فرازهای ژرفابخش




عنوان مجموعه اشعار : مجموعه شعر رحمان زارع
شاعر : رحمان زارع


عنوان شعر اول : چوپان
رود می‌رفت و زمین می‌خندید
کوه اِستاده تماشا می‌کرد
گل به آواز صبا می‌رقصید
باد گیسوی چمن وا می‌کرد

آسمان صاف و زلال آبی بود
سینه‌ریزی به دلش آویزان
بذر گرما به زمین می‌پاشید
شد بساط دل چوپان میزان

رفت در سایه‌ی بیدی خوابید
بقچه‌اش بر سر شاخی آویخت
تا که لب بر لب نِی زد آتش
از وجودش به دل صحرا ریخت

نی حدیثی ز جدایی سر داد
آهی از دوری دلدار آورد
خانه ویران شود آن آدم که
ما بدین خانه‌ی بی یار آورد

گیرم ای دهر بساطت جور است
عیش بی یار که‌را مقدور است
چاره‌ای نیست منال ای چوپان
چرخ مامور شده معذور است

تا که یک لحظه ز دنیا آسود
خواب در رختِ تنش نرم دوید
ناگهان داد خبر سگ که بدو
او نپوشیده به پا چرم دوید

گرگ بر گلّه زد و برّه ببرد
نی رها کن گهِ خنجر آمد
آدمی بهر غم آمد به جهان
تا غمی شد غمِ دیگر آمد

رود می‌رفت، زمین می‌گریید
کوه زانوی غمش در بر بود
باد در گوش چمن دشتی خواند
آدمی برّه‌ی بی‌مادر بود


عنوان شعر دوم : رباعی بهانه
با قول و غزل، ترانه سر سنگینند
با خلوتِ شاعرانه سر سنگینند
عشق است بهشت و دوزخ آنجایی که
با عشق به هر بهانه سر سنگینند


