مواظب پوشال ها باشیم




عنوان مجموعه اشعار : بِرَنجِ آوازه
شاعر : احمد آوازه


عنوان شعر اول : تبديل رباعي خيام به غزل!!!
آن كاخ كه جمشيد در او جام گرفت
روزي پسرش با سندش وام گرفت

با قصد تجارتي كه سودش عاليست
رفت از پدرش وكالت تام گرفت

با وام بدست آمده از رانت پدر
كارش همه جا حل شد و انجام گرفت

تا بلكه به سامان برساند خود را
فوراً مدد از جانب بهرام گرفت

بهرام كه گور مي گرفتي...از او
پروانه ي صادرات احشام گرفت

يك گله بز نر به قطر برد و سپس
چاي قاچاق از چين و ويتنام گرفت

با نرخ دلار رو به بالا در دم
از جام تجارت به خوشي كام گرفت

جمشيد الان ساكن غرب كاناداست
در كاخش اگر چه روبه آرام گرفت

عنوان شعر دوم : جمعیت، کمیت، کیفیت

هفته اي از ازدواجم با زنم نگذشته بود

ديدم آن طوري كه بايد همسرم مسرور نيست

علتش را تا که پرسیدم زنم با گريه گفت

خانه ي بي بچه ي ما، در نهادش نور نيست

بچه ي اول به دنيا آمد و فرمود باز

بچه مي خواهم چرا كه، جنسم آقا جور نيست

بچه ي دوم كه آمد گفت آقا اين پسر

بي برادر مانده اصلاً سنبه اش پر زور نيست

سومي را هم خدا داد و شنيدم گفت اين

دختر بي خواهرم در زندگي كيفور نيست

دختر دوم به دنيا آمد و ديدم شبي

ضجه مي زد پس چرا يك بچه ام مو بور نيست

بچه ي مو بور پنجم آمد و با گريه گفت

در ميان نام اين ها پس چرا منصور نيست

بچه ي بعدي به دنيا آمد و منصور شد

گفت چيزي را و دانستم كه بي منظور نيست

ما پسرهامان سه تا هستند و كافي اين سه تا

بابت همراهي تابوتمان تا گور نيست

کودک هفتم پسر بود و به شادی زاده شد

دیدم اما غصه باز از جان بانو دور نیست

او همانجا در اتاق زايمان اين دفعه گفت

اختصاصي خواهري را كودك مذكور نيست

يك شب آهسته به گوشم گفت آقا راستي

گفتم اي بانو حيا كن ديگرم مقدور نيست

مي شود صدها عدد زاييد با اين قافيه

خرجشان اما منِ بيچاره را ميسور نيست

الغرض حالا يكي از بچه هايم الكليست

ديگري را همدمي جز منقل و وافور نيست

اين يكي بي كفش و بي پيرآهن است و آن يكي

غير ولگردي به كار ديگري مامور نيست

دخترانم جمله در خانه كنار مادرند

بر سر يك تن از آنها انتظار تور نيست

جمعيت در خانه ي من كميت دارد زياد

كيفيت اما فرو افتاده در دستور نيست

عنوان شعر سوم : معرفی نامه
مجمع خوبي و عشق و ادب و الطافم
پاكم و صادقم و درخور اين اوصافم

