رودخانه ي شعر




عنوان مجموعه اشعار : همای سعادت آباد
شاعر : مازیار(نسیم) حسنی


عنوان شعر اول : همای سعادت آباد
گاهی از تکه سنگ های تاول زده ی کنار سپیدرود میشنوی....
گناه شب سیاهیست اینجا...
ای همای سعادت آبادم که از آسمان‌ ترک‌خورده ی این خراب آباد میگذری .....

در آنسوی ساحل اقیانوس نا آرام....

که صخره های بی آشیان را اشک چشمان کوسه های گم کرده راه تر میکرد....

به ماهی های غرقه در آغوش نهنگ های بی میل بگو....

اینجا ماه را زنده به گور میکنند...

اگر از آبادی بالادست گذشتی....
با آواز نسیم شرم آور صبح ....

به ارغوان های لب پنجره های باز کلبه های متروک بگو....

در دِه پایین آنچه شمعدانی ها میبینند.... فقط دیوار است....

و به کبوترهایی که در رویای آشیانه می آوازند بگو....
که در آن پارک‌ نیمکتی بود که بوی دود میداد.....

به آنان بگو .... 《ماه》من را بی میم می یابید آنجا..... در لابه لای سرود کودکانی که توپ بازی میکنند.... و از دستان پیرمردی که عصایش فراموشیست توت میگیرند ......

همای سعادت آبادم....
آری گناه شب سیاهیست اینجا...
اینجا ماه را زنده به گور میکنند

عنوان شعر دوم : ناتمام من
اشک هایم آب پشت سرت بود که ریخت....
و تو ماندی در من و من گم شدم در تاریکی چمدانی که تو را برد....
و اشک هایم را خورد....
پروانه ای که گاهی شب ها بال میزند در سکوت خیابان هایی که درختان انگورش سنگ پرت میکنند ....
و بال میزند در نسیمی....
که شب ها از کنار شمعدانی های لب پنجره ی خانه ای میگذرد که ساکنانش شقایق را نمیفهمند...
و پیر میشود....
در رویای بال زدن در لابه لای درختان توت حیاطی...
که یک گوشه اش پیرزنی در آغوش پیرمردی شکسته ...مهر می نوشد ....
سالهاست که آن پیر مرد شکسته در آینه خانه ام میشکند ....
با سنگ هایی که بال های آن پروانه را شکست...

