آینه یعنی دو نفر




عنوان مجموعه اشعار : همای سعادت آباد
شاعر : مازیار(نسیم) حسنی


عنوان شعر اول : تا وقت سحر......
تا وقت سحر ردّ قدم های تو پیداست_
بلبل به غزلخوانی و نرگس به تماشاست
موی تو که بر شانه ات آویخته، انگار
رودیست که از کوه سرازیر به دریاست
بگذار چو موی تو در آغوش تو اُفتم
آغوش تو آرام ترین نقطه ی دنیاست
هر موی تو در جاده ی عشق تو چو دامیست
آهسته رو ای دل، که در این راه خطرهاست
بر زخم دل این همه دلداده ی بیمار
لبخند تو چون معجزه ی حضرت عیسی ست
هر آینه یعنی دو نفر هیچ..... برای......
مرغی که گرفتار قفسه گشته و تنهاست
ای کاش مباد آنکه شبی بی تو بمانم
با روی چو ماه تو شبم روشن و زیباست

عنوان شعر دوم :شعر تمام نشده...
این همان شعریست که فقط تو می دانی و من...
با کلمات غریبه ای که کم کم برایمان آشنا شد و کم کم غرق شد در حرفهایمان ...
ساده تر بگویم .... قبول کن مرا.... وقتی گاهی راهی نیست برای آنکه چشمهایم در چشمهایت خیره نشود....
همانگونه که اکنون اینهمه را میخوانی و من سرخ در‌تماشای کیمیاگر چشمهایت زرد میشوم....
پدرم آسمان بود ... با انبوه آبی های حل شده در سینه اش ....وای بر این امانت شوم که برایم به یادگار گذاشت....
چه شوم و چه زیبا!.....
چه باشی و چه‌نباشی..... می مانی در قاب عکس یادگاری در لابه لای طاقچه ای کهن و نورگیر .... با انبوهی از شوق و شور و شیرین و تنها .... در اتاق سینه ام....
شعر خلاصه میشود در تمام تو... در رباعیات خیامی که در جنگل موهای پریشانت قدم میزند و دوبیتی های عطاری که در لب های خندانت میرقصد و عرفان مولانایی در حرکات جوهرانه ی چشمانت .....
و وای بر غزلهای فیلسوفانه حافظی که در ابروانت عروج میکند و فنا میشود ....
و وقتی مردی دردی را ترد میکند یعنی مردد است در معنایی که در درد ها و آرامش نهفته است....
در دل هر غریبه ای تو عامل تردیدی .... و من مردد ترین مردی هستم که تا به امروز دیده ام....
مرا آسان نگیر .... گویی سالهاست که من گرفتار آسان ترین معمایی شده ام که ساده تمام‌ نمی شود .....
معمای فراموش نکردن رویایی بی انتها ....همچنان به امید شهابی دنباله دار دنباله آسمان شب را میگیرم تا تیر بکشد بر آسمان تیره ی شهر و قلبم تیر بکشد ..... حتی تیز تر از تیر خط لبت که مرا تا لب خط جنون میکشاند و پرت میکند در اعماق دره ای که سوارکاران خرامنده ی مهر در چشمه های آنجا به اسبهایشان آب می دهند.....
سوار بر اسب هایشان خواهم شد و خواهم آمد.... تا تو
تو همان شعری هستی که فقط تو می دانی و من....


سوم : هر بار .... نشد....
رفتی و بار دگر فرصت دیدار نشد
بودنت حادثه ای بود که تکرار نشد

