شعر و قابلیتِ همنوایی




عنوان مجموعه اشعار : .
شاعر : نیره سپهری


عنوان شعر اول : ای کاش

باز آرامش ایوان و من و ....ای کاش تو
چای سردی ته فنجان و من و ....ای کاش تو

یاد آن خنده ی مشتاق و غروبی آتشین
چشم تر از نم لرزان و من و....ای کاش تو

دست در دست و جوانی و نهال آرزو
باد و گیسوی پریشان و من و ....ای کاش تو

گرم "ها"ی نفسی پچ پچ نرمی بوسه ای
شورش داغ خیابان و من و....ای کاش تو

آه سردی شب مهتاب و کمی دلواپسی
خش خش برگ گریزان و من و....ای کاش تو

جای سبز تو در این گوشه ی دل گلدانی است
یک خزان چک چک باران و من و ....ای کاش تو

عنوان شعر دوم : زمزمه

چکید ابر و ببارید شوق و‌نم نم کرد
ستاره ای مژه بر هم زد و غمی رم کرد !

زمین تر از دم باران، هوا طرب آلود
نسیم بوسه ی تردی نثار مریم کرد

به شاخ بید پدیدار شد نگینی سبز
ز گوش طرّه بیاویخت ، زلف در هم کرد

پرنده بال گشود و به روی گل بنشست
ز جام و ساغر غنچه ، شراب شبنم کرد

سپیده سر زد و شب با حریر پر نقشش
کشید بال و به روشن پگاه ، سر خم کرد

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در مجال این یادداشت، دو شعر از سروده های یکی از شاعران گرامی همراه با پایگاه نقد شعر را با هم مرور و بازخوانی و بررسی خواهیم کرد. وقتی با نخستین شعر رو به رو شدم، ابتدا گمان کردم شاعر در آن تمهیدی نوآوردانه برای وزن اندیشیده است؛ به صورتی که پاره ی پایانی «ای کاش تو» در بحر عروضی دیگری ادامه یابد. این حدس غلط، با نگاه به پاره ی پایانی برخی از مصاریع فرد نیز تأیید می شد؛ اما در ادامه ی شعر، با این حقیقت مواجه شدم که تنتنه ی وزن در ذهن و ضمیر شاعر به اشتباه رقم خورده بوده و او می خواسته غزلی در وزن «فاعلاتن، فاعلاتن، فاعلاتن، فاعلن» بسراید. با این حساب، باید ابیات غزل را مطابق با وزن اصلی و درستش [صرفاً از منظر اصلاح عروضی] به این شکل اصلاح کنیم (از شاعر محترم عذرخواهم که جسارت می کنم و در شعرش دست می برم):
باز، آرامش در ایوان و من و... ای کاش تو
چای سردی تویِ فنجان و من و... ای کاش تو
یاد آن لبخند مشتاق و غروبی آتشین
چشم تر از اشک لرزان و من و... ای کاش تو
دست در دست و جوانی و نهال آرزو
باد و گیسوی پریشان و من و... ای کاش تو
گرمیِ «ها»ی نفس، نرمای نغزِ بوسه ها
شورش داغ خیابان و من و... ای کاش تو
سردیِ شب های مهتاب و کمی دلواپسی
خش خش برگ گریزان و من و... ای کاش تو
گوشه ی دنجِ دلم، گلدانِ یادِ سبزِ تو
در خزان، غوغای باران و من و... ای کاش تو
از مسأله ی وزن که عبور کنیم، در شعر نخست، نکات برجسته ی دیگری هم قابل رصد هستند. پیش و بیش از هر چیز، فضای نو و امروزی شعر است که خودنمایی می کند. این که ما می توانیم شخصیت های این غزل گیرای عاشقانه (من و تو) را در اتمسفری در کنار دیگر بازیگران امروزی فضاساز (مانند خیابان، ایوان، گلدان، چای، فنجان) ببینیم، موجب می شود که به عنوان مخاطبان این شعر، امکان همذات پنداری و همنوایی بیشتری با شعر داشته باشیم. این موتیف های نو، موجب می شوند که عناصر خنثی یا دیرین نمایی مانند «خنده، غروب، گریه، دست در دست رفتن، نهال، آرزو، باد، گیسو، شب مهتاب، دلواپسی، و...» را نیز بتوانیم «امروزین» ببینیم و تصور کنیم. اشاره های شاعر به جزئیات (مثلاً گرمی «ها»ی نفس و نرمی بوسه و خش خش برگ و...) نیز به قابل