دلالت‌های شعرِ نصیحت‌گر




عنوان مجموعه اشعار : ۳
شاعر : ابراهیم حسنکلو


عنوان شعر اول : مرد عشق
چشم عاشق را جمال یار دیدن لازم است
با مسافر صحبت از شوق رسیدن لازم است

زندگی در آدمی با عشق معنا می‌دهد
سینهٔ یک زنده را شرط تپیدن لازم است

عشق یعنی باغبانی، عشق یعنی مادری
رنج باید دیدن و گل را نچیدن لازم است

راه برگشتن ندارد هر که پا در عشق برد
شعله بر تن را مگر پای دویدن لازم است؟

امتحانی سخت باید آنکه لاف عشق زد
قامت فولاد را گاهی خمیدن لازم است

گفتمش مهرت به دل دارم ولی با طعنه گفت
بی حیایی و زبانت را گزیدن لازم است

پیش من خندیدنت با دیگران آیا رواست؟
از تن کشته سر و پا را بریدن لازم است؟

مرد عشقت نیستم چون مرد بودن ساده نیست
پشت هر لبخند بار غم کشیدن لازم است

گفتمت پندی بگو با من که گفتی ای قریب
کور شو، در عشق گاهی هم ندیدن لازم است

عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت نگاهی نقادانه خواهیم انداخت به یک غزل. از شیوه ای که شاعر در پیش گرفته پیداست که شعر مطلوب او از چه سنخ غزل هایی ست؛ غزل هایی نصیحت گر که بنای کار خود را بر مضمون سازی بر محور «حکمت» نهاده اند. از این قبیل غزل ها در تاریخ شعر فارسی فراوان سراغ داریم. هم در اشعار سبک خراسانی، هم در نمط عراقی و هم در طرز هندی بسیارند اشعاری ـ مخصوصاً در همین قالب غزل ـ که شاعران شان می خواهند بینش خود را از طریق شعر به مخاطب القا کنند. خُب، البته در این نوع از اشعار در هرکدام از دوره های یادشده، ویژگی های کلّی شعر تغییر می کرده اما جانمایه ی انتقال معنا همان بوده است که عرض شد. ردیف غزل حاضر، یعنی «لازم است» هم از ابتدا تکلیف ما را با شعر روشن می کند؛ قرار است شعری بشنویم که شاعر در آن به ما خواهد گفت چه چیزهایی لازم است و باید واقع شود. تا این جای کار، بر مبنای آنچه گفتیم، هیچ مخالفتی با اساس کار این شعر نمی توان داشت. زیرا از سویی این جنس از شعر در تاریخ شعر ما مسبوق و پذیرفته شده است و گونه ی چنین شعری اما و اگر بردار نیست. یعنی نمی توانیم یکدندگی کنیم و چنین شعری را بر اساس کمرنگ بودن خیال یا حتی عاطفه، و برجسته بودن محور اندیشه در آن، شماتت کنیم. چرا؟ چون شعر، اشعاری از این دست را غایت و قبله ی خود کرده و شاعر کوشیده نمونه ی قابل قبولی در راستای اسلافش به دست دهد. البته می توان به شاعر نهیب زد و گفت که: چرا ردپای زیست شخصی و معاصر خودت در شعرت مفقود است و چطور انتظار داری مخاطب امروزین شعر که دنیایش نوتر از ارکان شعر توست از چنین شعری استقبال کند. اما این پسند ماست و ممکن است علاقه ی شاعر در این جهت شکل گرفته باشد که بدون دردسر و خطر و ریسک نوآوری ـ که ممکن است بگیرد یا نگیرد ـ، شیوه ی امتحان پس داده ی کهن را به کار بگیرد. پس این را نمی توان قاطع گفت و بر آن پای فشرد. اما نکته ی دیگری را می توان به شاعر گوشزد کرد؛ این که: مخاطب، مخصوصاً مخاطب امروزی، دیگر چندان نصیحت شنیدن و حکمت پردازی کردن را ـ به قدری که شاید مخاطبِ رستگاری طلبِ قدیم می پذیرفته ـ پذیرا نیست. خود ما از میان دایی نصیحت گر و عموی همنوا، دایی را ترجیح می دهیم! به بیان دیگر، پرسش این است که چه تعداد از مخاطبان پیگیر شعر، امروز در جست و جوی اندرز و راهنمایی به سراغ شعر می آیند؟ و تعداد این ها بیشتر است یا کسانی که در شعر ابتدائاً به دنبال شریک شدن در تجربه ای هنری هستند؛ فارغ از این که در پرده ی ثانی، محتوای «تابلو»یی داشته باشد یا نه. حتی شیوه ی تبلیغاتی ترین آثار هنری هم در روزگار ما به سمت و سوی پوشیده گویی برگشته است. با این توضیحات، گمان می کنم می توان روشن تر گفت و پذیرفت که صراحت سخنانی از این دست که «رنج را باید تحمل کرد» و «گل را نباید چید» و «حتی فولاد هم گاهی لازم است خم شود» و «در عشق گاهی باید بعضی چیزها را نادیده گرفت» در شعر امروز اگر جایی هم داشته باشد، چندان گیرا نیست. در نمونه های خوبی که در شعر روزگار خودمان شاهدش هستیم، شاعران حکمت پرداز، یا تا نهایت امکان به سمت پوشیده گویی می روند و از «هدایتِ تأویلی» بهره می جویند و به این امید می مانند که مخاطب برداشت شاعر ـ یا برداشتی متفاوت که چندان هم پرت نباشد ـ از شعرشان داشته باشند، یا نهایتاً از تمثیل و مطابقه (موازنه؛ به شیوه ای که در ابیات سبک هندی هم رایج بود) کمک می گیرند. برگردیم به خود شعر. با زبان کهن گرای این شعر از این حیث که چندان با فضای کلی شعر غریبگی نمی کند، باید کنار بیاییم و مثلاً به اسلوب بیانی و دستوریِ «چشم عاشق را جمال یار دیدن لازم است» به جای «چشم عاشق، خواهان و نیازمند دیدن معشوق است» (که در واقع شکل در هم ریخته ای از «چشم عاشق را دیدنِ جمالِ یار، لازم است» است) خرده نگیریم. نسبتی که دو مصراع بیت نخست ـ با همه ی ظاهر بیگانه شان ـ با هم دارند (وصال و دیدن جمال یار بر رسیدن منطبق شده و نوعی از این همانی میان مسافر و عاشق اتفاق افتاده است) ستودنی ست. اما در بیت دوم، با هر مقدار از انصاف هم که بنگریم، باز آن «یک» توی ذوق مان می زند! مضمون بیت البته خوب است. نه این وجهش که عشق را ستوده... نه. این سخن سخن تازه ای نیست. بلکه این پرده از محتوای بیت که به تپش حاصل از عشق (یعنی همین بی تابی و انقلاب روانی یی که عاشق در فراق یا در لحظه ی وصال به لحاظ فیزیولوژیک حس می کند)، نگاهی شاعرانه انداخته و آن را با تپش عادی و طبیعی قلب که شرط زیستن است، پیوند داده. نوعی از موازنه و انطباق و لفّ و نشر را در بیت سوم هم می بینیم؛ با اندک تأملی می توان فهمید که شاعر «رنج دیدن» را به اقتضای «مادری» آورده و «گل نچیدن» را به فراخور «باغبانی». هرچند «رنج دیدن» منحصر به مادر نیست و می تواند نصیب باغبان هم تلقی شود. با مصراع دوم این بیت (بیت سوم) چندان همنوا نیستم. چرا باید به شاعر حق بدهیم که به جای «رنج باید دید» که کامل است و چیزی کم ندارد، بگوید: «رنج باید دیدن». همین طور، منطق بیانی جمله ی «برای گُل، نچیدن لازم است»، که به قرینه ی جمله ی قبلش، به جای «گل را نباید چید» آمده، می لنگد و قابل دفاع نیست. در بیت پنجم، مصراع نخست بیان کاملی ندارد و به فعلی در میانه نیاز داشته است؛ «امتحانی سخت باید [پس بدهد] آن که لاف عشق زد». منطق «از تن کشته سر و پا را بریدن لازم است» هم قانع کننده نیست؛ چرا سر و دست؟ و چه چیزی به بریده شدن سر و دست تشبیه شده؟ تحمل رقیب؟ در بیت آخر هم صحبت به میان آوردن از «کور شدن و ندیدن» ناگهانی و بدون زمینه سازی لازم آورده شده. وانگهی، چرا باید در عشق گاهی کور بود و ندید؟ شوربختانه باید پذیرفت که وجه استدلالی چنین شعری که پیش از هر چیز در پی القای اندیشه است، باید قوی تر از این حرف ها می بود.

منتقد : محمّدجواد آسمان

محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شد و در دبیرستان استعدادهای درخشانِ «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی) تحصیل کرد و برای تحصیل در مقطع کارشناسی در رشته‌ی فلسفه وارد دانشگاه اصفهان شد. او سپس تحصیلات خود را در ...