بعد تو هیچکسی حال دلم را نخرید
جای خالی تو در قلب من انکار نشد

همه رفتند و تو هم با همه همراه شدی
دل در این همهمه جز از تو طلبکار نشد

از همان لحظه که بغضی به گلویم افتاد
هیچکس جز قلمم مونس و غمخوار نشد

حق من بود هم آغوش تو بودن اما
جور دیگر شد و حق شامل حقدار نشد

برو ای لیلی بی مهر که تقدیر جنون
جز به فال ته فنجان من اقرار نشد

در پی خاطره ها گشتم و گشتم در شهر
هیچ جا صحنه لبخند تو تکرار نشد

گرچه در جمعم و محکوم به لبخند زدن
هیچکس از غم بیمار خبردار نشد
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت نگاهی نقادانه خواهیم انداخت بر سه شعر؛ دو غزل و یک شعر نو. نخستین شعر که غزلی ست عاشقانه، با این بیت آغاز می شود: «تا وقت سحر ردّ قدم های تو پیداست / بلبل به غزلخوانی و نرگس به تماشاست». مخاطب هنگام مواجهه با همین نخستین سطرها، با پرسش هایی طبیعی رو به رو می شود که متن شعر (چه در این بیت و چه در مابقی ابیات) پاسخی بدان ها نمی دهد. خُب، از فحوای مصراع نخست می فهمیم که معشوق، رفته است؛ زیرا از ردّ قدم های او صحبت می شود. اما در ادامه ی شعر، شاعر با معشوقی نجوا می کند که به نظر می رسد حاضر است نه غایب. وانگهی، شعر به ما نمی گوید که شاعر، چه چیزی را ردّ قدم های معشوق دانسته و جای پای معشوق را به آن تشبیه کرده؟ آیا شاعر در نگاه شهودی اش ستاره ها را رد پای معشوق دیده؟ آیا لحظات به یاد معشوق افتادن را به ردپای معشوق تشبیه کرده؟ شعر در این باره ساکت و گنگ است. از این گذشته، در این بیت، شاعر دارد در مورد فاصله ی شب تا صبح ([از ابتدای شب] تا وقت سحر) با ما سخن می گوید. مخاطب از خود خواهد پرسید: آیا بلبل در طول شب آواز می خواند یا هنگام سحر؟ آیا گل نرگس در طول شب شکوفا و چشم انتظار می ماند؟ این ها سؤالاتی هستند که عرض کردم همین بیت اول در ذهن مخاطب برمی انگیزد. بقیه ی ابیات این غزل خوب و گیرا هستند... تا این که می رسیم به این بیت: «هر آینه یعنی دو نفر هیچ... برای / مرغی که گرفتار قفس گشته و تنهاست». مصراع دوم را می فهمیم و از کشفِ «هر آینه یعنی دو نفر» نیز لذت می بریم. اما حقیقت این است که پاره ی دوم مصراع نخست یعنی «هیچ برای» نامفهوم و مبهم است و دقیقاً نمی توانیم بفهمیم که شاعر در این فراز چه می خواسته بگوید و چگونه می خواسته معنای جمله ی این مصراع را به نتیجه برساند. در بیت آخر هم اضافاتی همچون «ای کاش مباد آن که» جای یک «مبادا»ی ساده را پر کرده اند؛ و شکل کنونی، نه تنها حشو به نظر می رسد بلکه حتی تزاحم «ای کاش» و «مباد آن که» مخل معنای مصراع نیز شده است. همان طور که عرض شد، بقیه ی فرازهای این غزل، قابل قبول هستند. تنها ایرادی که ممکن است بر کلیت این غزل گرفته شود، رویکرد سنتی شاعر به زبان و تصاویر است؛ تصاویری نخ نما و تکراری که برساخته ی خود شاعر نیستند و شاعر آن ها را از حاصل یافته های دیگران به خدمت گرفته است. مثلاً تشبیه گیسو به آبشار، تشبیه زلف به دام، خطر داشتن راه عشق، شفابخشی لبخند معجزه گون یار مخصوصاً تشبیه آن به دم عیسوی (البته برای زنده کردن مرده)، تشبیه صورت یار به ماه، و... این ها همه مواردی هستند که بارها و بارها در سابقه ی شعر فارسی توسط شاعران گوناگون گفته شده اند. البته کار کردن در شیوه ی گذشتگان ذاتاً بلااشکال است؛ به شرطی که بتوان نسخه ای ارزشمندتر و در همان فضای