در کمندِ وزن، یا سوارِ وزن؟




عنوان مجموعه اشعار : شعر آیینی
شاعر : عمادالدین ربانی


عنوان شعر اول : امام رضا
Emad Rabbani:
درون کوله ام سلام هست و اشک ودرد وآه
کنار من به سوی تو قدم گذاردایستگاه
به این امید که گره گشاشوی ز کارشان
نوشته اند نامه را، هزار برگه شد سیاه
به مشهد تو آمدم سیاه بنده تو ام
جواب ده به بنده ات سلام بر تو پادشاه
چو آبشار در حرم ، در آن قیام سر بزیر
سلام میکنم به شاه و میروم به سجده گاه
در این حرم شبی نباشد و همه ی عاشقان
شدند مستقیم گرد شمس در بزرگراه
دیوانه کرده شمس مولوی جاودانه را
چه میکنید با من ای که پیش توست شمس ماه
ببین که چشم من کند لبی به ذکر شاه تر
اگر چه بود دامنش تر و نداشت جا یگاه
گره خورد نگاه من به آن ظریح پر گره
زتو گره گشایی و زما همه غم و گناه
غزل سروده ام برای نورو عشق و آینه
ز لحظه ی بدون شاه میبرم به او پناه






عنوان شعر دوم : غربت
Emad Rabbani:
هر گلی را آب دادم شد گلاب
له شده گل،روی عاشق شدخضاب
غسل با می میکنم هنگام مرگ
آفتابم شیعیانم آفتاب
شمر روی سینه من مینشست
گفتم ای عادل بده من را جواب
هیچ میدانی که سبط کیستم
ای شقی برگرد از کار ثواب
تیغ در دستان تو هست و دریغ
نیست آمال تو جاهل جز سراب
لاله میجوشد ز من ای اهل درد
تشنه ام به مهر وایمان نه به آب

