اسبابِ منظومه‌سُرایی




عنوان مجموعه اشعار : منظومه خدایِ کمی ها
شاعر : کامران آرشید


عنوان شعر اول : خدایِ کمی ها
" چنین گفت پس با شغاد پلید
که اکنون که بر من چنین بد رسید
ز ترکش برآور کمان مرا
به کار آور آن ترجمان مرا "
خدایِ کمی ها
شبِ چله ی زمستان بود
سرد و سوزان ، هوای بورانی
همچو گرگی باد، زوزه سر می داد
سر به سر به کتری جوشان
پشت شیشه، ریز برفی
نم نمک ، جای خوش می کرد
روی شاخبرگی ، لاغر و عریان
... تو انگاری که اکنون است...
گلیمی نقش دار ، از داغِ اخگرهای پیشین
به زیر کرسیِ گرمی ، بساط است
ناردان و سیب و کاسه های توتِ خشک
با عطر گرمِ گندم و کنجد
و هر چه سادگی دانی، به رویِ رَف
به ما ، این کودکانِ پای در هم گره کرده
دزدانه می خندد
زمستان است
زمستان فصل نیکویی برای قصه گفتن
پدر جانم کمی دیر آمد امشب
پدر جانم دگر پیرست و بابم
عصایش را ز دستش می ستاند
به مهر، بر روی و چشم و دست و مویش
گُلِ بوس و محبت می نشاند
هوای آن اتاقِ اندرونی
پدر جانم که آمد ، گرم تر شد
نشست و شب کلاهش را به نرمی
ز سر بگرفت و بنهاد زیورِخود
نگاه من به چشم نیل رنگش ...
رمق گم کرده در طوفان ، به صد دور
به برفی نرم و زیبا که بر پیچک نشسته
ریش های نرم و انبوهش ، نماید
چو تندیس حکیمی پر ابهت
به شهر خاطراتم تکیه کرده
چه آرام و قراری در صدایش
چه شیرین وش سخن ها ، از لبانش
ولی امشب نوای او ، نوای دیگری بود
دمادم در هوای او ، هوای دیگری هم
کمی از چایِ نوشینش
ز فنجان بلورش را به لب برد
درون کاغذی نازک
خُردکی توتون بپیچید
نگاهش گم
میان ِدودِ وهم آلوده ی شبگون
نمی دانم کجا بود!
برون داد از نفس آهی پر از آه
روان شد قصه اش پُر سوز ، جانکاه :
**********************************

صدای شیهه ایی برخاست از دشت
زمین بر آسمان سایید چنگی
ز خونابی به مکرِ آسمان ، باران گرفته
دو صد چاهست و تنها یک تهمتن
به هر چاهی دو صد کین است و ریمن
به هر کینی دو صد آز و شرارت
دو صد چاهست و تنها رخش ِ رخشان
دو صد چاهست و تنها یک دلاور
هزاران نیزه و تیغ و سنان در زیرِ خس ها
خسان پنهان نهاده از عقابان
نمی آرد قدم در پیش
آن بور اَبرشِ خو آتشین و آتشین رنگ
چو داند خاک را
بوی از فریب و حیلتِ بیگانه خویشی است
به رشکی کور باید، بزرگی را ندیدن
به سودای پلیدی ، مردمی ها را ندیدن
پاک بودن گر گناهست
آن گنه را پاک چیدن
و گر مردی ، در این افسون سرای ، افسانه است
افسانه ها ، هرگز نخواندن
نمی دانم
نمی دانم چرا امید رفته است ؟
چرا هر تازه برگی این چنین
بر شاخه مرده است؟
چرا از آسمان باران نگیرد؟
چرا هر دَم یکی پروانه میرد؟
چرا خرمن همه در دست دزدان؟
چرا هر مرد و زن هم خوشه چین است؟
چه ملکی را چنین ، لعن فلاطونی دمیدن؟
به کی؟ تا هر ریاگر ، هر چه خواهد را رسیدن؟
به کی تاراجِ عقل و دین و ثروت؟
گدایان را چه پُر انبار مکنت؟
********************************


به گوشِ رخش ، خروشی بس دل افگار
از آن تازانه ی رستم فرو شد
چه انجامد؟
چه اندیشد بدان بیهوده اصرار؟
چه سان می بایدش این بار پیکار؟
نه شیرِ شرزه است ، تا سر بکوبد
نه چونان اژدها ، تا بر دَرَد از هم ، به دندان!