کهن، نوآورانه تر و شخصی تر ارائه داد. حقیقت این است که در این غزل، تنها فراز نوآورانه، همان کشف «آینه یعنی دو نفر» است و بس. در دیگر فرازهای شعر، چیزی که پیش از این نشنیده باشیم، نمی بینیم. هرچند به قول حافظ: «یک قصه بیش نیست غم عشق؛ وین عجب / کز هر زبان که می شنوم، نامکرر است». از این سخن بگذریم و به سراغ غزل دوم، یعنی شعر سوم شاعر برویم. در مورد شعر دوم، در انتها خواهم نوشت. در غزل آخر، اجازه دهید ابتدا بر روی لزوم انتخاب دقیق تر واژگان صحبت کنم. در همان بیت اول، کلمه ی «حادثه» بیش از حد سهل انگارانه انتخاب شده و ضمن بار خنثایش واقعه ی شگفت انگیزی مانند عشق را با واژه ی ساده و فاقد اهمیتی مانند «حادثه» گزارش کرده است. قطعاً شاعر می توانست در مجال عروضی این کلمه، واژه ای با بار تأثیرگذارتر را انتخاب کند و به کار بگیرد. از این گذشته، حادثه چیزی دفعی است و «بودن» ماجرایی مکرر و مستدام. از همین رو، «حادثه» نامیدنِ «بودن» هم می تواند محل اشکال تلقی شود. در بیت دوم، آمدن «نخرید» به جای «نپرسید» را از بابِ غافلگیرکنندگی اش می پذیریم و می ستاییم. بزرگ ترین و برجسته ترین تکنیک بیت سوم این غزل، تکرارِ «همه» و رسیدن به «همهمه» است؛ که این هم ستودنی و زیبایی بخش است. در بیت بعد، در مصراع «هیچ کس جز قلمم مونس و غمخوار نشد»، احساس می شود که بیان، به یک «برای من» هم نیاز داشته که جا افتاده و حذف شده است؛ به این صورت که: «هیچ کس جز قلمم [برای من] مونس و غمخوار نشد». مگر این که با زبان این مصراع، قدمایی تر برخورد کنیم و «هیچ کس جز قلمم...» را «هیچ کس جز قلم برای من...» معنا کنیم. در بیت بعد، با اکراه می توانیم کاربرد «شامل» به جای «نصیب» را بپذیریم؛ به دلیل غرابت استعمال و مخالفت با قیاس زبان مرسوم. از بقیه ی بیت ها که کم تر حرف و حدیثی متوجه شان است بگذریم و برسیم به مصراع آخر، که در آن هم به باور من اندک شهود شاعرانه ای خفته است؛ کشف و بیان و برجسته سازی این نکته ی دقیق که: لبخند بیمار، راستین نیست و هیچ کس، هیچ کس نمی تواند از مقدار واقعی رنج بیمار آگاه شود. و می دانیم که «درد» در نزد فیلسوفان، از مقوله هایی ست که اطلاع از آن تنها توسط خود فرد و به طریقه ی «علمِ حضوری» ممکن است. در حقیقت، ما با کسی که می گوید «درد دارم» تنها با رجوع به خاطره ی خودمان از درد سابق خودمان همنوایی و مفاهمه می یابیم و از شدت و کیفیت درد کنونی وی به هیچ رو نمی توانیم آگاه شویم. بگذریم... در مورد شعر وسط، خیلی کوتاه عرض کنم که: با متر و معیارهایی که از انواع شعر در اختیار داریم، حتی شعر نو، این متن را نمی توان به معنای درست و مقوبل کلمه، شعر دانست. نهایتاً می توان به آن در حدّ دلنوشته ای ادبی و عاطفی بها داد که در خلالش از آرایه ها و تکنیک های شاعرانه ای هم استفاده شده است. موسیقی، ایجاز، شاکله و فرم و... از موارد مهمی هستند که در این متن نشانی از آن ها نمی یابیم. بابت صراحتم در این مورد، از شاعر عذرخواهم.

منتقد : محمّدجواد آسمان

محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شد و در دبیرستان استعدادهای درخشانِ «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی) تحصیل کرد و برای تحصیل در مقطع کارشناسی در رشته‌ی فلسفه وارد دانشگاه اصفهان شد. او سپس تحصیلات خود را در ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.