آهنين پنجه و پيل افكن و ورزشكارم
كسب عنوان جهاني شده از اهدافم

فانتوم از منظر من ساكن و رو به عقب است
اول فاز دويدن، وسط تيك آفم

خارق العادگيم از سكناتم پيداست
در بيان كردن اصل و نسبم شفافم

بس كه خوش هيكل وخوش چهره و آقا منشم
كِيس مد نظر يكصد و ده تا دافم

اهل فضل و هنرم در همه جا كار بلد
متخصص به امور همه ي اصنافم

دكترم در دو سه تا رشته ي دانشگاهي
روز و شب در پي تحقيقم و استكشافم

زاهد و متقي و اهل دعاي سحرم
مثل آئينه ترك خورده ام امّا صافم

عارفم در صدد بانگ انالحق زدنم
بي خودي نزد شما روي زمين علافم

بس كه آغشته به عدل است و حقيقت كارم
شهره به عادلي و داوري و انصافم

آنقدر طالب فيضم كه همه مي گويند
بنده افتاده ترين آدم اين اطرافم

مانده يك مشكل كوچك كه اگر حل بشود
گل بي خار خدا در همه ي اكنافم

قسمت منفي ثابت شده ي زندگيَم
هست اين نكته كه بي واهمه خاليبافم
نقد این شعر از : عبدالله مقدمی
با توجه به آشنایی‌ای که با شعرهای احمد آوازه دارم باید بگویم که او یک طنزنویس خلاق است. معمولاً در شعرهای طنزش اتفاقات خاص و نویی می‌افتد. نگاهش به موضوعات هم از نظر محتوایی و هم از نظر فرم و قالب متفاوت و خاص است. در همین شعر اول هم این اتفاق می‌افتد. شاعر با خلاقیت خاص خود به سراغ رباعی معروف خیام رفته و نقیضه‌ای بر آن ساخته است. این نقیضه اگر چه در وزن رباعی است اما در قالب رباعی نیست و آوازه شعر را توسعه داده است.
در بیت اول بعد از مصرع معروف خیام شاعر مخاطب را غافلگیر می‌کند و می‌گوید: روزی پسرش با سندش وام گرفت» با خواندن این مصرع متوجه می‌شویم که با شعری مواجهیم که درونمایه طنز دارد. اما پرداخت مصرع دوم خیلی محکم نیست. «روزی پسرش (پسر جمشید) با سندش (سند کاخ) وام گرفت» این ارجاع ضمایر در مصرع دوم کمی معنا را گنگ می‌کند. تعلیل معنایی اینجا خیلی جالب نیست. در یک جمله دو ارجاع ضمیر متفاوت ذهن خواننده را کمی گیج می‌کند.
در بیت دوم نهاد کاملاً معطوف به پسر می‌شود و می‌گوید: «با قصد تجارتي كه سودش عاليست/ رفت از پدرش وكالت تام گرفت» در این دو بیت چرخش نهادی جالبی داریم. جمشید ←پسر / پسر←جمشید. این چرخش بازی خوبی را ساخته است. اما اشکالی که در مصرع اول بیت دوم می‌بینیم، مستقیم‌گویی شاعر است. او از تجارتی حرف می‌زند که سودش هم عالی است. به نظر می‌شد اصلاً اشاره‌ای به سود عالی نکرد. خود کلمه «تجارت» به تنهایی بار معنایی سود عالی را هم دارد. در بیت سوم شاعر از «رانت پدر» حرف می‌زند در حالی که ما در بیت‌های قبلی رانتی ندیده‌ایم. بلکه خواندیم که پسر با سند کاخ پدر وام گرفته است. به نظر بهتر بود در این بیت حرفی از وام گفته نشود و فضای معنایی رانت توسط شاعر باز شود. مثلاً می‌شد نوشت: «با دمب کلفت گشته با نام پدر الی آخر»
در مورد وزن کلمات بیگانه که در چند جای همین شعر هم استفاده شده است باید گفت که کلمات غیرفارسی معمولاً عروض‌پذیرند. اما استفاده نکردن از وزن عروضی برای این دسته از کلمات هم اشکالی ندارد. برای همین در این بیت «رانت» مشکل وزنی ندارد اما چیزی که مشخص است بعضی مواقع حضور کلمات غیرفارسی با وزن‌ ضربی، به ابر موسیقایی شعر کمی لطمه می‌زند. مثلاً در مصرع «چاي قاچاق از چين و ويتنام گرفت« کلمه «قاچاق» به موسیقی بیت ضربه زده است. البته یک دلیل مهم این اتفاق این است که کلمه قاچاق اگر چه اصالتاً فارسی نیست اما وارد زبان فارسی شده است. بنابراین در کلمات غیر‌فارسی که به صورت گسترده در زبان فارسی استفاده می‌شوند این ناهمگنی بیشتر دیده می‌شود و بهتر است کلمات اینچنین روی بحر و وزن عروضی نوشته شوند.
بیت بعدی بیتی است که به تنهایی نکته و حرف خاصی ندارد. در این بیت دلیل حضور بهرام را هم نمی‌دانیم و منتظر بیت بعدی می‌مانیم. در بیت «بهرام که گور ...» استفاده از بخش کوتاهی از یک رباعی دیگر خیام، کار را شیرین‌تر کرده است. اما یک اشکال نحوی در مصرع دوم دیده می‌شود و آن هم اینکه ارجاع ضمیر «او» مشخص نیست. در واقع در این بیت معلوم نیست که پسر جمشید از بهرام پروانه صادرات احشام گرفته یا بهرام از پسر جمشید.
با نرخ دلار رو به بالا در دم
از جام تجارت به خوشي كام گرفت