قرار بر جای، تن ،کی می تواند
چو رستم گفته بود: رخشنده گاه است
عنانش گر سبک
هستی تباه است
که هستِ او همه در هستِ رستم
درنگی بایدش
شاید وارهاند
به خشمی جانگَزا بر خویشتن
از ورطه ها، جان و تنِ هست
درنگی بایدش
شاید که این شور
که آن پهلو به سر دارد
شود دور
دمی شد در خویشتن، تنها به نجوا :
که این بر من نشسته ، هست رستم
خدایِ رخش و بخشش ، هست رستم
نمادِ مهر و آزادی است
کژی را هر زمان گردیده دشمن
به پا دارنده ی داد است و نیکی
از اویست بوم و بر
این خانه در امن
به دل ناداده اش
هرگز هریمن
چنین بر من نشسته ، مردِ مردان
یکی آزاد مردی زین دیارست
یکی چون تو، یکی ما، یکی او
اگر ناکرده ایم، با بردگی خو
به سر، هرگز ندارد ذره ای باک
نه ترسش، تا رود در سینه ی خاک
بر این باور
که انسان ، زاد آزاد
برآن امید
که باید، زیستن شاد
پدر، بر رود و آب ، عاشق زمانی
و خود
بر خاکِ پاکِ دختِ ایران
زمانی ، مِهر دادش
زمانی، مُهره جانی
زمانی لابه بر کج اخترِ نو
زمانی پُر ز سر جوش
زمانی پُر ز سر غو
که بر سامان بماند ، ملک دارا
مباد تا ملک دارا ، خوار بادا
ز اندیشه همی، نا دار بادا
مباد شیدِ زمین افسرده ماناد
که آتش در سرای غم نشیناد
***********************
دگر بارش چو تندر
چو رعدی آسمان پوش و چو اخگر
مهیبی پر خروش ،در گوش پیچید:
هان! ترا ای رخشِ رخشان و پریشان
چه رو افتاده ات آتش به دامان؟
چه پرسانی ز خاک ، هر دَم به یک بوی؟
ندیدم ژنده پیل گَردان چو یک گوی
به هفت خوانم تو تنها یار ماندی
بدین خوان ِ شکارت از چه ماندی؟
از آن روزی کمندم را گُزیدی
نبودی یک زمان
هاج و پریشان
نبودی آشفته وآسیمه سر
سرگشته حیران
بهایت ، گر بها بودی
به قدرِ ملکت و فر انیران
***************************
اگر رخشم
نبودی
نه آئین و نه آذر
نه آرامی، نه آزرم
نه آغوشی نه مادر
نه پدرود و دورودی
نه سامانی ، نه اقسر
به خاک و خانه و خسرو نمی ماند
***************************
اگر رخشم
نمی بودی
مرا با خستگی هام
آندم که خود
بر گردن و بر
داشتی
شش تیرِ جانسوز
چو اخگر پاره های قعرِ دوزخ
و پیکانشان ز الماس و کمانشان را کشیده
روئین تنی ، شهزاده شستگر
که کامش بند من بود
بندِ انسان
و ننگ است تا ابد هم
بند، انسان
که یارستن ؟
بدان، ایوان زالِ زر کشیدن ؟
*************************
اگر رخشم نبودی
گم ، تا شهرِ سمنگان
از پی ات تنها ، نه می رفتم
نه پیدا
مهرِ گوهری دُردانه میکردم
و می گفتم به سهراب
آن پرورده ی جان
ندانسته ، از پیِ ننگ یا نام
سخن هایی که باید
گفته بودم
و می گفتم
چه دانسته، چه نادانست
می باید
برای فرِ ایران
تهمینه ها در سوگ فرزندان نشاندن
*************************
اگر رخشم نبودی
چگونه رفته بودم
تا سرِ آن تنگ چاهی
که بیژن
نا امید در بند بودش
چنان سنگی برآرم
از دل و جان و روان وتن؟
که چاه تیرگی هاست
کژی، نا راستی
گمانِ بد به برنا بیژنان بردن
و باید روشنی بخشید کیش روشنی را
چو هستیم
رستمانِ روشنا کوش
رها
چون چشمه های روشنی جوش
