گفتاري‌هايي كه الزاما ترانه نيستند




عنوان مجموعه اشعار : پویا اقرایی
شاعر : پویا اقرایی


عنوان شعر اول : برگشت ...


بارون گرفت و راه افتادم
پشت سرم چشمات راهی شد
سهم من آتیش مُنور بود
سهم تو آوار سیاهی شد

برگشته بودم به سفر کردن
سمت ِ جهان تیره ی " مجنون "
معبر به معبر " فاوُ " گشتم تا
تنها نمونه شونه ی " کارون "

بارون گرفت و تیر می بارید
ما روی هر مین شرط می بستیم
از جون گذشتیم تا جهان فهمید
اینجا چرا ؟ به عشق کی هستیم؟!

آخر تموم شد جنگ و ما بردیم
اخبارمون اون چه شنیدی شد
فرجام خیلی از رفیقامون
" ممد نبودی که ببینی " شد

برگشتم اما شهر زخمی بود
توُ کوچه بارونی نمی بارید
می گفتن اون چشمای بی خوابت
با لای لای ِ موشکا خوابید

حالا منم موجی ِ بیخوابی
گفتی : بری من رو سفید میشم
سی ساله که آروم گرفتی و
سی ساله هر لحظه شهید میشم...

عدم رعایت قافیه در بند چهارم آگاهانه است.


پویا اقرایی


عنوان شعر دوم : سقوط ...

از عشق من برگرد به کنجِ اتاق ت / این آخرای گفت و گوی هردومونه
شب گریه و تا انتهای قصه گریه / روزای سختی پیش روی هردومونه

روزای سختی که به جرم انتخابم / از زندگیه با تو دورم کرده باشن
وقتی دعا تقدیرمو تغییر نمیده / بی پُرس و جو زنده به گورم کرده باشن

بی پرس و جو برگردن از انگیزه هامون / جایی که هیچ کاری نمیشه کرد دیگه
از بغض من برگرد به دستای خالیت / به حرمت دیروز این مردی که میگه :

دست از منه آوارِ بی روزنه بردار / از من که با خوب و بدم وقف تو بودم
از من که هرکاری کنم یادم نمیره / توُ لحظه های بکری هم سقف تو بودم

هر جای آینده بهم خیره شی ، چیزی_ / _از اتفاق تلخ امروزِت نمیدونم
میشد کنارت باشم اما نه ... میبینی ؟! / من پای قولایی که بِت دادم نمیمونم

باید توُ اوج این سقوط از هم جداشیم / با من ادامه دادنت عین جنونه
همراه بودن با من این فرجامُ داره ... / از ما دوتا یکیمونم زنده نمونه !

دست از منه آوار ِ بی روزنه بردار / پیش من امیدی به پیدا کردنت نیس
می میرم و با خاطراتم دفن میشی / می میری اما هیچ گناهی گردنت نیس...



پویا اقرایی –



عنوان شعر سوم : اوِردوز ...

معنی ِ این حسُ نمی فهمم / شک دارم این سایه ، تنم باشه
دوستِ روزای ِ بغض و لبخندم / امشب قرار ِ دشمنم باشه

امشب قرار ِ توی این خونه / مغزِ یکی مون نقش ِ قالی شه
اونی که دنیا توی مُشتش بود / ترسوترین ِ این حوالی شه

حالم دقیقا مثل ِ اون کوه ِ / که زیر ِ پاش خطِ گسل داره
آوار میشه روی زانوهاش / وقتی شکستُ توُ بغل داره

می پیچه دادِ ماشه توُ دنیام / می پیچه دادِ ماشه توُ مغزش
من آخرین خوابامُ می بینم / توُ گریه های ِ آخرِ نبضش

مثل ِ یه پرواز ِ زمین خورده / با یه سکوت ِ زخمی از فریاد
دنیای ِ بعد از اینمُ درد ِ _ / _ اعدام ِ احساسم عذاب می داد

من واقعیت رُ پذیرفت م / غم بوده از تکرار غم سهمم
بیدارم و کابوس میبینم / معنی این حسُ نمیفهمم !




