر قهوه باشد که سریع می‌گذرد بدون اینکه «نامه‌ای، چیزی...» به جای بماند.
بیت پنجم به لحاظ ظرفیت‌های روایی و زبانی، یکی از بهترین خرده‌روایت‌های این غزل است. ایجاز مصراع اول، تحسین‌برانگیز است. سراینده بدون اینکه تلاشی برای پرداخت مفصل این مضمون داشته باشد که «تو تنها دلیل وجود شادی هستی» غم را منتظر پشت در تصویر می‌کند. در مصراع بعد هم از یک صفت معمولی به شکلی ستودنی در تصویر زبانی استفاده شده است: «رفتن غم‌انگیز»؛ رفتنی که غم را می‌انگیزاند تا از پشت در بیاید تو! و استفاده از واژه‌ی پلان هم هوشمندانه است؛ چراکه انگار همه‌ی رخداد، از قبل، برنامه‌ریزی شده باشد.
غم وارد شده است؛ خسته از انتظار پشت در. و آمده است که بماند. اگرچه «جای این دیوار» مبهم است، خدشه‌ای به اصل ماجرا وارد نمی‌کند.
بیت بعد هم اگرچه خصوصا در مصراع دوم، ظرفیت‌های عاطفی خوبی دارد، در مجموع هم‌قواره‌ی بیت‌های خوب این غزل، نیست؛ چراکه بیان، در آن، متصنع و ساختگی شده است؛ انگار که خودآگاه سراینده، دخالت بیجایی کرده باشد. و البته شکل استفاده از «که» در آغاز بیت هم نشان از تجربه‌مندترشدن سراینده در رفتارهای نحوی ویژه دارد.
و غم، کار خودش را می‌کند تا ظاهرا همه‌چیز به پایان برسد. اما چنان که گفتم، هر سطر این غزل، می‌تواند یک آغاز باشد.
مربع، خوب به کار گرفته شده تا نشان دهد که روایت به پاگرد رسیده است؛ پاگردی که می‌تواند بگوید شاید اشتباه آمده‌ای بالا، باید پایین می‌رفتی! «که» باز هم هنرمندانه به کار گرفته شده است؛ هم کارکرد فرمی دارد و هم کارکرد بلاغی. و روایت از اساس به تردید دچار می‌شود اما این تردید بلافاصله از بین می‌رود؛ چون به باور راوی، فضا مهم نیست؛ کاراکتر «غم» است که هر جا باشد، کار خودش را می‌کند و دوباره قصه را به آغاز می‌رساند؛ به یک عصر سرد پاییزی؛ به مچاله‌شدن! و تازه اینجا که از قرص‌های تجویزی صحبت می‌شود، به این پرسش می‌رسیم که «نکند آغاز ماجرا اینجاست؟».
درباره‌ی این غزل می‌شود باز هم گفت اما تا همین‌جا هم از قاعده، عدول کرده‌ایم. امیدوارم مجالی باشد و حرف‌های دیگر را به بهانه‌ی سایر سروده‌های خانم بهاران بنویسم.

منتقد : ابراهیم اسماعیلی اراضی

ابراهیم اسماعیلی اراضی   شاعر، ترانه‌سرا، منتقد ادبی     ابراهیم اسماعیلی‌اراضی زاده‌ی یلدای 1353 اصفهان است. بیشتر بر حوزه‌های غزل، ترانه و آموزش و نقد ادبی متمرکز بوده و سعی کرده از زوایای تازه، به مبانی ساختاری و ماهیتی شعر اصیل ایرانی، ...



دیدگاه ها - ۲
سید مهدی منتظری » چهارشنبه 24 مرداد 1397
سلام. شعر بسيار زيبا و نقد بسيار فنى و آموزنده است. واقعاً لذت بردم، و از هر دو بزرگوار تشكر ميكنم. اميدوارم باز هم از شمايان بخوانم. بدرود.
ملیحه بهادران » چهارشنبه 24 مرداد 1397
خیلی خیلی متشکر بابت نقدتون که باعث شد توجهات جدیدی نسبت به این غزل و کل مسیرم برام رقم بخوره. امیدوارم عمری باشه و هم‌چنان از شما و سایر اساتید در حد توانم یادبگیرم و درس پس بدم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.