************************
اگر رخشم
نمی کردی به من یاریگری
چگونه
رستخیز بر دیو و دد
آکوان و خاقان
و یا کاموس و هر نامردمان افراسیابان
به پا می کردم و افسانه می شد؟
راستی
افسانه گردد هر راستی
هرآنچه کردم؟
***************
بدان شب آسمانِ سرخ
ریزان برف
سنگین
به روی بام و حرف آرامتر
می شد به زیرش
نفس ها مانده در بن ژرفِ سینه
و چشمان خیره بر لب های تیره
دگر زان راستان ها
چه آید از سخن بر گوش داران ؟
خُشایِ کیست اینک
آنچه در گفتارِ قفلِ شب نهفته است؟
خُشای، اَر نیست یا هست
بگسلاند
کلیدِ هوشِ صبح
بند و غمِ دل مردگی ها
ز هم وا می کند
زنجیر و قفلِ تیرگی ها
کز آن زنجیر وار
زنجیریانِ بسته با اندیشه شان
تنها یکی، تنها یکی زآن ها
به پاسِ نیکویی بیدار گردد
هزاران خفته دیگر
به پا خواهد شد و تا رازِ پرواز
به بی بالی که باشد
بالشان اندیشه و پندارشان نیک
و نیک گفتارو هم کردارشان نیک
به هر نشنخته بوم و مرز و سامان
رسیدن می توان تا برترین اوج
***************************
اگر امروز جنگی است
به هر مرز و در و کوی و سرایی
اگر امروزجنگی است
به هر مسلک
به هر آیین
به هر کیش و خدایی
نه جنگی از پیِ نام است یا ننگ
نه جنگی از پیِ" رب" است یا "God"
نه از داد است نه از بیزارِ بیداد
نه از حرف و سخن در انجمن هاست
نه از پاپ است
نه از خاخام و ملا یا شَمَن هاست
که آز اندیشگانند
خدا سالار هر جنگ
از آن خو گرگیان است
چنان دلها شده سنگ
اگر چاهی سیه بر راهِ مردان
و گر ره از چَه است
اینگونه پنهان
ز آز است و از آن بنیاد و اندیشه
ز هر فکر سیاه است و
بسی خس های بی ریشه
************************
سخن تا آمد از خاشاک و از چاه
پدر جانم به چهره
رنگ افروخت
رُخش چون ارغوان شد
دلش آشوبِ سردِ ناشکیبا
لبانش، بسته قفلی
نوایش چون سیاهی در سکوتِ شب در آغوش
سخن از چاه و خس بود
رستم ورخش
نه از هنگامه ی رزم و نه از آغاز هر بزم
سخن ها از سرشت و در نوشتن با زمان بود
چیست این
خود کامه ، خود سر ، خاره سنگ ، نا بُرد بار
نا سازگارِ خانه بر دوش؟
نی افزون گردد و پس آید و باز استد و نی سوی خاموش؟
سخن بود از فریب ، بود از دو رنگان
سخن از نا برادر با برادر
سخن از گاهِ رفتن بود
*******************************
چو آمد آن دمِ بیگاه گاه و گاهِ بیگاه
زمین بر آسمان سایید چنگی
زمین دور از سپهر و آسمان گشت
تنِ جنگی پلنگان
رستم و رخش
فرو شد در بُنِ چاه
بَر و پای و تنِ شیر اوژن و پولادرگ شیر افکنش نیز
بخست از نیزه ها ، شمشیرِ بُرا
بخست از حربه ها ، ژوپینِ در چاه
دریده پهلو اینک ، پهلوان را خنجرِ تیز
بریده هم پی و هم پا و دستِ رخشِ روشن
به خون آلوده پَش ، زین کوهه اش نیز
*******************************
بُنِ چاه است
نه جای مردی و راهِ گریزی
نه مردی ، تا بود با او ستیزی
به نزدِ بخردان ، هر اوفتادن
همان برخاستن را
هست باور
توانا بخردان را
نیست ترسی
ز هر بند و بلا، یا چاهه ی زهر
تهمتن بودن و در چاه ماندن؟
بزرگ مردان و از دیگر کسان
غم خوارگی ، یاری بخواندن؟!