پویا اقرایی
نقد این شعر از : ابراهیم اسماعیلی اراضی
يكي از بحث‌هاي هميشگي و درازدامني كه در سال‌هاي اخير، همواره در حوزه‌ي سروده‌هاي گفتاري مطرح بوده و هست، درباره‌ي عنوان اين سروده‌هاست. گروه بزرگي خيال خودشان را آسوده كرده‌اند و تسامحا يا اصطلاحا به هر سروده‌ي‌ گفتاري‌اي عنوان «ترانه» مي‌دهند اما بسياري از همين‌ها وقتي مي‌خواهند «ترانه» را تعريف كنند، جمله‌اي نزديك به اين مضمون بر زبان مي‌آورند كه ترانه، پيشنهادي‌ واژگاني براي تبديل‌شدن به يك قطعه‌ي باكلام موسيقايي‌ست. در اين بين، دو پرسش مطرح است: اول اينكه «نام آثاري را كه به زبان گفتاري نوشته شده‌اند اما مولفان آنها اراده‌اي پیشینی براي همراه‌كردن‌شان با موسيقي ندارند و اساسا پيشنهاد صريحي در اين باره در متن آنها مستتر نيست، چه بگذاريم؟» و دوم اينكه «آيا اين پيشنهادها، به سروده‌هاي گفتاري منحصر است يا نه؟ تكليف ترانه‌هايي كه با زبان نوشتاري، سروده و اجرا مي‌شوند چيست؟ آيا صرفا به دليل نوشتاري‌بودن، آنها را ترانه نمي‌ناميم و بايد از اسامي قالب‌ها براي ناميدن‌شان استفاده كنيم؟». قاعدتا اين فرصت اندك، مجال مناسبي براي پاسخ‌گفتن به اين پرسش‌ها نيست؛ اين پرسش‌ها را مطرح كردم تا گفته باشم كه با اين قراردادهاي نه‌چندان محكم و سطحي، نمي‌توان سروده‌هايي از قبيل آثار آقاي پويا اقرايي را صرفا و مشخصا ترانه دانست و لازم است پيش از هر چيز به عناصر ماهيتي و ساختاري آنها توجه شود؛ عناصری كه می‌توانند مشخص کنند متن موضوع نوشتار ما، بیشتر هويت ادبي دارد يا موسيقايي. برای رسیدن به یک پاسخ اولیه در این زمینه، باید دید متن نوشتاری پیش رو، تا چه حد خودبسنده است. در مورد سروده‌های آقای اقرایی با جرات می‌توان گفت که این آثار، حتی بدون همراهی موسیقی هم می‌توانند قابل عرضه باشند و در یک تخاطب ادبی، مورد توجه قرار گیرند. مهم‌ترین دلیل این قابلیت هم این است که در آنها با ارزش افزوده‌ی متنی مواجهیم. این مقدمه را گفتم تا به این نتیجه برسم که چنین آثاری با سنجه‌های شعر گفتاری هم قابل بررسی هستند و با توجه به اينكه اينجا با موسيقي همراه نيستند، بیشتر، از این زاویه، به آنها می‌پردازیم.
سروده‌ی اول به لحاظ موضوع و شکل روایت، چندان تازه نیست و در سال‌های پس از جنگ، آثاری از این قبیل در شماري قابل تامل، نه‌تنها در حوزه‌ی سروده‌های گفتاری که در انواع ادبی و هنری، ارائه شده‌ است. مهم‌ترین پیش‌زمینه‌ای که باعث می‌شود منِ مخاطب هنگام خوانش چنین اثری، انتظار زیادی از سراينده‌اش داشته باشم این است که پویا اقرایی فرزند جنوب است و هنگامی که قرار است از جنگ بگوید، مي‌تواند به توقعات بیشتری پاسخ بدهد. من حق دارم دوست نداشته باشم در خرده‌روایت‌های چنین اثری نيز، برخي از همان چیزهایی را ببینم و بشنوم که مثلا هنگام پرداختن یک سراینده‌ی دور از جغرافیای جنگ به این موضوع هم با آنها