عشق و تشبیه به انواع بلایای طبیعی




عنوان مجموعه اشعار : یکصد شعر عاشقانه برای بانو
شاعر : احمد ایوبی


عنوان شعر اول : صدای عشق

محبوب من
آنهنگام که عشق خویش را
با حیاء چشمانت
در سکوت بر من فریاد زدی
صدای عشق تو صاعقه ای شد؛
در آسمان چشمانم غرید
و آنهارا پر از خواهش تماشایت کرد
محبوب من
آنهنگام که عشق خویش را
با سرخی لبانت
در سکوت بر من فریاد زدی
صدای عشق تو بارانی شد
و بر کویر تشنه لبانم بارید
و هوس بوسیدنت را بر آنها رویاند
محبوب من
آنهنگام که عشق خویش را
با لکنت زبانت در سکوت بر من فریاد زدی
صدای عشق تو موجی شد
و تمام واژگانم را درخود غرق کرد
و شعر را بر زبانم جاری ساخت
محبوب من
آنهنگام که عشق خویش را
با لرزش دست هایت در سکوت بر من فریاد زدی
صدای عشق تو زلزله ای شد
و تمام دشت های تنم را لرزاند
و دستانم را به نوازش دستان تو سوق داد
محبوب من
آنهنگام که عشق خویش را
با گرمای آغوشت در سکوت بر من فریاد زدی
صدای عشق تو
آتشفشانی شد که گدازه هایش پستی و بلندی های سینه هایم را سوزاند
و راه آغوشم را برای در آغوش کشیدنت هموار ساخت
محبوب من آنهنگام که عشق خویش را با عطر تنت
درسکوت بر من فریاد زدی
صدای عشق تو نسیمی شد
و برتمام مزارع خشکیده قلبم وزید
و قلبم را به رویاندن بزر امید وصالت واداشت
محبوب من آنهنگام که عشق خویش را
با طپش قلبت در سکوت برمن فریاد زدی
صدای عشق تو فریادی شد که تمام دنیای مرا فرا گرفت
و جهانم را به آمدنت بشارت داد
محبوب من
آنهنگام که عشق خویش را
با تمام وجود در سکوت برمن فریاد زدی
من نیز با تمام وجود عاشق تو شدم



عنوان شعر دوم : خنجر عشق

محبوب من
عشق تو خنجریست برنده
هیچ نیامی برای آن وجود نخواهد داشت
جز قلب من
پس آنرا در غلاف کن