دلش ، دریاست رستم
هزاران کوهِ رازش سینه اندر
نهان است و نیفروزد رخی ، از بیکرانش
هزار دستانِ خاموش
گشادستش دو راز
از آن هزارش:
زمستان است اگر
سوز است و سرماست
نهان دارد دلی سبز از بهاران
شبِ تاری اگر
سرد است وخاموش
ردایی قیرگون و شامه دارد
به لبخندی برآید آفتابش
به خورشیدی ، بسبزاند بهارش
***********************
دلاور برکشید
خویشش به بالا
تَهَم بود و دلیر و پهلو و گُرد
نشاید در بُنِ چاهی چنان مُرد
چو دانست
کز به جز خویش
نمی باید
پناه و دستگیری
نمی یابد
کسی ، غمخوارِ دردی
به امیدی
فراز آمد به مردی تا لب چاه
************************
اگر پرواز را
هم بال بایاست
به سانِ مردمان را آرزوها
نگاهی خسته و بشکسته از چشمش رهانید
به دشتی ، کَش همه ، چاه و فسون بود
بدید از برده زادان
براداندر، زِ زالِ زر برابر
چون برادر
گران گشت و غمین و دردآلود
سرش با دیده و دل هم در آشوب
و زان پس
مهیب آسا
از آن آتشفشانِ داغِ خاموش
تَفی سوزنده بانگی، تا به بالا
سپهرش در نوردید و فرو شد
به گوشِ سفله پرور، نابرادر:
کجا...؟
کجا ای اهرمن، ای خانه دشمن؟
کجا ای نابکارِ خیره کُش
خواهی شدن زینجا تو بی من؟!
کجایت زین سپس جایی بجویی
چو سوزاندی همه
آیین و آذر!؟
*****************************
نباشد ساقه ای ، چون ریشه سوزی
نباشد برگ و بر، چون ساقه خواهی
اگر کُشتی به خیره ، رستمی را
فرامرزِ یلِ رستم بیاید
از این سوزاندنت
بس سوز و سرماست !
و زان ویرانی ات
بهمن بیاید!
کنون ، گر می گذارد
جهانِ گوژپشتم
کمان آر و دواَش تیر
به زه می بایدت کرد و بِنه پیش
به نزدم
نارفیق
بیگانه با خویش
کنون در زیر پایم
رخش جان داد
نشاید روبه و کفتار و گرگی
و یا شیرِ ژیانِ دشت و بیشه
مرا با خستگی ، پیکر ببیند
کسی را ، مرگ و زادن
نیست در دست
بزیبد زندگی ، تا شاد رفتن
بباید زندگی ، آزاد کردن
**********************
تَرَق ، بر پشت دستش زد
شَرَق ، بر روی پایش
پدر جانم که خود این قصه را صد باره می گفت
و باز و بسته شد هم در
صدای اشکِ مادر را به خود آورده سرما
که اینک روزنی بود
همان سوزِ مزور
نمیدانم کجا ؟ کی رفته لبخند
که قوسِ رف به خطی راست می خفت
سپس آهی دگر ، آغاز دیگر :
*****************************
به لب بنهاده بودش زهر خندی
شغادِ نابرادر، دام گستر
که پیوندِ پلیدان ریشه ی جان و روانش
از آنگه تا برادر خسته دید
آن کوه پیکر
به خون غرقاب و در سرخی شناور
بگفتا از مَنَت هر آنچه باشد
بخواه امروزه ای را هر چه خواهی
کزین پس
نه دستان چاره ساز است
نه آن مرغِ همایون ، رهنمایی
نمی گیری دگر هم باج و ساوی
شهی بی مردم و بی تخت و تاجی
بدار از من کمانِ یادگارم
که دانم زین سپس ناید به کاری !
***************************

فرو بار، اشکها
دل تنگ و تبدار
ز سقفِ آن اتاقِ غم
چو کاگل می نوشتش آه ، به لاد و لبتَرک هاش
*********************************
چو بر پشتِ سر
نگاهی فکند
شگفتی وُرا بس
پُر اندازه شد
" خداوندِ شمشیر و کوپال و گرز"
پیمبر به تیر و به خون گشته بود
جفا کار چون بید
لرز لرزان شدش
ز آن کوه خونین ، از آن جوش و خشم
پریشان
نهان گشت درونِ درختی پر از برگ و بار
که آنرا زمانه
به دندان ، میان خورده بود
رها آمد از شست و از زه بجَست
خدنگی که که بودش به خود رهنمون!
یل ارجمند ، آن گَوِ کینه کِش
بدوخت بر درخت و میانش بسوخت
روانِ پلیدی برآمد برون!