عنوان شعر سوم : رباعی لالا
آهسته سخن کنید حالا مردم
خوابند برادرانِ بالا مردم
یک شعر بگو که خواب آرد شاعر
لالا لالا لالا لالا مردم
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت، مروری نقادانه خواهیم داشت بر سه شعر که همه بر بندهای چهارلختی استوارند؛ یک چهارپاره ی روایی، و دو رباعی. چهارپاره همان طور که گفتیم، روایت محور است؛ صحنه ای از زندگی چوپانی عاشق را به ما نشان می دهد که در فراق یار آن قدر نی می زند تا به خواب فرو می رود. و وقتی بیدار می شود، غمی بر غم پیشین او افزوده شده است؛ گرگ، بره های او را دریده. کلّیت این شعر، نه تنها دلپسند و دلنشین از آب درآمده، بلکه حرف و حدیثی نیز در موردش نمی توان داشت! روایت، روایت کامل و خوبی ست که از سویی دو مشکل (فقدان یار و زدن گرگ به گله) را خوب با هم پیوند داده، و از سوی دیگر، در پهنه ی بیرونی داستان، آن جا که شاعر برای مجال هایی اندک، مخاطب را از داستان بیرون می آورد تا حرف هایی جدّی در مورد زندگی به او بگوید نیز همه جیز خوب پیش رفته است. اما ببینیم بر جزئیات این شعر چه خرده هایی می توان گرفت. «اِستاده» نمونه ای ست از مواردی که شاعر در آن ها القای مطلب را به یکدستی و روانی زبان ترجیح داده. فعل، فعلی کهن تر از مابقی بافت زبانی شعر است. در همین بند نخست، با حذفِ «را»ی مفعولی در واپسین سطر نیز مواجهیم که آن هم دوره ی زبانی کار را از زمان معاصر عقب تر برده است. دو کاربرد زبانی و دستوری یی که تا این جا از آن ها یاد کردیم، (اگر بخواهیم منصف باشیم) مشکلات حادّی نیستند. اما روشن است که اگر شعر در این دو مورد صورت دیگری می بست، نتیجه ی دلچسب تری حاصل می شد. در بند دوم، باز وزن دست و پای شاعر را بسته تا بر خلاف گفتار عادی، «آبی» را بدون واو عطف مرسوم به دو صفت قبلی پیوند دهد. ما معمولاً این گونه سخن نمی گوییم؛ نمی گوییم: «زمستان گذشته، سرد و سخت، بی بارندگی بود». به هر روی، حالتی غیرعادی در بیان سطر نخست بند دوم به چشم می آید.در دومین سطر از همین بند، شاعر، سینه ریز [ ِ ستارگان] را به جای سینه، به «دلِ» آسمان آویزان کرده است. تا دور نشده ایم، ناگفته نگذارم که نگاه های خیال انگیز و شاعرانه و شهودی شاعر هم در این شعر، برجسته و خواستنی هستند؛ مثلاً تشبیه صدای رودِ گذرنده به «خنده ی زمین»، یا تشبیه شعاع آفتاب به بذری که بر زمین پاشیده می شود، و البته موارد دیگری که به اندازه ی آنچه ذکر شد بکر نیستند؛ مثل باز شدن گیسوی چمن به دست باد یا رقص گل به آواز صبا. برگردیم به بند دوم. از تصاویر شعر، پیداست که شاعر دارد هنگام سپیده دم را توصیف می کند؛ وقتی که باد صبا در حال وزیدن است و واپسین ستاره ها چونان سینه ریزی بر سینه ی آسمان می درخشند. حذفِ «را» را در دومین سطر از بند سوم هم می بینیم. آیا سخت گیری بیش از حد است اگر از شاعر انتظار داشته باشیم که رفتن و در سایه ی بیدی خوابیدن را به بعد از آویختن بقچه بر شاخه موکول کند؟ پیداست که جای مصراعِ قافیه این اجازه را به وی نداده است. در این شعر، نمونه های دیگری از بیان های غیرمعمول را نیز شاهدیم که البته معنارسان هستند و نمی توان بر آن ها هم چندان سخت گرفت؛ مثلاً «میزان شدنِ بساط» به جای «جور شدن بساط» یا چیزی شبیه آن. یا «لب بر لب نی زدن» به جای «لب بر لب نی گذاشتن». و «حدیث سر دادن» و «آه آوردن» و «سخن کردن». در بند بعدی، باز احساس می کنیم که صفت «خانه‌ویران» با مابقی بافت زبانی این شعر، همسطح نیست؛ هرچند غلط هم نیست. حذفِ «را» را در «ما [را] بدین خانه ی ویران آورد» هم مشاهده می کنیم. اما «آدم»ی که شاعر از زبان چوپان از او گلایه می کند کیست؟ خداست؟ رقیب است؟ به هر روی، به بند بعد می رسیم؛ بندی که شاعر در آن خودی نشان می دهد و او را می بینیم که بیرون از داستان نشسته و چوپان را به دلداری مورد خطاب قرار می دهد. در این بند، این که قافیه در نخستین سطر هم آمده، موسیقی را قوی تر کرده و همزمانی این اتفاق با آن واقعه ی فرمی (دیدن شاعر بیرون از داستان) ماجرا را ماجرا را جذاب تر و ارزشمندتر نموده است. در بند بعد، باز به داستان برمی گردیم و تن چوپان را چونان لباسی می بینیم که خواب در آن می خزد؛ و بلکه «می دوَد»؛ دویدنی که فضا را مساعد می کند برای از خواب برخاستن چوپان و دویدنش. کاربرد مجازی «چرم» به جای کفش چرمی را می توان پذیرفت و حتی خوش نشستنش در مقام قافیه را ستود. همین طور با «خبر» نامیده شدن نقل قول سگ (فعل امرِ بدو) هم می توانیم مسامحتاً کنار بیاییم و با خود بگوییم که شاعر در مجال عجولانه ی مقتضی شعرش، خبر و فرمان را ادغام کرده است. (البته ادامه ی مفصل تر خبر از زبان سگ گلّه را در بند بعدی شاهدیم). «ببُرد» و «گَهِ» و «شد» (به معنای رفت) و «آرَد» هم مانند «اِستاده» شکل کهن تری از زبان هستند که شاعر در ادامه ی این شعر و رباعی آخر، استفاده از آن ها را بلااشکال دانسته است. گریز زدن شاعر به حکمت پردازی، در بیت دوم بند هفتم بسیار دلچسب از آن درآمده و خوش نشسته است. همین فرازهای «فلسفی» (که نمی دانم این تعبیر برای شان تعبیر دقیقی هست یا نه) به شعر عمق و ژرفا بخشیده اند و به آن قابلیت ماندگاری داده اند. شاعر فارغ از این که مخاطبش از نفسِ روایت و شکل ناب داستان به تأویلی تمثیلی برسد یا نرسد، باب دیگری در میانه ی سخن گشوده و حرف هایی از جنس درد سرمدی بشر به شعر افزوده که لزوماً ربطی به نمادپردازی داستانش و شکل تأویلی روایتش ندارند. بند پایانی هم با بازگشت دیگرگون به تصویر آغازین شعر، کارکرد فرمی خوبی یافته است؛ این بار، رودِ خندان آغاز ماجرا را گریان می بینیم و کوهی که ایستاده بود و می نگریست را زانو در بغل. «دشتی» خواندن باد هم با شروه گونگی اش و نیز با تناسبی که با تصویر محل وقوع روایت (کوه و دشت) دارد، زیبایی مضاعفی رقم زده است. و در پایان، باز از آن حرف های سرمدی (آدمی بره ی بی مادر بود) و شیرین تر این که حرف بنیادین شاعر (که مخاطب را با آن بدرقه می کند)، با تشبیهی متناسب با فضای همین شعر زده شده است. در رباعی ها، باز همان مشکل حذف واو عطف را (در: با قول و غزل [و] ترانه) شاهدیم. رباعی ها به قوّت چهارپاره نیستند؛ هرچند ضعیف هم نمی توان نامیدشان.

منتقد : محمّدجواد آسمان

محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شد و در دبیرستان استعدادهای درخشانِ «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی) تحصیل کرد و برای تحصیل در مقطع کارشناسی در رشته‌ی فلسفه وارد دانشگاه اصفهان شد. او سپس تحصیلات خود را در ...



