مساله‌ي شناخت




عنوان مجموعه اشعار : .
شاعر : علي صادقي


عنوان شعر اول : .
.

عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : منزوی
تقدیم به حسین منزوی

کسی نشنیده تا امروز، صدای خنده هایت را
زمان پر کرده از ماتم به نامردی هوایت را

پر از فریادی و خاموش، چنان آتشفشانی سرد
که پنهان کرده ای در خود صدای گریه هایت را

رفیقان دشمنت بودند، تو اما دوستی کردی
جفا دیدی و بخشیدی نشان دادی وفایت را

ببین غم را چه ها کرده، خزان کرده بهارت را
چنان با او عجین گشتی، که آتش زد سرایت را

در این بارانِ زشتی ها تو در خود منزوی گشتی
تو پیدا کرده ای در خود، در این خلوت، خدایت را

چه آمد بر سرت شاعر؟ چرا بارِ سفر بستی؟
چرا با خود نبردی پس کتاب و شعرهایت را

زمان حتی پس از مرگت فراموشت نخواهد کرد
ببین شعرت به پا کرده، به تنهایی عزایت را

نقد این شعر از : ابراهیم اسماعیلی اراضی
به هر تقدير و ترتيب، این سروده از پوشه‌ی من سر در آورده و باید درباره‌ی آن بنویسم؛ نوشتنی که همان‌قدر که می‌تواند برایم شوق‌انگیز باشد، سخت است؛ شوق‌انگیز از آن جهت که موضوع آن غزلسرای بزرگ هم‌روزگار ماست و سخت از آن رو که برای پرداختن به چنین موضوع گرانقدری، باید دقیق‌ترین محک‌ها را مد نظر داشت و به شکلی رفتار کرد که حق مطلب ادا شود. اینکه یکی از همشهریان جوان حسین منزوی که تازه 2سال است دست‌به‌کار سرودن شده درباره‌ی او غزلی گفته بذاته قابل تحسین است اما نمی‌توان کاستی‌ها و لغزش‌ها را نادیده گرفت.
مهم‌ترین کاستی‌ای که در این اثر وجود دارد، این است که به نظر می‌رسد سراینده، آنچه درباره‌ي حسین منزوی تصور كرده را از راه گوش به دست آورده باشد؛ یعنی به جای خواندن آثار منزوی و دیدن و فهمیدن و شناختن او، به شنیدن برخي نقل‌ها درباره‌ی او بسنده کرده و دقیقا به همین دلیل، به جای اندیشیدنی زیبایی‌شناسانه درباره‌ی او، به دام احساسات رقيق افتاده است؛ آن هم احساساتی که بیشتر، از جنس دلسوزی و ترحم است و نمی‌تواند هیچ ربطی به شخصیت حسین منزوی داشته باشد. البته در اين زمينه تقصيري متوجه علي صادقي عزيز و مشتاقان جوان حسين منزوي نيست؛ آنها جز در فرصت‌هايي اندك، مجالي براي شناختن منزوي نداشته‌اند. پس آنچه خواهم نوشت، نه خرده‌گيري صرف بر تصور و بيان علي صادقي عزيز، كه گپ و گفتي با اين دسته از مشتاقان منزوي نيز خواهد بود.
کسانی که حسین منزوی را دیده و شناخته باشند، خوب می‌دانند که او به وقت شوخی و شادی، دلیرتر و بلندتر از همه می‌خندید و مطایبه می‌کرد؛ پس چرا باید بنویسیم «کسی نشنیده تا امروز صدای خنده‌هایت را»؟ ذکر این نکته نيز مهم است که وزن این غزل، دوری نیست؛ پس «ز» پایان کلمه‌ی «امروز» از وزن، خارج است. در مصراع دوم می‌خوانیم «زمان پر کرده از ماتم به نامردی هوایت را» و از همین‌جا یک بحث مهم آغاز می‌شود؛ آیا با توجه به کاربرد فعل نقلی که تا زمان حال را در بر می‌گیرد، منظورمان این است که هوای منزوی هنوز هم از ماتم پر است؟ اگر چنین باشد، قطعا به راه خطا رفته‌ایم؛ یگانه‌ی غزل در سال‌های پس از کوچش، روزبه‌روز درخشان‌تر به چشم آمده و آثارش بیشتر، دیده و خوانده شده؛ پس اگرچه نامردی‌هاي دشمنان و نامرادي‌هاي دوستانش پایان نیافته، حالا ديگر آنچه از منزوي، بيشتر به چشم مي‌آيد، شكوه و حماسه است؛ چنان كه خودش پيش‌بيني كرده بود:
مرگ از شكوه استغنا با من چگونه برتابد؟
با من كه شوكرانم را با دست خويش مي‌نوشم
بيت دوم، يكي از بيت‌هاي خود منزوي را به ياد مي‌آورد:
در خود خروش‌ها دارم چون چاه اگرچه خاموشم
مي‌جوشم از درون هرچند با هيچ‌كس نمي‌جوشم
كافي‌ست گردن‌فرازي شاعر را در تصاوير و تعابيري چون «در خود خروش‌ها دارم» و «مي‌جوشم از درون» در نظر بگيريم تا متوجه شويم كه اين «خاموشم» و «نمي‌جوشم»، انتخاب است نه انفعال كه نياز به دلسوزي داشته باشد؛ حسي كه باعث استفاده از صفت «سرد» شده و به «پنهان كرده‌اي در خود صداي گريه‌هايت را» انجاميده است. يك بار ديگر كه منزوي را بخوانيد، خواهيد ديد پاسخ او در برابر نامردي و نامرادي، خروش است، نه گريه!
حكم بيت سوم ـ چه درباره‌ي دشمن‌بودن رفيقان و چه درباره‌ي بخشيدن و وفاداري منزوي ـ بيش از حد، قطعي‌ست. بله، منزوي مي‌گويد «اگر فروبنشيند ز خون من عطشي / چه جاي واهمه؟ تيغ از شما، وريد از من» اما اين بيت، سرشار از شجاعت است و در ضمن به‌صراحت هم فرياد مي‌زند: «اي ز اسبم فكنده نااصلان! / هم‌ركاب از شما نمي‌خواهم».
در بيت چهارم، هيچ قرينه‌ي مضموني و تصويري محكمي وجود ندارد. وقتي مي‌گوييم «آتش زد سرايت را» بايد مراعات و تناسبي در بيت باشد. در اين بيت، باز هم با يك تصوير ترحم‌آميز مواجهيم كه حتي اگر فرضا درست باشد هم توضيح واضحات است. كسي كه در چنين وضعيتي باشد نيازي ندارد كه ديگري به او بگويد «ببين»! و بعد هم گفته شده: «چنان با او (غم) عجين گشتي»؛ انگار كه انتخاب «غم»، ارادي بوده است!
به بهانه‌ي بيت پنجم، بايد درباره‌ي يك نقل تكرارشونده در اين سال‌ها كه حاصل يك بازي زباني سهل‌انگارانه است با هم صحبت كنيم؛ بازي‌اي كه بر مبناي نام خانوادگي شاعر شكل گرفته است. خلاف نظر بعضي‌ها كه اين بازي را دوست دارند مي‌خواهم صراحتا به عزيزان جوان عرض كنم كه حسين منزوي، «منزوي» نبود؛ «خلوت‌گزيده»، شايد. يادمان باشد كه به بار معنايي كلمات توجه داشته باشيم.
در بيت ششم باز هم مخاطب، متوجه مضمون نمي‌شود؛ در فضاي واقعي، اين پرسش مطرح است كه مگر هر كس هر جا مي‌رود، كتاب‌»ها» و شعرهايش را با خود مي‌برد؟ و در مرحله‌ي تاويل و تفسير هم مي‌توانيم بپرسيم مگر آثار هنرمند، هديه‌ي او به فرهنگ بشري نيست و مگر جاودانگي او در همين بخشيدن، رقم نمي‌خورد؟
و در بيت پاياني هم كه سراينده، راه را درست رفته، وقتي به انتخاب قافيه رسيده، همه‌چيز را خراب كرده است. چرا «عزا»؟ چرا بايد ياد كسي را كه اين همه شكوهمند زيسته و خلق كرده، به اندوه و زاري مختصر كنيم؟ حسين منزوي حتي در سوك‌سروده‌هايش هم «عزا» نمي‌گيرد؛ شايد بمويد و بزارد اما دلير و سربلند است.
يكي از لغزش‌هاي دستوري در اين سروده اين است كه به شكل پياپي بر اثر تحميل وزن، افعال به گذشته‌ي «ساده» و «نقلي» تغيير يافته‌اند و به جملات، آسيب زده‌اند.
در پايان يك بار ديگر انگيزه‌هاي زلال دوست عزيزمان آقاي علي صادقي را مي‌ستايم و يك بار ديگر به همه‌مان يادآوري مي‌كنم كه براي سرودن درباره‌ي موضوعات بزرگ، نياز به شناخت و توان نسبي داريم و عواطف صرف، نمي‌تواند جاي همه‌چيز را پر كند.