مواجه مي‌شوم. البته دليل ديگر چنين انتظاري اين است كه سراينده در تاليف خود نشان داده كه قلمش خام و كم‌بهره نيست. در بند اول، همان‌قدر كه تصوير مصراع دوم، عيني و دلخواه است، مصراع چهارم، كلي و ذهني‌ست. بند دوم با يك رفتار زباني خلاقانه آغاز مي‌شود و با ايهام اسم ـ صفت «مجنون»، ادامه مي‌يابد ولي بدون ترديد، انرژي بيت دوم به اندازه‌ي بيت اول نيست. ارجاع تصويري «بارون گرفت» در آغاز بند سوم، خوب و دوست‌داشتني‌ست؛ ارجاعي به آغاز اثر كه در نسبت با «تير مي‌باريد» هم هست. اين ارجاع، در ادامه هم به شكل «باروني نمي‌باريد» وجود دارد تا كاركرد فرمي هم داشته باشد. به نظر مي‌رسد معني مورد نظر در مصراع دوم، اين بوده كه «ما روي هر مين قمار مي‌كرديم» (در معني خطركردن) و «شرط‌بستن» معادل دقيقي نمي‌تواند باشد. بيت دوم بند چهارم را مي‌توان برجسته‌ترين فراز اين سروده دانست. در مصراع چهارم، به ضرورت وزن و دستور زبان، سراينده به‌درستي از «كه» استفاده كرده و در قافيه هم دست برده‌ است. به نظر من چون «ممد نبودي» به‌تنهايي كاري كه بايد را انجام مي‌دهد و نيز با توجه به اينكه «كه» در متن اصلي نيست، مي‌شد و مي‌شود مصراع را به شكل "«ممد نبودي» و «نديدي» شد" نوشت تا هم در اصل، تصرف نشده باشد و هم قافيه دچار تغيير نشود.
بند پنجم نسبت به بندهاي قبلي، معمولي و احساسات‌زده است. استفاده از فعل «خوابيد» هم دقيق نيست؛ چون قبل از آن «مي‌گفتن» داريم و بنابراين بايد ساخت نقلي داشته باشد. پايان‌بندي اثر هم به نسبت انرژي و تازگي برخي فرازها، معمولي‌ست. مخاطب حرفه‌اي انتظارش را با بالاترين سطح توان سراينده تنظيم مي‌كند؛ پس، نبايد از توانستن‌هايمان كم بگذاريم.
روايت سروده‌ي دوم خوب آغاز شده. سراينده با يك ديالوگ، مخاطب را وسط ماجرا قرار مي‌دهد و با انتخاب زمان حال، انرژي عاطفي روايت را مضاعف مي‌كند. البته قرارگرفتن «گفت‌وگو» كنار «هردومون» نوعي تزاحم ايجاد كرده؛ چون گفت‌وگو، في‌نفسه، طرفيني‌ست و نمي‌تواند جداجدا به هر يك از دو نفر، تفكيك شود و تعلق يابد. در بند بعدي هم تحميل تشديد به «ي» در «زندگيّ با تو» با طبيعت زبان، فاصله دارد.
اما در دو موضع، موسيقي سروده، دچار خدشه است. نخست، در مصراع ترجيع، يعني «دست از من آوار بي‌روزنه بردار» كه دو هجاي كوتاه به جاي دو هجاي بلند نشسته است (معيار سنجش، الزاما عروضي نيست). البته چنين تصرفي در ترانه بي‌سابقه نيست ولي به هر حال مشمول ترديد و تبصره است. و ديگر در مصراع‌هاي دوم و چهارم بند پنجم كه در پايان آنها با هجايي بيشتر مواجهيم:
هر جای آینده بهم خیره شی، چیزی
از اتفاق تلخ امروزت نمی‌دون‌ـَم
می‌شد کنارت باشم اما نه... می‌بینی؟!
من پای قولایی که بِت دادم نمی‌مون‌ـَم
بيشتر تصاوير اين سروده، جزءنگرانه و عيني و به همين دليل، باورپذير هستند. اي كاش در فرازهايي مثل «از ما دو تا یکیمون‌م زنده نمونه» اين جزء‌نگري در قالب تعليل، بيشتر بود. و در بند آخر هم به نظر مي‌رسد «پيداشدنت» درست‌تر از «پيداكردنت» باشد.