عنوان شعر سوم : ساقی

نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت نگاهی نقادانه خواهیم انداخت به دو غزل. نخستین غزل که به امام رضا(ع) تقدیم شده، روایتی ست از سفر زیارت. در این شعر، شاعر در همان بیت نخست، با نگاهی شهودی، شاعرانگی زاویه ی دیدش را به رخ می کشد و با جان دار انگاری ایستگاه، آن را نیز مانند خودش مسافری در حرکت به سوی حرم می بیند. بیت دوم اما سؤالی پیش روی ما می نهد؛ بیت درباره ی چه کسانی سخن می گوید؟ چه کسانی نامه نوشته اند و هزار برگه را سیاه کرده اند به این امید که امام رضا(ع) گره از کارشان بگشاید؟ کلمات بیت به ما پاسخی نمی دهند. این بیت، ایراد ضمنی دیگری نیز دارد؛ این که از «هزار برگه ی سیاه شده» سخن گفته می شود اما «نامه» مفرد آمده است. در این بیت، «که» نیز در موضع موسیقایی دلنشینی ننشسته است و باید آن را با ارزش موسیقاییِ «کی» خواند تا وزن صحیح به گوش برسد. به بیت سوم می رسیم. شخصاً «بنده» نامیده شدن را جز در برابر خداوند نمی پسندم. از این گذشته، ترکیب «سیاه بنده» (با آن که تعبیر «غلام زنگی» در تاریخ فرهنگی و ادبی ما فارسی زبانان بی سابقه نیست) چندان دلچسب نیست؛ چرا؟ به این دلیل ساده که در نظر من حاوی نوعی نگاه نژادپرستانه است. توجه داشته باشیم که سیاهی در این جا مستقیماً بنده را توصیف می کند و نمی توان از آن «سیاه رویی // گناه کاریِ» شخص را افاده کرد. من اگر بودم، با توجه به اشاره به نامه های بیت قبل (که در واقع عریضه های حاوی حاجات و درخواست ها بودند)، در این جا «سیاه نامه» می آوردم (که بر کارنامه ی سیاه شخص دلالت کند و با ارکان بیت قبل نیز پیوند بیابد). در بیت بعد، باز چشمه ای از نگاه شاعرانه را شاهدیم؛ اشاره ای غیرمستقیم به اشک ریزان بودن فرد، با آوردن «چو آبشار». در این بیت (بیت چهارم) دیگر حس می کنیم که تکرار «شاه» از حلاوت افتاده است. بیت پنجم دارای نقصی عروضی است؛ در کجا؟ در «در این حرم شبی نباشد و همه ی عاشقان». شاعر برای تصحیح وزن باید به جای «همه ی» از «تمامِ» سود می جست. این بیت، چند ایراد دیگر هم دارد؛ یکی این که در مصراع نخست، کاربرد آرکاییکِ «نباشد» در معنای «نیست» آمده است؛ شاعر می خواسته بگوید: «این حرم، شب ندارد و در این حرم هرگز شب فرا نمی رسد». بسیار خوب. زمان فعل (نیست)، مضارع است. در این شرایط، کم ترین انتظار نحوی و دستور زبانی ما این می تواند باشد که فعل مصراع دوم «شدند» هم به جای ماضی، مضارع باشد. علاوه بر این، عبارتِ «مستقیم گِردِ چیزی شدن»، تعبیر غریب و غیرعادی و نامفهومی ست. از این گذشته، قافیه در این بیت، خود را به شعر تحمیل کرده بی آن که با عناصر این بیت و فضای این شعر (تا این جای کار) تناسب و مناسبتی داشته باشد. تنها همپیوندِ «بزرگراه» در این بیت، «مستقیم» است که خود آن هم جای پایش محکم نیست و نمی تواند ذهن مخاطب را مثلاً به «صراط مستقیم» یا معنای درخور دیگری هدایت کند. در بیت ششم، تداعی ذهنی، شاعر را از شمس در معنای خورشید به شمسِ مولانا رسانده. مصراع نخست این بیت هم اختلال وزنی دارد. در کجا؟ در «دیوانه». به جای «دیوانه» که وزنش «مفعولن» است، این مصراع به کلمه ای با ارزش عروضی «فعولُ» نیاز داشته است. آمدن صفت «جاودانه» برای مولوی در این مصراع نیز تنها وزن پر کن به نظر می رسد زیرا بافت کلام با محوریت حدیث نفس شاعر و مدح امام رضا(ع)، مجال مناسبی برای برجسته کردن مولوی با منقبتِ «جاودانه» به دست نمی دهد. به بیان دیگر، در شعری که قبله ی موضوعی اش چیز دیگری ست، نمی توانیم بفهمیم که چرا پای توصیفی درخشان از مولانا (همچون نکته ای انحرافی و توجه گیر) به میان می آید. مصراع دوم این بیت نیز گنگ است. پاره ی «ای که پیش توست شمس، ماه» را می فهمیم که خطاب به امام رضا(ع) است. اما نمی توان دانست که مراد شاعر از «چه می کنید با من؟»، تخاطب با چه کسانی ست؟ اگر این پاره نیز در ارتباط با پاره ی دوم خطاب به امام رضا(ع) است، باید پرسید که چرا در این جا جمع آمده و در ادامه مفرد؟ این که ما شخصی را برای احترام به صورت جمع خطاب کنیم، پذیرفتنی ست اما قانون مهم زبان، تناسب همه ی ارکان سخن با یکدیگر است و در جایی که پاره ای مفرد و پاره ای جمع باشد، چاره ای نداریم جز این که بیان را مختل و دارای نقص به حساب آوریم. این که «چه می کنید با من؟» را مانند پاره ی دوم این مصراع خطاب به امام رضا(ع) به حساب آوریم، مشکل دیگری را نیز حادث می کند؛ این که نمی توان فهمید مقصود شاعر از چنین خطابی با امام رضا(ع) چیست؟ مصراع را به صورت منثور ببینید تا بیشتر متوجه وخامت اوضاع معنایی اش شوید: «ای امام رضا! ای که خورشید پیش تو ماه است! با من چه می کنید؟» مخاطب با خواندن این مصراع از خود خواهد پرسید: مگر قرار است امام رضا(ع) با زائرش کاری بکند؟! نوع نگاه شاعر در بیت بعد نیز شاعرانه و تازه و بدیع است؛ شاعر، اشک آمدن بر چشم را تر شدن لب چشم تعبیر کرده و سپس در نگاهی دیگر، پلک را همچون دامانِ ترِ چشم به تصویر کشیده است. در این بیت، باز نمی توانیم درک کنیم که «ببین» خطاب به چه کسی ست؟ بعید است که بتوان آن را خطاب به امام رضا(ع) تصور کرد زیرا در همین مصراع، از شاه سخن رفته است. مشکل دیگر این بیت، باز عدم هماهنگی زمان افعال است. «کند» در معنای «می کند»، مضارع است ولی «بود» و «نداشت» ماضی هستند. درست تر این بود که شاعر می گفت: «چشم من لب به ذکر شاه تر می کند اگرچه دامنش تر است و جایگاهی ندارد». رسیدن از تصویر دایره های (گره های) ضریح به گره گشایی، باز نگاه شاعرانه ی ظریفی ست که دلچسب از آب درآمده است. جز تکرار بیاندازه ی «شاه» در این شعر که به زعم این بنده ی حق، به شعر آسیب زده، مشکلات زبانی برشمرده شده را باید حاصل تن دادن شاعر به یوغ وزن تلقی کرد. به عبارت دیگر، در عرصه هایی که وزن دست و پای شاعر را بسته بوده، شاعر به هر نحو ممکن، نزدیک ترین کلمه به آنچه واقعاً می خواسته بگوید را صرفاً بر اساس تطابق با وزن شعر، استخدام کرده و وسواس چندانی در موردش به خرج نداده است. مجال سخن به اتمام رسیده و باید به موارد مهم تر شعر دوم، بسیار کوتاه اشاره کنم: در بیت نخست، عدم تطابق زمان فعل ها (شد / شده). در بیت سوم، کاربرد نادرست فعل «می نشست» به جای «نشست» (یا شاید حذفِ «هنگامی که» از آغاز مصراع شمر). در بیت چهارم، کاربرد اشتباه «برگرد از کارِ ثواب» به جای «برگرد بر کارِ ثواب». در بیت پنجم، کاربرد نادرست فعل «هست» به جای فعل «است». در بیت آخر، غیر دقیق بودنِ موسیقیِ «به» و «نه». در مصراع نخست این بیت نیز شاهد نگاه شاعرانه ای هستیم که در تعبیر «لاله جوشیدن» به جای «خون جوشیدن» متجلّی شده است.

منتقد : محمّدجواد آسمان

محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شد و در دبیرستان استعدادهای درخشانِ «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی) تحصیل کرد و برای تحصیل در مقطع کارشناسی در رشته‌ی فلسفه وارد دانشگاه اصفهان شد. او سپس تحصیلات خود را در ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.