پله به پله




عنوان مجموعه اشعار : .
شاعر : حسین چمن سرا


عنوان شعر اول : .
خوش نقشه است اینجا... ولی خاک و خُل است آخر ...
شالوده ی این کاخ بدجوری شُل است آخر

اجناس اینجا مطلقا مال خریدن نیست
بازار این دنیا سراسر بُنجُل است آخر

دنیا سیابازی ست... پس من ساز و کارش را
یک لحظه هم باور نمی دارم...رُل است آخر

از موج جاده رد شدن اصلا اصولی نیست
صد متر آن سو تر از این مسلخ پُل است آخر

ساقه سه روزی خار را طاقت میارد چون-
می داند این طاقت سرانجامش گُل است آخر

عنوان شعر دوم : .
از اول شب تا اذان صبح ، آیا شده از درد بیداری
بی اندکی وقفه برقصی با موسیقی "ِآقای افکاری" ؟

از این و آن دائمْ فراریدن ، در گوشه ی خود انزواییدن
همواره ضدّ اجتماعیدن ... سخت است این سان نا به هنجاری

در من فرویدی نسبتاً غمگین ، با غده ای در حلقِ مسدودش
در حال استعمالِ سیگار است ، بی وحشت از تشدیدِ بیماری

من یک کتابِ پوچِ اوراقی ، در عمقِ یک تاریخِ متروکم
یک دوره ی ده جلدیِ پیرم : بی مصرفی در کنج انباری
*
محصورِ افسوسیم و مایوسیم ، محصور دیروزیم و فرداییم
محصولِ تلفیقِ زمان و زجر : ماییم و یک دنیا گرفتاری

عنوان شعر سوم : .
هرچند که در دورترین نقطه ی دنیام
تو آدرست را بده بشمار سه آنجام