***************************
بدانگه ،که رستم
به زه کرده بودش کمان
همانگه ، ز دستش
نیفتاده بودش خمان
خروشیده خشمی ز خویشش
بدان
آخرین تیرِ جانسوز و پیکان نهاد
نوایی دل انگیز و بس دلنشین
نوایی به رسم و به آیین و دین
نوایی ز مردی به ایران زمین
نوایی به مهر و به رای و به داد
نشانده به تیرش
بدان گونه خواند:
منم رستم
به هم آمیزه ای از دست و پا و چشم وگوش و تن
دل و بینی ، زبان و هوش و من!
منم انسان
خدایی از کمی ها!:
کمی از مهر و کین با هم
کمی از آز و از بخشش
کمی از آب ، کمی از خاک
کمی از باد و از آتش
بسی قطره ، کمی دریا
بسی گرد و کمی صحرا
کمی از غم ، کمی شادی
کمی داد و کمی بیداد
کمی بر هوش و بس شیدا
کمی از شب کمی روزم
کمی امروز و دیروزم
بسی فردا بسی فردا
کمی گرمم چو تابستان
کمی پاییزِ بی برگم
کمی سرد زمستانی
بسی سبزِ بهار افزا
کمی در بند و در چاهم
بسی آزادِ بی سودا
کمی درد و کمم درمان
کمی شیرین ، کمی شوری
بسی پیوند و کم دوری
کمی در ترس و بی خوابم
بسی بیدارِ بی پروا
بسی بیدارِ بی پروا
منم انسان
منم فرزند رنج وسختی و کار ،
خون خوردنِ دل
منم باور
به هر چیزی که خود
خواهم شدن
خواهم رسیدن
منم شادان زِ بهشادی
منم آزادِ در بندی
منم در بندِ آزادی
منم انسان، منم رنج، منم باور
منم دربند و آزاد
منم !
هر آنچه خواهی را

عنوان شعر دوم : ادامه منظومه
سرودن...
*************************
بدان شب آسمانِ سرخ
ریزان برف
سنگینِ سنگین بود
به روی بام و حرف
سربسته خاموش
مرده و افسرده زیرش
نفس ها مانده در بن ژرفِ سینه
و چشمان خیره بر لب های تیره
دگر زان راستان ها
چه آید از سخن بر گوش داران ؟
****************************
نشسته در چله ، شبان غمباری
به سوز وسرمایی
هوای بورانی
سپیده در خواب و نَفَس چه بی تاب است
دَمِ پگه نزدیک
نویدِ انسانی
دگر از آن نیلش
پدر که خود دریاست
نمی کند خیزاب ، رمیده توفانی
دمی از آن پهناب
نه سُفتنش دُری
نه می کند بیرون ، پری خندانی
دگر پدر جانم
نه می زند حرفی
نه می کشد آهی
نشسته در چشمش
فروغِ پایانی
پدر کنون گفته است
هر آنچه را باید
نه گفته ای مانده است
نه راز پنهانی
نگفته ای مانده است
و راز پنهانی...


آرشید فروردین 94



عنوان شعر سوم : منظومه خدای کمی ها
" چنین گفت پس با شغاد پلید
که اکنون که بر من چنین بد رسید
ز ترکش برآور کمان مرا
به کار آور آن ترجمان مرا
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری خواهیم داشت بر یک شعر بلند؛ منظومه ای روایی بر پایه ی شاهنامه، تصویرگر آخرین پرده ی زندگی رستم، آن گاه که در چاه شغاد افتاده است. شعر، همان طور که عرض شد، مایه و پایه ای روایی دارد و در این روایت، شاعر مدام در دو حیطه رفت و برگشت دارد. نخست از منظر فضا؛ شاعر ما را گاه به صحنه ی تقلای رستم در چاه می برد، و گاه به جمعی بر می گرداند که در آن، به رسم شب های قصه خوانی قدیم، مثلاً در یلدا و مانند آن، کرسی یی در میان جمع است و پیر قصه گویی در حال تدخین، لب به بازگو کردن ماجرا گشوده است. در دیگر سویه و لایه ی شعر، شاعر مدام ما را بین خود قصه و حواشی آن متردد می کند. مقصودم از حواشی داستان، نتیجه گیری های فکری و به نوعی «اندرزهای برآمده از داستانِ» شاعر به مخاطب است؛ چنان که در روایاتی از این دست مرسوم است. لحن زبان و ریتم حکمفرما بر کلیت شعر، حماسی ست. شاعر برای القای این روح