انتخاب دقيق، سرودن درست




عنوان مجموعه اشعار : شاعرانگی هایم
شاعر : زهرا محمدی


عنوان شعر اول : افسانه ها
باز شهرت غرق شعر و قصه و افسانه هاست
باز اینجا میزبان تک تک پروانه هاست

صبح ها نقاره ها و عصر ها ایوان طلا
سهم زوارت که نه! سهم من و دیوانه هاست

هر کس امیدی ندارد بر شفا در صحن تو
در به در دنبال دارو توی داروخانه هاست

ادخلو ها با السلامٍ... نه نمی آیم حرم
جای من پیش تو نه! پشت در میخانه هاست

نیتی دارد کسی که رو به تو می آورد
اشک ها اینجا روان تا ناودان چانه هاست

هر کسی با آرزویی میرسد پابوسی ات
سهم کفتر ها شدن هم آرزوی دانه هاست...

#زهرامحمدی

عنوان شعر دوم : پریشانی
نذر کردم شعر را نزد تو قربانی کنم
مثل دیگر شاعران پیشت پریشانی کنم

از مسیری دور تا اینجا رسیدم، آمدم:
رو به صحن و مرقدت یک دم غزلخوانی کنم

باز آبادم اگر در اوج نابودی فقط
در حریمت لحظه ای من قصد ویرانی کنم

زیره آوردم به کرمان خوب میدانم ولی
آمدم این شعر را نزد تو قربانی کنم...
#زهرا_محمدی


عنوان شعر سوم : زهرا:)
غم مرا به خوشی بند می زنی زهرا
که رو به آینه لبخند می زنی زهرا

