مخالفت با قیاس




عنوان مجموعه اشعار : گل های آفتاب گردان
شاعر : حسن جعفری بیجاربنه


عنوان شعر اول : رد عشق
به هرچه می نگرم مانده از تو یک ردی
بیا که منتظرم تا دوباره برگردی
چو در میان دلی جایگاه می سازی
نمی شود که رهایش کنی به این زودی
برای قلب من این اتفاق خوبی بود
که عاشقانه تمامش اسیر خود کردی
ببین سکوت این روزها دلیل نشد
که بی خیال تو گردم زنم به بی قیدی
درخت های خیابان شمرده هم با من
عبور رهگذران را که این نشد بعدی
میان فکر و زبانم کلام تو جاری ست
چرا کنار گذاری مرا به دلسردی
کنون که آن همه جوش و جدل شده آرام
قدم به معذرتی یا که عرض همدردی
نرو به خاطر آن حرف های بد که زدی
بیا که منتظرم تا دوباره برگردی


عنوان شعر دوم : جهنم نگاه
آشوب کرد شعله ی موی سیاه تو
خلقی کشاند تا به جهنم نگاه تو
شاید مهم نبود برایت چه می کشیم
کشتار می نمود لبت با سپاه تو
لشکر کشید آن مژه ها، رحم هم نکرد
آن گاه قلب سوخته شد داغگاه تو
سر باز بوسه ی داغش به رخ کشید
فرزین عقل مات شد از عشق شاه تو
دیری ست هیچ دست و دلم پای کار نیست
حیرت نگاه داشت مرا نیمه راه تو
افتاده ام به دام تو خوشحالم ای عزیز
کاری بکن دوباره بیفتم به چاه تو
چون آسمان نوشته چنین اتّفاق را
آنچه که رفت بر سر ما هم گناه تو
فریاد های ما که به نسلی دگر رسد
تکرار باز می نشود اشتباه تو
آرام بوده ام بیا لطف کن به ما
ما را بگیر بار دگر در پناه تو