حماسی و اپیک، دست به دامان زبانی کهن تر شده تا آگاهانه یا ناخودآگاه، سابقه ی ذهنی ما از نمونه های اینچنین را به یاری و تحکیم و اثربخشی فرابخواند و ما را به متون اساطیری / تاریخی مبتنی بر قهرمانی که با آن ها پیشاپیش آشنایی داریم ارجاع دهد؛ مثلاً به شاهنامه، یا نمونه های معاصرتر منظومه های روایی حماسی مانند برخی از اشعار اخوان ثالث، یا شعر آرش کمان گیر سیاوش کسرایی و... . اما نخستین و مهم ترین نقدم بر این شعر، به موسیقی شعر مربوط است. حقیقت این است که این شعر را از منظر عروضی، نه می توانیم پیرو شیوه ی نیمایی ارزیابی و دسته بندی کنیم و نه می توانیم سپید بدانیمش. از طرفی می بینیم که جنس آهنگ کلام در این شعر، از موسیقی شعر سپید فراتر است و از پرده ها و فرازها و زوایای مختلف این شعر پیداست که قصد شاعر در هنگام سرایش و نگارش آن، به دست دادن نمونه ای از شعر نیمایی (تأکیدم فعلاً روی خصائص وزنی این قالب است) بوده است. از سوی دیگر، جز در اقلیتی از فرازهای این شعر، نمودی کامل و قابل دفاع از عروض نیمایی را نمی توانیم سراغ بگیریم. به بیان دیگر، اگر با متر و معیار وزن نیمایی هم به سراغ این شعر برویم، باز کاستی ها (و خوش بینانه تر اگر بخواهیم بنگریم: قاعده گریزی های) بسیار بسیار بی شماری در آن می یابیم که به هیچ نحو توجیه پذیر نیستند. به بیان دیگر، با وجود نقصان های وزنی که شعر را از انطباق با شیوه ی عروض نیمایی جدا می کند، نمی توانیم این شعر را از حیث پایبندی به وزن و سطربندی، «نیمایی» نیز بدانیم و بخوانیم. اگر همدلانه و از سر همنوایی هم بخواهیم به این وجه (وجه عروضی و موسیقایی کلام) در این شعر نظر بیفکنیم، حتی نمی توانیم سنخ و جنمِ موزیکی آن را «بین بین» فرض کنیم؛ از آن گونه ای که در برخی از نوسروده های متأخر فروغ فرخزاد یا زنده یاد ژاله اصفهانی مشاهده می کنیم و شاعر در آن ها با ظرافتی هنرمندانه و حرفه ای، ضمن وفاداری به اصل وزن و خروج های گاه به گاهِ گوشنواز از آن، عندالاقتضا به «تغییر بحر» می پردازد. در این شعر، گریزهای موسیقایی و تنوع یابی و پاساژ عوض کردن وزن را خامدستانه تر از آن می یابیم که بتوانیم به این نوع و متد از کار نیز منتسبش کنیم و حرفه ای و عامدانه تلقی اش کنیم. همه ی آنچه تا کنون در مورد وزن این شعر عرض شد، موجب می شوند که نتوانیم ویژگی ها و مختصات موسیقایی این شعر را توجیه گرانه و پذیرشگرانه، با غمض عین بنگریم و به نحوی این شعر را از این حیث (موسیقی) دارای سلامت وافی ارزیابی کنیم و به یکی از گونه های مرسوم و معمول و آشنای «قابی / وزنی» انتسابش دهیم. از این گذشته، در منظومه سرایی باید به چند نکته دقت داشت و به قول شاعر، «اسباب» آن ها را پیشاپیش آماده کرد؛ که گمان می کنم هیچ کدام بتمامه (بتمامهم!) در این شعر وقوع نیافته اند. پیش از برشمردن این موارد، اجازه می خواهم بر این نکته تأکید اکید کنم که: منظومه نیز مانند هر نوع شعر دیگری، فارغ از «محتوا»یی که قصد القا و انتقال آن را دارد، به ظرائف فنی و ساختاری و آرایه ای یی نیازمند است تا این لقمه را خوش مزه تر و این خوراک را خوش منظر تر به مخاطب ارائه کند. از این گذشته، منظومه با توجه به طول ناگزیرش به تمهیدات «علی حدّه»ی دیگری نیز نیازمند است که کشش و ذوق پیگیری مخاطب را ایجاد و تقویت کند و در او رغبتی نسبت به پیگیری