یقظه




عنوان مجموعه اشعار : ناقابل
شاعر : محمدمهدی هرمزی


عنوان شعر اول : بعد تو
ویرانه شدم بعد تو اى خانه ات آباد
بيچاره دلى كه سر و كارش به تو افتاد

بعد از تو كه دستان مرا پس زده بودى
غم بود كه هر بار فقط دست به من داد

صد نامه نوشتم همه امضا شده با اشك...
صد بار غرورم به تو آن را نفرستاد

آزاد؛ هرآنكس كه به دام تو اسيرست
دربند؛ هرآنکس که شد از بند تو آزاد

در پیله ی خود حبس شدم چون که پس از تو
انگیزه ی پروانه شدن از سرم افتاد.

عنوان شعر دوم : خدا را شاکرم
بعد عمری دلبری بر ما نگاه انداخته
برق چشمش آتشی در كوه كاه انداخته

عشق آمد تا كه محبوبم كند در چشم خلق
با همين نيّت مرا در قـعــــر چاه انداخته

اينكه من از پادشاه و دخترش دل برده ام
فكر قتلم را در افراد سپاه انداخته

نُقل هر محفل شده توصیفِ از زیبائی اش
روی ماهش اعتبار از روی ماه انداخته

با لبی قرمز تر از توت و عسل تر از عسل
لامروت در سرم فكر گناه انداخته

يا كه ميخواهد مرا يا نه، خدارا شاكرم-
-بعد عمری دلبری بر ما نگاه انداخته.