عنوان شعر سوم : گاهی آهی
می توان راه کشیدن به نگاهی گاهی
یا توان جست به چشمان سیاهی راهی
می توان در غم دوری تو یک شعر نوشت
یا کشید از ته دل گاه به گاهی آهی
می توان رفت مسیری که به دلخواه تو نیست(نبود)
شده چیزی که تو یک عمر نخواهی، خواهی
گرچه از شاه رسد ظلم و تباهی گاهی
دیده شد قصد نماید به رفاهی شاهی
بیژنی را چو کشیدند به آغوش غمی
با منیژه شده هم ناله پگاهی چاهی
بهتر آن است زمان را به نظر داری چون
ندهد هیچ در این دوره کلاهی جاهی
چون رسد کشتی احساس به موجی آرام
مثل آن است شود فوج سپاهی کاهی
یاد تو چون که نشیند به زبان و ذهنم
می کشم باز به دل ناز نگاهی گاهی
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این مجال با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر سه غزل. گمان می کنم به جای راندن سخنان کلی، ترجیح خود شاعر هم این باشد که اشعارش بیت به بیت خوانده شوند و موارد به شکل عینی و با ذکر نمونه نقل و بررسی شوند. به همین دلیل در ادامه خواهم کوشید سطر به سطر جلو بروم و در هر بیت اگر نکته ی قابل اشاره ای هست، عرض کنم. ذکر نکات ناخواستنی را در اولویت خواهم گذاشت و به دلیل تنگی مجال سخن، خواهم کوشید از ذکر موارد مثبت و موفق پرهیز کنم. امیدوارم شاعر و خوانندگان، این شیوه را به حساب بی انصافی و دیدن نیمه ی تهی لیوان نگذارند. در شعر نخست، قافیه مشکل اساسی دارد. ببینید؛ مثلاً «برگردی، کردی، دلسردی، همدردی» قافیه های درستی هستند. اما بقیه ی قوافی این شعر، نمی توانند با کلماتی که ذکر کردم قافیه شوند. مثلاً «زودی» می تواند با «بودی» قافیه شود. «ردّی» مثلاً با «سدّی» می تواند قافیه شود. «بی قیدی» می تواند با «عیدی» قافیه باشد. «بعدی» با «رعدی» قافیه است. اما مجموعه ی این ها با همدیگر قافیه نیستند. وزن «ببین سکوت این روزها دلیل نشد» هم مختل است. در این مصراع، به جای «سکوت»، مثلاً باید «سکوتت / سکوتم» داشته باشیم تا وزن درست باشد. البته می توان «سکوتِ» را به شکل مکسور در چارچوبی از زحاف (دارای ارزشی هم تراز با «سکوتی») تصور کرد؛ اما چنان زحافی نیز با وجود صحت عروضی از گوش نوازی و توجیه محتوایی کافی برخوردار نخواهد بود. در مورد این شعر و دو شعر بعدی، نکاتی مرتبط با کاربرد زبان نیز قابل عرض هست که کمی دیرتر خواهم گفت. در غزل بعد هم نمونه ای از اختلال وزن را شاهدیم؛ مصراع «سرباز بوسه ی داغش به رخ کشید» در صورتی وزن صحیح خواهد داشت که کلمه ی «بوسه» دو بار در آن تکرار شود یا کلمه ای دیگر این مجال عروضی را پُر کند. در همین شعر، وزن مصراع «آرام بوده ام بیا لطف کن به ما» در صورتی درست خواهد شد که «بوده ام» به «بوده ایم» تغییر یابد. شعر سوم خدا را شکر از منظر عروض و قافیه سالم است. این غزل آخر، ما را به یاد غزل موفقی با همین وزن می اندازد از «آقای معینی کرمانشاهی»، با مطلع «خانمان سوز بود آتش آهی گاهی». آن غزل البته برخلاف غزل حاضر، مردّف است و ردیفش «گاهی» است. دیگرانی هم به استقبال این غزل معروف رفته اند و غزل هایی با همین وزن و قافیه سروده اند. اما اجازه دهید بازگردیم به شعر نخست، و این بار نگاهی بیندازیم به وجه زبانی این شعرها؛ که سلامت شان برای صحت شعر بسیار مهم است. در جای دیگری نیز این را عرض کرده ام که: در اهمیت زبان شعر، همین بس که عدم سلامتش می تواند دیگر خصائصِ حتی بسیار شاعرانه ی یک شعر را هبا و هدر کند و به هیچ بدل نماید. اما شعری که زبان سالمی داشته باشد، حتی اگر فاقد تکنیک های آرایه ای و محتوای اندیشمندانه و زاویه ی دید خیال انگیز هم باشد، باز در نزد دسته ای از مخاطبان خاص شعر، به عنوان گونه ای از شعر (نظم) می تواند قابل پذیرش و معتبر انگاشته شود. به بیان دیگر، معتقدم که در مواجهه ی منتقدانه با هر شعر، نخست باید به صحت کاربردهای زبانی آن نظر افکند و تنها در صورت عبور از این مرحله ی ارزیابی و صحت سنجی ست که می توان در مورد ویژگی های ژرف تر یک شعر بحث کرد. در نخستین سطر از نخستین شعر، حشوی در «یک ردّی» رخ داده است. یکی از «یک» یا «ی» کفایت می کرده و حضور هردو، شائبه ی «پُر کردن وزن به هر بها» را در چشم مخاطب ایجاد می کند. در مصراعِ «که عاشقانه تمامش [را] اسیر خود کردی»، حذفِ «را» از روانی و صمیمیت سخن کاسته است. استدلال دستوری حضور «هم» در مصراع «درخت های خیابان شمرده هم با من» را نیز نمی توان درک کرد؛ گرچه می توان حدس زد که قصد شاعر، در هم ریختن ارکان دستوری (درخت های خیابان هم شمرده [اند] با من) بوده باشد. ولی به هر روی، باید این را دانست که شرط تغییر در ساختارهای دستوری، دو چیز است؛ دلنشین از آب درآمدن نتیجه ی کار، و داشتن توجیهی در راستای اهداف سخن که بی آن تمهید ممکن نبوده باشد. حذف فعل در «قدم به معذرتی یا که عرض همدردی» نیز چندان جالب و دلچسب نشده. در شعر دوم، حذفِ «را» از «خلقی کشاند تا به جهنم نگاه تو» از آن رو وخیم تر است که امکان دوگانه خوانی (خلقی [را] کشاند تا به جهنم نگاه تو / خلقی کشاند تا به جهنم نگاه تو [را]) و نتیجتاً بروز اشتباه را به مخاطب می بخشد. در مصراع «حیرت نگاه داشت مرا [در] نیمه راه تو» نیز حذفِ «در» به بیان آسیب زده است. در بیت «چون آسمان نوشته چنین اتفاق را / آنچه که رفت بر سر ما هم گناه تو...» نیز حذف فعل (است؟) یا رکن دستوری دیگری، بیان را ابتر نموده است. در واپسین بیت از غزل دوم، حضور مسلّط ردیف، شاعر را ناچار کرده که به جای شکل مرسوم و معمول و کاربردیِ زبان یعنی «ما را بگیر بار دگر در پناهِ خود»، از «ما را بگیر بار دگر در پناهِ تو» استفاده کند. در شعر سوم، شاعر به جای شکل مرسوم «زمان را در نظر گرفتن» یا «زمان را در نظر داشتن»، تحت جبر وزن، از «زمان را به نظر داشتن» استفاده کرده که به دلیل همان مخالفت با قیاس مرسوم، و القای ناچاریِ شاعر در سرپنجه ی عروض، سخن را نادلنشین کرده است. همین طور در این شعر می توان از حذفِ «که» در «مثل آن است [که] شود فوج سپاهی کاهی» به بدی یاد کرد. حضور برخی کاربردهای کهن ترِ زبان در این سه شعر (مانند: چو، گردم، گذاری، کنون، می نمود، دیری ست، می توان راه کشید[ن]، توان جست، نماید، و...) را می توان به دیده ی اغماض نگریست و از آن ها گذشت؛ زیرا زبان مابقی شعرها آنچنان هم نو و امروزی نیست که این گونه کاربردها در بافت آن ها بیش از حد غریبگی کند. هرچند این گونه کلمات، یک سر و گردن آرکاییک تر از دیگر فقرات زبانی این شعرها هستند.

منتقد : محمّدجواد آسمان

محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شد و در دبیرستان استعدادهای درخشانِ «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی) تحصیل کرد و برای تحصیل در مقطع کارشناسی در رشته‌ی فلسفه وارد دانشگاه اصفهان شد. او سپس تحصیلات خود را در ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.