بی‌رحمانه!




عنوان مجموعه اشعار : نیمایی
شاعر : ابراهیم حسنلو


عنوان شعر اول : ببین که...

ببین که تا رتار پیر می شوم
به زندگی نمی رسم
چگونه دیر می شوم
ببین که تا رتار روی دار زندگی تنیده ام
ببین که ازسکوت پیله های زندگی
چگونه سیر می شوم
چگونه برگ برگ زرد
ناگزیر میشوم
مرا مخوان
که مثل من تو هم
زودپیر می شوی
تارهای عمر من که لحظه های خوب با شماست
قصه ی شماست
میان مرگ و زندگی نشسته ام
در خودم هزاربارتانهایت غروب رفته ام
ببین که چند شهر
شهردرد
ببن که چندقرن
قرن بغض وداغ ،در من است
ببین که چند با رمرگ
زخمی وهراسناک
روبروی من نشسته است
تمام قصه ی مرا
سرختر
ازشراب وخون
ازشرنگ خویش دیده است
ببین که چند با رفکر کرده ام که ؛مرده ام
ببین هنوزهم
سر کلاف آفتاب با من است
ببین هنوزهم؛زنده ام
می تپد دلم
خطوط خسته ای که روی گونه ام کشیده اند
روایت بلندتیرگی است
سکوت وبغض ورنج وخون
روایت بلند زخمهاست
اشکهاست
دردهاست.


عنوان شعر دوم : پنجره مهربان خورشید
پنجره ی مهربان خورشید

همیشه منتظر شعر عاشقانه تری است
همیشه دغدغه اش فصل شاعرانه تری است

دلی که پنجره ی مهربان خورشید است
غمی عظیم که آوازه خوان خورشید است

دلش تمام جهان قصه گوی آینه هاست
کسی که خسته ترین عاشقانه ی دنیاست


تو را به حیرت بال فرشتگان سوگند
تو را به وسعت دلتنگی جهان سوگند

به قامت دلتان بوسه می زنم هرشب
سرشک قصه ی دلتنگی ات منم هرشب

شبانه های تو لالایی جهان شده است
برای این تن بی تاب وخسته جان شده است

همیشه در نفس لحظه هات طوفان است
همیشه در دل آیینه هات انسان است

همیشه با تو به دنبال خویشتن بودیم
همیشه در تب وتاب رهاشدن بودیم

همیشه خواسته ام با تو بیکران باشم
هر آنچه عشق به من گفته باشد آن باشم.