تصورتر شدن تصاویر و فضاهای شعر کمک کرده است. شعر از نظر فرمی هم خوب بسته شده است؛ از حضور شاعر در ایوان و در فکر فرو رفتنش که مصادف با سرد شدن چای اوست، و فلش‌بک به خاطرات شاعر با معشوق. و به همین منوال، پایان شعر را نیز می توان به خود آمدن شاعر به لطف قطرات باران تلقی کرد. این موارد را عرض می کنم تا گفته باشم که ارزش های این شعر چه چیزهایی هستند و اگر شاعر انگیزه ی مضاعف بگیرد و در اصلاح و تصحیح وجوه فنی شعرش بکوشد، وجود این گونه تعبیه های «ارزش افزوده بخش» تا چه مایه می تواند توفیق شعرش را تضمین کند. طبعاً از شعر نمی توان انتظار داشت که مانند رمان، همه ی جزئیات و دلایل و ماوقع روایتش را مو به مو به عرض مخاطب برساند. به همین دلیل می توان اندک دستمایه های در فضا قرار گرفتن و مطّلع شدن از مطلب (مانند: آن خنده ی مشتاق و غروب آتشین، چشم تر از نم لرزان، دست در دست و جوانی و نهال آرزو، و...) را در این شعر غنیمت دانست و سودمند ارزیابی شان کرد؛ هرچند که این شعر، مثلاً اطلاعاتی در این مورد به دست ندهد که در خاطرات شاعر، چرا چشمی تر شده بوده یا مثلاً آرزویی که از آن یاد شده، چه بوده، یا در فرازی دیگر، شاعر چرا دلواپس بوده است؛ آن هم فقط کمی! برخی از کلمات به کار رفته در این شعر، البته در دامنه ی زبان، پرسش برانگیزند؛ مثلاً توجیه کاربرد «شورش» و انتسابش به خیابان. شعر دوم، هم به اعتبار زبانش، و هم به حکم حضور بازیگران صحنه اش، فضای کهن گرا تری دارد. در این شعر، با نمودهای آرکاییک زبان مانند «ببارید، بیاویخت، زلف در هم کرد، بنشست، و...» چشم در چشم می شویم و هوا را طرب آلود می بینیم و شراب شبنم را در ساغر و جام غنچه. شعر، در مجموع در همان حال و هوای سنتی اش، شعر خوبی از آب درآمده و ذهن ما را به سوی نمونه های خوبی از بهاریه های خوب و درخشان قدیم سوق می دهد. اما در همین شعر خوب هم با برخی از جزئیات نمی توانیم از ژرفای جان موافق باشیم؛ مثلاً تعبیر «نم نم کردن» عبارت غریبی ست. ما «نم نم باریدن» را در گستره ی کتبی و شفاهی زبان فارسی بسیار شنیده ایم ولی «نم نم کردن»؟ نه! البته می توانیم بفهمیم که شاعر چه می خواسته بگوید ولی رعایت دقیق همین جزئیات بیانی ست که روانی و قوام زبان و در نتیجه دلنشینی و کامیابی آن را در کارنامه ی شاعران موفق ضمانت می کند. مژه بر هم زدن ستاره را گرچه قبلاً در قواره و کسوت چشمک زدن ستاره بارها شنیده ایم اما همین تغییر تعبیر، دلچسبش کرده است. جلوه ی موسیقایی «تر و طرب» در بیت دوم، ستودنی ست. در دو بیت پایانی این شعر، بیان شاعر را به اندازه ی ابیات قبلی، روان و سرراست نمی بینیم و گره هایی را در آن ها مشاهده می کنیم. مثلاً در کجا؟ دومین مصراع از بیت یکی مانده به آخر را ببینید؛ به کار رفتن «شرابِ شبنم کردن از جامِ غنچه» که در واقع به جای «شرابِ شبنم نوشیدن از جامِ غنچه» آمده، مطابق با سنت های بیان روان و سالم زبان فارسی نیست و حدس من این است که حضور «کرد» در مقام ردیف، شاعر را ناچار به اخذ چنین رویّه ای کرده است. ترکیب «روشن پگاه» (که در آن صفت بر موصوف مقدم شده) در بیت آخر نیز، در مقایسه با بقیه ی فرازهای این شعر که صمیمی و بی پیرایه به نظر می رسند، بیش از حد عصا قورت داده و قلنبه سلنبه است!

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.