تو آن نسیم قشنگی که روح دریا را
به جسم عاطفه پیوند می زنی زهرا

تو از تبار جنون خیز بیدها هستی
که طعنه ها به خردمند می زنی زهرا

بدیهی است که شیرینی اش دوچندان است
هر آن زمان که دم از قند می زنی زهرا

به اشتیاق تو جان می دهند ماهی ها
همین که دست به اروند می زنی زهرا

تو آن بتی که دل هر خداپرستی را
بدون حیله و ترفند می زنی زهرا

زمانه شاهد عشق است هر سر صبحی
که چشمکی به خداوند می زنی زهرا
نقد این شعر از : ابراهیم اسماعیلی اراضی
برای نوشتن درباره‌ی این سه اثر، قبل از هر چیز باید یک نکته‌ی مهم را مد نظر قرار دهیم؛ اینکه بنا به مشخصاتی که در پایگاه ثبت شده، خانم زهرا محمدی در سن هفده‌سالگی، حدود چهار سال سابقه‌ی سرودن دارد. این ویژگی در وهله‌ی نخست، مثبت است (چراکه از سربرآوردن زودهنگام یک سراینده‌ی نوجوان خبر می‌دهد) و در نگاه بعدي، زنهاري در خود، نهفته دارد؛ اينكه آيا از اين چهار سال فرصت، براي باليدن و پيشرفت چنين سراينده‌اي خوب استفاده شده است؟ در اينكه خانم زهرا محمدي از پس سرودن سه غزل برآمده، حرفي نيست؛ حرف اصلي اين است كه در اين سه غزل، تا چه حد با خودِ شاعرِ او طرف هستيم و چه دريافت‌هايي بر مبناي يك هستي‌شناسي متشخص و متمايز متعلق به ايشان، به اين سه متن، راه يافته است. نه! اشتباه نشود! انتظارم زياد نيست؛ وقتي از تشخص و تمايز حرف مي‌زنم، انتظارم كاملا نسبي‌ست و همين كه تقليد صرف يا بلاتكليفي مفرط در متن نباشد، كفايت مي‌كند. نگراني اصلي علاوه بر ازدست‌رفتن فرصت‌ها مي‌تواند از اين بابت باشد كه نكند برخي كاستي‌ها و لغزش‌ها در سروده‌هاي چنين سراينده‌اي تثبيت شود و به صورت عادت دربيايد. يكي از آفت‌هايي كه براي سرايندگان كم‌سن‌وسال وجود دارد، اين است كه نوشته‌هاي آنها به صرف همين سن كم، براي مخاطبشان جذاب است و شايد كمتر با نقد جدي و البته متناسب، مواجه شوند. اما با توجه به شخصيتي كه از خانم محمدي سراغ دارم، سعي مي‌كنم نظراتم درباره‌ي اين سه اثر را بدون تعارف و حتي كمي سختگيرانه بنويسم.
مهم‌ترين كاستي‌اي كه در اين سه اثر با آن مواجهيم، اين است كه در بيشتر بيت‌ها به جاي تعليل و پردازش مضمون، با تصاويري كم‌پيوند و كم‌قرينه رودررو هستيم كه سرشار از القا و تحكم هستند. هميشه يادمان باشد كه هر متن ادبي‌اي قرار است با مخاطب، به گفتمان بپردازد؛ شعر، اعلاميه نيست، گزارش نيست، بيانيه نيست؛ بنابراين هنگامي مي‌تواند مقبول و شايان باشد كه روبه‌روي مخاطبش بنشيند؛ نه اينكه بالاتر بايستد و بگويد «همين است كه من مي‌گويم؛ بپذير»!
وقتي اولين بيت غزل اول را مي‌خوانيم، هيچ نشانه‌ي خاصي درباره‌ي «تو»(ت) و «شهر»ي كه از آن سخن گفته مي‌شود، نمي‌يابيم. خوشبينانه‌ترين كار، اين است كه فرض كنيم سراينده مي‌خواسته براي افزايش جذابيت روايت، با تعليق، آغاز كند؛ پس به بيت دوم مي‌رويم و بلافاصله با نشانه‌هاي صريح (نقاره، ايوان طلا، زوّار) به اين نتيجه مي‌رسيم كه صحبت از مشهدالرضاست. خب، چه مي‌كنيم؟ بلافاصله به قصد بازخواني و بازيابي، به بيت قبل برمي‌گرديم. چه مي‌شود؟ اين پرسش مهم در ذهن ما گل مي‌كند كه سراينده از كدام زاويه به مشهد نگريسته كه آن را غرق «شعر»، «قصه» و «افسانه» ديده است؟ (افسانه‌، فقط به حكم وزن و رديف جمع بسته شده؛ وگرنه منطق نحوي، حكم مي‌كند كه مفرد باشد). يا مثلا اين «پروانه‌ها» چه مشخصاتي دارند؟ قطعا حالا ديگر مي‌شود فهميد كه منظور از پروانه‌ها، زواري هستند كه دور ضريح گرد آمده‌اند اما اين، استنتاج مخاطب است، نه استعداد بيت اول؛ يعني اينكه بيت اول، خودبسنده نيست زيرا قرينه‌هاي مضموني كافي ندارد. در بيت‌هاي بعدي هم با مشكل مضمون‌پردازي از زاويه‌ي ديگري مواجهيم. مدّعاي راوي روشن است ولي به هيچ وجه نمي‌تواند مخاطب را مجاب كند و به همدلي وادارد. چرا «نقاره‌ها» و «ايوان طلا» «سهم زوّارت كه نه»؟ اگر قرار است «ديوانگي» را در وجه مثبت «شيفتگي» و «جنون» در نظر بگيريم كه خب، منافاتي با زائربودن ندارد! آيا هر كسي كه «دربه‌در دنبال دارو توي داروخانه‌ها»ست الزاما «اميدي ندارد بر(به) شفا در صحن تو»؟ اين خوانش‌ها اساسا با فلسفه‌ي توكل و توسل و شفا و... هم منافات دارد؛ اگرچه ممكن است اغراقي كه در آن هست، باعث خوش‌آمدن كساني شود. تلاش براي درمان، بخشي از اميد به شفاست. «الـ» در «ادخلوها بالسلام» فقط براي پرشدن وزن آمده كه مغاير با تقيد به نص و نيز اصول زبان عربي‌ست (ادخلوها بسلام آمنين)؛ ضمن اينكه باز هم تكليف «ميخانه» روشن نيست. اگر بيان بيت، ملامتي‌ست كه در روزگار ما قرينه‌اي ندارد و اگر هم اين «مي» آسماني‌ست كه باز هم مخاطب متوجه تعليل شما نخواهد شد. در مصراع دوم بيت پنجم، با تصوير خوب و متناسبي مواجهيم؛ خصوصا كه نگفته، «ناودان طلا» را هم تداعي مي‌كند. مصراع اول هم كه بديهي‌ست؛ اساسا هر كسي براي هر كاري، نيتي دارد. ايده مصراع دوم بيت آخر هم دوست‌داشتني و شاعرانه است؛ اگرچه كاستي‌هايي در اجراي آن هست. «مي‌رسد پابوسي‌ات» در مصراع
در غزل دوم هم مخاطب، باز با پرسش‌هاي بسياري مواجه است؛ مثلا تكليفش با «قرباني‌كردن شعر» مشخص نيست. وقتي چيزي قرباني مي‌شود ـ اگرچه به پاي يك ارزش يا شأن متعالي ـ فنا مي‌شود اما شعري كه براي دوست سروده مي‌شود، جاودانه خواهد شد؛ پس قرينه‌اي براي قرباني‌شدن شعر، نداريم. «پريشاني‌كردن» را مخاطب چگونه بايد تعبير كند؛ آن هم پيش «تو»!؟ پريشاني، نتيجه‌ي فراق است نه وصل. بيت دوم، گزارش منظوم است؛ ضمن اينكه «از مسیری دور تا اینجا رسیدم، آمدم» موجز و شيوا نيست؛ همين جمله را مي‌شود خيلي كوتاه‌تر و موثرتر نوشت. در بيت سوم، باز هم با تعقيد مضموني مواجهيم؛ متوجه پارادوكس «آبادي» و «ويراني» هستم اما ظاهرا قرار بوده اين ويراني، ويراني مثبتي باشد كه در بيت، اثري از آن جنبه، ديده نمي‌شود. بيت آخر هم كه متاسفانه تكراري چندهزارباره است.
غزل سوم، تجربه‌ي باورپذيرتري‌ست اما باز هم به تكلف‌هاي قافيه گرفتار است. در بيت اول، شكنندگي غم و خوشي خوب تصوير شده و اين اتفاق، حاصل انتخاب درست قافيه‌هاي مناسب و ارتباط افقيِ قابل قبول است. تركيب «تبار جنون‌خيز بيدها» خوب است اما قافيه‌ي تصنعي «خردمند» و ساخت دستوريِ نادرست، به بيت، آسيب زده است. تا حالا چند نفر را ديده‌ايم كه «دم از قند» بزنند يا مثلا در بيت بعدي، چه قرينه‌اي براي «اروند» داريم؟ «دل كسي را زدن» يعني ازبين‌رفتن و بي‌علاقگي و حتي ناخوشايندبودن براي آن كس! منظور شما «دل‌بردن» يا «ره‌زدن دل» بوده است. تصوير و عاطفه‌ي مصراع آخر بيت پاياني، تازه و دلچسب است. توصيه‌ام اين است كه دقيق انتخاب كنيد و درست بسراييد.

منتقد : ابراهیم اسماعیلی اراضی

ابراهیم اسماعیلی اراضی   شاعر، ترانه‌سرا، منتقد ادبی     ابراهیم اسماعیلی‌اراضی زاده‌ی یلدای 1353 اصفهان است. بیشتر بر حوزه‌های غزل، ترانه و آموزش و نقد ادبی متمرکز بوده و سعی کرده از زوایای تازه، به مبانی ساختاری و ماهیتی شعر اصیل ایرانی، ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.