عنوان شعر سوم : دلتنگی
هیولای تنهای دلتنگی ام من
نیستان داغ شباهنگی ام من

پرازدرد بی دردی روزگارم
روایتگرقصه ای سنگی ام من

به تکراربعضی عبارات هستم
مقدربه یک عمرآونگی ام من

جهان را به دنبال خود می کشانم
به زعم همه خاطری شنگی ام من

من وعشق باید جهان رابسازیم
فراخوان دنیای بی رنگی ام من

چگونه دلم را برایت بخوانم
که آهنگ غمگین دلتنگی ام من
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت، خواهم کوشید «بی رحمانه» (چنان که خود شاعر در یادداشت انضمامی اش خواسته) مروری نقادانه داشته باشم بر سه شعر (یک شعر نیمایی، یک مثنوی و یک غزل) از دوست قدیمی خودم، شاعر بسیار خوش نام و پرآوازه ی زنجانی، آقای ابراهیم حسنلوی عزیز، که فروتنی اش در به نقد سپردن اشعارش در نزد ذهن و دل من تأیید دیگری ست بر خلق نیکو و منش درس آموز او. شعر نخست که یک شعر نیمایی ست، با وزن «مفاعلن» آغاز می شود. با آن که کلیت این شعر مستقل است و ربطی به شعرهای دیگر ندارد، اما تکرارِ «ببین که» در آغاز برخی از مصاریع این شعر، ممکن است در ذهن مخاطب با تکرارِ «نگاه کن» در شعر «آفتاب می شود» فروغ فرّخ زاد (که آن هم وزن «مفاعلن» دارد) پیوند بیابد و آن را تداعی کند. و باز در همان فراز آغازین این شعر، در هنگامه ای که به عنوان یک مخاطب، هنوز در حال تقلا برای شناخت فضای شعر پیش رو هستیم، «چگونه دیر می شوم» هم «چقدر زود دیر می شود» قیصر را در ذهن ما تداعی می کند. با این همه، عرض کردم و تأکید می کنم که روح و مایه ی کلی این شعر، مستقل است. در یک سوم آغازین این شعر، نقش و حضور قافیه (پیر، دیر، سیر، ناگزیر، و دوباره پیر) را پررنگ تر از شیوه ی معمولِ اشعار نیمایی می یابیم و این خصیصه، آغاز شعر را از نیمایی گونگی به سمت و سوی غزلوارگی (آن طور که «اخوان» اشعارِ این گونه اش را نامیده است) برده است. البته این شیوه فقط تا پیش از نیمه ی شعر جاری ست و بعد از آن، شعر خط سیر دیگرگونه ای در پیش می گیرد. باید پرسید: آیا این تغییر تاکتیک، و دوگانگی پاره ی نخست شعر با دو پاره ی پایانی اش، با مصلحت خاصی به کار گرفته شده و موجد چندتکّگی فنی اثر نیست؟ وحدت عمودی شعر، درست و کامل و دقیق است؛ شعر، واجد حدیث نفس شاعر است و حکایت نگرانی او از گذر عمر و کیفیت آن. حقیقت این است که پایان بندی شعر، احساس «پایان» (و به تعبیری «کادانس») به ما نمی دهد؛ نه در بر دارنده ی فراز محتوایی شوکه کننده و تصویر خیره کننده ای ست، نه به شهود ویژه ای انجامیده است، نه به لحاظ لحن و بیان حاوی «احساس پایان» است. من البته می توانم در نزد خودم این ویژگی را با محتوای شعر (امتداد کسالت بار و غیر رضایت بخش حیات) منطبق کنم؛ اما راستش را بخواهید، در گوشه ای از وجودم می دانم که این بیشتر «توجیه» است تا تعلیل؛ زیرا حتی همین حالتِ استمرار هم در پایان این شعر، مؤکّد و برجسته نشده است و تنها احساس می کنیم که شعر در جایی نفس کم آورده و معلّق در میانه رها شده است؛ آن هم نه تعلیقی محتوایی، بل بیانی. نکته ی مهم دیگری که باید در مورد این شعر گفت، به موسیقی و وزن آن مربوط است. نه، اشتباه نکنید؛ وزن شعر ایرادی ندارد و از شاعر هم انتظار نمی رود که وزن را باخته باشد. ولی مسأله این است که بنا بر داوری این بنده ی کج سلیقه ی حق (که آسمان باشم)، تغییر بحری که در برخی از سطرها اتفاق افتاده و فرض را بر آگاهانه و عامدانه بودن آن ها می گذاریم، کارا و کارآمد از آب درنیامده است. ببینید؛ اختصاص وزن «مَفاعلن» به این شعر، ایجاب می کند که سطرها با عنصری «کوتاه» (مَـ...) آغاز شوند. اما در سطرهایی این گونه نیست؛ این سطرهای ناهمساز، در واقع به جای «مفاعلن» با «فاعلات» (یعنی با عنصر بلند) آغاز شده اند... مثلاً: «زود پیر می شوی»، «در