باشد که در آغوش تو آرام بگیرد
این دل که در آغوش من است این همه نارام

ای کامروا نیست روا این همه ایام
باشیم هواخواه تو و این همه ناکام

من خلق شدم شاعر دربار تو باشم
باید هدفم را برسانم به سرانجام

تا جان به تنم هست غزل ساز تو هستم
ای عامل صد در صد معمول غزل هام

شعر چهارم

هرگز دهان ز هجو شرارت نبسته ام
با هیچ شخصی عقد اخوت نبسته ام

هرجا که حق رعیت پامال ظلم شد
آنجا دهان و چشم رعایت نبسته ام

طرار ، شاه ، شیخ ، تفاوت نمی کند
با اهل ظلم عهد رفاقت نبسته ام

چون شیخ اشک پیشه ی انگار توبه جو
من آب به سراب دیانت نبسته ام

مقصد سعادت است و سعادت رضای حق
من به دل به این دو روزه ی هجرت نبسته ام
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر اشعاری از دوست شاعری که از همراهان دیرین و همیشگی پایگاه نقد شعر هستند و قبلاً با نمونه های دیگری از سروده های ایشان نیز در همین پایگاه آشنا شده ایم. در غزل نخست، جز برخی توجهات زبانی که می توانند محل التذاذ شنیداری یا معنایی باشند (مانند نسبت و تناسب شالوده و شُل)، کلمات قافیه نیز موجب شده اند که شعر در عین جدیت موضوعی اش با نمکی از جذابیت پیش برود. در همین شعر، نکته ی دیگری که برجسته است و خودنمایی می کند، تأکید آگاهانه یا ناخودآگاه شاعر بر استعمال کلمات و تعابیر امروزی ست؛ مثلاً فقط در دو بیت نخست، موارد متعددی از این دست مانند «خوش نقشه، خاک و خُل، بدجوری، شُل، مالِ کاری بودن، و بُنجُل» را شاهدیم. حضور این تعبیرات در زبان شعر، در عین نکته ی مثبتِ القای صمیمیت و هموار کردن راه ارتباط گرفتن مخاطب امروزی با شعر و افزودن بر احتمال کامیاری آن، خطراتی هم در دل دارد؛ مثلاً این که مبادا ناپرهیزی و بی تقوایی در راه دادن و استعمال چنین وجهی از زبان، شعر را بر لبه ی سخافت بلغزاند، یا مثلاً این که همنشینی این زبان نوتر با برخی رگه های کهن تر زبانی (یا احیاناً با مایه و روح کهن یک شعر) به خوبی اتفاق نیفتاده باشد. به عنوان مثال، در بیت سوم همین غزل نخست، قدمت فعل «باور نمی دارم» را با کلمه ی امروزی و بلکه بیگانه ی «رُل» که قافیه هم هست، از یک سنخ و یک بافت نمی یابیم. نمی خواهم حکم کلی صادر کنم (که هنر و شعر جای اطلاق نیست) ولی حضور دو کلمه ی «مطلقاً و اصلاً» در ابیات دوم و چهارم، زبان این دو بیت را اتوکشیده و گزارشی کرده و از انعطاف و نرمای عاطفی دورشان نموده است. اقتضای حضور «موج» در بیت چهارم را درک نمی کنیم. در ابیات چهارم و پنجم، حضور اعداد را می بینیم. استفاده از عدد صد به عنوان عدد کثرت سابقه دارد ولی از خود می پرسیم: چرا سه؟ و پاسخی نمی یابیم. یکی از «طاقت» ها در بیت آخر، بی شک امکان حضور واژه ای دیگر به دایره ی واژگانی شعر را سلب کرده و بدون دلیلی موجه، سر و ته ماجرا را با تکرار به هم آورده است. نیمه رها شدن سخن در پایان مصراع های نخست ابیات سوم و آخر نیز از دلچسبی موسیقایی این بیت ها کاسته است. این دو مورد آخر، البته از محرّمات نیستند اما از مکروهات می توان به شمارشان آورد! در این غزل، علاوه بر تشخص قافیه، شاعر از ردیف هم کار کشیده است. چگونه؟ توجه به ایهام «آخر» که تنها در بیت پایانی شعر به معنای «پایان» به کار رفته، «کار»ی ست که از آن یاد کردم. برویم سراغ دومین شعر؛ می توان فهمید که شاعر با آوردن مصادر جعلی «فراریدن، انزواییدن، اجتماعیدن» در بیت دوم، خواسته شاهدی عینی بر مضمون «ناهنجاری» در بیت تعبیه کند. سلّمنا! اما برای ارتقای القای موسیقی درون بیتی، شاید بهتر بود اگر قافیه ی درونی به صورت دقیق تری رعایت می شد. به قول شاعر: «یک داغِ دل، بس است برای قبیله ای». می خواهم بگویم که اگر بنا بر القای ناهنجاری ست، همان تمهید شاید کفایت کند. در سطرهای پایین تر، شاعر را می ستاییم که ناگفته، ذهن ما را از «غده» به «عقده» رسانده است؛ همین طور به خاطر برگرداندن صفت «اوراقی» به موصوف شایسته ترش؛ کتاب. در شعر سوم، برجسته ترین شیرین کاری زبانی شاعر، به کار بردن «نارام» است که جز استقلال خودش «نا+رام»، «ناآرام» را نیز فرایاد می آورد. جز این البته موارد زبانی دیگری نیز در شعر به چشم می آیند؛ مثلاً به کار بردنِ اشتقاق «عامل و معمول» در بیت