دیدگاه ها - ۸
سید مهدی منتظری » جمعه 19 مرداد 1397
سلام و عرض اردت. ضمن اظهار تشكر، يك پرسش دارم: آيا كاربرد واژه ى "وا" منحصر به زبان عاميانه و گفتارى نيست؟ ما در زبان نوشتارى مثلاً از عبارت "باز" كردن در استفاده ميكنيم و نه "وا" كردن آن. من در برخى از اشعارى كه به زبان معيار نوشتارى سروده شده اند، اين اصطلاح (كه مربوط به زبان شفاهى ست) را ديده ام. آيا چنين كاربردى بجا، مجاز و اصولى ست؟ سپاس و بدرود.
محمّدجواد آسمان » شنبه 20 مرداد 1397
منتقد شعر
1ـ درود و سپاس آقای منتظری عزیز. حق با شماست؛ فعلِ پیشوندیِ «باز کردن» در محاوره به «وا کردن» بدل شده. خود من از طرفداران سرسخت تمایز زبان شعر در یکی از رسته‌های «محاوره / مکتوب» هستم. اما حقیقت این است که نمی‌توان ورود کلمات هرکدام از این دو دسته، به حریم دسته‌ی دیگر را با یک حکم کلّی و قاطع، ممنوع کرد. همه‌چیز به بافت زبانی یک شعر مربوط است. در برخی از بافت‌ها، بعضی از کلمات هر گروه، می‌توانند مهمان گروه دیگر هم بشوند. درک این‌که در کجا حضور یک واژه‌ی محاوره در بستر زبان رسمی منعی ندارد،
محمّدجواد آسمان » شنبه 20 مرداد 1397
منتقد شعر
2ـ (و بالعکس)، به مرور حاصل می‌شود و نتیجه‌ی نوعی اجتهاد ادبی‌ست. و البته داوری نتیجه‌ی کار در چنین مواردی، تا حدی به سلیقه هم بازبسته است. تداخل واژگان محاوره در متن رسمی و بالعکس، به دلیل ظرافتی که برای توفیق نیاز دارد، عام نیست ولی در شعر معاصر نمونه‌های فراوانی دارد. مثلاً شخصاً، در غزل معاصر، منزوی و حتی بهمنی را در این کار، موفق‌تر از سیمین می‌دانم. سیمین با همه‌ی بزرگی، گاهی حواسش به همنشینیِ دلچسبِ این دو گونه‌ی زبانی نبوده است. برای من و شما، راه کم‌خطرتر، پرهیز از چنین آمیزشی‌ست... ولی
محمّدجواد آسمان » شنبه 20 مرداد 1397
منتقد شعر
3ـ ...ولی می‌توان ریسکِ تجربه کردن را هم به جان خرید. ما در گفتار محاوره‌مان هم این آمیزش را انجام می‌دهیم. مثلاً اگر من به شما بگویم: «امروز خیلی پکر و پریشون و بی‌قرارم»، بعید است که به من خرده بگیرید که چرا «بی‌قرارِ» معطوف به بافت زبان رسمی را به کار گرفته‌ام. به همین قیاس، در بافت زبان رسمی هم گاهی می‌شود تلفظ بینابینی از کلمات محاوره را راه داد. و باز تأکید می‌کنم که واکنش مخاطب به چنین ترکیب‌هایی ممکن است کاملاً سلیقی و چندگونه باشد. مثلاً خود من آمدن «درب و داغون» را به شکل «درب و داغان»
محمّدجواد آسمان » شنبه 20 مرداد 1397
منتقد شعر
4ـ در بافت زبان رسمی نمی‌پسندم. اما دیده‌ام که عده‌ای به کار می‌برند و عده‌ای هم کیف می‌کنند. این‌جا نه کاملاً حق با من است و نه کاملاً با آن‌ها! نمی‌دانم مثال خوبی بود یا نه...! به هر حال، در نخستین بند از اولین شعر آقای زارع، بنا بر سلیقه‌ی این بنده‌ی حق، اگر آن «را» حذف نشده بود، راحت‌تر می‌توانستیم با کاربرد «وا می کرد» در همین بافت کنار بیاییم و آن را همسطح با زبان این شعر ببینیم. اما سلیقه‌ی ادبی شما در مورد این که این کاربرد در چنین بستر و بافت کهن‌گرایی قدری متغایر است، مُحِقّ است.
سید مهدی منتظری » یکشنبه 21 مرداد 1397
سلام. از توضيحات مبسوط شما بسيار متشكرم. ظريفكارى [احتمالاً آگاهانه ى] شما در كاربرد واژه ى "بازبسته"، به جاى "وابسته"، در متن بالا نيز خود آموزنده و معنادار است. سپاس.
رحمان زارع » شنبه 13 مرداد 1397
سپاس از استاد آسمان عزیز.
محمّدجواد آسمان » شنبه 13 مرداد 1397
منتقد شعر
درود بر آقای زارع عزیز. استاد شمایی برادر جان. پیروز و رستگار باشی...

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.