عنوان شعر سوم : آغاز پایان
چرا نریزند برگ های زرد درختان انار بر روی رد پاهایمان که جا مانده اند در لابه لای برف ها....
وقتی مهر ، آغاز فصل سرماست....
و چرا خورشید اسفند آب نکند رد پاهایمان را ....
وقتی که اسفند ها میسوزند تا چشم نخورند خوشی هایمان....
چه غم انگیزی ای بهار....
صدای قدم هایت یعنی پاک شدن رد قدم هایمان...
نقد این شعر از : ارمغان بهداروند
شعر را اگر قرار باشد به يكي از جلوه هاي طبيعت تشبيه كنم «رودخانه» مي تواند بهترين جلوه ي اين شباهت باشد. اين كه رودخانه اي كه از كنار ما مي گذرد از كدام كوه و دره عبور كرده است و در اين عبور چه با خود آورده است و چه با آورده ي خود كرده است و به كجا مي رود و چه نتيجه اي از آمدن و رفتن اش باقي مي گذارد عين آفرينش يك شعر است. مصداق كوه، چشم شاعر و مصداق دره، ذهن اوست و اين كه اين ديده ها و دريافت ها كه ميل به حركت دارند از كجا و چگونه و به كجا سرازير شوند دقيقا مي تواند همان رفتار سرشاخه هاي يك رودخانه باشد. اين رودخانه بايد به جنگ مصايب ناهمواري ها و بدراهي ها و قله ها و دره هايي برود كه پيش پاي او قد كشيده اند. گاهي از سينه ي دشت بايد گذشت و گاه آبشار شد و به قعر دره سرازير شد. همين رودخانه هر چه را كه با خود همراه مي كند به هيئت آن چه كه بايد در مي آورد. به سنگ هايي كه در بستر آرام رودخانه صاف و صيقلي جا خوش كرده اند اگر توجه كنيم متوجه مرارت و مصايبي مي شويم كه اين زيبايي و كم زحمتي را به بار آورده است. شعر همين است. يعني بايد شاعر آن قدر آماده باشد كه بتواند از خلل و فرج واژگان و عبارات سربلند بيرون بيايد و آن چه كه باقي مي گذارد آني باشد كه به كار ديگران بيايد. رودخانه پيش از رودخانه بودن يا برف بوده است بر قله ي كوهي، يا باران بوده است بر دامنه هاي كوهستان و دامن دشت، يا آب هاي زير زميني بوده است كه راهي به رفتن پيدا كرده اند. شعر نيز همين گونه است يعني يا به چشم آمده است و يا در ذهن لوليده است و يا در به عصاي ديده و دريافت شاعر متولد شده است. مهم اين است كه اين تولد، به كار جهان بيايد. رودخانه از پس سيراب كردن درختان، مزارع، جنگل ها، زمين ها و نشاط بخشي عالم و آدم به دريا سر مي سپرد و دريا مي شود و شعر پس از تولد بايد چنان باشد كه پس از آرامش ها و آسايش ها، به درياي ذهن مخاطب و خاطره ي تاريخ ادبيات بپيوندد. اين مقدمه را از آن رو مطول نوشتم كه با دوست عزيزم «مازيار حسني» كه تنها بيست بهار را به چشم ديده است بي فاصله حرف زده باشم. مازيار بايد بداند كه كجاي روزگار خود ايستاده است و چرا در اين روزگار بايد شعر بنويسد و شعر او كدام از گره از كار جهان را وا مي كند. اعتقاد من بر اين است كه پيش از آن كه به شاعر چگونه گفتن را توصيه كنيم از چه گفتن را با او در ميان بگذاريم و آن ديگري به تجريه و ممارست و مطالعه به دست خواهد آمد.
او در آغاز راه است و قاعدتاً همه ي ما در اين آغاز بيش از هر چيز به نوشتن و مشق كردن نيازمنديم و آرامش اين آغاز با شنيدن و شنيدن و گفتگو دلچسب تر مي شود كه شاعر با پوست و گوشت و استخوان خويش احساس كند كه شنيده مي شود و بايد براي اين شنيده شدن بيشتر تلاش كند. به مازيار توصيه مي كنم نخست چيزي را بنويسد كه مي بيند و بعد كه در اين ديده نويسي به مهارت رسيد به دريافت هاي ذهني خود توجه كند و دريافت نويسي را تجربه كند و پس از آن كه در اين هر دو تجربياتي را كسب كرد ذهن خود را به تربيت از عينيت و ذهنيت نوشتن مشتاق كند. چرا كه بي اين تربيت محصول بازمانده تنها شكلي يا كم شباهت به شعر يا بي شباهت به شعر است كه متهم به توهم و خيالبافي مي شود. بايد براي سطر سطر شعهر خود دليل و داستان داشته باشيم و به صرف استعمال چند لغت شاعرانه خود را به ميدان مين ادبيات نفرستيم.
چند بار هر سه شعر شما را مرور كردم و با خوشحالي از برخي سطرها كه مي تواند از علائم كنش شاعرانه و ذهن خلاق مازيار باشد براي او آرزوي موفقيت مي كنم:
اینجا ماه را زنده به گور میکنند...
آنچه شمعدانی ها میبینند.... فقط دیوار است....
من گم شدم در تاریکی چمدانی که تو را برد....
و چرا خورشید اسفند آب نکند رد پاهایمان را ....

منتقد : ارمغان بهداروند

ارمغان بهداروند متولد‌چهارم اردیبهشت ۱۳۵۳ اندیمشک دکتری زبان و ادبیات فارسی دبیر کنگره ملی شعر ملک ملکوت دبیر آوازهای سرزمین مادری دبیر جشنواره ملی شعر کوتاه جنوب جهان سردبیر نشریه جمع جمعه مخاطب ممنوع (سال ۱۳۸۰) به من که رسیدی بپیچ (سال ۱۳۸۵) اندیمشک پلاک ۹ (سال ۱۳۹۲) این روزها که می گذرد (سال ۱۳۹۲) اهل قبور (سال 1396)



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.