این بیت بار استدلالی کاملی ندارد. البته خواننده، مخصوصاً در روزگار امروز، به سرعت معنای نرخ بالای دلار و سود در تجارت را به سبب پیش‌زمینه ذهنی می‌فهمد. اما خواننده‌ای که از نظر زمانی یا مکانی با جامعه امروز ما فاصله دارد متوجه این استدلال نمی‌شود. مصرع اول بیت آخر اشکال وزنی دارد. کلمه «الان» در زبان و گویش «العان» خوانده می‌شود. در واقع ما در وزن با صورت مکتوب کلمات مواجه نیستیم و شکل سماعی کلمه مهم است. نکته آخر اینکه؛ نکته آخر شعر خیلی محکم نبود. یعنی از کاخ جمشید می‌شد کارکرد قوی‌تری بیرون کشید.
شعر دوم، شعری روایی است. از آنها که هر آن بیم تبدیل شدنش به نظم می‌رود. در واقع شاعر اگر در بیت‌ها ریزه‌کاری‌های شاعرانه و ظرایف قلمش را به کار نبندد تبدیل به ناظم خواهد شد. اما این شعر اینطور نیست. شاعر توانسته در حین روایت با شوخی‌ها و ظرایفی که به کار برده، شعر را از حالت نظم خشک و خالی و روایت صرف در بیاورد. یکی از نکته‌های مثبت دیگر شعر، روان بودن و نداشتن دست‌انداز زبانی در بیت‌هاست. البته گاه به گاه چند لغزش زبانی کوچک در کار دیده می‌شود اما در کل شعر روان و خواندنی است. مثلاً در بیت « بچه ي اول به دنيا آمد و فرمود باز / بچه مي خواهم چرا كه، جنسم آقا جور نيست» کلمه «آقا» بیشتر برای پر کردن وزن آمده است. در زبان عادی و سالم، جای خطاب آنجا نیست و در واقع جمله اینطور است: آقا! باز هم بچه می‌خواهم چرا که جنسم جور نیست.» این جابجایی ارکان جمله به روانی و سلامت زبان ضربه زده است. به بیت بعدی نگاه کنید! در این بیت «آقا» درست سر جایش آمده، چه از نظر نحو جمله و چه از نظر موقعیت معنایی. این «آقا» نوعی مظلومیت تصنعّی را از جانب زن به خواننده منتقل می‌کند. استفاده از اصطلاح «سنبه پر زور» خیلی به موقع و عالی آمده است. در بیت « ما پسرهامان سه تا هستند و كافي اين سه تا / بابت همراهي تابوتمان تا گور نيست» باز جابجایی ارکان جمله صورت گرفته است. جمله درست این بوده: «پسرهای ما سه تا هستند و این سه تا بابت همراهی تابوت‌مان تا گور کافی نیستند» برای درست درآمدن ردیف «نیست» شاعر باید «این» را حذف می‌کرد. «سه تا بابت همراهی‌ تابوت‌مان تا گور کافی نیست» در ضمن در مصرع اول جای «کافی» و «این سه تا» عوض شده است.
او همانجا در اتاق زايمان اين دفعه گفت
اختصاصي خواهري را كودك مذكور نيست
مصرع دوم کاملاً ضعف تالیف دارد. جمله گنگ شده است. بنده درست متوجه منظور شاعر نشدم. مثلاً یعنی: کودک مذکور، خواهری اختصاصی ندارد؟» این یعنی چه؟ مصرع «بر سر يك تن از آنها انتظار تور نيست» هم اشکال نحوی دارد. می‌شد گفت: «یک تن از اینها سرش در انتظار تور نیست» ضمن اینکه احساس می‌شود آخر شعر خیلی زود جمع و جور شده است. انتظار می‌رفت پدر درددل بیشتری داشته باشد. مخصوصاً که به یکباره شاعر فضای شعر را به سمت بچه‌های بی‌کیفیت! می‌‌برد! اما بیت آخر برای پایان دادن شعر خیلی خوب و مناسب است.
شعر سوم بسیار عالی بود. روان و پر از شوخی‌های ریز. ریتم شعر مناسب بود و خواننده جایی از شعر از خواندنش خسته نمی‌شود. حالت موقوف‌المعانی شعر تا آخر حفظ می شود و مخاطب منتظر می‌شود که نکته آخر را بشنود. نکته آخر هم اتفاقا نکته بانمک و البته ظریفی است. چاشنی انفجاری اما در مصرع آخر آنچنان که باید عمل نمی‌کند. چرا؟ برای اینکه مصرع آخر با کمی پوشال پر شده است! «قسمت منفي ثابت شده ي زندگيَم / هست اين نكته كه بي واهمه خاليبافم» در این بیت کلمات اضافی‌ای داریم که اگر از بیت خارج شوند به معنای کلی آسیبی نمی‌زند. «قسمت منفی زندگی‌ام این است که خیلی خالی می‌بندم» کل این بیت در همین جمله است. «ثابت شده» و «بی‌واهمه» اضافی است. این پوشال‌های اضافی جلوی ضرب آخر شعر را گرفته‌اند.

منتقد : عبدالله مقدمی

عبدالله مقدمی (زادهٔ ۱۳۵۹ خورشیدی) شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار، طنزپرداز ایرانی است. از سال‌های میانی دههٔ هفتاد شروع به نوشتن کرد. اگر چه تا سال ۱۳۸۰ در جلسات و انجمن‌های تهران و شهرری فعالیت می‌کرد ولی در این سال با عضویت در انجمن شاعران ...



دیدگاه ها - ۱
احمد آوازه » پنجشنبه 28 تیر 1397
جناب مقدمی عزیز دست شما درد نکنه چیزهای جدیدی یاد گرفتم مرسی.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.