منتقد : ابراهیم اسماعیلی اراضی

ابراهیم اسماعیلی اراضی   شاعر، ترانه‌سرا، منتقد ادبی     ابراهیم اسماعیلی‌اراضی زاده‌ی یلدای 1353 اصفهان است. بیشتر بر حوزه‌های غزل، ترانه و آموزش و نقد ادبی متمرکز بوده و سعی کرده از زوایای تازه، به مبانی ساختاری و ماهیتی شعر اصیل ایرانی، ...



دیدگاه ها - ۲
مهران عزیزی » دوشنبه 15 مرداد 1397
سلام و ارادت. با احترام به منتقد بزرگوار و عزیزِ دوست‌داشتنی، آقای اسماعیلی و دوست شاعرم، آقای صادقی، پیشنهاد می‌کنم این دوست عزیز کتاب «از عشق تا عشق» را اگر نخوانده‌است، بخواند. خواندن و بازخواندن و دقیق خواندن آثار مرحوم منزوی هم که بی‌تردید از بایدهای جدی ماست که غزل معاصر دغدغه‌مان است.
سید مهدی منتظری » سه شنبه 02 مرداد 1397
سلام و درود. نقد آموزنده اى بود. پيشنهاد: شايد بتوان در مصرع آخر، به جاى "عزا" از "نوا"، "ندا" يا "صدا" استفاده كرد (و صد البته، اگر حسّ مورد نظر شاعر با اين واژگان قابل بيان باشد). سپاس و بدرود.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.