دیدگاه ها - ۹
سید مهدی منتظری » یکشنبه 21 مرداد 1397
در آخرين كارى كه ارسال كرده ام، خواهش كرده ام كه سروده توسط شما نقد شود؛ ولى نام خانم انسيه موسويان به عنوان منتقد ثبت شده است. آيا امكان گزينش منتقد از سوى فرستنده ى اثر حذف شده است؟ اگر زحمتى نيست، شما هم نظر خود را درباره ى آن اثر مرقوم بفرماييد. سپاس بيكران.
محمّدجواد آسمان » یکشنبه 21 مرداد 1397
منتقد شعر
چشم آقای منتظری بزرگوار، شعر شما را با اشتیاق خواهم خواند و اگر نکته‌ای به ذهنم برسد عرض می‌کنم. اختیار تام ارسال اشعار برای منتقدان مختلف، با مدیران ارشد سایت است و می‌کوشند از انحصار و تکرار جلوگیری کنند. در مجموع گویا سیاست سایت این است که شعرهای هر شاعر، از چند منظر (از منظر چند منتقد) نقد شوند و این را به نفع پیشرفت خود دوستان می‌دانند. خانم موسویان منتقد زبده و خبره‌ای هستند و خود من دوست دارم شعرم را ایشان نقد کنند. به قول حافظ: رضا به داده بده وز جبین گره بگشای... :)
محمّدجواد آسمان » یکشنبه 21 مرداد 1397
منتقد شعر
آقای منتظری عزیز. اسم شما را در بخش جست‌وجوی سایت، جُستم ولی نیافتم! لطفاً عنوان «نقد» را بفرمایید تا بتوانم شعری که فرموده بودید را پیدا کنم.
سید مهدی منتظری » یکشنبه 21 مرداد 1397
سلام. آن نقد هنوز عنوانى ندارد و منتشر نشده است. به محض انتشار خدمت تان عرض خواهم كرد. پيشاپيش تشكر ميكنم.
سید مهدی منتظری » یکشنبه 21 مرداد 1397
سلام، و عرض ارادت. از اين همه بزرگوارى شما تشكر ميكنم. اگر من نكاتى را پس از خواندن نقدها مطرح ميكنم، صرفاً براى آن است كه خودم بيشتر و بيشتر بياموزم (و اين امر بويژه در مورد نقدهاى شما صادق است، كه تمامى آنها را ميخوانم). در ضمن، جهت انبساط خاطر شما عرض ميكنم كه در زندگى شخصى من عموها نصيحت گر و دايى ها همنوا بوده اند! به هر حال، من از شما بسيار مى آموزم.
محمّدجواد آسمان » یکشنبه 21 مرداد 1397
منتقد شعر
من از محبت شما ممنونم. پیروز باشید...
سید مهدی منتظری » جمعه 19 مرداد 1397
سلام و عرض ارادت. نقد بسيار آموزنده و پربارى بود. اما، من متوجه يك نكته نشدم: شاعر در بيت ٧ از بريده شدن "سر و پا" سخن به ميان آورده است، اما در نقد از وى پرسيده شده كه چرا "سر و دست" را به كار برده و منطق مربوطه چيست. آيا من منظور منتقد گرامى را درست متوجه نشده ام؟ پيشاپيش از بذل توجه جنابعالى سپاسگزارم.
محمّدجواد آسمان » شنبه 20 مرداد 1397
منتقد شعر
درود بر آقای منتظری بزرگوار و سپاس از دقت و توجه‌تان. بله، من به جای «پا» به اشتباه «دست» نوشته‌ام. مقصود کلّی‌ام این بوده است که قرائنِ کافی برای انطباق و تشبیهِ غیرمستقیمِ «زجری که عاشق از خندیدن معشوق با دیگران» به «بریدنِ سر و پا از تنِ کُشته»، در بیت موجود نیست. به عبارت دیگر، نمی‌توانیم بفهمیم که این دو وجه شبه‌شان چیست و از چه بابت در ذهن شاعر به همدیگر مانند به نظر رسیده‌اند. این البته از باب کمال‌گرایی‌ست؛ وگرنه می‌فهمیم که شاعر نهایتاً می‌خواسته بگوید که: خندیدن تو با رقبا، دردناک است.
محمّدجواد آسمان » شنبه 20 مرداد 1397
منتقد شعر
* الآن دیدم که اشتباهِ دیگری هم در متن این یادداشت رخ داده است آقای منتظری عزیز! به جای «عموی همنوا را ترجیح می دهیم!»، نوشته‌ام: «دایی نصیحت‌گر را ترجیح می دهیم!». خیلی خیلی ممنونم که یادداشت‌ها را با دقت می‌خوانید و با تذکرتان به اصلاح‌شان کمک می‌کنید. و عذرخواهم بابت چنین سهوهایی... که گمانم دیگر دارم در این زمینه (در حواس‌پرتی‌هایی از این دست) «صاحب‌سبک» می‌شوم!

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.