هدف؛ روان شدن زبان




عنوان مجموعه اشعار : دلنوشته ها
شاعر : مسعود اویسی


عنوان شعر اول : چگونه سوي تو آيد گِلي كه دفنِ دنيا شد؟
از آن روزي كه تصميمش دميدن بر دمِ ما شد
تمامِ تار و پودِ ما پر از اشك و تمنّا شد

درون اين گلو سيبي نشسته ساكت و مغرور
از آن لحظه كه يك گندم دليلِ كفرِ حوّا شد

به جرمِ ديگري هستم در اين دنياي درمانده
كه مي چرخد به كامِ او كه قاضيِ غزل ها شد

به فريادم برس قاضي ندارم شاهدي جز تو
وكيلم باش و منشي هم كه اين دنيا معمّا شد

جوابِ اين معمّا را تو مي داني بگو شايد
رها گردد گرفتاري كه عمري بي تو تنها شد

منم تنها ببين تن ها ندارند شوقِ فرداها
ببين هر روزِ من تاريك، شبيه صبحِ فردا شد

اميدِ صبحِ فرداها ندارم چون كه مي دانم
شدم مدفونِ ديواري كه راهيِ ثريّا شد

شدم آن خشتِ خامي كه به زيرِ پاي اين ديوار
نشسته كج ولي افسوس كه ناظر شخصِ بنّا شد

تو كه بنّاي اين شهري بده پاسخ سؤالم را
چگونه سوي تو آيد گِلي كه دفنِ دنيا شد؟

عنوان شعر دوم : صداي رعدِ فريادِ زني بود درون آشياني وحشيانه
صداي رعدِ فريادِ زني بود درون آشياني وحشيانه
غرور و نخوتِ بد همسري بود به روي صورت و سيما و شانه

نگاهِ خسته ي طفلِ صبوري سراغِ چترِ بابا را گرفته است
دريغا سيل و طوفانِ سكوتي شده همراهِ بارانِ شبانه

از آن سرخيِ لب هاي بهاري فقط ردِّ طنابي مانده باقي
از آن گرماي عشقِ داغ و سوزان كِشَد سرماي جانسوزي زبانه

تمامِ تار و پودِ لاله لرزان تو گويي لحظه اي ديگر هلاك است
گذشته از تمامِ هستيِ خود بدونِ خواهش و عذر و بهانه

درونِ ذهنِ پر تكرارِ مادر صداي بارشِ صد ناسزا بود
شده آوازِ زوزه وارِ اين گرگ نمادِ زندگيِ بي ترانه

بلنديِ نگاهش سوي كوچه به سوي آدمك هاي فراري
فقط چند ثانيه بعد از سقوطش سكوت كوچه را رفته نشانه

سرودِ همزمانِ اشك و ناله نشسته جاي لالاييِ مادر
صداي وحشتِ فرداي بي او به گوش كوچكش كرد آشيانه

عنوان شعر سوم : آيد آن روزي كه زن هم سنگِ هر مرد است و بس؟
در كتابِ شهرِ من، زن جامه ي مرد است و بس
معنيِ سرماي شب هاي بسي سرد است و بس

در مقامِ فكر و انديشه كم از مردان نبود
او ولي همواره از پُست و مقام طرد است و بس

در كنارِ مردِ خود يكسان تلاش و كوشش است
او ولي مزدِ تلاشش حاكيِ درد است و بس

چَشمِ او چَشم است و چَشمِ مردِ ايران نيز هم
او ولي محرومِ از ديدارِ هر بازي، هماورد است و بس