اما سروده‌ي سوم آقاي اقرايي سروده‌ي خاص‌تري‌ست؛ اگرچه خودكشي هم از موضوعاتي‌ست كه هميشه در هنر و ادبيات، مورد توجه بوده است. يكي از ويژگي‌هاي مهم اين اثر كه روايت آن را خاص‌تر و به همان نسبت فني‌تر كرده اين است كه «من»ِ راوي به دو بخش تقسيم شده است؛ «روان» و «تن» يا «روح» و «جسم». در اين تقسيم‌بندي، قاعدتا معاني ضمني واژگان نقش مهمي دارد. وقتي در مصراع اول از فعل «نمي‌فهمم» استفاده شده و بلافاصله از «تن» به «سايه» تعبير شده به اين نتيجه مي‌رسيم كه راوي اصالتِ بودن را براي روان متصور است. البته در چنين مواردي كه تفكيك، بسيار سخت به نظر مي‌رسد، فاصله‌گذاري‌ها مي‌تواند يكسان باشد تا تعليق، در نهايت ممكن شكل بگيرد اما راوي اين متن، همان ابتدا به نفع روان، تصميم گرفته است. به همين دليل، از همين جا پرسش‌هاي جدي آغاز مي‌شود؛ مثلا اينكه اگر روان، بي‌مرگ است، تن در اصل، عليه خودش دشمني مي‌كند؛ پس چرا روان، اين دشمني را متوجه خود مي‌داند؟ يا مثلا وقتي از واژه‌ي «مغز» استفاده مي‌شود كه به تن تعلق دارد، مي‌شود گفت «مغز يكي‌مون»؟ حذف اسم در مصراع «ترسوترين اين حوالي شه» خيلي خوب از كار درنيامده و بيان، كلي و مبهم شده است. بند سوم، بند خوبي‌ست كه فضا را براي گذار به رخداد اصلي مهيا مي‌كند. در بند چهارم اختصاص «مغزش» كه اتفاقا تاثيرگذار هم از كار درآمده پرسش قبلي را پررنگ‌تر مي‌كند. تصوير بيت دوم اين بند، درخشان و ستودني‌ست. در بند بعدي كه كار خاصي هم در روايت انجام نمي‌دهد، با تصاوير و عواطف انتزاعي و تركيبات ذهني مجرد و ملموس طرفيم كه مثل ترمز عمل مي‌كنند. پايان‌بندي اثر، خوب است؛ خصوصا كه فرم را به دور مي‌رساند و متن را بين خيال و واقعيت و كابوس و بيداري، معلق مي‌گذارد.
در مجموع مي‌توان گفت كه اين سه اثر نشان مي‌دهد پويا اقرايي دغدغه‌هايي جدي را در گفتاري‌نويسي دنبال مي‌كند كه مي‌تواند به نتايجي درخشان‌تر و تاثيرگذارتر برسد.

منتقد : ابراهیم اسماعیلی اراضی

ابراهیم اسماعیلی اراضی   شاعر، ترانه‌سرا، منتقد ادبی     ابراهیم اسماعیلی‌اراضی زاده‌ی یلدای 1353 اصفهان است. بیشتر بر حوزه‌های غزل، ترانه و آموزش و نقد ادبی متمرکز بوده و سعی کرده از زوایای تازه، به مبانی ساختاری و ماهیتی شعر اصیل ایرانی، ...



دیدگاه ها - ۱
پویا اقرایی » یکشنبه 21 مرداد 1397
سلام و مهر ابتدا پوزش بنده را بابت تعلیل زمانی که برای پاسخ گویی به لطف شما ایجاد شد پذیرا باشید و بعد ... تشکر . استفاده بسیار از نکته سنجی و عمق دقت شما به سورده های حقیر ، بردم دغدغه مندی شما در نوع خود ستودنی ست و بسیار مشتاق به یادگیری بیش از پیش از تجارب و دانش حضرت عالی هستم یا عقل

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.