آخر. حذفِ «تا» در «من خلق شده ام [تا] شاعر دربار تو باشم»، در واقع، به جان خریدن تبعات عدم التزام دقیق به دستور زبان است، به امید گام برداشتن به سمت افزایش صمیمیت زبان از طریق نزدیک شدن به کاربردهای شفاهی تر و محاوره ترِ آن. در شعر چهارم نیز این گونه توجهات زبانی نمونه هایی دارد؛ مثلاً همین «رعیت و رعایت» در بیت دوم، یا مثلاً «آب و سراب» که کم رمق تر است. در بیت چهارم از شعر چهارم، دو نکته برای عرض کردن هست؛ یکی این که: لازم است «به» را کشیده تر و با ارزش موسیقایی بیشتر بخوانیم تا حق عروض بتمامه گزارده شود. درست مانند اتفاقی که در واپسین بیت از شعر نخست برای «ساقه» افتاده است. و دوم این که فارغ از تاختن به شیخ در کنار شاه و طرار (که راه فرار و توجیه دارد و در ادبیات ما هم بی سابقه نیست)، ترکیب «سرابِ دیانت» واجد توصیفی از دین است که دیگر قابل تأویل و تفسیر نیست و فرداروز بعید است که شاعر بتواند در هنگام مواجهه با اهل دیانت، از آن دفاع کند!!! در این شعر آخر، یکی از نمک های کار، توجه شاعر به وجه ترکیبی ردیف به عنوان فعل مرکب است؛ همین امر است که به ردیف، نوعی تنوع بخشیده و با عنایت به معنای آن در هر بیت، می توان گفت که گریزگاهی از تکرار واژگانی محض و صرف ردیف فراهم کرده است. در مجموع، علی رغم مواردی که مِن بابِ مته بر خشخاش نهادن عرض شد، باید بگویم که انصافاً هر چهار شعر را شعرهای خوب و جان دار و محکم و قابل دفاعی دیدم. ترتیب کیفی شعرها در آیینه ی سلیقه ی این بنده ی حق، برعکس است؛ یعنی شعر آخر بهترین است و اولین شعر در میان این چهار شعر نسبتاً کم توفیق تر بوده است. با این حال، حتی همان شعر نخست را هم بی انصافی ست اگر شعر بدی بنامیم. از گزیده گویی شاعر در این غزل های کم بیت، باید تمجید کرد. قوت محور عمودی شعرها و یکپارچگی موضوعی و محتوایی آن ها (در کنار ترتیب سخن در درون هر شعر؛ که به نظر می رسد پله به پله به خوبی هر شعر را آغاز کرده و دست به دست به هر بیت سپرده تا پایان) مسأله ی دیگری ست که باید از این شعرها آموخت و آن را ستود.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۶
سید مهدی منتظری » شنبه 06 مرداد 1397
سلام و عرض ارادت. ممنون از نقد موشكافانه ى شما. اما، من هر كار ميكنم متوجه ايراد وزنى در آن "به" كذايى در مصرع دوم بيت ٤ از شعر آخر نميشوم. به نظرم اين انتهاى واژه ى "سراب" (يعنى حرف "ب") است كه بايد كشيده تر (به صورت "سرابه") خوانده شود تا حقّ عروضى مصرع ادا گردد. شايد هم دقت من كافى نيست. سپاس.
محمّدجواد آسمان » یکشنبه 07 مرداد 1397
منتقد شعر
1ـ درود بر آقای منتظری بزرگوار. البته وزن این مصراع در مجموع ایرادی ندارد ولی واجد کراهت سمع هست. بعد از «آب» باید مکث کنیم و آن را با ارزش موسیقاییِ «آبُ» بخوانیم که این جزء زحافات و سکته‌های مرسوم است و اختیار ادبی محسوب می‌شود. ولی مسأله‌ی اصلی ما با «به» است که باید به جای «بِ» (کوتاه) در حدّ «بی» (بلند) خوانده شود، یا قدری بکشیمش (بِـ...) تا وزن درست باشد. البته این هم بی‌سابقه نیست. به دلیل همین سابقه عرض کردم که: غلط نیست اما گوش‌نواز هم نیست.
محمّدجواد آسمان » یکشنبه 07 مرداد 1397
منتقد شعر
2ـ برای درک مطلب، فارغ از معنی، با داوری گوش، این مصراع را (که وزنش درست است) بشنوید: «من آجُری سرابِ دیانت نبسته ام». در این‌جا، «آجُ» به جای همان «آبُ» نشسته، و «ری» جای «بی» (بِـ...) را پُر کرده. می‌بینید که وزن به این صورت کامل و درست به نظر می‌رسد. مطلبی که در مورد «سراب» فرموده‌اید درست نیست. این کلمه (سراب) به درستی در وزن نشسته است. اگر شاعر به جای «به»، «بر» گذاشته بود، از زیبایی سخن کاسته می‌شد ولی وزن کامل بود. به هر حال، من اصراری به تغییر شکل کنونی ندارم چون اساساً غلط نیست.
سید مهدی منتظری » یکشنبه 07 مرداد 1397
سلام، و سپاسگزارم.
حسین چمن سرا » شنبه 06 مرداد 1397
عرض سلام و ادب / خیلی خیلی ممنون از وقتی به شعر های بنده اختصاص دادید/بسیار آموختم
محمّدجواد آسمان » شنبه 06 مرداد 1397
منتقد شعر
درود بر آقای چمن‌سرای عزیز. پاینده و رستگار باشی برادر جان...

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.