عنوان شعر سوم : آنهنگام که عاشق شوم

قلبم قفسی است،پر از گنجشکهای کوچک
جسمم حوضی است، پر از ماهی های سرخ
روحم کوهی است، پراز گدازه های سوزان
عقلم معبدی است،پراز شمع های روشن
محبوب من
آنهنگام که دروازه های قلبم
با کلید چشم های تو گشوده شود
از پرواز گنجشکان عاشق
تمامی شمع های معبدم خاموشی گیرد
و عقلم بتخانه ای بزرگ گردد
و آنهنگام که جسمم
با دریای غم تو پیوند گیرد
از شنا کردن ماهی های کوچک
آتشفشان درونم خاموش شود
و روحم به دشتی پر از لاله های سرخ بدل گردد
محبوب من
گنجشکان عاشق
ماهی های کوچک
بتخانه های بزرگ
دشت های پراز لاله
همگی
تورا می خوانند
نقد این شعر از : آرش شفاعی
شکی نیست که عشق یکی از مضمون های همیشگی و دائمی هنرمندان و شاعران بوده است. شاید هیچ مضمون دیگری حتی مضمون هایی ازلی ابدی مانند مرگ و جنگر نیز در شعر اینهمه تکرار نشده است. در شعر فارسی، اتفاقاً تقریباً همۀ شاعران عاشقانه سرایی کرده اند. بخصوص در دوره هایی که غزل، قالب اصلی شعر بوده است توجه به عشق به مضمون اصلی و بی رقیب شعر تبدیل شده است. پس در اینهمه عاشقانه سرایی، چه چیزی باعث شده است که شاعرانی در برابر دیگر شاعران، قد برافرازند و به شاعران مورد توجه و درجه اول تبدیل شوند و شاعران دیگری در درجه های مختلف قرار گیرند؟ چه چیزی باعث شده است بعد از قرن ها سرودن شعر عاشقانه، هنوز این گونه شعر، خسته کننده نباشد و ما هنوز به خواندن عاشفانه های تازه از شاعران دلبسنگی داشته باشیم؟
سخن در این باب زیاد است و حتماً شاعر عاشقانه سرایی چون «احمد ایوبی» هم به این پرسش‌ها فکر کرده است و برای خود پاسخ‌هایی دارد. سؤال این است که مثلاً مگر نه اینکه سعدی هم عاشقانه سراست و حافظ، هم؟ پس چرا بودن غزل سعدی ما را از غزل حافظ بی نیاز نمی کند و اگر به این پرسش پاسخ دهیم می توانیم به عاشقانه سرایان جوانی چون شاعر این شعر هم امید بدهیم که می توانند بدون دغدغۀ فراموش شدن در پیچ و خم تاریخ تو در توی شعر عاشقانه، همچنان بسرایند و خوانده شوند؟ پس بگذارید به همان پرسش بپردازیم. «سعدی» و «حافظ» هر دو غزل می‌سرایند و هر دو نیز اغلب شعرهایشان عاشقانه است اما مؤلفه ها و اختصاصاتی در شعر هرکدام وجود دارد که در دیگری نیست. سعدی استاد سخن سهل و ممتنع است، به سادگی سخن گفتن عادی، شعر می گوید، در قالب یک عاشق احساساتی و جان نثار به خوبی فرو می رود و دقایق و ظرایفی از یک رابطۀ عاشقانه در برابر چشم مخاطب قرار می دهد که کشف این دقایق حسی و عاطفی باعث دلنشین شدن شعر اوست. در برابر غزل خافظ، فنی تر، ظریف تر و با ریزه کاری های زبانی بیشتری است. زبان در شعر سعدی، بی پیرایه و به منطق عادی و روزمرۀ زبان نزدیک است ولی در شعر حافظ، زبان پر از دقت ها و نکته سنجی های حرفه ای است. ضمن اینکه حافظ برخلاف سعدی، عاشقی ساده و صادق نیست بلکه روح رندانه ای دارد که گاه در شعر خود را نشان می دهد.
حالا به سراغ شعر شاعر خودمان می آییم. در این شعر چه مؤلفه برجسته ای وجود دارد؟ چه کشف خاصی در نگاه و روایت شاعر می بینیم؟ آیا این توصیفاتی که شاعر از احساس خود در رویارویی با معشوق گفته است، تاکنون بارها و بارها در شعرهای دیگر و نثرهای ادبی تکرار نشده است؟ اینکه عشق بارانی شده و بر کویر لبان شاعر روییده است، صدای عشق صاعقه ای شده و در آسمان چشمان شاعر برق زده است، اینکه عشق زلزله ای شده و در دشت دل شاعر به حرکت درآمده، کدام یک کشف تازه ای است که شاعر ما پشتش ایستاده باشد؟ ادبیات پر از تشبیه عشق به سیل و زلزله و صاعقه و دیگر بلایای طبیعی است. حالا نوبت یک کشف تازه است، کشفی از یک لحظه، یک حس، یک تصویر که دیگران آن را ندیده اند و تنها این شاعر آن را دیده است. این چیزی است که در شعر شما هنوز نیست و باید باشد.

منتقد : آرش شفاعی

شاعر، منتقد و روزنامه نگار. متولد 1354 در مشهد، دانشجوی دکترای علوم ارتباطات اجتماعی و دبیر سرویس فرهنگ و هنر روزنامه قدس.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.