خودم هزار بار تا نهایت غروب رفته ام»، «رو به روی من نشسته است»، «سرخ تر، از شراب و خون»، «از شرنگ خویش دیده است» و «می تپد دلم». در این میان، «ناگزیر می شوم»، «قصه ی شماست»، «قرن بغض و داغ در من است» و «اشک هاست، درد هاست» را می توانیم در امتداد وزنی سطرهای قبل شان بخوانیم و با آن ها مشکلی نداشته باشیم. اصلا و ابدا منظورم این نیست که تغییر بحر به بحور قریب، عاری نادرست است، نه. کما این که در برخی از شعرهای فروغ فرخ زاد و زنده یاد ژاله اصفهانی نمونه های موفقی از تغییر بحر سراغ دارم. سخنم در این جا این است که آیا تغییر بحر از حیث سمعی به نفع شعر بوده؟ کراهت و غرابت سمع ایجاد نکرده؟ و نه تنها این، بلکه آیا به هدفی معیّن و در خدمت به رویکرد و غایت کلی و نهایی شعر اتفاق افتاده است؟ حقیقت این است که دوگانگی و بهتر است بگویم دوگونگی عروضی در این شعر، چنین احساس مثبتی به من نمی بخشد. و البته قبول دارم که این ماجرا (ماجرای حظّ شنیداری) تا حدودی سلیقی هم هست و ممکن است تلقی از آن فرد به فرد فرق کند. در شعر دوم که قالب مثنوی دارد، دو سه نادلپذیریِ کوچک به چشمم آمد؛ نخست این که: بیت سوم را به اندازه ی بقیه ی ابیات دلچسب ندیدم. چرا؟ در مصراع «دلش تمام جهان قصه گوی آینه هاست»، اگر «تمام جهان» را حذف کنیم، معنا را می فهمیم اما نقش دستوری و کارکرد بیانیِ «تمام جهان» را در این میان درک نمی کنیم. اگر قصد شاعر این بوده است که ما فعل «است» محذوفی بعد از «تمام جهان» فرض کنیم، موفق نبوده است. ضمن این که معنای بیش از حد انتزاعی این که «دلِ کسی تمام جهان باشد» نه تنها باری از دوش مشکل معنایی برنمی دارد بلکه گرهی دیگر هم به ماجرا می افزاید. مشکل دیگرم با این بیت، به مصراع دوم مربوط است؛ چرا به جای «کسی که خسته ترین عاشق دنیاست»، شاعر گفته: «کسی که خسته ترین عاشقانه ی دنیاست»؟ نمی توان درک کرد. اگر نیم نگاهی به نحو و زبان دیگر فرازهای این شعر بیندازیم، خواهیم دید که شعر اصلاً از آن دست شعرهایی نیست که بندبازی های زبانی را سرلوحه ی شیوه اش قرار داده باشد. با این اوصاف، وقوع یک مورد معیارگریزیِ زبانی در این میانه، چه توجیهی می تواند داشته باشد؟ مسأله ی دیگر در این شعر، مربوط به بیت پنجم است. ناگفته پیداست که تفاوت درجه ی رسمیت تخاطب، به بیان شعر آسیب می زند. شاعر در مصراع دوم این بیت (مانند سراسر شعر)، مخاطبش را با «تو» خطاب کرده است؛ برای همین نمی توان فهمید که چرا ناگهان در مصراع نخست، از «دل تان» استفاده کرده است؟! در بیت نهُم (بیت یکی مانده به آخر) هم بر خلاف مابقی شعر، شاعر، از موضع «من» با موضع «ما» با مخاطبش سخن گفته که این هم به نایکدستی سطح و بافت کلی تخاطب انجامیده است. در مورد شعر آخر (غزل) هم دو نکته ی گفتنی به خاطرم می رسد؛ نخست این که: ترکیب «قصه ی سنگی» را که ترکیبی «مجرّد / ملموس» است، چندان موفق نمی دانم. و دوم این که: معنای «به تکرارِ بعضی عبارات هستم» را نمی فهمم. تنها معنایی که از آن می توانم برداشت کنم، مشروط به این است که کلماتی مانندِ «مشغول، محکوم، و...» را در آغاز این مصراع، محذوف فرض کنم... اما اگر مخاطب، تعلیل و استدلال خوبی برای چنین حذف های نابجایی نیابد چه؟! کوشیدم با نهایتِ «بی رحمی»یی که در توانم بود به شعرها نگاه کنم آقای حسنلوی بزرگوار. امیدوارم جسارت رفیق تان را ببخشید.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۲
ابراهیم حسنلو » چهارشنبه 07 شهریور 1397
درودبرعزیزترینم حضرت جان آسمان مهربانی ها. سپاسگزارم.
محمّدجواد آسمان » شنبه 10 شهریور 1397
منتقد شعر
درود خدا بر ابراهیم عزیز. شاد و پیروز و کامروا باشی برادر جان هر کجا که هستی...

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.