کشف در کنار اجرا




عنوان مجموعه اشعار : سه رباعی
شاعر : سید‌محمد انتظار‌قائم


عنوان شعر اول : شکوفه
«شکوفه»
از عطر تنفسش جهانی شده مست
جان داده به این زمانه ی میوه پرست

افسوس که در بهار رویش پژمرد
تقدیر «شکوفه» زود پرپر شدن است

عنوان شعر دوم : رکوع کمان مکر
مردی که خدای مَکرِ عالم شده است
در حالِ رکوع، غرق ماتم شده است

مانند کمان، که در رکوع است ولی
در دست پلید حرمله خم شده است

عنوان شعر سوم : خفقان برف

«خفقان برف»

نیرنگِ سیاهی زمستانی برف
روبندِ سپیدِ روسیاهانی برف

من سروم و باک، از زمستانم نیست
هرچند به من، «کفن»بپوشانی برف
نقد این شعر از : عبدالله مقدمی
باخواندن این سه رباعی از آقای انتظارقائم به ظهور شاعری که دید خاص و نگاه تیزبین دارد، بسیار امیدوار شدم. ویژگی مهم هر سه شعر داشتن کشف و دید خاص است. کشف‌هایی که البته به دلایل متفاوت به نتیجه دلخواه نرسیده‌اند. اما بر این نرسیدن باکی نیست زیرا اشکال شعرها با متبحرتر شدن شاعر و تجربه بیشتر او در سرودن حل خواهد شد. اما چیزی که بسیاری از شاعران کم‌تجربه سال‌ها طول می‌کشد تا آن را «درک» کنند همین نگاه شاعرانه و خاص است. در شناسنامهء شاعر آمده که تجربه ایشان کمتر از دو سال است و این تسلط برای این مقدار تجربه بسیار مبارک است. نکته دیگر تسلط خوب شاعر بر وزن است.
اما اگر به صورت جزئی به شعرها نگاه کنیم می‌توانیم به دلایل ابتر ماندن آنها برسیم. در شعر اول؛ نگاه خاص شاعر همین «زود پرپر شدن شکوفه» است که در اینجا نماد زیبایی و شاید هنر باشد، در جهانی که «میوه» و محصول خواهان بیشتری دارد. در مصرع اول آمده: «از عطر تنفسش جهانی شده مست» البته این ویژگی خیلی مخصوص شکوفه درختان نیست. در واقع معمولاً شکوفه خیلی بوی خاصی ندارد. ضمن اینکه ترکیب «عطر تنفس» هم ترکیب درستی نیست. درو اقع شاعر می‌خواهد بگوید: از عطری که هنگام تنفسش استشمام می‌شود... الی آخر. این حذف کلمات به روانی و سلامت جمله آسیب رسانده است. در مصرع بعد می‌گوید: «جان داده به این زمانهء میوه‌پرست» با خواندن کل شعر البته قرینهء صفت میوه‌پرست را درخواهیم یافت اما نکته اینجاست که این تعلیق مضمون در مصرع دوم باعث می‌شود ترکیب میوه‌پرست، ترکیبی بی‌معنی به نظر بیاید. کما اینکه در نهایت هم این ترکیب، بدقواره و نافرم به نظر می‌آید. زیرا در ذهن پیش‌فرض عام میوه، چیز خوب و مثبتی است. شاعر برای تغییر موقت و قراردادی این تصوّر در ذهن خواننده باید قرینه‌ و نکته‌هایی را ارائه کند. وقتی این اتفاق نمی‌افتد شعر از معنا می‌افتد.
در مصرع سوم کمی از ابهامات کاسته می‌شود: افسوس که در بهار رویش پژمرد» اما اجرای این مصرع هم مشکلاتی دارد. اول اینکه، ترکیب «بهار رویش» ترکیب حشوی به نظر می‌رسد. بهار خود سمبل و نشانه رویش است و نیازی به حضور کلمه بعدی نیست. اما غیر از این منطق شعر در اینجا کمی گنگ است. شاید اگر نوشته بود: افسوس که در شروع رویش پژمرد» دلیل منطقی‌تری داشت. چون شکوفه‌ها در ابتدای بهار می‌آیند و عمر کوتاه چند روزه‌ای دارند. مصرع آخر قدرت ضربه زدن و غافلگیری مخاطب را دارد. اگر مصرع‌های قبلی پرداخت بهتری شده بود مصرع آخر می‌توانست تاثیر کامل‌تری داشته باشد.
شعر دوم؛ در رباعی دوم هم البته نگاه خاص و نکته‌بینانه شاعر دیده می‌شود اما در نهایت نمی‌تواند مانند رباعی اول اقناع نسبی ذهن مخاطب را به دست آورد.
مردی که خدای مَکرِ عالم شده است
در حالِ رکوع، غرق ماتم شده است
مانند کمان، که در رکوع است ولی
در دست پلید حرمله خم شده است
دلیل اول اینکه توصیف شعر از «مردی که خدای مکر عالم شده است» طوری به نظر می‌آید که انگار آن مرد، یک شخص خاص و شناخته شده است اما با ادامه شعر متوجه می‌شویم که منظور شاعر مردمان ریاکار و مزوّر است. نکته بعد اینکه در این شعر دو توصیف و تصویرسازی داریم که هر دو اینها به جای بیان غیرمستقیم و نشان دادن تصویری که خود مخاطب را به نتیجه لازم برساند، با دو توصیف مستقیم و شعاری مواجهیم. اول تصویر مردی است که رکوع کرده است و در این رکوع غرق ماتم است. اما همان ابتدای کار شاعر توضیح می‌دهد که : این مرد خدای مکر عالم است. در بیت بعد هم تصویر کشیده شدن کمان را با تصویر اول (رکوع مرد ریاکار) در هم آمیخته و هم‌قرینه گرفته است. اما در ادامه توصیف، باز هم شاعر تاکید می‌کند: مانند کمانی که به دست حرمله خم شده است. تازه دست خالی نه، «دست پلید» حرمله. حال سوال اینجاست که شاعر برای مخاطب چه چیزی باقی گذاشته است؟ اگر قرار باشد همه کشف‌ها و توضیحات در شعر باشد و به قول معروف، لقمه جویده شده در اختیار خواننده قرار بگیرد، لذت کشف چه می‌شود؟ در واقع بهتر بود که توصیفات و تصویرهای شعر خواننده را به این نتیجه برساند که موصوف «خدای مکر عالم» است. در ضمن شاعر باید نسبت به کلماتی که استفاده می‌کند هم حساس باشد. شاید اسم «مرد» ابتدای کار چندان توجهی را به خود جلب نکند اما در ضمیر ناخودآگاه و ذهن پیش‌فرض «مرد» سمبل راستی و درستی است. برای همین با اینکه منظور از مرد در اینجا، جنسیت شخص است به صورت ناخودآگاه ذهن در تطبیق توصیفات دچار اشتباه می‌شود. در مصرع دوم تصویر کسی که در حال رکوع، غرق ماتم است» هم تصویر ناقص و ابتری است. رکوع نشانهء عبودیت و پرستش است و اگر چه یکی از مفاهیم ثانویه آن –به درست یا اشتباه- ناراحتی و حزن است اما باید توجه داشته باشیم که این مفهوم از استنتاج‌های دور است و در نهایت اگر شاعر بخواهد پیوندی میان این دو قرار دهد باید با نخ ارتباطی و قرینه خاصی آن را روشن کند. این اتفاق در مصرع نمی‌افتد.
مصرع سوم به تشبیه رکوع به کمان است. اگر چه مشبه و مشبه‌به در خم شدن وجه شبه دارند اما این مقدار تشبیه برای قوت شعر کافی نیست. در اصل برای مجاب کردن ذهن خواننده نیاز به وجه شبه‌های بیشتری است. یعنی مثلاً اگر شعر مفهومی از ویژگی‌های کمان (تیر انداختن، آدم کشتن و...) را در خود مستتر داشت می‌شد تشبیه خم شدن شخص و خم شدن کمان را پذیرفت. این اتفاق البته قرار بوده در مصرع آخر بیفتد اما شاعر در این شعر هم آنقدر مستقیم‌گویی می‌کند که خلاقیت ‌و کشف شاعر در آن گم می‌شود. ترکیب ذهنی و غیرملموس «دست پلید» کمکی به ارتقاء شعر نکرده و بالعکس به زیبایی آن لطمه زده است.
نیرنگِ سیاهی زمستانی برف
روبندِ سپیدِ روسیاهانی برف
من سروم و باک، از زمستانم نیست
هرچند به من، «کفن»بپوشانی برف
کار شاعر شکستن قواعد و قراردادهای ذهنی و پیش‌فرض مخاطب است. در واقع اصلاً اتفاقی که در شعر می‌افتد همین ساختارشکنی و خارج از قاعده شدن است. در رباعی سوم شاعر سعی در این کار کرده است. ما همیشه در چارچوب‌های ذهنی‌مان برف را نماد پاکی، زیبایی و سپیدی می‌دانیم اما این شعر قرار است این تلقی را از ذهن ما به صورت موقت پاک کند. اما برای این کار به چیزهایی نیاز است. اول از همه شاعر باید بتواند مقدماتی برای قبول ذهن مخاطب آماده کند. مصرع اول این کار را می‌کند. «نیرنگ سیاهی زمستانی، برف!» تعبیر «زمستان سیاه» تعبیر آشنایی است. با خواندن این ترکیب ذهن ناخودآگاه آماده می‌شود گه قبول کند: زمستان چیز خوبی نیست و برف هم حیله‌ای برای زیبا و سفید کردن این سیاهی است. اما مصرع دوم تعبیر گنگی دارد. شعر ادعا می‌کند برف روبند سپید روسیاهان است. این روسیاهان کیستند؟ در شعر پاسخ مناسبی به این سوال ذهنی داده نمی‌شود. در مصرع سوم شاعر سعی دارد با تقابل «سرو»، «برف» و «آزادگی» و «نیرنگ» و «زندگی» و «مرگ» تصویر شاعرانه‌ای بسازد. البته تا حدودی موفق می‌شود. اما دلیل و منطق شاعرانه این تقابل پیدا نمی‌شود. اینکه چرا برف روی سرو کفن می‌پوشاند؟ شاید اگر تصویر بار انداختن برف روی دوش سرو و تلاشش برای شکستن آن را در شعر می‌خواندیم می‌توانستیم به سوال ذهنی‌مان جواب بدهیم اما واقعیت اسن است که الان ما به ازای خارجی و ملموس تقابل برف و سرو وجود ندارد. همچنین شباهت برف و کفن، علاوه بر صورت باید در مفهوم هم وجود داشته باشد که باز وجود ندارد.

منتقد : عبدالله مقدمی

عبدالله مقدمی (زادهٔ ۱۳۵۹ خورشیدی) شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار، طنزپرداز ایرانی است. از سال‌های میانی دههٔ هفتاد شروع به نوشتن کرد. اگر چه تا سال ۱۳۸۰ در جلسات و انجمن‌های تهران و شهرری فعالیت می‌کرد ولی در این سال با عضویت در انجمن شاعران ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.