عنوان شعر سوم : دوربین
از شوق شکار، اینچنین منتظر است
آرام نشسته در کمین منتظر است
لبخند بزن که دست خالی نرود...
لبخند بزن که دوربین منتظر است.
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری خواهیم داشت بر سه شعر؛ دو غزل و یک رباعی. هر سه شعر، در مجموع از منظر فنّی، شعرهای بسامان و خوب و خوش ساختی هستند و این تعاریف وقتی مضاعف می شوند که سنّ و سال شاعر را هم در داوری دخالت دهیم. روی بُعد فنّی شعرها انگشت گذاشتم و صفت «خوش ساخت» را برای توصیف شان به کار بردم، از این بابت و با این توجّه که فن و ساخت و تدبیر در شاکله ی هر سه شعر بر جنون و احساسِ برانگیختگی عاطفی غلبه دارد؛ لااقل در ظاهر این طور به نظر می رسد که شاعر اختیار قلمش را بتمامه به دست دل نسپرده و در وقت سرایش «حواس‌جمع» بوده که شعرها فرم و ساختمان درست و درمانی بیابند. این ویژگی در رباعی چشمگیرتر است. البته معنی این سخن آن نیست که مثلاً محتوای عاشقانه ی دو غزل به وجه عاطفی این دو شعر کمک نکرده، یا تنتنه و طنین موسیقایی شعرها نشانی از تپش و جنون به دست نمی دهند؛ نه! تا این جا صرفاً خواستم عرض کرده باشم که با خواندن شعرها احساس می کنیم که شاعر در هنگام سرودن آن ها سررشته ی کار را به شهود محض یا بی خویشتنی خالص نداده و شعرها در هشیاری و یقظه سروده شده اند. حضور بارز قرینه های متناسب (مانند ویرانه / آباد، دربند / آزاد و... در شعر نخست) و نیز موازنه های درون بیتی (مثلاً چهارمین بیت از غزل نخست) شواهدی بر همین هشیاری و حواس جمعی هستند که ذکر خیرش پیش آمد. خوشبختانه نمک این هشیاری آن قدر زیاد نشده که نتیجه ی کار را تصنّعی کرده باشد. سلامت نسبی زبان شعرها هم برای توفیق‌بخشی به آن ها مزید بر عللی شده است که قبلاً از آن ها یاد کردیم. علاوه بر همه ی این ها، وسواس پیراسته نویسی و پرهیز از اطناب را هم باید به خصوصیات حسنه ی این شعرها افزود؛ چنان که ابیات نسبتاً کم شمار دو غزل بر این گواهند. اما اگر بخواهیم سخت بگیریم و با ذره بین نقد در بین سطور شعرها دنبال مواردی نادلخواه بگردیم، دست خالی برنمی گردیم! مثلاً در شعر نخست، می توان ادعا کرد که اگر لزوم کش دادن «که» (یا تلفظ کردن «ه»ی واپسین آن) در بیت نخست، نبود، از منظر موسیقایی بیت دلچسب تری داشتیم (ناگفته پیداست که این مسأله ایراد حادّی نیست و از منظر عروضی غلط محسوب نمی شود). همین طور در مورد بیت دوم این غزل، می توان گفت که صورت «بعد از تو که دستان مرا پس زدی» از جهت کلیشه ی مرسوم بیان، کفایت می کرده و اگر وزن مانع نبود شاید شاعر ناچار نمی شد که جمله ی این مصراع را با فعل «پس زده بودی» پایان ببخشد و ببندد. و باز، البته با شکل کنونی نحو هم می توان کنار آمد و آن را پذیرفت. بازی با «دست» در بیت دوم از دیگر مستحسنات فنّی این غزل است و اصطلاحاتی مانند «سر و کار کسی به جایی یا کسی افتادن»، «پس زدن دست»، «امضا کردن نامه»، «از سر افتادن انگیزه ی چیزی» حال و هوای روساخت زبانی شعر را امروزی کرده امّا نباید از نظر دور داشت که هنوز فضای درونی شعر و جهان بینی شاعر در این شعر، کهن گرا و تقلیدی ست؛ به این معنا که مضامین کلیدی این شعر مانند اسیر بودن در دام عشق، ویران شدن از عشق، و تنها ماندن عاشق با غم، نه تنها چیزهایی نیستند که در شعرهای شاعران قدیمی تر بی سابقه باشند؛ بلکه وافر و فراوان هم هستند. به عبارت دیگر، یافته ها و برساخته های شخصی شاعر را در این شعر، کم شمار می یابیم. با این همه، باز هم باید گفت که این غزل غزل خوبی ست. بسیاری از همین مباحث را در مورد غزل دوم هم می توان مطرح کرد. در دومین بیت از غزل دوم، (که به نظر می رسد نیم نگاه و اشاره ی تلمیحی غیرمستقیم و لطیفی نیز به داستان یوسف پیامبر دارد)، بهتر بود اگر زمان فعل ها به گونه ی دیگری رقم می خورد. ببینید؛ ما فارسی زبانان، معمولاً در بیان مرسوم و معمول مان جمله را به یکی از این دو شکل بیان می کنیم: الف) «آمد خوشبختم کند، بدبختم کرد». ب) «کسی که آمده بود خوشبختم کند، حالا بدبختم کرده». اگر این دو ساختار و کلیشه ی نحوی را بپذیریم، در مقایسه با بیت حاضر در خواهیم یافت که «آمد محبوبم کند، مرا در قعر چاه انداخته»، کمی ناساز و ناکوک است. می توانیم «افتادن فکر قتل در [دلِ] افراد سپاه» را مجازاً بپذیریم و از آن عبور کنیم. اما در همین شعر، اجازه بدهید تعبیر «توصیفِ از زیبایی اش» را که به جای «توصیفِ زیبایی اش» به کار رفته، پرحلاوت و دلنشین نبینم و نپسندم. در بیت آخر این غزل هم دو ایراد عمده به نظر این بنده ی حق می رسد که یکی شان اضافی به نظر رسیدن «که» در «یا که می خواهد مرا یا نه» است. بدتر این که با خواندن بیت این طور به نظر می رسد که با توجه به ساخت نحوی یی که حدس می زنیم شاعر (با اختتام کلام به: ...خدا را شاکرم) در پی درافکندنش بوده، اصلاً باید به جای «یا که می خواهد مرا یا نه»، «چه بخواهد مرا، چه نخواهد» می آمده. نکته ی دیگر این است که نفس تکرار مصراع نخست شعر در پایان، فرم آفرین و ساختار بخش نیست و نمی توان بدون تمهید و زمینه چینی محتوایی و...، چنین اسلوبی را همواره برای پایان بخشی به شعر، مطلوب و ثمربخش ارزیابی کرد. در این جا هم به نظر می رسد که شعر به شکل مقبول و آرمانی یی پایان نگرفته است. رباعی را امروزی تر از دو شعر نخست می یابیم. طبعاً پیش و بیش از هر چیز به خاطر فضای کلّی اش که پیرامون محور دوربین و عکاسی (که پدیده ای امروزی ست) تنیده شده است. و البته مَجازهای مرتبط و امروزینی مانند «شکار». آنچه که به این رباعی خوش ساخت، لطافت و دلنشینی بیشتری می بخشد، عاطفه ی پراکنده در آن و البته طنز ملایم و زلالی ست که جاری بودن شان در این شعر را نمی توان انکار کرد؛ هرچند ممکن است زرق و برق ریاکارانه ای نداشته باشند.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.