در زمانِ انتخابات است مساوي رأيِ او
او ولي تنها عدد در اين برآوَرد است و بس

زير پاي مرد و نامردانِ ايرانِ من است
او ولي در زندگي پامردِ صد مرد است و بس

سرپرستِ طفلِ خود هست و كنون مردش عليل
او ولي خودْ سرپرستِ رخْ تمامْ زرد است و بس

در ميانِ جمعِ مردان خوش كلامي گفته است
او ولي گويا كلامش حرفِ دَمْ سرد است و بس

اين چُنين است حال و روز و قصّه ي ايرانِ من
آيد آن روزي كه زن هم سنگِ هر مرد است و بس؟
نقد این شعر از : عبدالله مقدمی
این دومین سری شعرهایی است که آقای مسعود اویسی برای پایگاه ارسال می‌کنند. در شناسنامه شاعر قد شده که ایشان سابقه‌ای کمتر از دو سال در سرودن دارند. این نشان می‌دهد که شاعر راه‌های نرفته زیادی دارد و می‌توان امیدوار بود که در آینده نزدیک شاهد پیشرفت‌های شعر ایشان باشیم. ابتدا به صورت کلی نکته‌ای که در هر سه شعر نظر من را جلب کرد، سعی شاعر در ایجاد اتفاق در تصویر و زبان شعر است. این اتفاق البته بیشتر در جزئیات و به صورت بیت به بیت پیش امده تا اینکه در ساختار و فرم کلی شعر ایجاد شده باشد. این تلاش مبارک است و همین که شاعر می‌داند باید در ذهن مخاطب خود اتفاق تازه بیافریند، نکته مهم و مثبتی است. اما مجموعه‌ای از کم‌تجربگی‌ها باعث شده است که بسیاری از این تلاش‌ها شکست بخورد. این اشکال‌ها و نقص‌ها خیلی زود قابل حل شدنند. یکی از اشکالات کلی شعرها محدودیت دایره واژگانی شاعر است. شاعر در اکثر بیت‌ها نتوانسته است در محور جانشینی کلمات کار خاصی را انجام دهد. منظور از محور جانشینی کلمات، قابلیّت شاعر در شناخت کلمات هم معنی است که می‌تواند در بیت جانشین واژه‌ها بشود. علاوه بر این موضوع، شاعر ظاهراً توان تغییر زاویه گفتار را هم ندارد. یعنی همچنان که کلمات قابلیت جانشین شدن همدیگر را دارند، شاعر می‌تواند جمله‌ها را هم از زاویه و دریچه دیگری ببیند. این تغییر زاویه را البته قرار نیست که مخاطب ببیند اما با خواندن بیت‌ها حس می‌‌شود شاعر تصویر یا گزاره‌های متن را نمی‌تواند از شکل اولیه به شکل دیگری تغییر دهد. این اتفاق باعث می‌‌شود بعضی از مصرع‌ها بسیار خشن و پرداخت نشده به نظر بیایند. شاعر به فراخور وزن و قافیه در بسیاری از فرازهای شعر به زبان سلیس و روان یا حتی به تصویر و تصوّر ضربه زده است. پایین‌تر این اشکالات زبانی به صورت جزئی‌تر بیان خواهد شد.
در بیت اول شعر اول : «از آن روزي كه تصميمش دميدن بر دمِ ما شد/ تمامِ تار و پودِ ما پر از اشك و تمنّا شد» این بیت برای آغاز کردن شعر کمی گنگ است. مشخص نمی‌شود که تصمیم چه کسی دمیدن بر دم ماست. اگر چه در بیت‌های پایین‌تر این ابهام حل می‌شود. اما این تعلیل معنا و مضمون باید مستحسن باشد. این حسن تعلیل در بیت حس نمی‌شود. در ضمن مصرع دوم ادعایی را بیان می‌کند که باید با دلیل شاعرانه بتواند ذهن مخاطب را اقناع کند. چرا «از آن روزی که ... تمام تار و پود ما...»؟ البته من متوجه شدم که شاعر اشاره‌ای به آیه شریفهء «ان الانسان لفی خسر» کرده است. اما این نشانه‌ها و ارجاعات در شعر به قدر کافی وجود ندارد. اما در بیت دوم نشانه‌هایی وجود دارند که ابهام ذهنی خواننده را نسبت به بیت اول برطرف کنند: «درون اين گلو سيبي نشسته ساكت و مغرور/ از آن لحظه كه يك گندم دليلِ كفرِ حوّا شد» تصویر کلی‌ای که در این بیت ساخته شده است هم بدیع و نو است و هم مرتبط. مراعات‌النظیر جالب «گلو، سیب، گندم، کفر، حوا» باعث شده مخاطب لذت کشف را در این بیت دریابد. بیاییم این بیت را بشکافیم. «سیب در گلو» دوخوانی جالبی دارد. اول اینکه با توجه به ارجاعات دیگر بیت، استعاره بغض به «سیب در گلو» خوش نشسته است. علاوه بر تصویر بغض، «سیب در گلو» نشانه‌ای ابدی از گناه بزرگ است. همچنین تلمیحی است به داستان معروفی که دلیل پیدایش «سیبک گلو» را گناه آدم و حوا دانسته است. اما شاعر تا آخر بیت برای صفت «ساکت و مغرور» نشانه و دلیلی نیاورده است. البته این می‌تواند اشاره‌ای به بغض فروخورده داشته باشد اما این فقط یک نخ ارتباطی با یک تصویر از شعر است. باقی خط‌های ارتباطی قطعند. در مصرع دوم حضور گندم، حالتی طنزآمیز و طعنه‌آور را ایجاد کرده است. ایجاد ابهام «سیب/گندم» در بیت جالب شده است اما دلیل «کفر حوّا» در شعر نشانه ندارد. چرا فقط حوّا؟ در روایت‌های مسیحی داستان آفرینش، مار حوا را فریفته و در نهایت حوا آدم را می‌فریبد. اما در این بیت هیچ ارجاعی به این قصه نیست. برای همین «کفر حوّا» ابتر می‌ماند و خواننده حس می‌کند شاعر فقط به اقتضای وزن و قافیه حوا را آورده است. بیت سوم «به جرمِ ديگري هستم در اين دنياي درمانده/ كه مي چرخد به كامِ او كه قاضيِ غزل ها شد» در این بیت دو ترکیب غریب و بدون پشتوانه وجود دارد. اولی «دنیای درمانده» است. قرینهء صفت «درماندگی» به دنیا در شعر وجود ندارد. در پیش‌فرض‌های ذهنی و نشانه‌های قراردادی چنین چیزی وجود ندارد. به جز آن ترکیب «قاضی غزل‌ها» که حتی از اولی هم بی‌ربط‌تر است. به احتمال فراوان منظور از «قاضی غزل‌ها» خداست اما چه نشانه و ارتباط و علاقه‌ای در بیت برای این ترکیب و مفهوم هدف وجود دارد؟ در بیت بعدی شاعر با پشتوانه قرار دادن همان ترکیب مغلق، شروع به مضمون‌پروری می‌کند. (با فرض متوجه شدن ارتباط قاضی و خداوند برای مخاطب)، نکتهء برساختهء شاعر که خداوند را هم قاضی و هم شاهد کرده است، جالب است چون هم شاهد بودن و هم قاضی بودن قرینه بیرونی دارد. علاوه بر آن درخواستش برای وکیل شدن خداوند هم ارتباط مشخصی دارد اما در حضور «منشی» قرینه بیرونی ندارد. در کل اما بیت بیشتر بازی با کلمات به نظر می‌رسد. بیت کشف بدیع آنچنانی ندارد. در ضمن «معمّا» بودن دنیا نه قرینهء بیرونی دارد و نه اینکه ارتباطی به گزاره‌های متن دارد. در واقع این معمّا در عارض با مراعات‌النظیر بیت و ارتباط معنایی واژه‌ها با هم است.
در بیت بعدی هم شاعر باز سعی می‌کند مقداری از بیت قبل را باز کند. این بیت روان است و اشکال زبانی ندارد اما به خاطر همان خالی‌الذهن بودن مخاطب از بیت قبل، این بیت هم آورده چندانی پیدا نمی‌کند. در بیت بعدی، بازی با جناس «تنها» و «تن‌ها» تکراری است. این تکراری بودن زمانی نمود بیشتری دارد که مخاطب به جز همین نکته کشف جدیدی را نمی‌بیند. در ضمن برای اینکه «ندارند» و «تاریک» اشکال وزنی ایجاد نکنند مجبوریم «ندارد» و «تارِک» بخوانیم‌شان. راستی «هر روز من تاریک، شبیه صبح فردا» اساساً یعنی چه؟ اگر منظور از تاریک بودن صبح فردا، ابهام و ندانستن آینده است که باید گفت اینجا شاعر نتوانسته منظور خودش را برساند. در بیت خشت، شاعر (بر خلاف چند بیت قبل) سعی کرده است مضمون نو و بدیعی بیافریند اما ضعف مضمون‌پروری و همچنین ضعف تالیف و شکست زبانی آن را خنثی کرده است. شاعر خودش را «خشتی خام» معرفی می‌کند ابتدای دیوار قرار گرفته است. طبیعتاً نتیجه‌گیری ذهنی خواننده ضرب‌المثل معروف است و اینکه دیوار تا ثریا کج خواهد رفت. نکته جدیدی که شاعر به این خوانش قدیمی اضافه می‌کند «ناظر بودن بنّا»ست. اما جمله «ولي افسوس كه ناظر شخصِ بنّا شد» نمی‌تواند سرراست و مستقیم و بدون پیچیدگی ذهنی خواننده را به این جمله ساده سوق دهد: «اما افسوس که ناظر کیفی کار، همان بنّا بود» همین باعث می‌‌شود که متن یک خوانش شکسته دیگر هم پیدا کند که شاید مد نظر شاعر هم نبوده است. اگر زبان روان و سالم بود این دوخوانی معنایی، بسیار جالب می‌‌شد. خوانش دوم هم این است: «ولی افسوس که بنّا این اشکال را دید و فقط نگاه کرد.» بیت آخر هم باز ناظر به بیت قبل خودش است. اتفاقاً این می‌توانست نقطه قدرت شعر باشد در صورتی که قدرت بیان شعر بالاتر بود.
شعر دوم شعری روایی است. طبیعتاً شعر روایی، تصویرهای فراوانی خواهد داشت. این تصویرها هم ساخته شده اند اما مشکل بزرگ‌ انها، تکراری بودن‌شان است. بسیاری از تصویرها و ترکیب‌ها و مضامین تکراری و کلیشه‌ای‌اند. در ضمن توصیف‌ها و مضمون‌پروری‌ها خیلی رو و گل‌درشت ساخته شده است. ضمن اینکه بعضی تشبیه‌ها قرینه‌ها و مابه‌ازاهای جالبی نداشتند. ضمناً شعر اشکالات وزنی هم دارد. پیشنهاد می‌شود تا قبل از اینکه شاعر به تسلط کامل بر وزن برسد، از وزن‌های کوتاه‌تر استفاده کند.
در شعر سوم که ساختی اجتماعی دارد، «شعاری» بودن ابیات مهم‌ترین نکته ابیات است. شاعر در شعر با مستقیم‌گویی و حرف‌های خطی و کم‌لایه، مجموعه‌ای از بیانیه‌ را پدید آورده است. شعر کمتر به سراغ لفافه‌گویی رفته است. نکته‌های رندانه و کنایه‌آمیز در شعر کم است. مثلاً در بیت «در زمانِ انتخابات است مساوي رأيِ او
/ او ولي تنها عدد در اين برآوَرد است و بس» گذشته از اشکال وزنی کلمه مساوی در بیت، حرف کلی شعر کاملاً عادی و عاری از هر گونه نکته‌پردازی است. در واقع تفاوت حرف شاعر با حرف عادی، دور شدن از پیام مستقیم و خطی و چکشی است. می‌‌شد این حرف را کنایه‌وار زد.

منتقد : عبدالله مقدمی

عبدالله مقدمی (زادهٔ ۱۳۵۹ خورشیدی) شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار، طنزپرداز ایرانی است. از سال‌های میانی دههٔ هفتاد شروع به نوشتن کرد. اگر چه تا سال ۱۳۸۰ در جلسات و انجمن‌های تهران و شهرری فعالیت می‌کرد ولی در این سال با عضویت در انجمن شاعران ...



دیدگاه ها - ۲
مسعود اویسی » چهارشنبه 03 مرداد 1397
درود بي كران بر شما جناب مقدمي بزرگوار به جرات مي گويم زيباترين و جامع ترين نقدي بود كه در طول سالهاي اخير بر شعري خوانده بودم و چه افتخاري كه اين نقد براي خط خطي هاي حقير بوده است. بسيار آموختم و نكاتي كه اشاره فرموديد راه هاي بسياري را براي رفتن مشخص كرد. سپاس بي پايان مرا پذيرا باشيد ممنونم پاينده باشيد به مهر
عبدالله مقدمی » شنبه 06 مرداد 1397
منتقد شعر
سلامت و موفق باشید جناب اویسی عزیز

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.