ماجرا برانگیزاند. آنچه که در ادامه برخواهم شمرد، همه، مواردی هستند که در ذیل آنچه عرض شد تعریف می شوند. شکل کنونی این شعر را با وجود عنایت خاصی که به آن دو گونه ی تمهید روایی (رفت و برگشت ها) داشته است و در آن موفق هم بوده است، خالی از دیگر لوازمی که برخواهم شمرد می بینیم؛ یکی از ویژگی های کِشنده و جذاب که می تواند مخاطب را در مورد ادامه دادن و پیگیری کردن متن بلند منظومه ها انگیزه ببخشد، همین موسیقی ست. برای همین، وجود موسیقی و صحت آن، یکی از دستمایه های مهم منظومه سرایی است. و به همین علت، اگر شعری بخواهد در قالب سپید، منظومه بسازد، باید حتماً جایگزین های دیگری جز آن تنتنه ی موسیقایی قوی، در آستین داشته باشد. یکی دیگر از موارد یاری بخش به توفیق و قوت منظومه، ایجاد پاساژها و بندهای فرمی قوی ست. این مهم، یا می تواند با ترجیع های صوریِ چشمگیر اتفاق بیفتد، یا با بازگشت های مکرّرِ معنایی. حالت ایده آل، آن است که در طول شعر، ما با موارد متعددی که به یکدیگر ارجاع بیابند رو به رو باشیم؛ یعنی فرضاً در بند چهارم، باز نکته ای مرتبط و متناسب، پیوند ذهنی مخاطب را با نکته ی دیگری در بند نخست تحکیم کند. این تداعی های درون شعری، علاوه بر بخشیدن احساس کشف به مخاطب (و لذت حاصل از آن در نزد وی)، ساختار کلی شعر را هم تقویت می کند و متن بلند منظومه را به یک کلیت هدفمند و شاکله مند و همبسته تبدیل می کند. برای القای کمال متن منظومه، قطعاً نمی توان فقط به خود داستان دل بست. همین بندها و پاساژهایی که عرض شد، می توانند داستان را به چند پاره تقسیم کنند که هر پاره پایان خاص خودش را داشته باشد؛ پایانی نه لزوماً داستانی، بلکه حتی دست کم، «پایان‌گونه»ای موضوعی و محتوایی. علاوه بر این، با وجود آن که طولانی بودن در منظومه سرایی طبیعی و پذیرفته شده است، اما این بدان معنا نیست که اصول کلّی حاکم بر همه ی انواع شعر، مانند لزوم پرهیز از اطنابِ بی مورد، بر آن صدق نمی کند. لزوم وسواس به خرج دادن در تعبیه ی مصراع های بدون زوائد، در این جا هم صادق است. به عبارت دیگر، باید بسیار مواظب بود که مخاطب در مواجهه با منظومه ی ما حوصله اش سر نرود و به اصطلاح، پس نزند! از موارد بدیهی دیگری مانند لزوم تعبیه کردن «اتفاقِ ارزنده» لااقل در پایان ماجرا و... نیز می توان یاد کرد. در شعر حاضر، در جزئیات مصاریع، پرده ی خیال را در کار شاعر بسیار پررنگ می بینیم و این بسیار ویژگی تحسین برانگیزی ست. اما ازدحام خیال در جزئیات و فقدان پیرنگ کلّیِ هندسی شده در کلیت شعر، موجب شده که همان جزئیات ارزنده هم خوب دیده نشوند و نتوانند در کلیت این شعر معنای ثانویه و فرازنگرانه تری بیابند و در نهایت به توفیق تمامیت شعر منجر شوند. علاوه بر آنچه گفته شد، تأکید همیشگی من بر تقویت زبان شعر، شاید بتواند بدرقه ی خوبی برای این یادداشت باشد. سخن خیلی به درازا کشید. فعلاً به همین مقدار بسنده می کنم. شاید در مجالی دیگر باز بتوان در این باره سخن گفت. برای شاعر آرزوی پیروزی دارم.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۲
کامران آرشید » سه شنبه 09 مرداد 1397
سپاس و دورود فراوان به جناب آقای آسمان.
محمّدجواد آسمان » چهارشنبه 10 مرداد 1397
منتقد شعر
درود بر شما آقای آرشید بزرگوار. پیروز باشید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.